دسته: ادبيات

گزاره‌ها (۲۵۴)

کار، خواب، خانواده، دوستان، تندرستی. از بین این‌ها سه تا را برای زندگی‌ات انتخاب کن. رندی زوکربرگ  دوست داشتم!۲...

خواستن برای ساختن …

پیشینیان با ما در کار این دنیا چه گفتند؟ گفتند: باید سوخت گفتند: باید ساخت گفتیم: باید سوخت، اما نه با دنیا که دنیا را! گفتیم: باید ساخت اما نه با دنیا که دنیا را! به‌احترام ۶۰ سالگی قیصر امین‌پور. روح بزرگ و دریایی‌اش غریق دریای رحمت الهی. دوست داشتم!۳...

دریا هم این چنین که من‌م بردبار نیست!

دریا که صدا می‌زندم وقت کار نیست دیگر مرا به مشغله‌ای اختیار نیست پر می‌کشم به جانب هم‌بغض هر شب‌م آیینه‌ای که هیچ زمان‌ش غبار نیست دریا و من چقدر شبیه‌ایم گر چه باز من سخت بی‌قرارم و او بی‌قرار نیست با او چه خوب می‌شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این […]...

هلهله‌ی فاصله …

خطی، خبری، هلهله‌ای از تو ندارم با این همه حتی گله‌ای از تو ندارم آماده‌ی ویران‌ شدن‌م، حیف، زمانی‌ست دیگر اثر زلزله‌ای از تو ندارم! در دست، به‌جز شاخه‌ی خشکیده‌ی سرخی در پای، به جز آبله‌ای از تو ندارم عمری‌ست فقط شاعر چشمان تو هستم هر چند که چشمِ صله‌ای از تو ندارم بگذار به […]...

گزاره‌ها (۲۵۰)

تنها افراد متوسط همیشه در به‌ترین وضعیت خود هستند. ژان ژیرودو ـ نویسنده‌ی فرانسوی     دوست داشتم!۲...

بانگی در گوش به‌خواب رفته …

یک شب دلی به مسلخ خون‌م کشید و رفت دیوانه‌ای به دام جنون‌م کشید و رفت پس‌کوچه‌های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درون‌م کشید و رفت یک آسمان ستاره‌ی آتش گرفته را بر التهاب سرد قرون‌م کشید و رفت من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت خطی به روی بخت […]...

صدای ساز عدم

با این شب مکدّر و خاموش دم نزن خواب سیاه عقربه‌ها را به هم نزن از این من رها شده در شب، غزل مخواه با من، منِ شکسته دل از عشق دم نزن وقتی به آسمان نگاه‌ت نمی‌رسم دیگر عزیز! طعنه به بال و پرم نزن حق دارد آفتاب نتابد بر این غبار از من […]...

نامه‌های آسیمه‌سر …

من پیر شدم ،دیر رسیدى، خبرى نیست مانند من، آسیمه‌سر و دربه‌درى نیست بسیار براى تو نوشتم غم خود را بسیار مرا نامه، ولى نامه‌برى نیست یک عمر قفس بست مسیر نفس‌م را حالا که درى هست مرا بال و پرى نیست حالا که مقدر شده آرام بگیرم سیلاب مرا برده و از من اثرى […]...

من: همان رودی که به دریا نرسد …

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد ترسم این است که این رود به دریا نرسد این‌که آویخته از دامنه‌ی کوه به دشت می‌خرامد همه‌جا غلت‌زنان تا …، نرسد ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ از زمین کام بگیرد … به من اما، نرسد پشت هر سنگ، درنگی، پس هر خار، […]...

خسته‌ی مسیرهای موازی …

شرمی‌ست در نگاه من؛ اما هراس نه کم‌صحبت‌م میان شما، کم‌حواس نه چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتن‌ات! درخواست می‌کنم نروی، التماس نه از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است من عابری «فلک» زده‌ام، آس و پاس نه من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ما با هم موازی است ولیکن مماس نه پیچیده روزگار تو، از دور […]...