درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۸۵): خودشناسی، قدم اول عاقل شدن است … *

«پدر و مادرم به من گفتند که از تجربه تمام آن‌چه در حال تجربه‌اش هستم لذت ببرم و دلیلی برای تغییر کردن‌م نیست. آن‌ها از من خواستند تا در همین مسیر به حرکت در زندگی ادامه بدهم. خودم هم فکر می‌کنم که همان مسی ۱۰ سال پیش هستم. همه چیز را مثل قبل می‌بینم. من رشد کردم و درس‌های زیادی آموخته‌ام و خیلی چیزها را آنالیز کرده‌ام، ولی به نظر خودم همان مسی همیشگی هستم.» (لیونل مسی؛ این‌جا)

مسی برخلاف خیلی از ستاره‌های فوتبال ـ به‌ویژه استادنا زلاتان ابراهیموویچ! ـ خیلی زیاد اهل مصاحبه نیست و کم‌تر به‌یاد می‌آوریم از او مصاحبه‌ای خوانده باشیم. او در این مصاحبه‌ی قدیمی که در این پست درباره‌ی آن گفتگو می‌کنیم، نکته‌ای گفته که شاید در نگاه اول چندان عمیق به نظر نیاید؛ اما در واقع دریایی از معنا در آن نهفته است.

مسی در این‌جا به‌نوعی این گزین‌گویه‌ی مریلین مونرو را تکرار کرده است که: «خودت باش! جهان، اصل را ستایش می‌کند.» او می‌گوید که اگر «گوهر وجودی» خودت را بشناسی، در مسیر زندگی اگر چه تغییر می‌کنی و بزرگ‌تر می‌شوی؛ اما هم‌چنان خودت را و آن‌چه که هستی را همان‌گونه که بودی حس می‌کنی. این‌که ما هر از گاهی به خودمان می‌آییم و حس می‌کنیم که خودمان را نمی‌شناسیم، نشانه‌ی تغییر نیست؛ نشانه‌ی آن است که خودمان را نمی‌شناسیم (حسی که فروغ در این بیت شعر به‌زیبایی تمام آن را تصویر کرده است: این دگر من نیستم، من نیستم / حیف از عمری که با من زیستم …)

در واقع گوهر وجودی ما ـ همان چیزی که واژه‌ی مشترک بین عرفان و روان‌شناسی و ادبیات است ـ دست‌خوش تغییر نمی‌شود. او همان‌جایی که هست یعنی در دریای عمیق وجود ما قرار دارد و این ما هستیم که باید با یاد گرفتن غواصی در درون خودمان، او را بیابیم. و وقتی که او را یافتیم، تازه مسیر زندگی به‌نوعی از ابتدا شروع می‌شود (تولدی دیگر؟)

قصد شعار دادن و بردن این نوشته به‌سوی آن‌چه ادبیات عامه‌پسند روان‌شناسی از آن سخن می‌گوید را ندارم. صرفا می‌خواهم درباره‌ی تجربه‌ی شخصی خودم بنویسم. این اواخر، به پیشنهاد یک دوست قدیمیِ روان‌شناس، سراغ شناخت شخصیت‌م براساس کهن‌الگوهای یونگی رفتم. نتیجه برای‌م حیرت‌انگیز بود: کشف این‌که در هزارتویی که شخصیت نامیده می‌شود، چه دارد می‌گذرد و تناقض‌هایی که سال‌هاست با آن در حال دست و پنجه نرم می‌کنم چیستند و از کجا آمده‌اند. من فکر می‌کردم خودم را می‌شناسم؛ اما تازه فهمیده‌ام که چیزی که در مورد خودم می‌دانستم چیزی فراتر از «یک نکته از هزاران» نبوده است. 🙂 جالب این‌که ویژگی کلیدی کهن‌الگوی اصلی شخصیت من، خودشناسی است! حالا تازه از ابتدا باید قدم در راهی بگذارم که «پایان‌ش نمی‌بینم …»

واقعیت این است که اگر چه خودشناسی جاده‌ای سنگلاخ و ترس‌ناک است؛ اما انگیزه‌هایی پنهان در آن هستند که این فرایند را دل‌پذیر می‌سازند: این‌که هنوز امیدی هست برای کشف‌ و شهود در مورد این‌که هستی و آمدن‌ت بهر چه بود. این‌که شاید علت شکست‌ها و دست‌اندازهای زندگی همین شناخت ناکافی در مورد خودت باشد. این‌که شاید کشف رازهای دنیای اطراف، در واقع از طریق کشف دنیای درون اتفاق بیافتد. این‌ها و خیلی چیزهای دیگر، دستاوردهایی است که در مسیر خودشناسی ممکن است به آدم رخ بنمایند. هر چند که هم‌چنان نمی‌شود مطمئن بود که چه چیزی در این مسیر پیش روی تو است؟ با این حال به‌گمانم به‌ ریسک‌ش می‌ارزد!

مسیر خودشناسی به‌طریق عارفان هم البته مسیر دیگری است که البته فکر نمی‌کنم برای آدم عادی مثل من، چندان دست‌یافتنی باشد. اما احتمالا می‌شود از آن ایده‌هایی را گرفت و برداشت‌هایی را داشت؛ چنان که از کلام سحرانگیز مولانا می‌خوانیم:

ره آسمان درون است، پرِ عشق را بجنبان
پرِ عشق چون قوی شد، غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون، که جهان، درونِ دیده است
چون دو دیده را ببستی ز جهان، جهان نماند …

و در آخر یک نکته و آن هم این‌که شاید بتوان جمله‌ی مریلین مونرو را این‌گونه هم تعبیر کرد: «خودت را بشناس! جهان، اصل را می‌خواهد.» برای خودم و شما در این مسیر دشوار، آرزوی موفقیت دارم. 🙂

پ.ن.۱٫ خوش‌حال خواهم شد از ایده‌ها و اطلاعات‌تان در مورد خودشناسی بنده را هم بی‌نصیب نگذارید و آن‌ها را برای‌م بنویسید. پیشاپیش سپاس‌گزارم.

پ.ن.۲٫ عنوان مطلب برگرفته است از بیتی از فاضل نظری: «خودشناسی قدم اول عاشق شدن است / وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد.» 🙂

دوست داشتم!
۱

۶ ویژگی‌ افراد با اعتماد به‌نفس و قدرتمند

اعتماد به‌نفس اگر چه از نظر روان‌شناختی ویژگی مثبتی است‌؛ اما آن‌قدر توسط آدم‌ها بیش از اندازه استفاده شده است که تبدیل به یک ویژگی نه‌چندان جالب شخصیت افراد شده است. اما واقعیت این است که اعتماد به خودمان، آرزوهای‌مان و توانایی‌های‌مان از مهم‌ترین پیش‌نیازهای داشتن یک زندگی موفق و همراه با رشد و تعالی هستند. این اعتماد به‌نفس به ما کمک می‌کند تا به‌جای گوشه‌ای نشستن، دست به کارهایی بزنیم که واقعا برای موفقیت به آن‌ها نیاز داریم.

اما چگونه اعتماد به‌نفس خود را تقویت کنیم؟ برای این سؤال می‌توانیم به این بپردازیم که ویژگی‌های انسان‌های دارای اعتماد به‌نفس چه چیزهایی هستند؟ در این‌جا به این ویژگی‌‌ها اشاره می‌کنیم:

  • کم‌تر غرولند می‌کنند و بیش‌تر کار: آن‌ها معتقد هستند که برای هر مشکلی راه‌حلی وجود دارد و مهم‌ترین این‌که آن‌ها از پس آن مشکل بر می‌آیند! پس هموار نبودن مسیر و نداشتن منابع کافی، دلیل خوبی برای انجام ندادن کارها نیست!
  • هیچ‌وقت دست از تلاش نمی‌کشند: آن‌ها وقتی کاری را شروع کردند، تا آخر خط و رسیدن به نتیجه آن راه را ادامه می‌دهند. کم آوردن در مرام و مسلک آن‌ها نیست!
  • به‌دنبال جلب توجه دیگران نیستند: هدف آن‌ها حل مشکل و به‌سرانجام رساندن کارها است. برای آن‌ها مهم نیست که نقش‌شان در این مسیر توسط دیگران دیده شود؛ چرا که خودشان که می‌دانند چقدر کار بزرگی انجام داده‌اند!
  • از درون خود انگیزه می‌گیرند و نه دنیای بیرونی: آن‌ها نیازی به تشویق و حمایت دیگران ندارند؛ چرا که می‌دانند چرا می‌خواهند کاری را به‌انجام برسانند.
  • دست از تلاش نمی‌کشند: برای آن‌ها تعطیلی و به‌تعویق انداختن کارها بی‌معنا است. اگر کاری باید به نتیجه برسد، چرا باید قبل از رسیدن به نتیجه دست از کار کشید؟ پس تا رسیدن به نتیجه به آب و آتش می‌زنند!
  • از تنش و مواجهه با دیگران نمی‌ترسند: آن‌ها می‌دانند که هدف‌شان درست است؛ پس اگر کسی با آن‌ها مخالف است، باید توجیه و همراه‌ شود. البته افراد منفی‌نگری هم هستند که باید تأثیرات‌شان روی کار مدیریت شود.

منبع (با کمی تلخیص در ترجمه)

دوست داشتم!
۵

پنج راه برای باانگیزه ماندن در دنیای دشوار امروز

این روزها که زندگی دارد روی سخت‌اش را به ما نشان می‌دهد، امیدواری و انگیزه داشتن، بیش از هر زمانی برای آدم‌ها عجیب به‌نظر می‌رسد. با این حال اتفاقا در چنین روزهایی «امید و انگیزش» از جمله‌ی مهم‌ترین سلاح‌های ما برای نبرد با سختی‌ها هستند؛ ابزارهایی که به ما کمک می‌کنند تا دوام بیاوریم، از صخره‌های سخت زندگی بالا برویم و به هدف‌های‌مان در زندگی فردی و کاری نزدیک‌تر شویم.

اما چگونه می‌توان امیدوار و باانگیزه ماند؟ در این‌جا برای شما چند پیشنهاد ساده اما مؤثر داریم:

  • با خودتان مهربان باشید: گاهی دنیای اطراف‌مان آن‌قدر با ما نامهربان می‌شود که فراموش می‌کنیم گاهی اوقات هم با خودمان با مهربانی سخن بگوییم، برای خودمان دل‌سوزی داشته باشیم و با خودمان خوش‌رفتاری کنیم! به‌یاد بیاورید که به چه دستاوردهایی در زندگی‌تان رسیده‌اید و در نتیجه چه انسان ارزشمندی هستید!
  • به دیگران پناه ببرید: روزهای سخت را بیش‌تر با اعضای شبکه‌ی حمایتی‌تان ـ یعنی اعضای خانواده و دوستان و عزیزتان ـ بگذارنید و با آن‌ها عشق و مهربانی رد و بدل کنید!
  • زندگی‌تان را دوباره برنامه‌‌ریزی کنید: مشخص کنید که موفقیت برای شما چه معنایی دارد. بعد اهداف‌تان را به هدف‌های کوچک‌تری بشکنید و گام‌های‌ حرکت‌تان را متناسب با آن‌ها انتخاب کنید. وقت و انرژی‌تان را صرف کارهایی بکنید که شما را به اهداف‌تان می‌رساند!
  • عادت‌های درست در خود ایجاد کنید: عادت‌ها کارهایی هستند که بدون فکر زیاد، به‌صورت روتین آن‌ها را در زندگی‌ روزمره با مهارت انجام می‌دهیم. بنابراین کارهایی که شما را به اهداف‌تان می‌رساند را تبدیل به عادت کنید!
  • تا می‌توانید بخندید: تحقیقات نشان داده‌اند که خندیدن با صدای بلند روی به‌دست آوردن انگیزه مؤثر است. پس دنبال بهانه‌های ساده‌ای برای خندیدن باشید!

پیتر تیل یکی از سرمایه‌گذاران موفق دنیای امروز جایی گفته است: «من فکر می‌کنم موفقیت یعنی داشتن این حس که کارت را درست انجام دادی. طبعا برای داشتن این حس باید کاری بکنی.»

منبع

دوست داشتم!
۵

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۶۹): مهم بودن یا تأثیرگذار بودن؟ مسئله این است.

“وظیفه‌ی من سخت‌تر شده چرا که باید راهنمای جوانان تیم باشم. کاپیتانی؟ برای کاپیتان بودن لازم نیست که حتما بازوبند ببندید. شخصیت هر بازیکن نقش مهمی در این موضوع دارد. بازیکنان بااستعداد زیادی هستند که کاپیتان نیستند؛ اما در زمین می‌توانند تیم و جوانان را رهبری کنند. این‌که من روزی کاپیتان شوم مایه غرور و افتخار من است چرا که این بازوبند را بزرگان زیادی بر بازو بسته‌اند.” (کلودیو مارکیزیو؛ این‌جا)

یادم می‌آید که سال‌ها پیش در روزهای اول کاری‌ام یکی از مهم‌ترین آرزوهای‌م مدیر شدن بود. خیال می‌کردم که بدین ترتیب در شرکت محل کارم تبدیل به فرد تأثیرگذاری می‌شوم و می‌توانم هم‌چون قهرمانان داستان‌های کمیک، به نبرد با ضعف‌ها و مشکلات و چالش‌ها بروم. تصورم این بود که ریشه‌ی مشکلات سازمان به ضعف مدیران‌ آن باز می‌گردد (که البته کاملا هم نادرست نبود) و فقط کافی است در جایگاه آن‌ها بنشینم تا نشان دهم که چالش‌ها را چقدر راحت می‌توان به زانو درآورد. 🙂

پس از واگذاری هدایت و راه‌نمایی یک کارشناس به من، تازه فهمیدم که اگر چه شعار دادن از جایگاه یک برج‌عاج‌نشین بسیار جذاب است؛ اما وقتی که در جایگاه واقعی مدیریت می‌نشینی آن‌قدر دغدغه‌های مختلف در ذهن‌ت خواهی داشت که دیگر وقتی برای شعار دادن نخواهی داشت. مدیران همواره جز چالش‌های مشهود سازمانی با مشکلات بسیاری هم‌چون: تناسب اختیار با مسئولیت، اهداف متناقضی که باید به آن‌ها دست یافت، نواقص و ضعف‌های فرایندها و رویه‌های سازمانی، اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ی داخل و خارج سازمان و … از همه مهم‌تر روابط انسانی مواجه‌اند که در اغلب موارد جلوه‌ی بیرونی از ذهن‌شان هم ندارد (چون بیان آن‌ها در اغلب اوقات هزینه‌های بیش‌تری را برای آن‌ها در بر خواهد داشت) و باید خودشان به‌تنهایی برای آن‌ها راه‌حل‌هایی بیابند (گر نیک بنگریم الگوهای مدیریت مشارکتی، تفویض اختیار و … اگر چه به‌دنبال کاهش اثرات منفی این چالش‌های ذهنی برای مدیران هستند؛ اما تقریبا حتی نوابغ مدیریت هم همواره با چالش‌های خاص خودشان مواجه‌اند!)

پس از قرارگیری در جایگاه کارشناس ارشد، متوجه شدم فارغ از نقش و جایگاه و مسئولیت‌م در سازمان می‌توانم برای حل برخی چالش‌ها به مدیران سازمان کمک کنم: مشکلات پیش‌پا افتاده در سازمان وجود داشتند که از نظر اهمیت در رده‌ای نبودند که مدیران سازمان بخواهند به آن‌ها فکر کنند. تلاش کردم تا حل یکی از آن‌ها یعنی به‌روز نگاه داشتن دانش مدیریتی و اطلاعات عمومی مرتبط با کار در یک شرکت مشاوره‌ی مدیریت (که از نظر مدیران سازمان بدیهی بود باید دغدغه‌ی شخصی مشاوران جوان شرکت باشد) را به‌عهده بگیرم: تولید ده‌ها شماره هفته‌نامه‌ی ایمیلی که در قالب یک فایل PDF برای همکاران ارسال می‌شد و بعدها خیلی از مطالب آن‌ در گزاره‌ها بازنشر شدند.

قطعا من در جایگاهی نیستم که درباره‌ی میزان موفقیت این تلاش در سازمان نظری بدهم؛ اما بازخوردهایی که از همکاران‌م در طول آن دوران گرفتم نشان می‌داد که این کار هر چند ساده و کوچک برای آن‌ها رضایت‌بخش بوده است: چون خیلی از آن‌ها به‌دلیل مشغله‌ی زیاد در شرکت و زندگی شخصی، امکان تمرکز روی مباحث غیرتخصصی اما ضروری (هم‌چون مهارت‌های نرم) یا فوق تخصصی اما بی‌ارتباط با حوزه‌ی تخصص‌ افراد (مانند آشنایی با ادبیات استراتژی برای یک مشاور حوزه‌ی نرم‌افزار) را نداشتند و هفته‌نامه‌‌ی داخلی شرکت توانسته‌ بود تا برای آن‌ها در زمینه‌ی ایجاد سرنخ‌های اولیه مفید باشد.

مارکیزیو در همین باب سخن گفته است که خیلی وقت‌ها حتی در جایگاه غیرمدیریتی نیز می‌توان برای به‌بود وضعیت سازمان و غلبه بر چالش‌ها تلاش کرد. هر چند شعار دادن و غرولند کردن ساده هستند؛ اما آن‌چنان هم زیبا نیستند! اتفاقا اثرگذار بودن در سازمان بدون داشتن جایگاه رسمی در هرم قدرت سازمانی چالشی جذاب است که توان‌مندی‌های خاص خودش را می‌طلبد. در مباحث تحلیل شبکه‌‌ی روابط سازمانی هم گفته می‌شود که معمولا تأثیرگذارترین افراد سازمان لزوما مهم‌ترین افراد آن سازمان نیستند؛ چرا که اهمیت فرد در سازمان معمولا با جایگاه وی در ساختار سازمانی سنجیده می‌شود اما تأثیرگذاری را بیش‌تر می‌توان از میزان گستردگی شبکه‌ی ارتباطی یک فرد در سازمان و میزان علاقه‌ی دیگران به تعامل با وی و پذیرش خواسته‌های او از صمیم قلب کشف نمود.

شخصا فکر می‌کنم دو گانه‌ی “اهمیت” و “تأثیرگذاری” یکی از مهم‌ترین دو گانه‌های زندگی بشر در هر جایگاهی به‌حساب می‌آیند. شما دوست دارید مهم باشید یا تأثیرگذار؟ پاسخ صادقانه به این سؤال، باعث کشف‌های جذابی در مورد خودتان، انتخاب‌های‌تان و رفتارهای‌تان در زندگی روزمره خواهد شد. 

دوست داشتم!
۱

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۶۱): خبر خوش: همیشه می‌شود بهتر شد!

“بازی مقابل لاتزیو، برای ما خیلی مهم است و باید متمرکز بمانیم. در دیدار مقابل یوونتوس هم باید سبک خودمان را حفظ کنیم تا بتوانیم به نتیجه‌ی دل‌خواه برسیم. ما در شرایط خوبی قرار داریم اما مطمئن هستم می‌توانیم بهتر از این کار کنیم. بازیکنان خوبی دارم اما هنوز با اوج فاصله داریم و این باید به ما اعتماد به نفس زیادی بدهد. ما هنوز کار خاصی نکرده‎ایم. هنوز با جایگاه مدنظرمان در جدول یا سبک فوتبالی مدنظرمان فاصله داریم.” (استفانو پیولی؛ این‌جا)

البته پیولی نتوانست به هدفی که آرزوی‌ش را داشت برسد و قبل از پایان فصل از اینتر اخراج شد. اما نکته‌ای که در سخنان او پررنگ کرده‌ام برای‌م جالب بود: این‌که هنوز با اوج در فاصله هستیم و می‌توانیم بهتر شویم، خود می‌تواند یک عامل اعتماد به‌نفس‌‌بخش باشد! در واقع باور داشتن این نکته‌ی ساده که در مواجهه با مشکلات، لازم نیست دست روی دست بگذاریم و با تلاش کردن می‌توانیم کم‌کم به‌سوی قله‌ی اوج گام برداریم، خودش به ما اعتماد به‌نفس می‌دهد که برای به‌تر شدن همین حالا دست به‌کار شویم. 🙂

دوست داشتم!
۰

مصلحت، سبک‌باری است …

یکی از بدیهی‌ترین گزاره‌هایی که از دوران کودکی برای‌مان تکرار شده است، “طلا بودن زمان” است. زمان، موضوعی خطی است که تنها در یک جهت پیش می‌رود و ما را هم در مسیر رودخانه‌‌ی خود به‌سوی اقیانوسی ناپیدا پیش می‌برد. این روزها همگی بیش از دوران کودکی گرفتار محدودیت‌های ناشی از ویژگی‌های خاص زمان هستیم و همیشه در جستجو و آرزوی “اوقات فراغت” به‌سر می‌بریم. اما عاقبت جوینده‌ی زمانِ کافی، لزوما یابنده نیست: هر روز صبح با انگیزه‌ی انجام ده‌ها کار جذاب از حواب بیدار می‌شویم و هر شب، در غمِ انجام نشدن بخش عمده‌ای از آن کارها با رؤیای “فردا روز دیگری است” به خواب می‌رویم. نتیجه؟ یک دورِ باطلِ غیرقابلِ شکستن که گویی سرنوشت محتوم ما است …

در مواجهه با “غولِ زمان” بشر تکنیک‌های مختلفی را ابداع کرده است. سال‌ها است که روش‌ها، مدل‌ها و رویکردهای مختلف “مدیریت زمان” در قالب کتاب و مقاله و سخنرانی در اختیار ما قرار گرفته است. شاید آن چیزی که از آن به “مهارت‌های بهره‌وری شغلی و زندگی” یاد می‌کنیم، در حقیقت چیزی جز روش‌های مختلف مدیریت زمان نباشد که هر کدام روی جنبه‌ای متفاوت از زندگی ما متمرکز هستند: برنامه‌ریزی و مدیریت انجام اثربخش وظایف، نظم و ترتیب برای سرعت بخشیدن به دسترسی به ابزارها و وسایل، مدیریت روابط بین‌فردی برای سریع رسیدن به نتیجه از ارتباط با آدم‌ها و دیگر مهارت‌هایی شبیه این‌ها نمونه‌هایی از این دست مهارت‌ها هستند. البته اساسا شاخه‌ی مهارتی مدیریت زمان خود شاخه‌ی مهمی در حوزه‌ی “مهارت‌های بهره‌وری” است. از میان تکنیک‌های مختلف مدیریت زمان، فن پومودورو این روزها بیش از هر زمان دیگری نام‌ش شنیده می‌شود. پیش از این در گزاره‌ها روش شخصی خودم تحت عنوان کار پروژه‌ای در برابر کار برنامه‌ای را معرفی کرده بودم.

اما یک حقیقتِ تلخ این است که فاصله‌ی علمِ مدیریت زمان تا عملِ آن چیزی در حدود چند میلیون سالِ نوری راه است! 🙂 ما می‌دانیم که زمان، محدود است و می‌دانیم که چگونه می‌شود آن را مدیریت کرد؛ اما بخش مهمی از زمان‌مان را به‌هدر می‌دهیم! چرایی‌ش را البته شاید هیچ‌کس به‌صورت قطع هنوز نتوانسته کشف کند؛ اما بارِ “سبکیِ تحمل‌ناپذیر”ش بر دوش همه‌مان سنگینی می‌کند.

راه‌حل چیست؟ مدتی است در این فکر هستم که شاید بیش از آن چیزی که لازم است به ایده‌ی “وقت، طلا است” در ذهن‌مان بها داده‌ایم. البته که زمان، گوهر گران‌بهایی است؛ اما در زندگی روزمره آن‌چنان گرفتار عدم قطعیت‌هایی هستیم که خیلی وقت‌ها واقعا اتلاف زمان انتخابی نیست! بخشی از این عدم قطعیت‌ها مربوط به دنیای واقعی هستند که به‌صورت طبیعی آن‌ها را می‌شناسیم و می‌پذیریم (نگاهی به یک روزِ کاری معمولی‌تان بیاندازید، نمونه‌های‌ش از جمله: جلساتِ ناگهانی، کارهای فوریِ خارج از نظمِ برنامه‌ریزی شده و … زیادند!)؛ اما بخش دیگری از آن‌ها هم درونی هستند که اتفاقا تأثیرشان شاید بیش‌تر از آن عواملِ بیرونی باشد، هر چند خیلی به‌رسمیت‌شان نمی‌شناسیم: جنگ‌های درونی، احساس ناامیدی و پوچی و افسردگی، حس شکست و خمودگی و … نمونه‌هایی از این عوامل هستند. عواملِ درونیِ مؤثر بر اتلافِ زمان، خیلی وقت‌ها از کنترلِ ما بیرون هستند؛ اما مشکل این‌جا است که بارِ روانیِ ناشی از گزاره‌ی غیرمنعطفِ “وقت، طلا است” نمی‌گذارد تا نفسی به‌راحتی بکشیم و کمی هم به زندگی‌مان آن‌طور که خودش پیش می‌رود، برسیم. همیشه عذابِ‌ وجدانِ کارهای عقب‌افتاده، حرف‌های نگفته (در انتظارِ فرصتی مناسب …)، کتاب‌ها و فیلم‌های ندیده، مسافرت‌های نرفته و … بر دوشِ ما سنگینی می‌کند و همین است که هر روز، بیش از پیش در چاهِ زندگی فرو می‌رویم و طنابِ نجات از دست‌مان دورتر می‌شود!

در مواجهه با این زندگی سرشار از عدمِ قطعیت و آن عذابِ‌ وجدانِ لعنتی چه می‌شود کرد؟ به‌نظرم راه‌‌حل‌ش نه کنشِ صد در صدی پیش‌دستانه است و نه انفعالِ خام‌دستانه. ماجرا ساده‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم یا به‌عبارت به‌تر قصد داریم به خودمان بقبولانیم: ما در این دنیا زمانِ محدودی برای زندگی در اختیار داریم. چیزی که در نهایت مهم است کیفیتِ زندگی‌مان یا به‌عبارت به‌تر عرض آن است نه طول آن. بنابراین به‌تر آن است که زندگی را کم‌تر جدی بگیریم و به‌جای برنامه‌ریزی برای لحظه‌لحظه‌ی آن (که خودمان هم می‌دانیم اجرا نمی‌شود)، کمی شهودی‌تر با دنیا برخورد کنیم: نگاه کردن به زندگی به‌عنوان پروژه‌ای برای کشف کردن، لذت بردن و جلو رفتن همیشگی در مسیر رودِ زمان. این‌گونه مدیریتِ زمان هم راحت‌تر می‌شود: این‌که بدانی چه کارهایی را نباید انجام بدهی!

دوست داشتم!
۷

۱۰ ویژگی افراد اصیل

برای قرن‌ها در تاریخ بشر، اصالت با خون و نژاد و اموال تعریف می‌شد. اصیل، فردی بود که عضوی از خانواده‌های بزرگ و پرنفوذ و ثروت‌مند بود. بدین ترتیب سالیان درازی از عمر بشر روی این جهان خاکی گذشت و نسل‌های مختلفی آمدند و رفتند و افرادی مورد احترام جامعه بودند که ویژگیِ برجسته‌ی ذاتی خاصی جز تعلق به خانواده‌شان نداشتند! اگر چه قرن‌ها پیش ا این، ادیان الهی بر برابری انسان‌ها تأکید کردند؛ اما در عمل “انسانِ برابر و برادر” حاصل اندیشه‌ها و تلاش‌های جمعی بشر در چند قرن اخیر بوده است. می‌توان گفت این روزها در بسیاری از جوامع امروزی با پدید آمدن و گسترش جنبش‌های حقوق مدنی و اصلاح قوانین بنیادین اجتماعی و فرهنگی ـ حداقل روی کاغذ ـ افراد دارای حقوق و احترام ذاتی هستند. حالا دیگر اصالت، به تعلق خونی نیست و افرادِ موردِ احترام جامعه، به‌دلیل ویژگی‌ها و شایستگی‌های فردی‌شان به این احترام دست یافته‌اند (هر چند هنوز تا نقطه‌ی ایده‌آل که همه‌ی ما مفهوم واقعی آیه‌ی شریفه‌ی “إن اکرمکم عند الله أتقاکم” را دریابیم و بپذیریم، راهی طولانی در پیش است …)

اما در جامعه‌ی امروزی چگونه می‌توانیم فردی “اصیل” و مورد احترام جامعه و دیگران باشیم؟ پاسخ به این پرسش تا حدود زیادی وابسته با ارزش‌های اجتماعی ـ فرهنگی در دهکده‌ی جهانی امروز از یک سو و خرده‌فرهنگ هر کشور از سوی دیگر است. ما باید نماینده‌ی شایسته‌ی حداقل یکی از این ارزش‌ها باشیم! اما چگونه می‌توان به چنین جایگاهی دست یافت؟ دردِ بسیاری از ما همین است. ما مورد احترام و اصیل بودن را با شهرت و محبوبیت اشتباه می‌گیریم و نتیجه‌‌ی آن، اتفاقات عجیب و غریب و تأسف‌باری است که به‌‌ویژه در عصر رسانه‌های اجتماعی شاهد آن‌ها هستیم.

اما اگر بپذیریم “اصالت” در حقیقت معنای سخت و پیچیده‌ای ندارد و آن‌چنان که یکی از محبوب‌ترین سلبریتی‌های تاریخ سینما یعنی مرلین مونرو گفته به‌سادگی یعنی این‌که: “خودت باش! جهان، اصل را ستایش می‌کند”، آن‌گاه است که شاید در الگوی تفکر و رفتار و گفتارمان در زندگی اجتماعی‌مان تجدیدنظر کنیم.

“رت پاور” نویسنده‌ی سایت مجله‌ی “اینک” در مقاله‌ی خود به ۱۰ ویژگی افراد اصیل در دنیای امروز اشاره کرده که می‌تواند به ما در رسیدن به معنای حقیقی اصالت در زندگی‌مان کمک کند:

  1. در زندگی “معنا” را به “پول” ترجیح می‌دهند؛
  2. برای خودشان، هویت‌شان و ویژگی‌های‌شان احترام و ارزش قائل‌اند؛
  3. حس شهودی خود را برای کشف ایده‌های جدید از روندها و الگوهای زندگی و کار پرورش می‌دهند؛
  4. مهار زندگی‌شان را در دست دارند و با اعتماد به‌نفس و اتکا به خود، به جنگ بحران‌ها می‌روند؛
  5. مسئولیتِ تصمیمات و اشتباهات‌شان را تمام و کمال می‌پذیرند؛
  6. همیشه در حال یاد گرفتن و آموختن هستند؛
  7. به‌دنبال فریب دیگران برای خوشایند آن‌ها نیستند، آن‌ها به شما همانی را می‌گویند که لازم است بشنوید!
  8. شجاع‌اند!
  9. به حس و شور و محبت انسانی معتقدند و از هر فرصتی برای حرف زدن در مورد خانواده و کودکان‌شان و عزیزان‌شان استفاده می‌کنند؛
  10. هر روز هر چقدر که می‌توانند می‌خندند!

فهرست بالا می‌تواند کامل‌تر از این شود؛ اما نقطه‌ی شروع خوبی است برای این‌که بخواهیم و یاد بگیریم چگونه می‌توانیم خودمان باشیم.

دوست داشتم!
۱۶

آیا تو چنان‌که قضاوت می‌کنی، نیستی؟

رسانه‌های اجتماعی این روزها بخشی از زندگی روزمره‌ی ما را به خود اختصاص می‌دهند. از مزیت‌های رسانه‌های اجتماعی مثل: دسترسی سریع به آخرین اخبار و اطلاعات، گفتگو و تعامل اجتماعی با افراد بدون محدودیت‌های زمانی و مکانی و دیگر مزیت‌های این رسانه‌های آنلاین که بگذریم، آسیب‌های این رسانه‌ها به زندگی فردی و اجتماعی‌ موضوعی است که معمولا آگاهانه آن‌ها را نادیده می‌گیریم. پیش‌تر از این درباره‌ی آسیب‌های این رسانه‌ها بر سبک زندگی و تفکرم یادداشتی نوشته بودم (این‌جا)؛ اما این روزها متوجه به مشکل دیگری شده‌ام که همیشه تلاش کرده بودم تا حد امکان به‌صورت آگاهانه گرفتار آن نشوم.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رسانه‌های اجتماعی، گسترده کردن فضای پشت تریبون رسانه به‌اندازه‌‌ی تمامی اعضای آن‌ها است. در رسانه‌های سنتی (یا به‌اصطلاح رسانه‌های کثیرالانتشار) مخاطب به‌صورت یک طرفه تحت بمباران خبری و اطلاعاتی قرار داشت و هیچ امکانی برای اظهارنظر در مورد این اخبار و اطلاعات نداشت. اما امروزه شما تنها کافی است عضو یک رسانه‌ی اجتماعی باشید تا بتوانید حرف‌تان را به گوش تمامی دنیا برسانید. قطعا چنین دنیایی با این وسعت صداهای قابل شنیده شدن، می‌تواند دنیای به‌تری نسبت به دنیای رسانه‌های سنتی باشد؛ اما در عین حال شخصا این روزها از این دنیا به‌دلیل تأثیرش روی شیوه‌ی تفکر و استدلال‌ و قضاوت‌م بسیار می‌ترسم.

این یادداشت قرار نیست نقدی بر رفتار کاربران رسانه‌های اجتماعی باشد. تنها هدف‌م از نوشتن آن، زدن تلنگری به خودم برای بازنگری شیوه‌ی رفتاری‌ است که دنیای رسانه‌های اجتماعی مرا گرفتار آن کرده است و با دین و اخلاق و عقل/منطق (سه پایه‌ی اصلی فلسفه‌ی شخصی من از زندگی در این دنیا) سازگاری ندارد. پنج گزاره‌ی زیر را در نقد رفتار خودم در رسانه‌های اجتماعی این‌جا یادداشت می‌کنم، شاید زمینه‌ساز برگرداندن روی آینه‌ی جادوییِ حقیقت‌نما از دنیا و دیگران به‌ سوی خودم شود:

۱- قضاوت درباره‌ی زندگی و دستاوردها و تفکر و ارزش‌ها و رفتار دیگر انسان‌ها حق ذاتی من است!

۲- من باید درباره‌ی همه چیز و همه‌ی افراد دنیا نظر خاصِ خودم را داشته باشم!

۳- من می‌توانم و حق دارم بدون داشتن اطلاعاتِ کافی و بدون در نظر گرفتن شرایطی یک اتفاق رخ داده یا فردی کنش یا واکنشی داشته، قضاوت خودم را داشته باشم!

۳- قضاوت من، مطلق است و باید فارغ از محتوا و شیوه‌ی استدلال و زمینه (Context) آن پذیرفته شود!

۴- هدف از بحث و گفتگو نه رسیدن به حقیقت، که قانع و منکوب کردن دیگران است!

۵- من آن‌قدر اخلاقی هستم که بتوانم فارغ از هر گونه تعصب و پیش‌داوری و سوگیری قضاوت کنم …

متأسفانه بارها از اظهارنظر در مورد یک موضوع، یک گفتگوی طولانی بی‌نتیجه یا قضاوتِ عجولانه پشیمان شده‌ام؛ اما تنها با گذشت چند دقیقه و چند ساعت و حتی چند روز دوباره به رفتار قبلی‌ام بازگشته‌ام. اما چرا؟ تحلیل علت‌های تکرار چنین رفتارهایی قطعا کار جامعه‌شناسان و روان‌شناسان است؛ اما حداقل در مورد خودم متوجه شده‌ام سه علت زیر پررنگ‌تر هستند:

۱- داشتن این تصور که آدم‌هایی که قضاوت می‌کنند، افراد جذاب‌تر و محبوب‌تری هستند.

۲- حتما لازم است میزانِ دانش، توان‌مندی و قدرت تحلیل خودم را به دیگران ثابت کنم تا همه بدانند من در چه جایگاه بلندی از شخصیت فردی، علمی، اجتماعی، فرهنگی و کاری قرار دارم!

۳- من با نقدِ یک موضوع، خودم را از درگیر بودن در آن مبرا می‌کنم (مثلا: وجود یک صفتِ بد را در دیگران نقد می‌کنم به این امید که وجود آن در خودم برملا نشود.)

علت سوم از دو علت دیگر مهم‌تر و دردآورتر است؛ مخصوصا اگر از زاویه‌ی دید درونی و وجدانی به آن نگاه کنم. شاید یکی از دلایل قضاوت‌های مستمر ما در رسانه‌های اجتماعی، فرار از وقت گذاشتن روی شناخت خودمان و فراموش کردنِ نقاط ضعف‌ خودمان باشد. من درباره‌ی دیگران قضاوت می‌کنم به این امید که با نادیده گرفتنِ تلخی و سختیِ مواجهه با خودِ واقعی‌ام، روزگار را هر جوری که هست بگذرانم. اما گاهی که به حس‌م درباره‌ی خودم و زندگی‌ام در لحظه‌ی آخر زندگی فکر می‌کنم؛ از بار سنگین قضاوت‌ها و جدال‌های بیهوده می‌هراسم …

مدتی است در تلاشم تا دوربینِ همیشه بیدارِ منتقد درون‌م را به سوی خودم بچرخانم و تلاش کنم تا بیش‌تر از قبل به کاوش و نقد درون‌ام و افکار و رفتارم مشغول باشم. شاید حداقل خوبی‌اش این باشد که کمی در مسیر خودشناسی پیش بروم! هر چند وقت گذاشتن روی شناخت خود باعث می‌شود تا وقت آزاد کم‌تری هم برای قضاوت دیگران داشته باشم. 🙂

دوست داشتم!
۴

در روزگار “گمان‌ها” باید که شک بر یقین کرد …

در یادداشت قبلی گفتم که داستانِ خودشناسی با پرسیدن سؤالاتی دشوار از خود آغاز می‌شود. سؤالاتی که ویران‌کننده‌اند و چون سیلی خروشان، آن‌چه هست و نیست را از صفحه‌ی روزگار وجود محو می‌کنند. اما در پایان این مسیر سخت و دشوار، گوهر وجودی‌مان آن‌چنان صیقل‌ خورده که دیگر هیچ توفانی را یارای مقابله با آن نیست …

اما مشکل اصلی جایی بروز می‌کند که معمولا انتظارش را نداریم. تصور اغلب ما این است که وقتی به قله‌ی سختِ داشتنِ جرأتِ پرسیدن سؤال از خود برسیم، آن‌گاه مسیرِ‌ پیشِ رو هموارتر خواهد بود. اما آن‌ قله‌ی بلند، تازه کوه‌پایه‌ی قله‌ی بلندتر و دوردست‌تری است. در این‌جا تازه با چالش‌هایی مثل این‌ها مواجه می‌شویم:

  1. چه سؤالاتی باید از خودم بپرسم؟
  2. آیا این سؤالات، همان‌هایی‌اند که باید؟
  3. پاسخ‌های من به این سؤالات، چقدر طعم حقیقت دارند و چقدر بوی خیال؟

و همین‌جا است که تازه سرگردانی آغاز می‌شود … سرگردانی که آن را می‌توان در داستان زندگی بزرگ‌ترین انسان‌های تاریخ مشاهده کرد؛ از جمله آن‌جا که بوعلی سینا حاصل عمر خود را در این دو بیت شعر خلاصه می‌کند که:

دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت / یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت / آخر به کمال “ذره‌ای” راه نیافت

و تازه این‌جاست که متوجه می‌شویم حتی “راه افتادن” به‌سوی مقصد به‌تنهایی کفایت نمی‌کند و چه بسا تمام عمر را باید به کشف “چگونگیِ رفتن و طی طریق” گذراند؛ شاید “کورسویی از سرابِ مقصد” رخ بنمایاند.

اما از این محکوم بودن به “تبعید ابدی” که بگذریم، چالش‌های پیش روی حرکت به‌سوی خودشناسی و کمال در جای خود مهم‌اند و حتی ترس‌ناک. کاش به این چالش‌ها فکر کنیم و سعی کنیم هر از گاهی کمی هم به چارچوب‌های ذهنی خودمان که مبنای شناخت و تحلیل و تصمیم‌گیری ما در مورد خودمان و دنیا هستند فکر کنیم. شاید آن سه سؤالی که کمی بالاتر مطرح کردم به این بازاندیشی فرایند خودشناسی کمک کند.

داستانک زیر را سال‌ها پیش ترجمه کردم:

“دخترک در خانه‌ای کوچک، ساده و فقیرانه روی تپه زندگی می‌کرد. با بزرگ‌‌تر شدن، کم‌کم آن‌قدر قد ‌کشید که می‌توانست از بالای نرده‌ی باغچه‌ی خانه‌‌ای را در دره ببیند؛ جایی که خانه‌ی شگفت‌انگیزی دیده می‌شد: خانه‌ای با پنجره‌‌های طلایی درخشان. دختر با خودش فکر می‌کرد که زندگی کردن در آن خانه چقدر می‌تواند رؤیایی باشد … هر چند او پدر و مادرش و خانواده‌اش را دوست داشت؛ اما هر روز را در رؤیای خانه‌ی جادویی و احساس بی‌نظیری که می‌توان از زندگی در آن داشت، می‌گذراند.

زمانی که به سنی رسید که می‌توانست به‌تنهایی از نرده‌های باغچه خارج شود، روزی از مادرش پرسید می‌تواند تا دریاچه دوچرخه‌سواری کند؟ آن‌قدر اصرار کرد که مادرش سرانجام به او اجازه داد؛ هر چند تأکید کرد که خیلی نباید دور شود. روز زیبایی بود و دخترک دقیقا می‌دانست که قرار است به کجا برود. از تپه پایین رفت و به سمت خانه‌ی رؤیایی‌اش دوچرخه‌سواری کرد. وقتی به نزدیک خانه رسید، از دوچرخه‌اش پیاده شد و آن را جلوی در گذاشت. به راه‌اش ادامه داد تا سرانجام به خانه رسید … اما از دیدن آن‌چه می‌دید ناامید شد: پنجره‌ها شبیه خانه‌ی خودشان بودند؛ ساده و کثیف! دل‌شکسته و گریان برگشت. اما در حالی که داشت به به سمت دوچرخه‌اش می‌رفت، نوری درخشان توجه‌اش را به خود جلب کرد: در امتداد همان جهتی که او از آن سو آمده بود، خانه‌ی کوچکی بود که پنجره‌هایی درخشان داشت: خانه‌ی خودش! دخترک متوجه شد که در خانه‌ی پنجره طلایی‌اش زندگی می‌کند … او داشت در درون رؤیای خودش زندگی می‌کرد!”

امیدوارم روزی که متوجه شویم درون رؤیای‌های‌مان زندگی می‌کردیم، آن‌قدرها هم دیر نباشد …

پ.ن. عنوان این پست مصرعی است از کتاب “گزاره‌ها”؛ غزل‌های محمدرضا طهماسبی.

دوست داشتم!
۲

آن چیز که در جستن آنی، آنی!

از دوست جوانی که از من مشاوره‌ی شغلی می‌خواهد می‌پرسم که دقیقا به‌دنبال چیست و من باید در چه زمینه‌ای به او کمک کنم؟ در جواب من می‌گوید: “نیاز به تغییری بزرگ در زندگی‌ام دارم. از زندگی‌ام راضی نیستم. این‌جا جای من نیست. حق من خیلی بیش‌تر از این‌هاست.” از او دوباره می‌پرسم: “این تغییری که دنبال‌اش هستی چیست؟ می‌خواهی کجا باشی؟” و این بار پاسخی می‌دهد که من را عمیقا تکان می‌دهد: “نمی‌دانم! البته در واقع بهتر است بگویم که می‌دانم چه نمی‌خواهم؛ ولی نمی‌دانم که چه می‌خواهم؟” این جملات من را به‌یاد بسیاری از تجربیات دردناک و ناموفق زندگی خودم می‌اندازد.

در ادبیات مدیریت بر خود و موفقیت، معمولا یکی از اولین اصولی که درباره‌ی آن سخن گفته می‌شود لزوم خواستن برای ایجاد “تغییر بزرگ” است. این‌که یکنواختی زندگی و زندگی یکنواخت، قاتل عمر کوتاهی هستند که خدای بزرگ با مهربانی و بزرگی‌اش به ما بخشیده است. این‌که جای ما این‌جا نیست و وقتی که بخواهیم تحولی را کلید بزنیم، جهان، به‌تمامی پشت ما قرار خواهد گرفت. اما در این میان چیزی گم می‌شود: تغییری که قرار است اتفاق بیفتد چیست؟ و همین‌جا است که اغلب آدم‌ها از ادامه‌ی مسیر باز می‌مانند. اما تا به‌حال فکر کرده‌اید چرا؟

تغییر از یک تصمیم آغاز می‌شود. تصمیمی برای پذیرفتن مسئولیت در دست داشتن کنترل مسیری که انسان در زندگی شخصی و شغلی‌اش طی می‌کند. تغییر یعنی فراموش کردن فرافکنی و مغلطه‌ی “نمی‌گذارند و نمی‌شود.” تغییر یعنی تلاش برای ایجاد تحول حتی اگر به شکست منجر شود. تغییر یعنی برداشتن حتی یک گام کوچک. تغییر یعنی حرکت کردن و به‌راه افتادن. اما همه‌ی این‌ها سخت‌ترین کار دنیا هستند: یک جا نشستن و گلایه کردن کار جذاب‌تر و کم‌هزینه‌ای است!

تغییر بدون داشتن یک تصویر ذهنی امکان‌پذیر نیست: تصویری که نقشه‌ی زندگی ما را از سطحی بالاتر نشان بدهد. این‌که از کجا آمده‌ام، “آمدنم بهر چه بود” و قرار است به کجا برسم. بنابراین تغییر از خودشناسی آغاز می‌شود. قبلا در گزاره‌ها بارها درباره‌ی اهمیت خودشناسی برای‌تان نوشته‌ام. حالا می‌خواهم دقیق‌تر نشان‌تان بدهم چرا خودشناسی مهم است؟ خودشناسی در مسیر تغییر اولین و مهم‌ترین گام است. از خودشناسی به نتایج زیر می‌رسیم که همگی برای ایجاد تغییر اهمیت اساسی دارند:

  • من آن‌قدر ارزشمندم که به داشتن زندگی بیارزم؛ پس چرا ارزشمندی‌ام را نادیده بگیرم و برای خودم و جهان کاری نکنم؟
  • من یک هویت متمایز و یگانه دارم که خاص خودم است. بین بودن و نبودن من در این دنیا فرق است. این هویت متمایز چیست؟
  • اما در عین حال باید بپذیرم که من یک آدم معمولی هستم: آدمی که اشتباه می‌کند، آدمی که دچار رخوت و خستگی درونی می‌شود و آدمی که نقاط ضعف بسیار زیادی دارد.
  • اما همین آدم معمولی ـ یعنی من ـ دارای نقاط قوت منحصر به‌فردی هم هست: استعدادهایی دارد و کارهایی را بهتر از دیگران انجام می‌دهد. همین نقاط قوت هستند که آن هویت منحصر به‌فرد من را می‌سازند!

برای خودشناسی راه‌ها و روش‌های متفاوتی وجود دارد. تست‌های روان‌شناسی، پرسشنامه‌ها و مدل‌های ذهنی مدیریتی و موفقیت شخصی و شغلی و گفتگو با مشاوران و مربیان از معمول‌ترین روش‌های خودشناسی هستند. اما هیچ کدام این‌ها نمی‌تواند جای خلوت گزیدن و فکر کردن به خودمان، اتفاقات زندگی‌مان، توانمندی‌ها و ضعف‌های‌مان، موفقیت‌ها و شکست‌های‌مان و خلاصه دیروز و امروز و فردای‌مان را بگیرد. این‌که من همین حالا در ذهن دیگران با چه ویژگی‌های شناخته می‌شوم و دوست دارم چگونه شناخته شوم؟

حالا به تغییر برمی‌گردیم: با این هویت متمایز و توانمندی‌ها من باید به کجا برسم؟ و این دقیقا سخت‌ترین سؤال دنیا است ـ البته اگر از سختی خودشناسی بگذریم! اما خبر خوب این است که وقتی از مرحله‌ی خودشناسی بگذریم، پاسخ به این سخت‌ترین سؤال دنیا کار چندانی مشکلی نیست. وقتی که بدانم چه کسی هستم و کجای این دنیا ایستاده‌ام، نسبت من با این دنیا چیست و قرار است به کجا برسم، آن‌وقت دیگر معلوم است که باید چه تغییری اتفاق بیفتد.

مشکل بسیاری از ما توقف کردن در همان گام اول است. خیلی وقت‌ها این‌که خودمان را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم کجا هستیم مقدم است بر کشف این‌که نیاز به تحولی عمیق و جدی در زندگی‌مان وجود دارد. البته حس نیاز به ایجاد تغییر می‌تواند محرک خوبی برای آغاز تغییر باشد، اما بدون خودشناسی و کشف نقطه‌ی پایانی مسیر تنها دردی به دردهای‌مان افزوده خواهد شد!

دوست داشتم!
۲۲