بایگانی برچسب: s

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۶۱): خبر خوش: همیشه می‌شود بهتر شد!

نوشته‌شده در توسط .

“بازی مقابل لاتزیو، برای ما خیلی مهم است و باید متمرکز بمانیم. در دیدار مقابل یوونتوس هم باید سبک خودمان را حفظ کنیم تا بتوانیم به نتیجه‌ی دل‌خواه برسیم. ما در شرایط خوبی قرار داریم اما مطمئن هستم می‌توانیم بهتر از این کار کنیم. بازیکنان خوبی دارم اما هنوز با اوج فاصله داریم و این باید به ما اعتماد به نفس زیادی بدهد. ما هنوز کار خاصی نکرده‎ایم. هنوز با جایگاه مدنظرمان در جدول یا سبک فوتبالی مدنظرمان فاصله داریم.” (استفانو پیولی؛ این‌جا)

البته پیولی نتوانست به هدفی که آرزوی‌ش را داشت برسد و قبل از پایان فصل از اینتر اخراج شد. اما نکته‌ای که در سخنان او پررنگ کرده‌ام برای‌م جالب بود: این‌که هنوز با اوج در فاصله هستیم و می‌توانیم بهتر شویم، خود می‌تواند یک عامل اعتماد به‌نفس‌‌بخش باشد! در واقع باور داشتن این نکته‌ی ساده که در مواجهه با مشکلات، لازم نیست دست روی دست بگذاریم و با تلاش کردن می‌توانیم کم‌کم به‌سوی قله‌ی اوج گام برداریم، خودش به ما اعتماد به‌نفس می‌دهد که برای به‌تر شدن همین حالا دست به‌کار شویم. 🙂

دوست داشتم!
۰

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۵۷): هم‌نشینی با خود

نوشته‌شده در توسط .

“تعطیلی بازی‌های ملی فرصت خوبی برای من است. در طول ۱۰ روز، من می‌توانم روی کارهای فردی‌ام مانند آمادگی بدنی و مسائل تاکتیکی تمرکز کنم. هم‌چنین خیلی خوب است که چند روز برای خودم دارم. وقتی بازی‌های زیادی دارید ـ مانند مدت اخیر ـ تنها می‌توانید خود را برای بازی بعدی آماده کنید و وقت زیادی برای خودتان ندارید. گاهی اوقات خوب است که زمانی هم برای کار روی شرایط خودتان داشته باشید.” (نمانیا ویدیچ؛ این‌جا)

معمولا یکی از چیزهایی که قربانی‌ِ کار می‌شود، خودمان هستیم. ما خودمان را فراموش کنیم چرا که خودمان را از کارمان جدا نمی‌دانیم. اما این تفکر درست نیست. به‌عنوان یک فرد باتجربه در این زمینه باید بگویم که زمانی می‌رسد که در درون‌تان با احساس تنهایی و خلأ وحشتناکی مواجه می‌شوید که نمی‌دانید با آن چه کنید. ویدیچ به‌گونه‌ای راه‌حلی را برای این مسئله ارائه داده است. همه‌ی در میان آوارِ کار و زندگی، به زمانی برای هم‌نشینی با خود نیاز داریم: یک آیینِ شخصی روزانه و هفتگی برای پرداختن به خود و خودشناسی، اندیشیدن درباره‌ی خودمان و ساختن خودی قوی‌تر برای مواجهه با سختی‌ها و چالش‌های زندگی و کار. این هم‌نشینی می‌تواند با هر آن چیزی همراه باشد که از آن لذت می‌برید: خواندن، نوشتن، ساز زدن، ورزش یا هر چیز دیگری. اما نباید از زندگی‌تان حذف شود. خلوت با خودتان را از خودتان دریغ نکنید! 🙂

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۳)

نوشته‌شده در توسط .

ـ “همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

ـ “گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافل‌گیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.”

(از مصاحبه با ویلیام جوزف کندی؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۲

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۴۲): پیش برو، پیش برو، پیش‌تر …

نوشته‌شده در توسط .

“در فوتبال هیچ چیز مشخص نیست. گفته می‌شد که من فصل پیش خداحافظی خواهم کرد، اتفاقی که در دوران فوتبالم زیاد رخ داده، مخصوصا وقتی اوضاع خوب نیست. هر کسی آزاد است نظرش را ارائه کند. من به خودم و بدنم ایمان دارم، هنوز می‌توانم تلاش زیادی داشته باشم و حس خوبی دارم پس چرا متوقف شوم؟” (فرانچسکو توتی؛ این‌جا)

هر وقت کم آوردید و فکر کردید به آخر خط رسیدید، این چند جمله‌ی کوتاه کاپیتان افسانه‌ای رم را باز هم بخوانید. 🙂 برای من که همین امروز خیلی مؤثر بود.

دوست داشتم!
۳

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۸۹): آینه‌ی زندگی خودت باش!

نوشته‌شده در توسط .

“من هیچ الگویی ندارم؛ چون هر فردی اخلاق و شخصیت و فلسفه‌ی خاص خودش را دارد. من از تمام مربیانی که با آن‌ها کار کردم نکات مثبت‌شان را یاد گرفته‌ام و آن‌ها را با ایده‌های خودم هماهنگ می‌کنم.” (وحید هاشمیان؛ این‌جا)

وحید هاشمیان را همواره فوتبالیستی با شخصیت و مستقل شناخته‌ایم. کسی که هیچ‌وقت خودش را گرفتار دام‌های فوتبال ایران نکرد و حق‌ش را در عمل با رفتار و تلاش‌های‌ش گرفت. وحید حالا در آلمان به‌دنبال رؤیاهای‌اش در دنیای مربی‌گری است. این تک جمله‌ی هاشمیان در مصاحبه با خبرنگار سایت باشگاه بایرن مونیخ، آن‌قدر درخشان است که فکر می‌کنم باید آن را هر روز به خودم یادآوری کنم. الگوبرداری از دیگران و الگو داشتن به‌معنی آن نیست که هویت و شخصیت مستقل خودم را فراموش کنم. هنر تمامی انسان‌های بزرگ همین بوده است که آموخته‌های‌شان از دیگران را در قالب یک “فلسفه‌ی شخصی زندگی” خاص خودشان به‌هم آمیخته‌اند و زندگی‌شان را براساس آن شکل داده و پیش برده‌اند.

بنابراین خوب است که در زندگی الگو داشته باشیم؛ اما آیینه‌ی اصل وجودی هر کس، بازتابنده‌ی فلسفه‌ی زندگی شخصی او است. شاید این همانی باشد که احمد عزیزی زمانی گفته بود: “آیینه باشد مثل من یا من مثالی دیگرم؟”

دوست داشتم!
۸

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۶۵): خوش‌شانس و خودسازی!

نوشته‌شده در توسط .

“وقتی به بارسلونا رسیدم، گوآردیولا به من گفت که مهاجم چهارم هستم و نمی‌توانم به‌عنوان بازیکن ثابت وارد زمین شوم. قبول کردم و می‌خواستم برای پیدا کردن جایی در ترکیب اولیه بجنگم. رقابت، همواره سطح فوتبال شما را بالاتر می‌برد. همه در مورد شانس حرف می‌زنند؛ اما شما باید خودسازی کنید. وقتی تلاش می‌کنید، بدون شک نتیجه آن را هم می‌بینید.” (تیری آنری؛ این‌جا)

همه‌ی ما آرزوی خوش‌شانسی را داریم؛ اما من هم با آنری موافقم که: خوش‌شانسی در اغلب اوقات به‌دست نمی‌آید مگر با خودشناسی، انگیزش خود و سخت‌کوشی.

دوست داشتم!
۴

فرار از روزمرگی شغلی: از مگس‌پرانی تا شکار مگس

نوشته‌شده در توسط .

کار کردن یک اجبار است یا یک تفریح؟ این سؤالی است که شاید برای اغلب ما یک پاسخ مشخص داشته باشد: کار، کار است و با تفریح میانه‌ای ندارد! برای بسیاری از ما اصولا لذت بردن از شغل‌مان اتفاق غریبی است و دیدن آدم‌های شاد و راضی از شغل‌شان هم عجیب‌تر! شاید تقصیری هم نداشته باشیم: فشارها و استرس‌ها و شرایط بد کاری آن‌قدر زیادند که رمقی برای شاد ماندن و لذت بردن از کار برای انسان نمی‌ماند.

واقعیت زندگی شغلی به‌همان تلخی است که همه‌‌مان می‌دانیم: حجم کارمان وحشت‌ناک زیاد است، مجبوریم کاری را انجام دهیم که دوست‌ش نداریم، مجبوریم آدم‌هایی را تحمل کنیم که از آن‌ها خوش‌مان نمی‌آید، کارمان خشک و مکانیکی است و … و خوب مگر آدم چقدر ظرفیت تحمل دارد؟ بالاخره روزی می‌رسد که طاقت‌ش طاق می‌شود و تصمیم می‌گیرد همه چیز را ول کند و برود دنبال زندگی خودش! اما مشکل این‌جاست که ناگهان یاد این می‌افتد که به درآمد کارش نیاز دارد و این چرخه‌ی نامطلوب ادامه می‌یابد.

می‌شود به کار نگاهی فلسفی هم داشته باشیم. به‌نظر آلن دوباتن فیلسوف سوئیسی ما در زمانه‌ای بی‌مانند و عجیب نسبت به تمام تاریخ کار بشر به‌سر می‌بریم: عصری که در آن تشویق می‌شویم منتظر به‌دست آوردن شادی از طریق کارمان باشیم. دوباتن معتقد است اگر چه کار در همه جوامع موضوعی بسیار بااهمیت است، اما در عین حال امروزه کار چنان با هویت ما رابطه نزدیکی پیدا کرده که اولین سؤالی که از دیگران (مثلا دوستان و آشنایان) می‌پرسیم این است که “چه کار می‌کنی” نه این‌که “از کجا می‌‌آیی!”

دیدگاه‌های افراطی‌تری هم نسبت به ماهیت کار وجود دارد. به‌عنوان مثال استود ترکل که یک داستان‌نویس است کار را یک جور مردن تدریجی از شنبه تا پنجشنبه می‌داند!

اما آیا داستان زندگی شغلی تا این حد کسالت‌آور و خالی از معنا است؟ نه. راه‌هایی هم برای فرار از روزمرگی وجود دارد که آن‌قدرها هم عجیب و غریب پیچیده نیستند. در واقع با انجام کارهای ساده‌ای می‌توانیم روزمرگی‌ها را کنار بزنیم تا چهره‌ی جدید و جذابی از شغل‌مان را ببینیم.

کار کار است اگر چه کار بود!

من موارد متعددی را در میان دوستان و اطرافیان‌ام دیده‌ام که به‌دلیل انتظار بی‌حد از شغل‌شان، پس از مدتی دچار چنان ناامیدی و افسردگی وحشتناکی شده‌اند که چاره را تنها در تغییر محل کار و حتی شغل‌شان دیده‌اند. البته زمان‌هایی وجود دارد که تنها انتخاب موجود “تغییر” است، اما واقعیت تلخ برای آن‌ها این بوده که حتی با ایجاد تغییر هم نتوانسته‌اند حال بهتری در کار کردن پیدا کنند. متأسفانه در اغلب موارد عادت‌ها و دیدگاه‌های آن‌ها نسبت به کار مشکل اصلی را ایجاد کرده بوده است. مشکل در نگاه ما به ماهیت کار است؛ نه خود کار!

متخصصین روان‌شناسی کار معتقدند از آن‌جایی که ما به‌صورت متوسط ۲۵ درصد از زندگی‌مان را به کار کردن می‌گذرانیم، پس باید به بهترین شکل ممکن از آن استفاده کنیم. بنابراین همین نکته‌ی ساده که سعی کنید کارتان را با تمام سختی‌ها و ناملایمات‌اش بپذیرید و سعی کنید از زمان کارتان به بهترین شکل ممکن بهره‌برداری کنید، مهم‌ترین نکته در رهایی از روزمرگی شغلی است. قرار نیست در کار اتفاق عجیب و غریبی برای ما بیفتد یا از آن لذت عجیب و غریبی به‌دست بیاوریم: کار در هر حال کار است!

آن کار که در جستن آنی، آنی!

اما ماجرا همین‌قدر ساده و غم‌ناک به پایان نمی‌رسد. در واقع یکی از دلایل علاقه‌ی شخصی من به موضوع شکستن تار و پود قفس روزمرگی شغلی این است که بارها آن را تجربه کرده‌ام. آخرین و مهم‌ترین تجربه‌ی من همین سال پیش بود که ناراحتی جدی نسبت به کارم پیدا کردم. بعد از سال‌ها فعالیت به‌عنوان یک مشاور مدیریت و روزنامه‌نگار، ناگهان حس کردم به آخر خط رسیده‌ام. کارهای بسیار زیادی روی هم انباشته شده بود و بدقولی‌های‌ام روز به روز بیش‌تر می‌شد؛ اما هیچ کاری نمی‌کردم. از صبح تا شب می‌نشستم و خودم را سرگرم کارهای بیهوده‌ای می‌کردم که خودم هم می‌دانستم حتی گذاشتن نام روزمرگی بر آن‌ها، کلاه گذاشتن بر سر واژه‌ها است. من باید چیزی را تغییر می‌دادم یا شاید هم چیزی خودش تغییر می‌کرد. اما چه چیزی؟

وقتی شروع به بررسی علت نارضایتی خودم از زندگی شغلی‌ام کردم، متوجه شدم که در واقع ترکیب چند عامل باعث ایجاد حس ناامیدی و نارضایتی من شده‌اند: من نمی‌دانستم در کجای مسیر شغلی‌ام قرار دارم، نمی‌فهمیدم چرا حجم کاری زیاد من به نتیجه‌ی مشخصی نمی‌انجامد، نقش سازمانی‌ام را دوست نداشتم، می‌دیدم که فرصت و امکانی برای به‌روز کردن مهارت‌های‌ام ندارم و مهم‌تر از همه نیاز به استراحت و برقراری ارتباط با دیگران داشتم. مشکل این‌جا بود که شغل‌ من هیچ تناسبی با این نیازها نداشت!

همان‌طور که گفتم ناراحتی من در کج‌خلقی‌ام با همکاران و بی‌انگیزگی در شغل‌ام نمود پیدا کرد. اما من قبل از انجام هر حرکتی بر ادامه دادن به کارم سماجت ورزیدم. گوش دادن به ندای درونی‌ام که به من می‌گفت باید یک شغل بسیار موفق را ترک کنم، کار بسیار مشکلی بود. اما با تکرار شدن الگوهای منفی کاری و فرو رفتن هر چه بیش‌تر در گرداب روزمرگی، بالاخره تصمیم‌ گرفتم که ریسک ایجاد تغییر را بپذیرم. و کار را شروع کردم: من می‌دانستم که دیگر نمی‌خواهم کارمند باشم و برای کسی کار کنم. این روزها کسب و کار شخصی‌ام در حال رسیدن به نتیجه است.

با نگاه به گذشته، متوجه شده‌ام که ۳ توصیه‌ی زیر من را در طی آن دوران سخت یاری دادند:

  • افراد پشتیبان خودتان را مشخص کنید (خانواده، دوستان، مربی یا …)؛
  • آمادگی دور ریختن دوست‌داشتنی‌ترین عادت‌ها، نقشه‌ها و برنامه‌های‌ قبلی‌تان را داشته باشید؛
  • حداقل دو سال به آن نقشه‌ها و برنامه‌ها بچسبید!

بدیهی است که در طول مسیر سخت و طولانی مجبور بودم نقشه‌ام را اصلاح کنم و با تغییرات همراه شوم. اما مهم‌ترین چیز این بود که من حتی در سخت‌ترین لحظات (که کم نبودند!) هم هدف‌ام را کنار نگذاشتم!

روزمرگی را مرور نکن؛ زندگی قشنگ‌تر است!

لئونارد شلزینگر که یک روانشناس کار است برای رهایی از روزمرگی کاری پیشنهادی ساده و عجیب دارد: همین امروز که از سر کارتان به منزل برگشتید، شروع کنید به انجام یک کار جدید. این کار جدید هر چیزی می‌تواند باشد: از راه‌انداختن کسب و کار خودتان گرفته تا نوشتن یک کتاب، تصنیف یک موسیقی یا انجام کاری برای به‌تر کردن جامعه‌ی محل زندگی‌تان (مثلا توسعه‌ی ایده‌ای برای آموزش به‌تر کودکان.)

لزومی ندارد این کار جدید برای شما منفعت مالی به‌همراه داشته باشد. شرط لازم و کافی برای انتخاب این کار “دوست‌ داشتن‌ و لذت بردن از آن” است. البته لازم نیست در زمان شروع کردن آن کار عاشق‌ش باشید؛ فقط دست به کاری بزنید که فکر می‌کنید آن را لازم دارید یا دوست‌ش خواهید داشت. عشق و علاقه خودش بعدا خدمت‌تان خواهند رسید!

اما وقتی شروع کردید یادتان باشد که گام به گام پیش بروید. این کار باعث می‌شود تا هزینه‌ی مالی و غیرمالی (مثلا زمانی) زیادی هم به خودتان تحمیل نکنید.

خوب حالا ربط این به رهایی از روزمرگی کاری چیست؟ خیلی ساده: شما بخشی از شور و اشتیاقی را که برای کار کردن لازم دارید از این کار جدید به‌دست می‌آورید. این شور و اشتیاق تنها به خود آن کار محدود نمی‌شود و به تمام جنبه‌های زندگی شما گسترش خواهد یافت. این شور و اشتیاق با پیش‌رفت کردن در آن کار جانبی بالاتر هم خواهد رفت. حالا صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوید انگیزه‌‌ای دارید که برای آن از تخت‌تان بیرون بیایید!

حس غریب واژه‌ها

یکی از دلایلی که ما دوست نداریم کاری را انجام بدهیم یا نمی‌توانیم آن کار را درست انجام بدهیم عنوان آن فعالیت / وظیفه / کار است. نباید قدرت واژه‌ها را دست کم بگیرید: در ذهن هر کس واژه‌ها اهمیت و وضوح متفاوتی دارند. بنابراین خیلی وقت‌ها مشکل از بلد نبودن یا مهارت نداشتن در انجام کار نیست؛ مشکل درک نکردن واقعیت آن کار توسط ذهن است!

بنابراین وقتی می‌خواهید کاری در محیط کارتان انجام دهید ـ چه خودتان تصمیم گرفته باشید چه به شما ارجاع شده باشد ـ عنوان آن را طوری برای خودتان بیان کنید و بنویسید که با واژه‌های ملموس برای شما نوشته شوند. مثلا: روزهایی که از بی‌کاری مجبورید مگس بپرانید، می‌توانم مگس پراندن را به بازی شکار مگس تغییر دهید و به این ترتیب کار جذابی را برای سرگرمی و شادی خود خلق کنید.

توضیح ـ این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی همشهری دو منتشر شده است.

دوست داشتم!
۳

خودشناسی یعنی پرسیدن!

نوشته‌شده در توسط .

“خودشناسی ” سخت‌ترین کار دنیا است. پیش‌فرض اغلب ما در زندگی این است که خودمان را می‌شناسیم. اما همین پیش‌فرض خیلی وقت‌ها ریشه‌ی بزرگ‌ترین مشکلات زندگی ماست: وقتی فرصت بزرگی از دست می‌رود که بعدها می‌فهمیم با تکیه بر قوت‌ها و شایستگی‌های مان می‌توانسته‌ایم از آن بهره‌برداری کنیم یا وقتی شکستی بزرگ پیش می‌آید که متوجه می‌شویم به‌دلیل ضعف‌های‌مان بوده است، آن‌وقت است که درمی‌یابیم بیش‌تر از دنیا نیازمند شناختن خود هستیم تا بار بعدی موقعیتی را از دست ندهیم و شکستی نخوریم. اما این حداقل دلایل شناخت خود است: با شناختن خود می‌توانیم خودمان را همان‌طوری که هستیم دوست داشته باشیم!

اما برای خودشناسی باید از کجا شروع کرد و چه کاری باید انجام داد؟ گام اول در این مسیر، کنار گذاشتن هر گونه پیش‌فرضی در مورد خودمان، گذشته و امروز و آینده‌مان و البته دنیا است. فراموش کردن این‌که من نمی‌توانم و نمی‌شود، این‌که نمی‌گذارند و نمی‌خواهند و این‌که دنیا با من سر سازگاری ندارد، سخت‌ترین و مهم‌ترین گام در مسیر خودشناسی است. وقتی توانسته‌ایم بر “ساز مخالف” درون‌مان غلبه کنیم، آن‌وقت زمان برای شروع به شناخت بهتر خودمان فرا رسیده است.

برای شناختن خود راه‌های زیادی وجود دارد. تست‌های روان‌شناختی، روان‌کاوی یا گفتگو و همراهی با یک منتور و مربی همگی روش‌هایی هستند که می‌توانیم از آن‌ها استفاده کنیم. اما یک نکته‌ی کلیدی مشترک میان تمامی این روش‌ها وجود دارد که می‌تواند نقطه‌ی شروع ما برای خودشناسی باشد: پرسیدن سؤال‌های درست و کشف جواب‌های درست‌تر! همه‌ی روش‌های خودشناسی دنیا از پرسیدن سؤال‌هایی از شما درباره‌ی خودتان، شخصیت‌تان، زندگی‌تان، نگاه‌تان به دنیا، روش‌های فکر کردن‌ و استدلال‌تان و چیزهایی شبیه این‌ها آغاز می‌کنند. نکته‌ی مهم این‌جاست که این روش‌ها به‌دلیل مبتنی بودن بر دانش و تجربه، توانسته‌اند آدم‌ها را از نظر شخصیت، ویژگی‌های فکری و مانند آن‌ها به انواع مشخصی دسته‌بندی کنند. شما در یکی از این دسته‌های آدم‌ها قرار می‌گیرید و بدین ترتیب می‌توانید تمامی زوایای پیدا و پنهان وجودتان را کشف کنید و به کمک این دسته‌بندی‌ها رفتارتان را در موقعیت‌های مختلف پیش‌بینی کنید. بدین ترتیب می‌دانید برای چه کارهایی ساخته شده‌اید و برای چه کارهایی نه؛ کجا می‌توانید چطور موفق شوید و کجا بهتر است کنار بکشید. اما در این میان چیزی هنوز کم است: گوهر وجودی شما.

روش‌های خودشناسی دنیا همگی مدل‌هایی از انسان‌های دنیای واقعی هستند. مدل از نظر لغوی به معنای «نمایش مفهومی یا ذهنی یک موضوع» است. در عمل “مدل” را می‌توان «توصیف ساده یک پدیده و یا یک فرایند پیچیده» تعریف نمود. به بیان دیگر مدل نمادی از واقعیت است که مهم‌ترین ویژگی‌های دنیای واقعی را به شکلی ساده و کلی بیان می‌کند. اصل داستان این‌جاست: آدم‌های مدل‌ شده از دنیای واقعی بنا بر نیازی که مدل‌سازی به ساده‌سازی و حذف جزئیات دارد، معمولا کمی عام‌‌تر از آن هستند که بتوان آن‌ها را دقیقا بر من و شما و دیگری منطبق کرد. این آدم‌ها اگر در دنیای واقعی دیده شوند، احتمالا کمی عجیب و غریب به‌نظر می‌آیند. بنابراین لازم است که برای خودشناسی گامی از این مدل‌های شخصیتی، روان‌کاوی و … جلوتر بگذاریم و نگاهی دقیق‌تر و عمیق‌تر به خودمان داشته باشیم.

اما چطور می‌شود این کار مشکل و نشدنی را انجام داد؟ با پرسیدن، با نگاه کردن و با جستجو. همه چیز از سؤال‌ پرسیدن از خودمان آغاز می‌شود. پرسیدن سؤال‌هایی ساده با پاسخ‌های سخت‌یاب و دیریاب. سؤال‌هایی که می‌توانند ویران‌کننده باشند. سؤال‌هایی که “پرده‌ی پندار” را پاره می‌کنند و پنجره‌ای با شیشه‌های شفاف را به روی من و داستان زندگی‌ام می‌گشایند.

اما با چه سؤالی باید شروع کرد؟ شاید همین سخت‌ترین سؤال ممکن باشد! اما برای فرار از این ترس از شروع کردن بیایید کمی ساده‌تر به ماجرا نگاه کنیم و با یک سؤال ساده شروع کنیم: “خودت را در یک جمله تعریف کن!” انگار سخت‌تر شد!

این سؤال ظاهرا ساده اما بسیار سخت به‌دنبال پاسخی است که اگر بیابیم‌ش دنیا رنگ و بوی دیگری خواهد یافت. این سؤال را این‌گونه هم می‌توان مطرح کرد: “با بودن من این دنیا چه تغییری کرده است؟” یا “اگر روزی نباشم از این دنیا چه چیزی کم خواهد شد؟” می‌شود این سؤالات را باز هم به سؤالاتی دیگر شکست یا جور دیگری آن‌ها را تفسیر کرد. در هر حال هدف اصلی برای ما رسیدن به همان تک‌جمله‌ای است که در بند قبلی از آن صحبت کردیم. این‌جا تازه نقطه‌ی شروع است.

دوست داشتم!
۱۵

خودت را بشناس تا دوست‌اش بداری

نوشته‌شده در توسط .

وقتی حرف از خودشناسی می‌شود، خیلی از ما بحث را عوض می‌کنیم. خودشناسی سخت‌ترین کار دنیا است و در عین حال، بیهوده هم به‌نظر می‌رسد: من هر کسی را نشناسم، خودم را که می‌شناسم! همین می‌شود که تمامی عمرمان به شناخت دیگران و آن دنیای بیرون می‌گذرد و اگر کمی هم افق دیدمان بالاتر باشد، احساس مسئولیت تغییر دنیا و دیگران هم به آن اضافه می‌شود. اما بدون هیچ تعارفی برای بسیاری از ما همین وجود ظاهرا آشنایی که “من” می‌نامیم‌اش مهم‌ترین موجود دنیا است. این‌که جناب “من” چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد، این‌که دوست دارد در چه جایگاهی باشد و این‌که چه چیزی دارد و ندارد ـ و خلاصه کنم: آرزوها و داشته‌ها و نداشته‌ها ـ پی‌رنگ اصلی داستان زندگی هر آدمی است.

در این میان آن‌چه معمولا نادیده گرفته می‌شود دو گانه‌ی “رؤیا” و “واقعیت” است: این‌که چقدر این آرزوها و خواسته‌های من رؤیایی هستند و با دنیای واقعی مرتبط و چقدر رؤیاهایی هستند که باید آن‌ها را در آسمان‌ها جست! واقعیت سخت است و تلخ؛ بنابراین بهترین راه نادیده گرفتن آن است. در مقابل “بهشت خاطر خود” بهترین جایی است که می‌توان از تلخی دنیا به آن پناه برد.

اما حقیقت ماجرا این است که بخشی از “دل‌گیری از دنیا” هم به عدم شناخت خویشتن بازمی‌گردد: این‌که من نمی‌دانم چه می‌خواهم و حتی این‌که نمی‌دانم چرا چیزی را می‌خواهم! و همین ریشه‌ی اصلی و نقطه‌ی اصلی ناآرامی‌ها و طوفان‌های درونی‌ و دل‌خستگی‌ها است.

فرض کنید من می‌خواهم قهرمان المپیک شوم. قهرمان المپیک هدفی بسیار بزرگ است که تنها نصیب افراد معدودی می‌شود؛ اما من می‌خواهم و باید بشود. وقتی چنین هدفی را برای خودم تعیین می‌کنم، اولین سؤال این است که قهرمانی المپیک در چه رشته‌ای مورد نظر من است؟ آیا من با ویژگی‌های فیزیکی‌ام می‌توانم قهرمانی در ورزش دو صد متر را هدف قرار بدهم؟ یا در حالی که ورزش والیبال ما تاکنون به المپیک راه نیافته، می‌توانم قهرمانی در والیبال المپیک را برای خودم در نظر بگیرم؟ آیا سن و سال امروزی من اجازه می‌دهد که قهرمانی المپیک را هدف قرار دهم؟

این سؤالات و سؤالات بسیار دیگری در برابر هدف‌گذاری “قهرمانی المپیک” مطرح هستند؛ اما در عمل ما یا از سختی پاسخ دادن به این سؤالات فرار می‌کنیم و آرزو و رؤیا و هدف‌مان را فراموش می‌کنیم یا تمام هستی و انرژی و زندگی‌مان را صرف رسیدن به هدفی می‌کنیم که پذیرفتن تلخی نشدنی بودن‌اش، شیرین‌تر است تا این‌که بعد از گذر از زمانی طولانی و با نگاه به آن‌چه در مسیر تلاش برای رسیدن به آن هدف از دست داده‌ایم، دل‌مردگی و بی‌انگیزگی و حس باخت را به‌همراه بیاورد.

اما اگر از همان ابتدا کمی به “داشته‌ها” و “نداشته‌ها” توجه کنیم و کمی تعادل میان رؤیا و واقعیت را در نظر بگیریم، شاید تحمل “بار هستی” و “نشدن‌”ها برای‌مان آسان‌تر باشد. اما داشتن چنین تفکری نیازمند خودشناسی است: این‌که من که هستم، از این دنیا چه می‌خواهم و باید چه بخواهم، چه چیزهایی دارم و چه چیزهایی نه، چه چیزهایی را می‌توانم به‌صورت اکتسابی به‌دست بیاورم و چه چیزهایی ذاتی‌اند و نمی‌شود آن‌ها را به‌دست آورد. البته فقط کشف و شهود درونی کفایت نمی‌کند، بهتر است هر چیزی در مورد خودمان کشف می‌کنیم را جایی به‌صورت مکتوب یادداشت کنیم تا امکان رجوع به آن و مرور کردن‌اش فراهم شود. چه بهتر که هر از گاهی با خودمان خلوت کنیم و این یادداشت‌ها را بازخوانی کنیم. تجربه‌ی زندگی هر روز بیش‌تر از قبل به ما خواهد آموخت که هستیم و که باید باشیم!

خودشناسی اگر چه دشوار است و دیریاب؛ اما از جایی به‌بعد اصلی‌ترین عامل آرامش درونی است؛ چرا که مسیر زندگی‌ام مشخص شده، مرز بین شدنی‌ها و نشدنی‌ها شناخته و پذیرفته شده و از همه مهم‌تر گوهر وجودی درونی “من” کشف شده است. خودشناسی از همین زاویه‌ی دید اهمیتی صد چندان می‌یابد: “خودت را بشناس تا خودت را دوست داشته باشی!” وقتی خودت را بشناسی و بدانی چرا وجود تو در این دنیا مهم و ارزش‌مند است، آن‌وقت است که از تعداد دلایل در دسترس برای ناراحتی و نگرانی کمی کاسته می‌شود.

از این نقطه به‌بعد، در مسیر زندگی در برابر مشکلات و سدهای بزرگ با رجوع به همین خودشناسی می‌توانیم استقامت و “شور درون” را حفظ کنیم و به‌جایی برسیم که زنده‌یاد حسین منزوی گفته: “دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن!”

دوست داشتم!
۱۷

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰۹): ترس، انگیزه نیست!

نوشته‌شده در توسط .

“هیچ یک از تیم‌های بزرگ اروپایی از یکدیگر نمی‌ترسند. به‌همین دلیل آن‌ها از بایرن هم ترسی ندارند. در ذهن بهترین بازیکنان فوتبال اروپا جایی برای ترس وجود ندارد. هر بازیکن بزرگی ترس را از ذهنش دور می‌کند. هیچ‌کس با این فکر به زمین نمی‌رود که “وای، ما باید مقابل بایرن قرار بگیریم.” واقعا این‌طور نیست. اگر هم احساسی وجود داشته باشد، انگیزه برای شکست دادن تیمی است که به سه‌گانه رسیده است.” (ژردان شکیری، بازیکن بایرن مونیخ؛ این‌جا)

دقت کردید؟ شکیری می‌گوید که “حرفه‌ای‌ها” در مقابله با یک چالش بزرگ، با انگیزه‌ی غلبه بر آن چالش و انجام یک کار بزرگ، کار را آغاز می‌کنند به‌پیش می‌روند. ترس ناشی از شکست احتمالی عامل انگیزشی نیست. انگیزه یک احساس مثبت است در مورد این‌که می‌شود و می‌توانیم!

دوست داشتم!
۷