بایگانی برچسب: s

زندگی منهای روزمرگی (۱۶): راهی به‌سوی رهایی

نوشته‌شده در توسط .

نویسنده‌ها و منتقدان، وقتی شما سخن از کلاژ به میان می‌آورید، دچار اشکال ادبی می‌شوند؛ یکی از آنها به این سبک، «تصاویر شعری» و دیگری «داستان‌های خیلی کوتاه» می‌گوید. کدام‌یک از این توصیف‌ها را بیشتر می‌پسندید؟

برای من، کلاژ فقط روشی برای نوشتن است و نه چیز دیگری؛ من از سال‌ها پیش شروع کردم به فرستادن کارت‌پستال‌هایی برای دوستانم که در آنها کلمات را به‌هم می‌چسباندم. من همیشه برای این کار از یک قیچی کوچک تاشو استفاده می‌کردم و وقتی در هواپیما مجله می‌خواندم و کلمه‌ای می‌دیدم که از آن خوشم می‌آمد، می‌بریدمش. بعد متوجه شدم که چقدر ترکیب کلمات زیادی وجود دارد. من به این کارم در خانه حتی هنگام کار با تخته‌گوشت در آشپزخانه هم ادامه دادم. این‌طوری می‌توانستم هنگام غذاخوردن کلمات اضافی را بیرون بیندازم. اما کلمات خیلی گسترده هستند و همیشه بیشتر و بیشتر می‌شوند. بعد من یک میز لغات برای خودم درست کردم اما کلمات خاکی و چرب می‌شدند و من به ناچار آن‌ها را دور می‌انداختم و خیلی حیفم می‌آمد ـ هزاران کلمه! اکنون آن‌ها را بر اساس حروف الفبا در جعبه می‌گذارم.

هنگامی که جایزه نوبل به شما اهدا شد، شما گفتید که نوشتن، مایه درونی من است. چطور چنین چیزی ممکن است وقتی به زبان اعتماد ندارید؟

نوشتن که زبان نیست، بلکه قریحه کارکردن با زبان است که در من وجود دارد. آدم فقط کار نمی‌کند که نان خودش را به دست آورد. زمانی که ما کار می‌کنیم دیگر نسبت به خودمان آگاه نیستم. و این مساله ما را آرام می‌کند. آدم همیشه نمی‌تواند دائما حواسش به خودش باشد، هنگام کار آدم از خودش رها است. نوشتن یکی از راه‌های رهایی از خود است. هر کاری یک تسخیرشدگی دارد و اینگونه زبان من را تسخیر می‌کند. اما این مساله مشخصا با زبان سروکار ندارد، بلکه سروکارش با زندگی است. من می‌خواهم در کتاب‌هایم بگویم که چه در زندگی اتفاق می‌افتد. زبان فقط یک ابزار است.

کتاب‌هایتان خیلی با شخص خودتان سروکار دارد، چگونه می‌گویید که نوشتن شما را از خود رها می‌کند؟

این به آن معناست که در آن لحظه نوشتن، خودت را احساس نمی‌کنی؛ وقتی می‌نویسم متوجه گذر زمان نمی‌شوم.

(از گفتگو با هرتا مولر؛ برنده‌ی نوبل ادبیات؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۰

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۶۴): رهایی از دامِ گذشته‌ها …

نوشته‌شده در توسط .

“مردم آزاد هستند تا هر چه می‌خواهند بگویند؛ اما من فقط به آن‌چه در پیش است فکر می‌کنم نه چیزهایی که پشت سر گذاشته‌ام. بدیهی است که برای پیشرفت به‌عنوان بازیکن به این‌جا آمده‌ام و می‌خواهم فرصت‌هایی که به من داده می‌شود را به‌دست گیرم.” (پاکو آلکاسر؛ این‌جا)

در بعضی از نقاط زندگی، گذشته‌های انسان هم‌چون پابندی او را از پر کشیدن و پیش رفتن باز می‌دارد. این گرفتارِ گذشته شدن، بدترین دشمنِ امید و آینده است: تلاش و سخت‌کوشی را از انسان می‌گیرد، روزهای خوب آینده را نادیده می‌گیرد و انسان را لحظه‌گرا می‌سازد. این حرف به‌معنی این نیست که گذشته و امروز باید به حال خودشان رها شوند و آینده تمامی آن چیزی است که اهمیت دارد؛ بلکه مفهوم‌ش این است که نباید بگذاریم سنگینی کوله‌بار گذشته‌ها چنان قامت ما را خم کنند که پیش رفتن و گام برداشتن به‌سوی آینده دردناک و غیرقابل تحمل شود. “دامِ گذشته‌ها” یعنی یکی دانستن فردا و دیروز: این‌که چون دیروزِ خوشایندی نداشتیم، پس آینده همان تکرار گذشته خواهد بود. شاید همین‌طور باشد؛ اما مسئله آن است که با غصه خوردن، نه‌تنها چیزی درست نمی‌شود بلکه آدمی از درون می‌پوسد و فرو می‌ریزد …

راست‌ش را بخواهید من در برابر دیروز و امروز و فردا معتقد به فلسفه‌ای هستم که زنده‌یاد حسین منزویِ بزرگ در یکی از غزل‌های بی‌نظیرش آن را تصویر کرده است:

عقلِ دوراندیش، ساحل را نشان‌م می‌دهد
عشق را می‌جوید از خیزاب‌ها، اما، دل‌م

نفسِ رفتن نیز گاهی بی‌رسیدن مقصدی است،
ــ طوف‌ها کرده است در اطراف این معنا دلم ــ

یاری‌ات را گر دریغ از من نداری، بی‌گمان
می‌کشاند سوی ساحل کشتی خود را، دل‌م

دورم از ساحل اگر من، تو به دریا دل بزن
تا کنی نزدیک‌تر راه دل‌ت را تا دل‌م …

شاید بیش از هر چیزی، راهِ رفتن باشد که اهمیت داشته باشد. دیروز و امروز و فردا تنها نقطه‌هایی هستند که در مسیرِ زندگی از آن‌ها می‌گذریم. بنابراین همان‌طور که در مثل‌های زبان شیرین فارسی داریم: “گذشته‌ها گذشته” و “ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.” گر مرد رهی، غم مخور از دوری و دیری … از همین لحظه باز هم آغاز کن و آن‌قدر برو تا بالاخره به مقصد برسی. بسم‌الله.

 

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۵)

نوشته‌شده در توسط .

تو هر آن‌چه باید باشی خواهی بود

بگذار شکست، مفهوم دروغین خود را در تو پیدا کند

آن‌جاست که روح، قلمرو ناچیز را در هم می‌شکند و آزاد می‌شود

روحی که بر زمان غلبه می‌کند و فاتح مکان‌هاست

روحی که بر فرصت‌های زودگذر پیشی می‌گیرد

و به زمان ستم‌پیشه بدرود می‌گوید

و این خواسته‌ی کمال‌طلب بشر است که به‌سوی نادیده‌ها

پر می‌کشد و در فضای بندگی رخ می‌نماید

و این منشأ روحی جاویدان است که به‌سمت مقصد راه می‌پوید

گر چه راه ناهموار است؛ اما تو صبور باش

همانند کسی که روح را به جان خریده است صبر کن

بالاخره موعد فرمان‌روایی تو هم خواهد آمد …

الا ویلرویلکاگس (برگرفته از کتاب راه رفتن با ببرها؛ صص ۱۶۹ و ۱۷۰)

دوست داشتم!
۰

زندگی منهای روزمرگی (۱۴)

نوشته‌شده در توسط .

ـ تفکر آن چیزی است که شما الان به آن می‌اندیشید. تفکر، عمل فکر کردن است. تفکر کهنه نداریم. ممکن است تفکر به فکرهای کهنه بیاندیشد اما کهنه نیست. شما وقتی به فکرهای کهنه تفکر می‌کنید، در واقع دارید آن‌ها را نو می‌کنید، پس تفکر همواره نو و تازه است ولی فکر می‌تواند کهنه باشد. همین تفاوت بین اندیشه و اندیشیدن است. ما اندیشه کهنه داریم اما با اندیشیدن می‌توان اندیشه‌های کهنه را نو کرد.

ـ زندگی انسان همانند یک رمان است، یک رمان یا داستان را تا زمانی که تا آخرش نخوانیم، نمی‌دانیم که سرانجام آن چه می‌شود، در زندگی هم باید تا آخر رفت، در آنجا معلوم می‌شود که انسان چه کاره است و حتما این زندگی به کوشش شما بستگی دارد و کوشش شما مقدمه‌ی اندیشیدن شماست. بستگی دارد به آن‌که چگونه بیاندیشید. اندیشیدن سرنوشت انسان را معین می‌کند. شما بگو چگونه می‌اندیشی، تا من بگویم که چه راهی می‌روی. ما اندیشیدن را فراموش کرده‌ایم.

ـ یک دانشمندی می‌گوید که به چهار چیز فکر نکنید، اگر فکر کردید، مُردن برایتان بهتر است؛ یکی اینکه فوق و بالا چیست. دیگر آنکه زیرترین و فروترین چیست. یکی اینکه گذشته و آغاز چه بوده است. دیگر اینکه سرانجام چه خواهد شد؛ آن وقت راحت هستید.

ـ بعضی‌ها از سؤال کردن هم می‌ترسند، می‌گویند نپرس. آیا اگر پرسش نباشد، پاسخ هست؟ اگر پرسش نباشد، فکر کردن است؟ فکر اصیل آن‌جایی است که پرسش است. حال این پرسش را یا از غیر می‌کنید یا از خودت؟ آدم از خودش هم سؤال می‌پرسد. اگر تمرین کردی و پرسش از خود آموختی که از خودت بپرسی و در مقام پاسخ برآمدن به پرسش‌ها شدید، آن وقت راه تعالی برای شما باز می‌شود …

(از گفتگو با دکتر غلام‌حسین ابراهیمی دینانی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۱

۱۰ روش قدرت‌مند برای دست‌یابی به نظم شخصی

نوشته‌شده در توسط .

همه‌ی ما بارها و بارها خوانده‌ایم و شنیده‌ایم و حتی تجربه‌ کرده‌ایم که برای موفقیت، نیازمند منظم بودن هستیم؛ اما کم‌تر آدمی را می‌بینیم که خودش را منظم بداند. البته مشکل اصلی شاید این باشد که به ما نگفته‌اند نظم یعنی چه و ما فکر می‌کنیم که نظم یعنی چیزی شبیه همان نظم و انضباطی که در مدرسه و دانشگاه و محل کار و حتی محیط خانواده از ما انتظار داشته و دارند. 🙂

اما واقعیت این است که “نظم شخصی” هیچ تعریف مشخصی ندارد و مثل هر الگوی رفتاری دیگری اگر چه می‌تواند دارای “به‌ترین تجاربی” برگرفته از الگوهای شخصی دیگران باشد؛ اما در نهایت مفهومی است که توسط تک‌تک ما در زندگی‌مان خلق می‌شود و توسعه می‌یابد. این یعنی یکی از پیش‌نیازهایی که برای حرکت در مسیر موفقیت به آن نیاز داریم، خلق همین الگوی شخصی از نظم است. من این‌جا تعریف شخصی خودم را از “نظم شخصی” ارائه می‌دهم: نظم شخصی یعنی کارهایی که برای تحقق اهداف زندگی‌م انجام بدهم را در زمان خودش جوری انجام دهد که نتایج مورد انتظار از آن‌ها به‌دست آیند.

با این تعریف، “نظم شخصی” بیش‌تر یک الگوی عمل‌کردی است. بنابراین برای دست‌یابی به نظم شخصی با چنین تعریفی، لازم است عمل‌کردمان را به‌بود دهیم یا به‌عبارت به‌تر، باید بهره‌ورتر باشیم. اما چگونه می‌توانیم بهره‌ورتر باشیم؟ دیپ پاتل در سایت مجله‌ی آنترپرنر ۱۰ پیشنهاد را در این زمینه مطرح کرده است:

۱- نقاط ضعف‌تان را در زمینه‌ی بهره‌وری بشناسید: چه چیزی باعث بازی‌گوشی شما و فرارتان از انجام مسئولیت‌های‌تان می‌شود؟ آن‌ها همان چیزهایی است که باید حواس‌تان به آن‌ها باشد و کنترل‌شان کنید. مثلا: اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی!

۲- محرک‌های نقاط ضعف‌تان در زمینه‌ی بهره‌وری را کنترل و حذف کنید: به‌عنوان مثال:کشف کنید که چه چیزی باعث می‌شود مدام در شبکه‌های اجتماعی در حال رصد پست‌های دوستان و غیردوستان‌تان (!) باشید؟ بی‌حوصله‌گی؟ بی‌کاری؟ تنبلی؟ یا عامل دیگر؟ 🙂 با حذف عوامل حواس‌پرتی، احتمالا می‌توانید واقعا به کارهای‌تان برسید!

۳- برای خودتان هدف‌گذاری دقیقی داشته باشید که با نقشه‌ی اقدامات مشخص و زمان‌بندی اهداف و اقدامات کامل می‌شود: این‌گونه شاید مجبور شوید که واقعا کار کنید!

۴- منظم بودن را تمرین کنید: بهانه آوردن ممنوع! خودتان را به انجام کارها سر موقع مجبور کنید. بعد از مدتی به این کار به‌جای بازی‌گوشی عادت خواهید کرد.

۵- عادت به منظم بودن را پیچیده‌ نکنید: قرار نیست برای منظم شدن خودمان شکنجه بدهیم! 🙂 هر جور که راحت‌ترید منظم باشید. ولی به همین نظمِ حداقلی متعهد بمانید! لطفا.

۶- غذای سالم و مقوی بخورید: خیلی وقت‌ها بی‌حوصلگی‌ها و تنبلی‌ها به‌خاطر الگوی نادرست تغذیه‌ی ما است.

۷- شما همان‌قدر قدرت‌مند هستید که فکر می‌کنید هستید: با عزم راخ، یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت!

۸- برنامه‌ی جایگزینی داشته باشید: نظم شخصی به این معنی نیست که کارها را همیشه از یک راه مشخص انجام دهید. فارغ از این‌که همیشه اوضاع آن‌طوری که فکر کردید پیش نمی‌رود و لازم است برنامه‌های‌تان را تغییر دهید، کمی خلاقیت در اجرای برنامه‌ها چاشنی خوش‌طعمی برای ترغیب شدن به ادامه دادن مسیر طولانی دست‌یابی به اهداف است.

۹- به خودتان جایزه بدهید: توضیحی لازم است؟

۱۰- خودتان را ببخشید و به آینده چشم بدوزید: هیچ‌کس عمدا اشتباه نمی‌کند. همیشه می‌شود از زمین برخاست و دوباره شروع کرد. 🙂 پس بسم‌الله.

امیدوارم بتوانید تعبیر خوبی از نظم شخصی برای خودتان خلق کنید که به شما در تحقق اهداف‌تان کمک کند.

دوست داشتم!
۸

زندگی منهای روزمرگی (۱۳)

نوشته‌شده در توسط .

ـ “همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

ـ “گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافل‌گیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.”

(از مصاحبه با ویلیام جوزف کندی؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۲

زندگی منهای روزمرگی (۱۲)

نوشته‌شده در توسط .

ـ با وجود این‌که با کمی پشت‌کار و اندکی کوشش از عهده‌ی مطالعه‌ی «افلاطون» برمی‌آمدم و می‌توانستم یک مسئله‌ی مثلثات را حل کنم و یا یک آزمایش شیمی انجام بدهم؛ اما چیزی هم بود که قادر به انجام‌ش نبودم: روشن ساختن هدف‌م که در تاریکی فرو رفته بود. مانند دیگران که دقیقا می‌دانستند قاضی خواهند شد، پزشک یا هنرمند و در چه صورتی چه امتیازاتی از شغل خود خواهد برد، من نمی‌توانستم فکر بکنک. ممکن بود من هم روزی یکی از این قبیل اشخاص می‌شدم؛ اما چگونه می‌توانستم بدانم؟ شاید مقدرم بود که جستجو کنم و باز سال‌های سال جستجو کنم، بدون این‌که به کوچک‌ترین هدفی برسم. شاید روزی به هدف‌م دست یابم؛ اما این هدفی بد، خطرناک و وحشتناک خواهد بود. من فقط می‌خواستم به آن‌چه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این‌همه سخت بود؟

ـ … اتفاق اصلا وجود ندارد. وقتی که انسان چیزی را احتیاج دارد و می‌یابد، مدیون اتفاق نیست؛ بلکه مدیون خودش است. این احتیاج واقعی اوست و میل واقعی اوست که آن را برای‌ش فراهم می‌کند.

ـ اشیایی را که ما می‌بینیم تصویر اشیایی است که در ما وجود دارد، آن‌چه خارج از ماست به‌هیچ‌وجه واقعیت ندارد. اغلب اشخاص به‌وضعی کاملا غیرحقیقی زندگی‌ می‌کنند، زیرا آن‌ها آن‌چه را در خارج به‌طور مجاز وجود دارد، حقیقتی تصور می‌کنند و هرگز به دنیای درونی خود اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهد. بدون‌شک بدین‌گونه می‌توانند خوش‌بخت باشند …

ـ من همان‌طور که تشخیص داده‌ای در رؤیاهای خود زندگی می‌کنم. دیگران هم در رؤیاهایی به‌سر می‌برند؛ اما نه در رؤیاهای خاص خودشان. تفاوت این‌جا است.

ـ مأموریت حقیقی هر کسی این است: کام‌یابی از خویش‌تن … کار او یافتن سرنوشت حقیقی خودش بوده است ه یک سرنوشت عادی و پروراندن آن. بقیه همه ناقص است. اقدام برای رهایی از سرنوشت خود و هم‌رنگی با جماعت، ترس از خویش‌تن است.

(دمیان؛ هرمان هسه، ترجمه: خسرو رضایی، انتشارات جامی)

 

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۱)

نوشته‌شده در توسط .

“گه‌گاه از بازگوکردن این مسئله لذت می‌برم که تقریبا ده لطیفه زندگی هر انسانی را دربرمی‌گیرد. یکی از لطیفه‌های محبوب من درباره خواننده‌ی آمریکایی است که برای نخستین‌بار در ساختمان اپرای لا اسکالا به عالم هنر پای گذاشت. او اولین تک‌خوانی خود را اجرا کرد که مورد تشویق گسترده تماشاچیان قرار گرفت. جمعیت یک‌پارچه فریاد می‌زدند: دوباره، زنده‌باد، زنده‌باد! او برای بار دوم همان تک‌خوانی را اجرا کرد و باز هم صدا زدند: دوباره! و بعد تا سومین و چهارمین‌بار و… ادامه یافت. درنهایت نفس‌نفس‌زنان و با خستگی پرسید: چند بار دیگر باید این آواز را تکرار کنم؟ ناگهان شخصی از میان جمعیت پاسخ داد: تا‌ زمانی‌ که دُرست‌خواندن را یاد بگیری. این حالت برای من نیز صدق می‌کند. همیشه احساس می‌کنم، آن‌چنان هم که باید، به‌درستی اجرای خوبی نداشته‌ام. در نتیجه به خواندن‌م ادامه می‌دهم.”

سال بلو، نویسنده آمریکایی؛ این‌جا

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۰)

نوشته‌شده در توسط .

“… یادآوری لحظات شاد و غم‌بار سال‌های قبل برایم همیشه بی‌اهمیت بوده. به شرط این‌که چند اتفاق خوشحال‌کننده و حساس را از آن کم کنیم. منظورم چیزهایی ا‌ست که وارد بیوگرافی آدم شده‌اند. من هر روز، هر ساعت و هر دقیقه از خود و زندگی‌ام مواد خام بسیاری می‌گیرم و نیازی نمی‌بینم گذشته‌ام را بکاوم. در هر لحظه‌ام سوژه‌ای وجود دارد و من کشفش می‌کنم. در هر مرحله‌ای انسان تغییراتی نسبت به روزهای قبل دارد. چیزهای جدیدی در پیرامونش می‌یابد. در زندگی من نیز این روند به سرعت در جریان است. مطمئنا امروز نسبت به یک هفته قبل خیلی تغییر کرده‌ام. برای همین، گذشته در برابر زندگی امروزی‌ام کاملا بی‌اهمیت جلوه می‌کند. همواره در خیالم در جاهای مختلفی پرسه می‌زنم و وقتی به خود می‌آیم، می‌بینم همه اینها در یکی، دو دقیقه یا شاید کم‌تر از آن اتفاق افتاده. آن‌وقت است که هر چیزی به نظرم کوچک و بی‌ارزش می‌آید.”

“ـ به نظرتان چقدر برای انسان در این دنیا وقت اختصاص یافته است؟

خیلی بیشتر از آنچه که ما تصورش را می‌کنیم. برای مثال وقتی در جایی منتظر کسی باشی، در آن لحظات، وقت به سختی و کند می‌گذرد. درحالی که این مسئله کاملا به مکان بستگی دارد. آدم وقتی نتواند به زندگی واقعی برسد، به وضعیتی که مثال زدم دچار می‌شود. از زندگی نیز منظورم گذراندن یکنواخت روزمرگی‌ها نیست، بلکه حیات درونی و روحی‌مان است. به آن فضای شگفت لحظه آفرینش که دست بیابی، به جاودانگی خواهی رسید …”

(از مصاحبه با خانم آفاق مسعود، نویسنده‌ی اهل کشور آذربایجان؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۳

حرفه‌ای‌ها (۲۴): لوریس چکناواریان

نوشته‌شده در توسط .

حرف‌های خواندنی و احساس‌برانگیز پیرمرد زلال و دوست‌داشتنی موسیقی ایران، استاد لوریس چکناواریان در مصاحبه با روزنامه‌ی اعتماد را با هم بخوانیم:

ـ ما همیشه نمی‌توانیم شاد باشیم. این شادی با گریه کامل می‌شود. اتفاقا گریه چیز خوبی است و این حس در کنار دیگر احساساتی که داریم واقعا مهم است. به نظر من اگر گریه نکنیم واقعا می‌میریم. همیشه این را می‌گویم که نیمی از صورت باید بخندد و نیمه دیگرش گریه کند. گریه درست شبیه باران است و همان طور که باران باعث تمیزی طبیعت می‌شود گریه کردن هم روح و فکر ما را تمیز می‌کند…

ـ شادی یک احساس است و نشان می‌دهد که یک نفر واقعا همان احساس را در درونش دارد. این را نمی‌توان به عنوان یک نسخه تجویز کرد. نمی‌توان به همه گفت که همیشه شاد باشید. به‌هر حال خیلی از ما به خاطر مشکلات و مسائلی که داریم در غم زندگی می‌کنیم. حرف من در این است که اجازه بدهیم شادی هم وارد قلب ما شود. اینکه قرار باشد همیشه در غم زندگی کنیم به مرگ ما منجر خواهد شد. در این موضوع من طرفدار تعادل هستم.

ـ … زندگی باید از یکنواختی بیرون بیاید. زندگی مثل یک جنگ است و در این جنگ شما یا می‌بازید یا برنده می‌شوید. برای برنده شدن باید باخت. این نگاهی است که من نسبت به زندگی و فعالیت‌هایم دارم. بدترین موضوع این است که در این بین خودتان را جدی ‌بگیرید. در حالی که باید در کاری که انجام می‌دهید جدی باشید. این جدی گرفتن خودمان نوعی خودکشی است. اما به هر حال جدیت در کار، ملزومات خودش را هم به دنبال دارد. یکی از این ملزومات وقت گذاشتن برای کار و امتحان کردن و انجام دادن شیوه‌های مختلف بسته به شرایط کاری است. مهم این است که مأموریتی را که خداوند به ما محول کرده درست انجام دهیم. هیچ‌کسی اگر خداوند راهنمای او نباشد نمی‌تواند شاعر، نویسنده، موزیسین یا نقاش خوبی شود. ما از خودمان چیزی نداریم و وقتی به دیگر مخلوقات نگاه می‌کنیم تازه می‌فهمیم که هیچ‌چیزی نیستیم.

ـ زندگی هیچ قانونی ندارد و اینها که می‌بینیم قانون‌هایی است که ما برای خودمان گذاشته‌ایم. نمی‌توان این زندگی را با برنامه‌ریزی پیش برد. به نظر من باید زندگی کرد و در این بین هر چه پیش ‌آید خوش ‌آید. ما اینجا هستیم تا مأموریتی را که خداوند بر عهده ما گذاشته انجام دهیم و اگر خودمان آن را جدی بگیریم خداوند هم به ما کمک خواهد کرد تا در کارمان موفق شویم…

دوست داشتم!
۴