بایگانی دسته: ادبيات

شور و شر اشک …

نوشته‌شده در توسط .

بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد
تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد

چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد
هم‌چون گل نرگس که در آیینه نظر کرد …

گفتیم دمی با غم تو راز نهانی
عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد

سوز جگرم سوخته دامان دلم را
آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد

 یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه
 چون رود به دریا زد و چون موج، خطر کرد

بی‌صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم
همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد …

امروز دوم اردیبهشت، قیصر امین‌پور ۵۸ ساله شد. روح بزرگ‌ش شاد.

دوست داشتم!
۲

فرجام روحِ ناآرام …

نوشته‌شده در توسط .

ای روحِ رام‌ناشده! در جنب‌و‌جوش باش
روحی تو ـ ناسلامتی ـ ای جان، چموش باش

ای مردِ در نهاد من افسرده، سوخته …!
زانوی غم رها کن و در عیش و نوش باش

چون نی، نجیب خواندی و نشنید روزگار
شیپور شو ـ کران به کران ـ در خروش باش

هم‌دوش آبشار ـ نه دل‌واپس سقوط … ـ
هم‌کوله با نسیم ـ نه غربت به‌دوش ـ باش

***

ای بغضِ بی‌محل وسط حرف من نپر
تا جمله را تمام نکردم خموش باش

***

آئینه چون شکست، بجز خرده‌شیشه نیست
این دل بریدنی شده دنیا …! به‌هوش باش!

حمیدرضا حامدی

دوست داشتم!
۲

زندگی با “دوستت دارم” خوش است

نوشته‌شده در توسط .

کاش می‌افتاد در آئیـــنه‌ها
عکس دل‌ها از میان سینه‌ها

جلب می‌کردند هر زنجــیر را
عکس‌های لختی شمشـیر را

هر که می‌شد سنگدل سل می‌گرفت
هر که گل می‌چید رودل می‌گرفت

هیچ باغی برگ لرزیدن نـداشت
هیچ دستی جرأت چـیدن نداشت

شمر یعنی هر که در فصل بهار
خون کبــکی را بـــریزد با نــهار

از تـو بیـزارم، بد و آدم‌کش است
زندگی با “دوستت دارم” خوش است …

این هفته احمد عزیزی بعد از ۹ سال درد و رنج، دیگر برای همیشه به آرامش رسید و ما را در حسرت ذهن زلال و شوراندیش‌ش گذاشت … روح بزرگ‌ش در جوار اهل بیت (ع) که عمری در وصف آن‌ها عاشقانه سرود، شاد باد.

دوست داشتم!
۵

معنی حیرانی‌ها …

نوشته‌شده در توسط .

بی‌تو دنیای من آبستن ویرانی‌هاست
شانه‌های‌م گسل درد و پریشانی‌هاست …

***

عشق یعنی که بباری به گل و سنگ و علف
عاشقِ محض شدن، عادتِ بارانی‌هاست …

***

رفتن‌ت درد عجیبی است که در جان‌م ریخت
رفتن‌ت عاقبت‌ش بی‌سروسامانی‌هاست!

پشت کردی به من و پشت به دنیا کردم
این غم‌انگیزترین معنی حیرانی‌هاست …

هادی نژادهاشمی

دوست داشتم!
۰

زندگی منهای روزمرگی (۱۳)

نوشته‌شده در توسط .

ـ “همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

ـ “گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافل‌گیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.”

(از مصاحبه با ویلیام جوزف کندی؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۲

راز کهکشان سرگشته …

نوشته‌شده در توسط .

ستاره را گفتم:
کجاست مقصد این کهکشان سرگشته؟
کجاست خانه‌ی این ناخدای سرگردان؟
کجا به آب رسد تشنه،
با فریب سراب؟

ستاره گفت که:
خاموش!
لحظه را دریاب!

زنده‌یاد فریدون مشیری

دوست داشتم!
۲

گزاره‌ها (۲۲۵)

نوشته‌شده در توسط .

اگر دیگران بتوانند شما را مجبور به پرسیدن سؤال اشتباه بکنند، دیگر لازم نگران جواب‌ دادن باشند!

توماس پینکون

دوست داشتم!
۳

دشوارِ زندگی …

نوشته‌شده در توسط .

مارمولک پیر، تو همه چیز را دیده‌ای
تو شادی‌های ما، اشک‌های ما را دیده‌ای
قلب‌های پر از رؤیای‌مان را
و آرزوهای وحشتناک‌مان را.
و آیا این هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند؟ …

باغ راما؛ آرتور سی کلارک و جنتری لی؛ ترجمه‌ی دکتر ناصر بلیغ؛ نشر نقطه

دوست داشتم!
۲

زندگی منهای روزمرگی (۱۲)

نوشته‌شده در توسط .

ـ با وجود این‌که با کمی پشت‌کار و اندکی کوشش از عهده‌ی مطالعه‌ی «افلاطون» برمی‌آمدم و می‌توانستم یک مسئله‌ی مثلثات را حل کنم و یا یک آزمایش شیمی انجام بدهم؛ اما چیزی هم بود که قادر به انجام‌ش نبودم: روشن ساختن هدف‌م که در تاریکی فرو رفته بود. مانند دیگران که دقیقا می‌دانستند قاضی خواهند شد، پزشک یا هنرمند و در چه صورتی چه امتیازاتی از شغل خود خواهد برد، من نمی‌توانستم فکر بکنک. ممکن بود من هم روزی یکی از این قبیل اشخاص می‌شدم؛ اما چگونه می‌توانستم بدانم؟ شاید مقدرم بود که جستجو کنم و باز سال‌های سال جستجو کنم، بدون این‌که به کوچک‌ترین هدفی برسم. شاید روزی به هدف‌م دست یابم؛ اما این هدفی بد، خطرناک و وحشتناک خواهد بود. من فقط می‌خواستم به آن‌چه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این‌همه سخت بود؟

ـ … اتفاق اصلا وجود ندارد. وقتی که انسان چیزی را احتیاج دارد و می‌یابد، مدیون اتفاق نیست؛ بلکه مدیون خودش است. این احتیاج واقعی اوست و میل واقعی اوست که آن را برای‌ش فراهم می‌کند.

ـ اشیایی را که ما می‌بینیم تصویر اشیایی است که در ما وجود دارد، آن‌چه خارج از ماست به‌هیچ‌وجه واقعیت ندارد. اغلب اشخاص به‌وضعی کاملا غیرحقیقی زندگی‌ می‌کنند، زیرا آن‌ها آن‌چه را در خارج به‌طور مجاز وجود دارد، حقیقتی تصور می‌کنند و هرگز به دنیای درونی خود اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهد. بدون‌شک بدین‌گونه می‌توانند خوش‌بخت باشند …

ـ من همان‌طور که تشخیص داده‌ای در رؤیاهای خود زندگی می‌کنم. دیگران هم در رؤیاهایی به‌سر می‌برند؛ اما نه در رؤیاهای خاص خودشان. تفاوت این‌جا است.

ـ مأموریت حقیقی هر کسی این است: کام‌یابی از خویش‌تن … کار او یافتن سرنوشت حقیقی خودش بوده است ه یک سرنوشت عادی و پروراندن آن. بقیه همه ناقص است. اقدام برای رهایی از سرنوشت خود و هم‌رنگی با جماعت، ترس از خویش‌تن است.

(دمیان؛ هرمان هسه، ترجمه: خسرو رضایی، انتشارات جامی)

 

دوست داشتم!
۳

سهمِ سنگ از تو

نوشته‌شده در توسط .

پژواک
کسی‌ست در سنگ
که تو را می‌فهمد
و با من هم‌صدا است!

محمد علی بهمنی

دوست داشتم!
۱