دسته: ادبيات

سرگشته‌ی بیابانِ طلب …

 ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم جسته‌ام آفاق را در جام جمشید جنون هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم ساحل آسایشی نبود که من مانند موج رفتم […]...

لحن مبهم صدای آن دل نجیب …

ای شما! ای تمام نام‌های هر کجا! زیر سایبان دست‌های خویش جای کوچکی به این غریب بی‌پناه می‌دهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیرباور عجیب را در میان خویش راه می‌دهید؟ *** ده سال از آن صبح لعنتی پاییزی که با خبر پرواز همیشگی قیصر امین‌پور آغاز شد، گذشت. به‌همین سرعت. اما زخم‌های عمیق، همیشه […]...

رود شکسته‌ای که به دریا نمی‌رسد …

دیگر کسی به داد دل ما نمی‌رسد شب خانه‌زاد ماست؛ به فردا نمی‌رسد رودیم، سر به زیر و سرازیر می‌رویم رود شکسته‌ای که به دریا نمی‌رسد سیبیم، سیب شاخه‌نشینی که از قضا یک عمر سنگ می‌خورد؛ اما نمی‌رسد بوی گل و نسیم سحر قسمت شماست پای بهار ما که به صحرا نمی‌رسد من با تمام حنجره‌ام […]...

سرگردانِ سربلند

خنده‌ی خشکی به لب دارم ولی بارانی‌ام ظاهری آرام دارد باطن طوفانی‌ام مثل شمشیر از هراس‌م دست و پا گم می‌کنند خود ولی در دست‌های دیگران زندانی‌ام بس که دنبال تو گشتم شهره‌ی عالم شدم سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی‌ام می‌زند لبخند بر چشمان اشک‌آلود شمع هر که باشد باخبر از گریه‌ی پنهانی‌ام هیچ دانایی فریب […]...

جاده یعنی: رفت …

جاده گفتی یعنی رفتن؟ جاده یعنی تکرار همین واژه؟ دریغ دوست دانای‌م دانا باش که حقیقت بس غم‌ناکتر است جاده رفتن نیست که تو بتوانی با آسانی چند کمند سوی آفاقی چند از پی صید ابعاد زمان اندازی که به دام آری آهوهای می‌روم و خواهم رفت و خوا … که به بند آری آهوهای […]...

زندگی منهای روزمرگی (۱۶): راهی به‌سوی رهایی

نویسنده‌ها و منتقدان، وقتی شما سخن از کلاژ به میان می‌آورید، دچار اشکال ادبی می‌شوند؛ یکی از آنها به این سبک، «تصاویر شعری» و دیگری «داستان‌های خیلی کوتاه» می‌گوید. کدام‌یک از این توصیف‌ها را بیشتر می‌پسندید؟ برای من، کلاژ فقط روشی برای نوشتن است و نه چیز دیگری؛ من از سال‌ها پیش شروع کردم به […]...

طلوعِ غروب …

یک دل‌خوشیِ صرفِ قریب‌الوقوع باش درلحظه‌ی شکست، دوباره شروع باش در پیش‌گاه حضرتِ نام‌آشنای عشق لطفا دمی به حال خضوع و خشوع باش شب خیمه می‌زند به دل‌ت، لحظه‌ای بخند  آرامشِ خیال، به‌وقتِ طلوع باش … *** نگذار عاشق‌ت بشوم زودتر برو … فکرِ علاجِ واقعه، قبل از وقوع باش! سید مهدی نژادهاشمی دوست داشتم!۱...

راهِ بی‌پایان …

گرچه این راه به آخر نرسیدن دارد به هوای تو دلم قصد پریدن دارد یک کبوتر به لب بام خیال است انگار خبری از طرف یار، شنیدن دارد از دل طاق اگر چلچله‌ای چکه کند بی‌‌هوا سمت دل‌ت قصد وزیدن دارد هر زمانی که امیدی به رسیدن دارم زهر شیرین فراق تو چشیدن دارد چشم‌هایی که ندیدند […]...

فکرِ دل‌گرفته …

خود را شبی در آینه دیدم، دل‌م گرفت از فکر این‌که قد نکشیدم، دل‌م گرفت از فکر این‌که بال و پری داشتم، ولی بالاتر از خودم نپریدم، دل‌م گرفت از این‌که با تمام پس‌انداز عمر خود حتی ستاره‌ای نخریدم، دل‌م گرفت … *** نقاشی‌ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هیچ خانه‌ای نکشیدم، دل‌م […]...

شور و شر اشک …

بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد هم‌چون گل نرگس که در آیینه نظر کرد … گفتیم دمی با غم تو راز نهانی عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد سوز جگرم سوخته دامان دلم […]...