بایگانی برچسب: s

زندگی منهای روزمرگی (۱۴)

نوشته‌شده در توسط .

ـ تفکر آن چیزی است که شما الان به آن می‌اندیشید. تفکر، عمل فکر کردن است. تفکر کهنه نداریم. ممکن است تفکر به فکرهای کهنه بیاندیشد اما کهنه نیست. شما وقتی به فکرهای کهنه تفکر می‌کنید، در واقع دارید آن‌ها را نو می‌کنید، پس تفکر همواره نو و تازه است ولی فکر می‌تواند کهنه باشد. همین تفاوت بین اندیشه و اندیشیدن است. ما اندیشه کهنه داریم اما با اندیشیدن می‌توان اندیشه‌های کهنه را نو کرد.

ـ زندگی انسان همانند یک رمان است، یک رمان یا داستان را تا زمانی که تا آخرش نخوانیم، نمی‌دانیم که سرانجام آن چه می‌شود، در زندگی هم باید تا آخر رفت، در آنجا معلوم می‌شود که انسان چه کاره است و حتما این زندگی به کوشش شما بستگی دارد و کوشش شما مقدمه‌ی اندیشیدن شماست. بستگی دارد به آن‌که چگونه بیاندیشید. اندیشیدن سرنوشت انسان را معین می‌کند. شما بگو چگونه می‌اندیشی، تا من بگویم که چه راهی می‌روی. ما اندیشیدن را فراموش کرده‌ایم.

ـ یک دانشمندی می‌گوید که به چهار چیز فکر نکنید، اگر فکر کردید، مُردن برایتان بهتر است؛ یکی اینکه فوق و بالا چیست. دیگر آنکه زیرترین و فروترین چیست. یکی اینکه گذشته و آغاز چه بوده است. دیگر اینکه سرانجام چه خواهد شد؛ آن وقت راحت هستید.

ـ بعضی‌ها از سؤال کردن هم می‌ترسند، می‌گویند نپرس. آیا اگر پرسش نباشد، پاسخ هست؟ اگر پرسش نباشد، فکر کردن است؟ فکر اصیل آن‌جایی است که پرسش است. حال این پرسش را یا از غیر می‌کنید یا از خودت؟ آدم از خودش هم سؤال می‌پرسد. اگر تمرین کردی و پرسش از خود آموختی که از خودت بپرسی و در مقام پاسخ برآمدن به پرسش‌ها شدید، آن وقت راه تعالی برای شما باز می‌شود …

(از گفتگو با دکتر غلام‌حسین ابراهیمی دینانی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۱

۱۰ روش قدرت‌مند برای دست‌یابی به نظم شخصی

نوشته‌شده در توسط .

همه‌ی ما بارها و بارها خوانده‌ایم و شنیده‌ایم و حتی تجربه‌ کرده‌ایم که برای موفقیت، نیازمند منظم بودن هستیم؛ اما کم‌تر آدمی را می‌بینیم که خودش را منظم بداند. البته مشکل اصلی شاید این باشد که به ما نگفته‌اند نظم یعنی چه و ما فکر می‌کنیم که نظم یعنی چیزی شبیه همان نظم و انضباطی که در مدرسه و دانشگاه و محل کار و حتی محیط خانواده از ما انتظار داشته و دارند. 🙂

اما واقعیت این است که “نظم شخصی” هیچ تعریف مشخصی ندارد و مثل هر الگوی رفتاری دیگری اگر چه می‌تواند دارای “به‌ترین تجاربی” برگرفته از الگوهای شخصی دیگران باشد؛ اما در نهایت مفهومی است که توسط تک‌تک ما در زندگی‌مان خلق می‌شود و توسعه می‌یابد. این یعنی یکی از پیش‌نیازهایی که برای حرکت در مسیر موفقیت به آن نیاز داریم، خلق همین الگوی شخصی از نظم است. من این‌جا تعریف شخصی خودم را از “نظم شخصی” ارائه می‌دهم: نظم شخصی یعنی کارهایی که برای تحقق اهداف زندگی‌م انجام بدهم را در زمان خودش جوری انجام دهد که نتایج مورد انتظار از آن‌ها به‌دست آیند.

با این تعریف، “نظم شخصی” بیش‌تر یک الگوی عمل‌کردی است. بنابراین برای دست‌یابی به نظم شخصی با چنین تعریفی، لازم است عمل‌کردمان را به‌بود دهیم یا به‌عبارت به‌تر، باید بهره‌ورتر باشیم. اما چگونه می‌توانیم بهره‌ورتر باشیم؟ دیپ پاتل در سایت مجله‌ی آنترپرنر ۱۰ پیشنهاد را در این زمینه مطرح کرده است:

۱- نقاط ضعف‌تان را در زمینه‌ی بهره‌وری بشناسید: چه چیزی باعث بازی‌گوشی شما و فرارتان از انجام مسئولیت‌های‌تان می‌شود؟ آن‌ها همان چیزهایی است که باید حواس‌تان به آن‌ها باشد و کنترل‌شان کنید. مثلا: اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی!

۲- محرک‌های نقاط ضعف‌تان در زمینه‌ی بهره‌وری را کنترل و حذف کنید: به‌عنوان مثال:کشف کنید که چه چیزی باعث می‌شود مدام در شبکه‌های اجتماعی در حال رصد پست‌های دوستان و غیردوستان‌تان (!) باشید؟ بی‌حوصله‌گی؟ بی‌کاری؟ تنبلی؟ یا عامل دیگر؟ 🙂 با حذف عوامل حواس‌پرتی، احتمالا می‌توانید واقعا به کارهای‌تان برسید!

۳- برای خودتان هدف‌گذاری دقیقی داشته باشید که با نقشه‌ی اقدامات مشخص و زمان‌بندی اهداف و اقدامات کامل می‌شود: این‌گونه شاید مجبور شوید که واقعا کار کنید!

۴- منظم بودن را تمرین کنید: بهانه آوردن ممنوع! خودتان را به انجام کارها سر موقع مجبور کنید. بعد از مدتی به این کار به‌جای بازی‌گوشی عادت خواهید کرد.

۵- عادت به منظم بودن را پیچیده‌ نکنید: قرار نیست برای منظم شدن خودمان شکنجه بدهیم! 🙂 هر جور که راحت‌ترید منظم باشید. ولی به همین نظمِ حداقلی متعهد بمانید! لطفا.

۶- غذای سالم و مقوی بخورید: خیلی وقت‌ها بی‌حوصلگی‌ها و تنبلی‌ها به‌خاطر الگوی نادرست تغذیه‌ی ما است.

۷- شما همان‌قدر قدرت‌مند هستید که فکر می‌کنید هستید: با عزم راخ، یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت!

۸- برنامه‌ی جایگزینی داشته باشید: نظم شخصی به این معنی نیست که کارها را همیشه از یک راه مشخص انجام دهید. فارغ از این‌که همیشه اوضاع آن‌طوری که فکر کردید پیش نمی‌رود و لازم است برنامه‌های‌تان را تغییر دهید، کمی خلاقیت در اجرای برنامه‌ها چاشنی خوش‌طعمی برای ترغیب شدن به ادامه دادن مسیر طولانی دست‌یابی به اهداف است.

۹- به خودتان جایزه بدهید: توضیحی لازم است؟

۱۰- خودتان را ببخشید و به آینده چشم بدوزید: هیچ‌کس عمدا اشتباه نمی‌کند. همیشه می‌شود از زمین برخاست و دوباره شروع کرد. 🙂 پس بسم‌الله.

امیدوارم بتوانید تعبیر خوبی از نظم شخصی برای خودتان خلق کنید که به شما در تحقق اهداف‌تان کمک کند.

دوست داشتم!
۷

زندگی منهای روزمرگی (۱۳)

نوشته‌شده در توسط .

ـ “همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

ـ “گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافل‌گیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.”

(از مصاحبه با ویلیام جوزف کندی؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۲

زندگی منهای روزمرگی (۱۲)

نوشته‌شده در توسط .

ـ با وجود این‌که با کمی پشت‌کار و اندکی کوشش از عهده‌ی مطالعه‌ی «افلاطون» برمی‌آمدم و می‌توانستم یک مسئله‌ی مثلثات را حل کنم و یا یک آزمایش شیمی انجام بدهم؛ اما چیزی هم بود که قادر به انجام‌ش نبودم: روشن ساختن هدف‌م که در تاریکی فرو رفته بود. مانند دیگران که دقیقا می‌دانستند قاضی خواهند شد، پزشک یا هنرمند و در چه صورتی چه امتیازاتی از شغل خود خواهد برد، من نمی‌توانستم فکر بکنک. ممکن بود من هم روزی یکی از این قبیل اشخاص می‌شدم؛ اما چگونه می‌توانستم بدانم؟ شاید مقدرم بود که جستجو کنم و باز سال‌های سال جستجو کنم، بدون این‌که به کوچک‌ترین هدفی برسم. شاید روزی به هدف‌م دست یابم؛ اما این هدفی بد، خطرناک و وحشتناک خواهد بود. من فقط می‌خواستم به آن‌چه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این‌همه سخت بود؟

ـ … اتفاق اصلا وجود ندارد. وقتی که انسان چیزی را احتیاج دارد و می‌یابد، مدیون اتفاق نیست؛ بلکه مدیون خودش است. این احتیاج واقعی اوست و میل واقعی اوست که آن را برای‌ش فراهم می‌کند.

ـ اشیایی را که ما می‌بینیم تصویر اشیایی است که در ما وجود دارد، آن‌چه خارج از ماست به‌هیچ‌وجه واقعیت ندارد. اغلب اشخاص به‌وضعی کاملا غیرحقیقی زندگی‌ می‌کنند، زیرا آن‌ها آن‌چه را در خارج به‌طور مجاز وجود دارد، حقیقتی تصور می‌کنند و هرگز به دنیای درونی خود اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهد. بدون‌شک بدین‌گونه می‌توانند خوش‌بخت باشند …

ـ من همان‌طور که تشخیص داده‌ای در رؤیاهای خود زندگی می‌کنم. دیگران هم در رؤیاهایی به‌سر می‌برند؛ اما نه در رؤیاهای خاص خودشان. تفاوت این‌جا است.

ـ مأموریت حقیقی هر کسی این است: کام‌یابی از خویش‌تن … کار او یافتن سرنوشت حقیقی خودش بوده است ه یک سرنوشت عادی و پروراندن آن. بقیه همه ناقص است. اقدام برای رهایی از سرنوشت خود و هم‌رنگی با جماعت، ترس از خویش‌تن است.

(دمیان؛ هرمان هسه، ترجمه: خسرو رضایی، انتشارات جامی)

 

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۱)

نوشته‌شده در توسط .

“گه‌گاه از بازگوکردن این مسئله لذت می‌برم که تقریبا ده لطیفه زندگی هر انسانی را دربرمی‌گیرد. یکی از لطیفه‌های محبوب من درباره خواننده‌ی آمریکایی است که برای نخستین‌بار در ساختمان اپرای لا اسکالا به عالم هنر پای گذاشت. او اولین تک‌خوانی خود را اجرا کرد که مورد تشویق گسترده تماشاچیان قرار گرفت. جمعیت یک‌پارچه فریاد می‌زدند: دوباره، زنده‌باد، زنده‌باد! او برای بار دوم همان تک‌خوانی را اجرا کرد و باز هم صدا زدند: دوباره! و بعد تا سومین و چهارمین‌بار و… ادامه یافت. درنهایت نفس‌نفس‌زنان و با خستگی پرسید: چند بار دیگر باید این آواز را تکرار کنم؟ ناگهان شخصی از میان جمعیت پاسخ داد: تا‌ زمانی‌ که دُرست‌خواندن را یاد بگیری. این حالت برای من نیز صدق می‌کند. همیشه احساس می‌کنم، آن‌چنان هم که باید، به‌درستی اجرای خوبی نداشته‌ام. در نتیجه به خواندن‌م ادامه می‌دهم.”

سال بلو، نویسنده آمریکایی؛ این‌جا

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۰)

نوشته‌شده در توسط .

“… یادآوری لحظات شاد و غم‌بار سال‌های قبل برایم همیشه بی‌اهمیت بوده. به شرط این‌که چند اتفاق خوشحال‌کننده و حساس را از آن کم کنیم. منظورم چیزهایی ا‌ست که وارد بیوگرافی آدم شده‌اند. من هر روز، هر ساعت و هر دقیقه از خود و زندگی‌ام مواد خام بسیاری می‌گیرم و نیازی نمی‌بینم گذشته‌ام را بکاوم. در هر لحظه‌ام سوژه‌ای وجود دارد و من کشفش می‌کنم. در هر مرحله‌ای انسان تغییراتی نسبت به روزهای قبل دارد. چیزهای جدیدی در پیرامونش می‌یابد. در زندگی من نیز این روند به سرعت در جریان است. مطمئنا امروز نسبت به یک هفته قبل خیلی تغییر کرده‌ام. برای همین، گذشته در برابر زندگی امروزی‌ام کاملا بی‌اهمیت جلوه می‌کند. همواره در خیالم در جاهای مختلفی پرسه می‌زنم و وقتی به خود می‌آیم، می‌بینم همه اینها در یکی، دو دقیقه یا شاید کم‌تر از آن اتفاق افتاده. آن‌وقت است که هر چیزی به نظرم کوچک و بی‌ارزش می‌آید.”

“ـ به نظرتان چقدر برای انسان در این دنیا وقت اختصاص یافته است؟

خیلی بیشتر از آنچه که ما تصورش را می‌کنیم. برای مثال وقتی در جایی منتظر کسی باشی، در آن لحظات، وقت به سختی و کند می‌گذرد. درحالی که این مسئله کاملا به مکان بستگی دارد. آدم وقتی نتواند به زندگی واقعی برسد، به وضعیتی که مثال زدم دچار می‌شود. از زندگی نیز منظورم گذراندن یکنواخت روزمرگی‌ها نیست، بلکه حیات درونی و روحی‌مان است. به آن فضای شگفت لحظه آفرینش که دست بیابی، به جاودانگی خواهی رسید …”

(از مصاحبه با خانم آفاق مسعود، نویسنده‌ی اهل کشور آذربایجان؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۳

حرفه‌ای‌ها (۲۴): لوریس چکناواریان

نوشته‌شده در توسط .

حرف‌های خواندنی و احساس‌برانگیز پیرمرد زلال و دوست‌داشتنی موسیقی ایران، استاد لوریس چکناواریان در مصاحبه با روزنامه‌ی اعتماد را با هم بخوانیم:

ـ ما همیشه نمی‌توانیم شاد باشیم. این شادی با گریه کامل می‌شود. اتفاقا گریه چیز خوبی است و این حس در کنار دیگر احساساتی که داریم واقعا مهم است. به نظر من اگر گریه نکنیم واقعا می‌میریم. همیشه این را می‌گویم که نیمی از صورت باید بخندد و نیمه دیگرش گریه کند. گریه درست شبیه باران است و همان طور که باران باعث تمیزی طبیعت می‌شود گریه کردن هم روح و فکر ما را تمیز می‌کند…

ـ شادی یک احساس است و نشان می‌دهد که یک نفر واقعا همان احساس را در درونش دارد. این را نمی‌توان به عنوان یک نسخه تجویز کرد. نمی‌توان به همه گفت که همیشه شاد باشید. به‌هر حال خیلی از ما به خاطر مشکلات و مسائلی که داریم در غم زندگی می‌کنیم. حرف من در این است که اجازه بدهیم شادی هم وارد قلب ما شود. اینکه قرار باشد همیشه در غم زندگی کنیم به مرگ ما منجر خواهد شد. در این موضوع من طرفدار تعادل هستم.

ـ … زندگی باید از یکنواختی بیرون بیاید. زندگی مثل یک جنگ است و در این جنگ شما یا می‌بازید یا برنده می‌شوید. برای برنده شدن باید باخت. این نگاهی است که من نسبت به زندگی و فعالیت‌هایم دارم. بدترین موضوع این است که در این بین خودتان را جدی ‌بگیرید. در حالی که باید در کاری که انجام می‌دهید جدی باشید. این جدی گرفتن خودمان نوعی خودکشی است. اما به هر حال جدیت در کار، ملزومات خودش را هم به دنبال دارد. یکی از این ملزومات وقت گذاشتن برای کار و امتحان کردن و انجام دادن شیوه‌های مختلف بسته به شرایط کاری است. مهم این است که مأموریتی را که خداوند به ما محول کرده درست انجام دهیم. هیچ‌کسی اگر خداوند راهنمای او نباشد نمی‌تواند شاعر، نویسنده، موزیسین یا نقاش خوبی شود. ما از خودمان چیزی نداریم و وقتی به دیگر مخلوقات نگاه می‌کنیم تازه می‌فهمیم که هیچ‌چیزی نیستیم.

ـ زندگی هیچ قانونی ندارد و اینها که می‌بینیم قانون‌هایی است که ما برای خودمان گذاشته‌ایم. نمی‌توان این زندگی را با برنامه‌ریزی پیش برد. به نظر من باید زندگی کرد و در این بین هر چه پیش ‌آید خوش ‌آید. ما اینجا هستیم تا مأموریتی را که خداوند بر عهده ما گذاشته انجام دهیم و اگر خودمان آن را جدی بگیریم خداوند هم به ما کمک خواهد کرد تا در کارمان موفق شویم…

دوست داشتم!
۴

زندگی منهای روزمرگی (۹)

نوشته‌شده در توسط .

ـ من در عمرم دو چیز بسیار باارزش پیدا کردم: یاد گرفتن و دوست داشتن. هیچ چیز دیگری ـ نه شهرت، نه قدرت، نه توفیق به‌خاطر خودش ـ ممکن نیست هرگز چنین ارزش بادوامی داشته باشه. چون وقتی عمر آدم تموم می‌شه، اگه بتونه بگه (من یاد گرفتم) و (من دوست داشتم)، اون‌وقت می‌تونه بگه (من خوشبخت بودم.)

ـ همه‌ی ما مجموع اون چیزایی هستیم که تو زندگی احساس و تجربه کردیم. فقط بچه‌ها ضمیری پاک و روشن دارند. بقیه‌ی ما باید همیشه با اون چیزی که بودیم، زندگی کنیم … و باید حواس‌مون جمع باشه و اون تجربه‌ها را فقط پیش خودمون نگه داریم.

ـ صرفا زنده موندن مهم نیست. زندگی باید کیفیت داشته باشه، تا ارزش پیدا کنه. برای این‌که کیفیت داشته باشه، ما باید مایل به قبول خطر کردن باشیم … 

راما ۲ (کتاب اول)

ـ گمان می‌کنم گوته بود که گفت همه‌ی چیزهایی را که انسان مشتاق آن است می‌توان به چهار جزء تقسیم کرد: عشق، ماجراجویی، قدرت و شهرت. شخصیت‌های ما بر این اساس شکل می‌گیره که مایلیم از هر جزء چقدر داشته باشیم.

باغ راما (کتاب دوم)

ـ در این فکرم که پس سرنوشت چیه؟ چیزی که ما آدما از روی حقایق می‌سازیم؟ یا واقعیه؟ و اگه سرنوشت واقعا به‌عنوان مفهوم وجود داره، چطوری می‌شه اونو با قوانین فیزیکی توضیح داد؟

ـ این طبیعت بشره، وقتی نمی‌تونیم به پرسشی بی‌پایان جواب بدیم، تا وقتی اطلاعات جدیدی به‌دست نیاوردیم، اصلا اون پرسش را کنار می‌گذاریم.

راز راما (کتاب سوم و پایانی)

پ.ن. شاه‌کار میخ‌کوب‌کننده‌ی آرتور سی کلارک و جنتری لی، سه گانه‌ی راما با ترجمه‌ی استثنایی دکتر ناصر بلیغ و چاپ عالی نشر نقطه یکی از عجیب‌ترین تجربیات رمان‌خوانی زندگی من را رقم زد. قصه‌ای در ظاهر علمی ـ تخیلی و در باطن، عمیقا فلسفی درباره‌ی رازها و عظمت جهان هستی و کوچکی بشر در برابر آن‌ها. داستان نیکول دژاردن و همراهان‌ش در راما (سفینه‌ی فضایی ارسالی بیگانگان) را بخوانید!

دوست داشتم!
۴

زندگی منهای روزمرگی (۸)

نوشته‌شده در توسط .

افرادی که از هوش درون‌فردی بالایی بهره می‌برند این توانایی را دارند تا تمایلات بخش نیمه خودآگاه مغز برای مبارزه، فرار یا بی‌تحرک ماندن را کنترل کنند. آن‌ها ممکن است به‌جای فرار تشخیص دهند که بهترین اقدام در آن لحظه بی‌حرکت ماندن است. ممکن است جایی هم ترجیح دهند بی‌حرکت بمانند یا به مبارزه ادامه دهند. در هر صورت آن‌چه مهم است این است که آن‌ها هوش لازم برای انتخاب واکنش نیمه خودآگاه مناسب را دارند. اگر عصبانی شوند می‌توانند به آرامی صحبت کنند. اگر بترسند می‌توانند با ترس‌شان مقابله کنند.

هنگامی که ذهن نیمه‌ خودآگاه افراد تحت تأثیر ترس قرار دارد، طرز تفکر افراد متفاوت می‌شود. اگر ترسیده باشند ممکن است بگویند: “نمی‌توانم این کار را انجام دهم. اگر شکست بخورم چه می‌شود؟” یا “این کار بسیار مخاطره‌آمیز است.” این شخص را با فرد دیگری مقایسه کید که به‌طور ناخودآگاه در شرایط مبارزه قرار گرفته است و احتمالا می‌گوید: “به آن‌ها نشان می‌دهم. این کار را انجام خواهم داد فقط به این خاطر که ثابت کنم می‌توانم.”

بسیار مهم است که پیش از فکر کردن و تصمیم‌گیری، بیاموزیم که چگونه وضعیت نیمه خودآگاه ذهن را انتخاب کنیم. در ویتنام هر گاه که به‌طور نیمه خودآگاه ذهنم را برای جنگیدن آماده می‌کردم، احساس بهتری داشتم، بهتر پرواز می‌کردم و اعتماد به‌نفس بیش‌تری داشتم. هنگامی که در شرایط فرار و ترس قرار داشتم، افکارم وحشت‌زده بود. بنابراین پیش از آن‌که از بخش چپ و راست مغزتان استفاده کنید، ابتدا وضعیت بخش نیمه خودآگاه ذهن خود را مشخص کنید. (هوش مالی خود را افزایش دهید؛ نوشته‌ی: رابرت کیوساکی؛ مترجمین: سید محمد حسینی بهشتیان و امیر کامکار؛ ناشر: نوآور؛ ص ۲۴۳)

این کتاب جذاب رابرت کیوساکی جدا از آموزه‌های ساده، اثربخش و شگفت‌انگیزی که در مورد سرمایه‌گذاری و مدیریت مالی زندگی دارد، سرشار است از نکته‌های جذابی از این دست. از دست‌ش ندهید!

دوست داشتم!
۴

در جستجوی قفل‌های گم‌شده

نوشته‌شده در توسط .

همگی ما در زندگی با مسائل و چالش‌های گوناگونی مواجهیم که حل آن‌ها می‌تواند درهایی از سعادت و خوش‌بختی را به‌روی ما بگشاید. این مسائل بغرنج، همان‌هایی هستند که ما را در روز بی‌قرار و در شب بی‌خواب می‌کنند. مسائلی که راه‌حل آن‌ها در ظاهر دور از دسترس ما هستند و همین است که باعث می‌شود تا روزها را در انتظار گشوده شدن دری به‌سوی باغ سبز رؤیاها پشت سر هم بگذرانیم. روزهایی پر از انتظار و تشویش، روزهایی کندگذر که گویی دقیقه‌ها چون سالی می‌گذرند. بعضی از ما ممکن است “پر بگشایند اما به دیوار قفس برخورد کنند” و اغلب ما دست روی دست می‌گذاریم تا “روز فرشته” از راه برسد. 🙂

کدام‌یک از ما می‌تواند ادعا کند که در زندگی با چنین چالش‌ها و حس‌ها و تجربیاتی مواجه نبوده است؟ مشکل از جایی پیش می‌آید که زندگی را در همین مسائل حل‌ناشدنی خلاصه می‌کنیم. متأسفانه بارها و بارها با افرادی برخورد کرده‌ام که در مواجهه با یک چالش بزرگ، تمام زندگی‌شان را بر سر آن قمار کرده‌اند و فراموش کرده‌اند که زندگی جنبه‌های دیگری هم دارد که هر کدام می‌تواند سرشار از حسِ خوبِ موفقیت باشد. البته که ما حق نداریم درباره‌ی سنگینی بار مسائل  دیگران بر دوش آن‌ها و اهمیت آن مسئله برای‌شان قضاوتی بکنیم؛ اما در هر حال این “قفل‌های ناگشودنی” تنها بخشی از داستان زندگی ما هستند.

در برابر این چالش‌های سخت چه باید کرد؟ انتظار کشیدن؟ تغییر جهت زندگی؟ تلاشِ مکرر؟ باید اعتراف کنم که شخصا جوابی برای این سؤال ندارم. خودِ من هم در زندگی‌ام گرفتار چند مسئله‌ از این دست چالش‌های حل‌نشدنی بوده‌ام. بعضی از آن‌ها را گذشتِ زمان حل کرده و در مورد برخی دیگر نیز چشم‌انداز مثبتی دیده نمی‌شود. اما چیزی که در این میان یاد گرفته‌ام این است که حتی با وجود اهمیتِ حیاتی دو مورد از این چالش‌های اساسی برای رسیدن به کیفیت زندگی مورد انتظارم، سایر بخش‌های زندگی را معطل آن‌ها نگذاشته‌ام. واقعیت این است که قرار نیست تمام رؤیاها در زندگی همان‌طوری که ما انتظار داریم محقق شوند. از آن بدتر این‌که قرار نیست زندگی ما در این دنیای خاکی بی‌درد و بی‌مشکل سپری شود. نمی‌دانم اسم‌ش را می‌شود چه گذاشت: دردناک، غم‌ناک یا چیزی شبیه این‌ها؛ اما در هر حال “درهای قفل‌شده” بخشی از این دنیا هستند و هنر بسیاری از افراد موفق در زندگی‌شان این است که از جایی به‌بعد قفل‌های بسته را به‌ حال خودشان رها می‌کنند و به‌جستجوی قفل‌های دیگری برای باز کردن می‌روند: قفل‌هایی که می‌شود برای باز کردن‌شان کاری کرد. البته کسی نمی‌تواند تضمین کند که این قفل‌ها ـ که شاید پیش‌تر در پرده‌ی وهم و خیال بودند ـ خود تبدیل به قفل‌های ناگشودنی بزرگ‌تری نشوند!

داستان چیزی شبیه یک پارادوکس بزرگ است: پیدا کردن هر قفلِ زندگی، با هیجانِ تلاش کردن برای گشودن آن آغاز می‌شود و نهایت‌ش را تنها خدا می‌داند! شاید این پارادوکس همانی باشد که گروس عبدالملکیان در شعری سروده است (و عنوان مطلب هم برگرفته از همین شعر است):

دنیای درهای قفل
دنیای دیوارهای بی‌پایان …
کلیدهای گم‌شده روزی پیدا خواهند شد
با قفل‌های گم‌شده چه کنیم؟

دوست داشتم!
۱