بایگانی برچسب: s

زندگی منهای روزمرگی (۱۶): راهی به‌سوی رهایی

نوشته‌شده در توسط .

نویسنده‌ها و منتقدان، وقتی شما سخن از کلاژ به میان می‌آورید، دچار اشکال ادبی می‌شوند؛ یکی از آنها به این سبک، «تصاویر شعری» و دیگری «داستان‌های خیلی کوتاه» می‌گوید. کدام‌یک از این توصیف‌ها را بیشتر می‌پسندید؟

برای من، کلاژ فقط روشی برای نوشتن است و نه چیز دیگری؛ من از سال‌ها پیش شروع کردم به فرستادن کارت‌پستال‌هایی برای دوستانم که در آنها کلمات را به‌هم می‌چسباندم. من همیشه برای این کار از یک قیچی کوچک تاشو استفاده می‌کردم و وقتی در هواپیما مجله می‌خواندم و کلمه‌ای می‌دیدم که از آن خوشم می‌آمد، می‌بریدمش. بعد متوجه شدم که چقدر ترکیب کلمات زیادی وجود دارد. من به این کارم در خانه حتی هنگام کار با تخته‌گوشت در آشپزخانه هم ادامه دادم. این‌طوری می‌توانستم هنگام غذاخوردن کلمات اضافی را بیرون بیندازم. اما کلمات خیلی گسترده هستند و همیشه بیشتر و بیشتر می‌شوند. بعد من یک میز لغات برای خودم درست کردم اما کلمات خاکی و چرب می‌شدند و من به ناچار آن‌ها را دور می‌انداختم و خیلی حیفم می‌آمد ـ هزاران کلمه! اکنون آن‌ها را بر اساس حروف الفبا در جعبه می‌گذارم.

هنگامی که جایزه نوبل به شما اهدا شد، شما گفتید که نوشتن، مایه درونی من است. چطور چنین چیزی ممکن است وقتی به زبان اعتماد ندارید؟

نوشتن که زبان نیست، بلکه قریحه کارکردن با زبان است که در من وجود دارد. آدم فقط کار نمی‌کند که نان خودش را به دست آورد. زمانی که ما کار می‌کنیم دیگر نسبت به خودمان آگاه نیستم. و این مساله ما را آرام می‌کند. آدم همیشه نمی‌تواند دائما حواسش به خودش باشد، هنگام کار آدم از خودش رها است. نوشتن یکی از راه‌های رهایی از خود است. هر کاری یک تسخیرشدگی دارد و اینگونه زبان من را تسخیر می‌کند. اما این مساله مشخصا با زبان سروکار ندارد، بلکه سروکارش با زندگی است. من می‌خواهم در کتاب‌هایم بگویم که چه در زندگی اتفاق می‌افتد. زبان فقط یک ابزار است.

کتاب‌هایتان خیلی با شخص خودتان سروکار دارد، چگونه می‌گویید که نوشتن شما را از خود رها می‌کند؟

این به آن معناست که در آن لحظه نوشتن، خودت را احساس نمی‌کنی؛ وقتی می‌نویسم متوجه گذر زمان نمی‌شوم.

(از گفتگو با هرتا مولر؛ برنده‌ی نوبل ادبیات؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۰

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۶۴): رهایی از دامِ گذشته‌ها …

نوشته‌شده در توسط .

“مردم آزاد هستند تا هر چه می‌خواهند بگویند؛ اما من فقط به آن‌چه در پیش است فکر می‌کنم نه چیزهایی که پشت سر گذاشته‌ام. بدیهی است که برای پیشرفت به‌عنوان بازیکن به این‌جا آمده‌ام و می‌خواهم فرصت‌هایی که به من داده می‌شود را به‌دست گیرم.” (پاکو آلکاسر؛ این‌جا)

در بعضی از نقاط زندگی، گذشته‌های انسان هم‌چون پابندی او را از پر کشیدن و پیش رفتن باز می‌دارد. این گرفتارِ گذشته شدن، بدترین دشمنِ امید و آینده است: تلاش و سخت‌کوشی را از انسان می‌گیرد، روزهای خوب آینده را نادیده می‌گیرد و انسان را لحظه‌گرا می‌سازد. این حرف به‌معنی این نیست که گذشته و امروز باید به حال خودشان رها شوند و آینده تمامی آن چیزی است که اهمیت دارد؛ بلکه مفهوم‌ش این است که نباید بگذاریم سنگینی کوله‌بار گذشته‌ها چنان قامت ما را خم کنند که پیش رفتن و گام برداشتن به‌سوی آینده دردناک و غیرقابل تحمل شود. “دامِ گذشته‌ها” یعنی یکی دانستن فردا و دیروز: این‌که چون دیروزِ خوشایندی نداشتیم، پس آینده همان تکرار گذشته خواهد بود. شاید همین‌طور باشد؛ اما مسئله آن است که با غصه خوردن، نه‌تنها چیزی درست نمی‌شود بلکه آدمی از درون می‌پوسد و فرو می‌ریزد …

راست‌ش را بخواهید من در برابر دیروز و امروز و فردا معتقد به فلسفه‌ای هستم که زنده‌یاد حسین منزویِ بزرگ در یکی از غزل‌های بی‌نظیرش آن را تصویر کرده است:

عقلِ دوراندیش، ساحل را نشان‌م می‌دهد
عشق را می‌جوید از خیزاب‌ها، اما، دل‌م

نفسِ رفتن نیز گاهی بی‌رسیدن مقصدی است،
ــ طوف‌ها کرده است در اطراف این معنا دلم ــ

یاری‌ات را گر دریغ از من نداری، بی‌گمان
می‌کشاند سوی ساحل کشتی خود را، دل‌م

دورم از ساحل اگر من، تو به دریا دل بزن
تا کنی نزدیک‌تر راه دل‌ت را تا دل‌م …

شاید بیش از هر چیزی، راهِ رفتن باشد که اهمیت داشته باشد. دیروز و امروز و فردا تنها نقطه‌هایی هستند که در مسیرِ زندگی از آن‌ها می‌گذریم. بنابراین همان‌طور که در مثل‌های زبان شیرین فارسی داریم: “گذشته‌ها گذشته” و “ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.” گر مرد رهی، غم مخور از دوری و دیری … از همین لحظه باز هم آغاز کن و آن‌قدر برو تا بالاخره به مقصد برسی. بسم‌الله.

 

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۵)

نوشته‌شده در توسط .

تو هر آن‌چه باید باشی خواهی بود

بگذار شکست، مفهوم دروغین خود را در تو پیدا کند

آن‌جاست که روح، قلمرو ناچیز را در هم می‌شکند و آزاد می‌شود

روحی که بر زمان غلبه می‌کند و فاتح مکان‌هاست

روحی که بر فرصت‌های زودگذر پیشی می‌گیرد

و به زمان ستم‌پیشه بدرود می‌گوید

و این خواسته‌ی کمال‌طلب بشر است که به‌سوی نادیده‌ها

پر می‌کشد و در فضای بندگی رخ می‌نماید

و این منشأ روحی جاویدان است که به‌سمت مقصد راه می‌پوید

گر چه راه ناهموار است؛ اما تو صبور باش

همانند کسی که روح را به جان خریده است صبر کن

بالاخره موعد فرمان‌روایی تو هم خواهد آمد …

الا ویلرویلکاگس (برگرفته از کتاب راه رفتن با ببرها؛ صص ۱۶۹ و ۱۷۰)

دوست داشتم!
۰

زندگی منهای روزمرگی (۱۴)

نوشته‌شده در توسط .

ـ تفکر آن چیزی است که شما الان به آن می‌اندیشید. تفکر، عمل فکر کردن است. تفکر کهنه نداریم. ممکن است تفکر به فکرهای کهنه بیاندیشد اما کهنه نیست. شما وقتی به فکرهای کهنه تفکر می‌کنید، در واقع دارید آن‌ها را نو می‌کنید، پس تفکر همواره نو و تازه است ولی فکر می‌تواند کهنه باشد. همین تفاوت بین اندیشه و اندیشیدن است. ما اندیشه کهنه داریم اما با اندیشیدن می‌توان اندیشه‌های کهنه را نو کرد.

ـ زندگی انسان همانند یک رمان است، یک رمان یا داستان را تا زمانی که تا آخرش نخوانیم، نمی‌دانیم که سرانجام آن چه می‌شود، در زندگی هم باید تا آخر رفت، در آنجا معلوم می‌شود که انسان چه کاره است و حتما این زندگی به کوشش شما بستگی دارد و کوشش شما مقدمه‌ی اندیشیدن شماست. بستگی دارد به آن‌که چگونه بیاندیشید. اندیشیدن سرنوشت انسان را معین می‌کند. شما بگو چگونه می‌اندیشی، تا من بگویم که چه راهی می‌روی. ما اندیشیدن را فراموش کرده‌ایم.

ـ یک دانشمندی می‌گوید که به چهار چیز فکر نکنید، اگر فکر کردید، مُردن برایتان بهتر است؛ یکی اینکه فوق و بالا چیست. دیگر آنکه زیرترین و فروترین چیست. یکی اینکه گذشته و آغاز چه بوده است. دیگر اینکه سرانجام چه خواهد شد؛ آن وقت راحت هستید.

ـ بعضی‌ها از سؤال کردن هم می‌ترسند، می‌گویند نپرس. آیا اگر پرسش نباشد، پاسخ هست؟ اگر پرسش نباشد، فکر کردن است؟ فکر اصیل آن‌جایی است که پرسش است. حال این پرسش را یا از غیر می‌کنید یا از خودت؟ آدم از خودش هم سؤال می‌پرسد. اگر تمرین کردی و پرسش از خود آموختی که از خودت بپرسی و در مقام پاسخ برآمدن به پرسش‌ها شدید، آن وقت راه تعالی برای شما باز می‌شود …

(از گفتگو با دکتر غلام‌حسین ابراهیمی دینانی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۱

زندگی منهای روزمرگی (۱۳)

نوشته‌شده در توسط .

ـ “همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

ـ “گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافل‌گیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.”

(از مصاحبه با ویلیام جوزف کندی؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۲

زندگی منهای روزمرگی (۱۲)

نوشته‌شده در توسط .

ـ با وجود این‌که با کمی پشت‌کار و اندکی کوشش از عهده‌ی مطالعه‌ی «افلاطون» برمی‌آمدم و می‌توانستم یک مسئله‌ی مثلثات را حل کنم و یا یک آزمایش شیمی انجام بدهم؛ اما چیزی هم بود که قادر به انجام‌ش نبودم: روشن ساختن هدف‌م که در تاریکی فرو رفته بود. مانند دیگران که دقیقا می‌دانستند قاضی خواهند شد، پزشک یا هنرمند و در چه صورتی چه امتیازاتی از شغل خود خواهد برد، من نمی‌توانستم فکر بکنک. ممکن بود من هم روزی یکی از این قبیل اشخاص می‌شدم؛ اما چگونه می‌توانستم بدانم؟ شاید مقدرم بود که جستجو کنم و باز سال‌های سال جستجو کنم، بدون این‌که به کوچک‌ترین هدفی برسم. شاید روزی به هدف‌م دست یابم؛ اما این هدفی بد، خطرناک و وحشتناک خواهد بود. من فقط می‌خواستم به آن‌چه در درون من است جان بخشم. این کار چرا این‌همه سخت بود؟

ـ … اتفاق اصلا وجود ندارد. وقتی که انسان چیزی را احتیاج دارد و می‌یابد، مدیون اتفاق نیست؛ بلکه مدیون خودش است. این احتیاج واقعی اوست و میل واقعی اوست که آن را برای‌ش فراهم می‌کند.

ـ اشیایی را که ما می‌بینیم تصویر اشیایی است که در ما وجود دارد، آن‌چه خارج از ماست به‌هیچ‌وجه واقعیت ندارد. اغلب اشخاص به‌وضعی کاملا غیرحقیقی زندگی‌ می‌کنند، زیرا آن‌ها آن‌چه را در خارج به‌طور مجاز وجود دارد، حقیقتی تصور می‌کنند و هرگز به دنیای درونی خود اجازه‌ی خودنمایی نمی‌دهد. بدون‌شک بدین‌گونه می‌توانند خوش‌بخت باشند …

ـ من همان‌طور که تشخیص داده‌ای در رؤیاهای خود زندگی می‌کنم. دیگران هم در رؤیاهایی به‌سر می‌برند؛ اما نه در رؤیاهای خاص خودشان. تفاوت این‌جا است.

ـ مأموریت حقیقی هر کسی این است: کام‌یابی از خویش‌تن … کار او یافتن سرنوشت حقیقی خودش بوده است ه یک سرنوشت عادی و پروراندن آن. بقیه همه ناقص است. اقدام برای رهایی از سرنوشت خود و هم‌رنگی با جماعت، ترس از خویش‌تن است.

(دمیان؛ هرمان هسه، ترجمه: خسرو رضایی، انتشارات جامی)

 

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۱۰)

نوشته‌شده در توسط .

“… یادآوری لحظات شاد و غم‌بار سال‌های قبل برایم همیشه بی‌اهمیت بوده. به شرط این‌که چند اتفاق خوشحال‌کننده و حساس را از آن کم کنیم. منظورم چیزهایی ا‌ست که وارد بیوگرافی آدم شده‌اند. من هر روز، هر ساعت و هر دقیقه از خود و زندگی‌ام مواد خام بسیاری می‌گیرم و نیازی نمی‌بینم گذشته‌ام را بکاوم. در هر لحظه‌ام سوژه‌ای وجود دارد و من کشفش می‌کنم. در هر مرحله‌ای انسان تغییراتی نسبت به روزهای قبل دارد. چیزهای جدیدی در پیرامونش می‌یابد. در زندگی من نیز این روند به سرعت در جریان است. مطمئنا امروز نسبت به یک هفته قبل خیلی تغییر کرده‌ام. برای همین، گذشته در برابر زندگی امروزی‌ام کاملا بی‌اهمیت جلوه می‌کند. همواره در خیالم در جاهای مختلفی پرسه می‌زنم و وقتی به خود می‌آیم، می‌بینم همه اینها در یکی، دو دقیقه یا شاید کم‌تر از آن اتفاق افتاده. آن‌وقت است که هر چیزی به نظرم کوچک و بی‌ارزش می‌آید.”

“ـ به نظرتان چقدر برای انسان در این دنیا وقت اختصاص یافته است؟

خیلی بیشتر از آنچه که ما تصورش را می‌کنیم. برای مثال وقتی در جایی منتظر کسی باشی، در آن لحظات، وقت به سختی و کند می‌گذرد. درحالی که این مسئله کاملا به مکان بستگی دارد. آدم وقتی نتواند به زندگی واقعی برسد، به وضعیتی که مثال زدم دچار می‌شود. از زندگی نیز منظورم گذراندن یکنواخت روزمرگی‌ها نیست، بلکه حیات درونی و روحی‌مان است. به آن فضای شگفت لحظه آفرینش که دست بیابی، به جاودانگی خواهی رسید …”

(از مصاحبه با خانم آفاق مسعود، نویسنده‌ی اهل کشور آذربایجان؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۳

زندگی منهای روزمرگی (۹)

نوشته‌شده در توسط .

ـ من در عمرم دو چیز بسیار باارزش پیدا کردم: یاد گرفتن و دوست داشتن. هیچ چیز دیگری ـ نه شهرت، نه قدرت، نه توفیق به‌خاطر خودش ـ ممکن نیست هرگز چنین ارزش بادوامی داشته باشه. چون وقتی عمر آدم تموم می‌شه، اگه بتونه بگه (من یاد گرفتم) و (من دوست داشتم)، اون‌وقت می‌تونه بگه (من خوشبخت بودم.)

ـ همه‌ی ما مجموع اون چیزایی هستیم که تو زندگی احساس و تجربه کردیم. فقط بچه‌ها ضمیری پاک و روشن دارند. بقیه‌ی ما باید همیشه با اون چیزی که بودیم، زندگی کنیم … و باید حواس‌مون جمع باشه و اون تجربه‌ها را فقط پیش خودمون نگه داریم.

ـ صرفا زنده موندن مهم نیست. زندگی باید کیفیت داشته باشه، تا ارزش پیدا کنه. برای این‌که کیفیت داشته باشه، ما باید مایل به قبول خطر کردن باشیم … 

راما ۲ (کتاب اول)

ـ گمان می‌کنم گوته بود که گفت همه‌ی چیزهایی را که انسان مشتاق آن است می‌توان به چهار جزء تقسیم کرد: عشق، ماجراجویی، قدرت و شهرت. شخصیت‌های ما بر این اساس شکل می‌گیره که مایلیم از هر جزء چقدر داشته باشیم.

باغ راما (کتاب دوم)

ـ در این فکرم که پس سرنوشت چیه؟ چیزی که ما آدما از روی حقایق می‌سازیم؟ یا واقعیه؟ و اگه سرنوشت واقعا به‌عنوان مفهوم وجود داره، چطوری می‌شه اونو با قوانین فیزیکی توضیح داد؟

ـ این طبیعت بشره، وقتی نمی‌تونیم به پرسشی بی‌پایان جواب بدیم، تا وقتی اطلاعات جدیدی به‌دست نیاوردیم، اصلا اون پرسش را کنار می‌گذاریم.

راز راما (کتاب سوم و پایانی)

پ.ن. شاه‌کار میخ‌کوب‌کننده‌ی آرتور سی کلارک و جنتری لی، سه گانه‌ی راما با ترجمه‌ی استثنایی دکتر ناصر بلیغ و چاپ عالی نشر نقطه یکی از عجیب‌ترین تجربیات رمان‌خوانی زندگی من را رقم زد. قصه‌ای در ظاهر علمی ـ تخیلی و در باطن، عمیقا فلسفی درباره‌ی رازها و عظمت جهان هستی و کوچکی بشر در برابر آن‌ها. داستان نیکول دژاردن و همراهان‌ش در راما (سفینه‌ی فضایی ارسالی بیگانگان) را بخوانید!

دوست داشتم!
۴

در جستجوی قفل‌های گم‌شده

نوشته‌شده در توسط .

همگی ما در زندگی با مسائل و چالش‌های گوناگونی مواجهیم که حل آن‌ها می‌تواند درهایی از سعادت و خوش‌بختی را به‌روی ما بگشاید. این مسائل بغرنج، همان‌هایی هستند که ما را در روز بی‌قرار و در شب بی‌خواب می‌کنند. مسائلی که راه‌حل آن‌ها در ظاهر دور از دسترس ما هستند و همین است که باعث می‌شود تا روزها را در انتظار گشوده شدن دری به‌سوی باغ سبز رؤیاها پشت سر هم بگذرانیم. روزهایی پر از انتظار و تشویش، روزهایی کندگذر که گویی دقیقه‌ها چون سالی می‌گذرند. بعضی از ما ممکن است “پر بگشایند اما به دیوار قفس برخورد کنند” و اغلب ما دست روی دست می‌گذاریم تا “روز فرشته” از راه برسد. 🙂

کدام‌یک از ما می‌تواند ادعا کند که در زندگی با چنین چالش‌ها و حس‌ها و تجربیاتی مواجه نبوده است؟ مشکل از جایی پیش می‌آید که زندگی را در همین مسائل حل‌ناشدنی خلاصه می‌کنیم. متأسفانه بارها و بارها با افرادی برخورد کرده‌ام که در مواجهه با یک چالش بزرگ، تمام زندگی‌شان را بر سر آن قمار کرده‌اند و فراموش کرده‌اند که زندگی جنبه‌های دیگری هم دارد که هر کدام می‌تواند سرشار از حسِ خوبِ موفقیت باشد. البته که ما حق نداریم درباره‌ی سنگینی بار مسائل  دیگران بر دوش آن‌ها و اهمیت آن مسئله برای‌شان قضاوتی بکنیم؛ اما در هر حال این “قفل‌های ناگشودنی” تنها بخشی از داستان زندگی ما هستند.

در برابر این چالش‌های سخت چه باید کرد؟ انتظار کشیدن؟ تغییر جهت زندگی؟ تلاشِ مکرر؟ باید اعتراف کنم که شخصا جوابی برای این سؤال ندارم. خودِ من هم در زندگی‌ام گرفتار چند مسئله‌ از این دست چالش‌های حل‌نشدنی بوده‌ام. بعضی از آن‌ها را گذشتِ زمان حل کرده و در مورد برخی دیگر نیز چشم‌انداز مثبتی دیده نمی‌شود. اما چیزی که در این میان یاد گرفته‌ام این است که حتی با وجود اهمیتِ حیاتی دو مورد از این چالش‌های اساسی برای رسیدن به کیفیت زندگی مورد انتظارم، سایر بخش‌های زندگی را معطل آن‌ها نگذاشته‌ام. واقعیت این است که قرار نیست تمام رؤیاها در زندگی همان‌طوری که ما انتظار داریم محقق شوند. از آن بدتر این‌که قرار نیست زندگی ما در این دنیای خاکی بی‌درد و بی‌مشکل سپری شود. نمی‌دانم اسم‌ش را می‌شود چه گذاشت: دردناک، غم‌ناک یا چیزی شبیه این‌ها؛ اما در هر حال “درهای قفل‌شده” بخشی از این دنیا هستند و هنر بسیاری از افراد موفق در زندگی‌شان این است که از جایی به‌بعد قفل‌های بسته را به‌ حال خودشان رها می‌کنند و به‌جستجوی قفل‌های دیگری برای باز کردن می‌روند: قفل‌هایی که می‌شود برای باز کردن‌شان کاری کرد. البته کسی نمی‌تواند تضمین کند که این قفل‌ها ـ که شاید پیش‌تر در پرده‌ی وهم و خیال بودند ـ خود تبدیل به قفل‌های ناگشودنی بزرگ‌تری نشوند!

داستان چیزی شبیه یک پارادوکس بزرگ است: پیدا کردن هر قفلِ زندگی، با هیجانِ تلاش کردن برای گشودن آن آغاز می‌شود و نهایت‌ش را تنها خدا می‌داند! شاید این پارادوکس همانی باشد که گروس عبدالملکیان در شعری سروده است (و عنوان مطلب هم برگرفته از همین شعر است):

دنیای درهای قفل
دنیای دیوارهای بی‌پایان …
کلیدهای گم‌شده روزی پیدا خواهند شد
با قفل‌های گم‌شده چه کنیم؟

دوست داشتم!
۱

زندگی منهای روزمرگی (۷)

نوشته‌شده در توسط .

” … اما چیزی جلوی‌ این کارمان را می‌گیرد. شاید این فکر که در شرایط عادی، همه چیز می‌توانست جور دیگری باشد. فقط ای‌کاش به این زندگی عادی می‌رسیدیم ـ تا وقتی تلقی ما این است که وضعیت‌مان غیرعادی است، فرقی نمی‌کند منظورمان از «عادی» چه باشد. شاید آن‌وقت کشف می‌کردیم که موکول کردن همه چیز به زمانی که زندگی عادی شود، تنها بهانه‌ای است برای لاپوشانیِ ناکارآمدی و ناتوانیِ خودمان در برخورد با مشکلات. یا شاید کشف می‌کردیم که نقصی در شخصیت ما هست که فقط و فقط به خود من مربوط می‌شود و ربطی به وضعیت جامعه ندارد. اما اگر هم این‌طور باشد، فعلا در شرایطی نیستیم که بتوانیم این را بفهمیم. همیشه این احساس عجیب را داریم که این‌جا زندگی آن‌جوری که باید باشد، یا می‌توانست باشد نیست …” (کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم؛ اسلاونکا دراکولیچ؛ ترجمه‌: رؤیا رضوانی؛ نشر گمان؛ ص ۱۷۲)

پرواضح است که حرف‌های خانم دراکولیچ چقدر بازتاب‌دهنده‌ی همان بهانه‌های درونی است که از ترسِ روبرو شدن با مسئولیت‌پذیری درباره‌ی خودمان، زندگی‌مان و دنیای‌مان هر روز بیش‌تر از قبل برای خودمان می‌تراشیم. کاش روزی که دور نباشد، “درِ این حصارِ جادوییِ روزگار”مان را بشکنیم و دست به کار ساخت دنیای مطلوب‌ شخصی‌مان شویم؛ شاید آن روز، با سخت‌کوشیِِ تمام و امید و البته بدون انتظارِ آن‌چنانی از دنیای پیرامونی و آدم‌های‌ش، رؤیاهای‌ بزرگ‌مان را زندگی کنیم.

پ.ن. بی هیچ توضیح اضافی کتاب جذاب خانم دراکولیچ را با ترجمه‌ی عالی خانم رضوانی بخرید و بخوانید. (+) پشیمان نخواهید شد.

دوست داشتم!
۱