درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۷۳): چگونه یک تیم شکست‌خورده را بازسازی کنیم؟

وظیفه‌ی من این است که باعث پیشرفت عملکرد تیم شوم. اگر نمی‌توانیم مشکلات اصلی‌مان را حل کنیم، تمرکزم روی پیدا کردن راه‌حل خواهد بود. البته حریف را نباید دست کم گرفت. فکر می‌کنم که گرانادا هم مثل مالاگا دفاعی بازی کند و باز کردن خط دفاع‌شان کار راحتی نیست. سعی می‌کنیم که قابل پیش‌بینی نباشیم، ولی مثل بیلبائو که فشار زیادی روی ما ایجاد کرد، حریفان در طول این فصل هم سعی دارند همین کار را تکرار کنند. حمله می‌کنند و تمامی بازیکنان به دفاع باز می‌گردند.” (لوئیس انریکه؛ این‌جا)

وقتی لوئیس انریکه در آغاز این فصل سرمربی بارسا شد، شاید هیچ‌کس امیدی نداشت که تیم در هم ریخته‌ی تاتا مارتینو بتواند با هدایت انریکه به این‌جایی از فصل برسد که امروز بارسا در آن قرار دارد: فتح دو جام داخلی و قرار داشتن در آستانه‌ی تاریخ‌سازی با فتح سه گانه. انریکه اگر امشب موفق شود یوونتوس دوست‌داشتنی امسال را شکست دهد، رکورد دوست قدیمی‌اش ـ پپ عزیز ـ را تکرار خواهد کرد که در فصل اول‌ش در بارسا موفق شد سه گانه را فتح کند. اما در فاصله‌ی روزهایی که همه خواستار اخراج انریکه بودند تا امروز چه اتفاقی افتاد؟

نباید فراموش کنیم که مشکل اصلی بارسا در روزهای بعد از پپ چیز ناشناخته‌ای نبود: همه می‌دانستند بارسا چطور بازی می‌کند و چطور باید موتور این تیم را از کار انداخت. اما همه چیز این نبود. بارسا در دوران بیماری ویلانوای مرحوم از هم پاشید که نقطه‌ی اوج آن هم شکست تحقیرآمیز ۷-۰ در برابر بایرن در نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان بود. بارسای تاتا مارتینو هم بیش‌تر کاریکاتوری از تیم مقتدر سال ۲۰۱۱ که قهرمان لیگ قهرمانان شد به‌نظر می‌رسید. لوئیس انریکه یک تیم بی‌روحیه و شکست‌خورده را تحویل گرفت که ساختار بازی آن هم نخ‌نما شده بود. به این‌ها اضافه کنید که بارسا در این فصل در بحران‌های خودساخته‌ی ناشی از بی‌لیاقتی مدیران ارشدش گرفتار شده بود.

اما انریکه چه کرد؟ جملات بالا شاید خلاصه‌ای از کاری باشد که انریکه انجام داد: انریکه به‌جای این‌که به‌دنبال تحولی درخشان باشد، به این فکر کرد که چطور می‌تواند باعث پیش‌رفت تیم‌ش شود و برای این کار هم مثل پپ به‌سراغ تاکتیک‌های نوآورانه و عجیب نرفت. برای این کار او سه راه‌حل اصلی را در نظر گرفت:

۱- انگیزه‌بخشی و بازگرداندن روحیه‌ی تیمی؛

۲- ایجاد توازن درو‌ن‌تیمی و شخصیت‌بخشی به تمامی بازیکنان به‌ویژه بازیکنان جوان و ذخیره‌ها؛

۳- تغییر نقطه‌ی تمرکز قدرت تهاجمی از قدرت تیمی به نبوغ ستاره‌های مثلث هجومی معروف ام‌اس‌ان.

دومین و سومین راه‌کار به انریکه کمک کرد تا کاری کند بازی بارسا کم‌تر از گذشته قابل پیش‌بینی باشد و در نتیجه حتی تیم باهوش و جنگنده‌ای مثل پاریس سن‌جرمن هم ۴ بار با بارسا بازی کرد و جز بازی اول، سایر بازی‌ها را باخت! نکته‌ی کلیدی این‌جاست که لوئیس انریکه تنها تغییرات کوچکی در فلسفه‌ی بازی باشگاه بارسلونا ایجاد کرد و به همه نشان داد که حتی یک فلسفه‌ی تاکتیکی شکست‌خورده هم می‌تواند با تغییراتی کوچک دوباره احیا شود.

“لوئیس انریکه مارتینز گارسیا” شاید مثل پپ پرحرارت و پرشور نباشد و شاید قدرت کلام خوزه مورینیو را هم نداشته باشد (و می‌توان در سکوت و جملات معمولی‌اش در مصاحبه‌ها هم ایده‌هایی پیدا کرد!)؛ اما فارغ از نتیجه‌ی فینال امشب، باید به‌احترام او و کار بزرگ‌ش در بازسازی تیم فوتبال باشگاه بارسلونا کلاه از سر برداشته و بایستیم. گراسیس لوچو! 🙂

دوست داشتم!
۳

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۷۱): خداحافظی با نابغه‌ی نادیدنی!

“هرگز اشتیاق رسیدن به جام‌های بیشتر را از دست نمی‌دهید. فکر می‌کنم اگر اکنون بیش از زمانی که فوتبال را شروع کرده بودم، هیجان دارم به این خاطر است که کسب جام دشوارتر شده و هر سال هم سخت‌تر می‌شود. در تیم هم رقابت خیلی زیاد شده زیرا همه می‌خواهند نشان بدهند که شایستگی حضور در ترکیب اصلی را دارند. از این‌که در همه‌ی این سال‌ها در بارسا بودم، خوشحالم و احساس غرور می‌کنم. بارسا تنها باشگاه زندگی من و بهترین باشگاه دنیاست. من در اینجا به موفقیت ‌های زیادی رسیدم … من همیشه از بودن در این‌جا راضی بوده و هنوز هم هستم.” (ژاوی هرناندز؛ این‌جا)

روزهای آخر فصل ۰۶-۲۰۰۵ بود. بارسای رایکارد در مسیر اتمام موفق فصل قرار داشت و همه آماده‌ی جام‌جهانی ۲۰۰۶ می‌شدند. در یکی از بازی‌های آخر لالیگا وقتی در دقایق پایانی بازیکنی بعد از مصدومیتی طولانی به‌طول یک فصل به میدان آمد، ورزشگاه نیوکمپ منفجر شد! شاید برای بازیکنی که نه گل‌زن اعجوبه‌ای بود و نه دریبل‌های افسانه‌ای رونالدینیو از او برمی‌آمد، چنین استقبالی عجیب بود. اما هواداران بارسا می‌دانستند که چه جواهری را در تیم‌شان دارند: ژاوی هرناندز، به‌ترین بازی‌ساز قرن (و شاید تاریخ!)

در طول سال‌های بعد از آن نقش ژاوی در موفقیت‌های بارسا و تیم ملی اسپانیا غیرقابل انکار بوده است. بازیکنی با آمار عجیب پاس درست بالای ۹۰ درصد در هر بازی که حتی در یکی از بازی‌های بارسا رکورد عجیب بالای یک پاس صجیح در دقیقه را به‌جا گذاشت. اوج‌گیری و پختگی ژاوی در سال ۲۰۰۸ باعث قهرمانی اسپانیا در یورو شد و پس از آن با بازگشت پپ گواردیولا ـ که ژاوی جانشین او در خط میانی بارسا شده بود ـ به بارسا به‌عنوان مربی، دورانی عجیب و به‌یادماندنی در تاریخ فوتبال جهان آغاز شد.

درباره‌ی ژاوی و هنر درخشان‌اش پیش از این بارها و بارها نوشته‌ام. ویژگی کلیدی ژاوی، بازی با ذهن بود. در این پست خلاصه‌ای از تفکری را نوشته‌ام که باعث شد ژاوی بدون داشتن ویژگی‌های فیزیکی آن‌چنانی تبدیل به پرافتخارترین بازیکنان تاریخ شود. در این‌جا نوشته بودم که هنر اصلی ژاوی، “عادت کردن مهارت‌ها” بود. در این‌جا هم از نگاه ژاوی به مدیریت کیفیت زندگی کاری نوشتم.

هنر ژاوی نبوغ او در اثرگذاری تام و تمام روی کیفیت بازی تیم‌اش بود. هیچ کس ژاوی را نمی‌دید و اگر دقت کنید، با وجود نمایش‌های درخشان‌اش هیچ‌گاه جز “به‌ترین بازیکن یورو ۲۰۰۸” به‌عنوان فردی قابل توجهی هم نرسید. ژاوی یک “نابغه‌ی نادیدنی” بود؛ نابغه‌ای که کسی او را در زمین نمی‌دید؛ اما امان از زمانی که نبود …

و امشب باز هم با این واقعیت تلخ روبرو می‌شویم که هر شروعی را پایانی است … ژاوی هم به‌پایان مسیرش در بارسا رسید. حرف‌ها و اشک‌های ژاوی در پایان این مسیر شنیدنی و دیدنی است:

“خوشحالم که برای یک سال دیگر در بارسا باقی ماندم. احساس مفید بودن کردم؛ اگر چه که عضو ترکیب ثابت نبودن عجیب بود. تابستان گذشته در آستانه‌ی ترک بارسا بودم، ولی تصمیم عجولانه‌ای بود. به‌خاطر ناامیدی از نتایج بارسا و اسپانیا به فکر رفتن افتاده بودم. می خواهم به بازی کردن ادامه بدهم چون هنوز بیشتر از هر چیز دیگری از آن لذت می‌برم. الان ۳۵ ساله هستم و نزدیک به ۲۵ سال است که در این باشگاه حضور داشتم. زمان رفتن فرا رسیده است. امیدوارم روز شنبه جشن بزرگی بگیریم. لالیگا را فتح کردیم و دو فینال دیگر در پیش داریم. همه چیز برای یک خداحافظی خوب آماده است.” (ژاوی در کنفرانس خبری اعلام خداحافظی‌اش؛ این‌جا)

ژاوی عزیز! ممنونیم به‌خاطر تمام خاطرات زیبای این سال‌ها. منتظر بازگشت‌ات به بارسا به‌عنوان سرمربی می‌مانیم! تردیدی ندارم که عصر جدید بارسا با تو آغاز خواهد شد. خداحافظ کاپیتان!

دوست داشتم!
۶

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۴۵): مدیریت در پنج کلمه!

“همه‌ی بازی‌ها برای این هستند که نشان دهند ما چقدر خوب هستیم. نظر من این است که انتقاداتی که از من می‌شود طبیعی است. می‌دانم از کجا آمده‌ام و این خانه را می‌شناسم. شما باید با انتقادها کنار بیایید. من کارها را به بهترین روشی که می‌دانم و همچنین روشی که به سود بازیکنان‌مان است انجام داده‌ام. دیگر بحث‌هایی که می‌شود بی‌اهمیت است. مهم‌ترین چیز برای من تابلوی نتیجه است.” (لوئیس انریکه؛ این‌جا)

دیگر باید کم‌کم لوئیس انریکه را جدی بگیریم. هفت بازی، شش برد و یک مساوی و بدون گل خورده در لالیگا. البته نتیجه‌ی بازی با پاریسن‌ژرمن را می‌شود نادیده گرفت. شاید انریکه همان کسی باشد که در این چند سال بعد از پپ منتظرش بودیم!

لوئیس انریکه مارتینز در پنج کلمه خلاصه‌ی تمام آموخته‌های علم مدیریت را خلاصه کرده است:

۱- خودشناسی؛

۲- محیط‌شناسی؛

۳- روش‌مندی؛

۴- انعطاف‌پذیری؛

۵- نتیجه‌گرایی.

زیباتر از این نمی‌شد کل اصول مدیریت را به‌ این سادگی خلاصه کرد! ناگفته پیدا است که این اصول برای موفقیت در هر کاری از جمله زندگی کاربردی و مهم هستند.

پ.ن. عید سعید و زیبای قربان مبارک!

دوست داشتم!
۵

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۲۵): بدرود مربی!

“هیچ‌کس نمی‌تواند جای پپ را در بارسا پر کند.” از همان روزی که گوآردیولا از بارسا جدا شد، این گزاره‌ در ذهن هواداران بارسا جا خوش کرد. چهار سال رویایی و تکرارنشدنی با پپ، آن‌چنان جادویی بودند که گمان نمی‌رفت کسی بتواند به این زودی‌ها و به‌سادگی عصر جدیدی را در بارسا آغاز کند. راسل ـ مدیرعامل همیشه منفور بارسا برای هوداران این تیم ـ در اقدامی کاملا عجیب دستیار اول پپ تیتو ویلانوا ـ که پیش از آن نام‌ش تنها در آن جنجال‌آفرینی معروف خوزه مورینیو به گوش هواداران رسیده بود ـ را به سرمربی‌گری بارسا انتخاب کرد. در آن روزها جدا از جو شدیدا احساسی ناشی از جدا شدن پپ، شایعات موجود در زمینه‌ی مذاکره با برخی از بزرگ‌ترین مربیان دنیا بر حیرت هواداران فوتبال از این انتخاب افزود. تیتو اما هیچ واکنشی به جو منفی که علیه او شکل گرفته بود نشان نداد. او تیم پپ را در اختیار گرفت و توفانی‌ترین شروع تاریخ بارسا را رقم زد. اما حیف …واقعا حیف که این سرطان لعنتی در این دنیا وجود دارد. بیماری که پیش از این ناصر خان حجازی و بزرگ‌مرد دیگری به‌نام اوزبیو را از هواداران دل‌باخته‌ی فوتبال گرفت. خبر کوتاه اما کوبنده بود: “تیتو به‌دلیل عود بیماری سرطان، مجبور است برای ادامه‌ی درمان به نیویورک برود.” در نبود او، دستیاران‌ش تیم را به‌پیش بردند؛ اما در نهایت قافیه را در جام حرفی به رئال مادرید و در لیگ قهرمانان با نتیجه‌ای تحقیرآمیز به بایرن باختند. اما در لالیگا آن‌جایی که تیتو کار را چنان پرقدرت شروع کرده بود که همه‌ی مدعیان با فاصله عقب افتادند، بارسا باز هم مثل زمان پپ در صدر ایستاد.

گاهی به این فکر می‌کنم که اسطوره‌ها چقدر راحت ساخته می‌شوند. خیلی وقت‌ها یک عمل‌کرد درخشان در زمانی کوتاه برای “جاودانگی” آدم‌ها کافی است. تیتو نتوانست خاطره‌ی پپ را از ذهن هواداران بارسا پاک کند؛ اما با مبارزه‌اش با سرطان، با امیدی که این مبارزه‌ی او به بازیکنان و هواداران بارسا داد و با تک جام ارزش‌مندی که در “نیوکمپ” افسانه‌ای نگه داشت، برای همیشه در خاطره‌ی هواداران بارسا ثبت شد. اگر دوران سیاه مدیریت راسل را در تاریخ بارسا نادیده بگیریم، بارسا با داشتن مردان بزرگی مثل تیتو و البته “اریک آبیدال” و با همراهی همه‌ی اعضا و دوست‌داران‌ش با این مردان بزرگ، در عمل ثابت کرده است که چرا شعار باشگاه بزرگ بارسلونا “فراتر از یک تیم فوتبال” است.

و حالا مرگ “تیتو ویلانوا” در روزهایی که می‌شد او را در قامت سرمربی‌گری بارسا به‌عنوان تاریخ‌سازی دیگر تصور کرد، شمایل اسطوره‌ای تیتو را در ذهن‌ها تقویت می‌کند. فکر می‌کنم این روزها با سقوط بارسای تحت هدایت تاتا مارتینو دیگر ثابت شده است که حتی جادوگران بارسا هم نیاز به مربی بزرگی دارند و نقش پپ و پس از او تیتو در بارسا تا چه اندازه بزرگ بوده است.

تصویری که از تیتو در ذهن من ماندگار شده، تصویری است که در ویدئوی خداحافظی شبکه‌ی تلویزیونی بارسا تی‌وی برای پپ آن را می‌بینیم: پپ در ضیافتی از رنگ‌های فلو ایستاده که تیتو به‌سراغ او می‌آید و یکدیگر را در آغوش می‌کشند …

تیتو با آن چهره‌ی تکیده‌ در روزهای آخر مربی‌گری‌ش در بارسا برای همیشه در حافظه‌ی تاریخ جاودانه شد. بدرود مربی!

دوست داشتم!
۶

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۱۴): راسل، بارسا و برندسازی منفی!

خبر کوتاه بود و خوش‌حال‌کننده: ساندرو راسل بالاخره از بارسا رفت! وجه خوش‌حال‌کننده‌ی ماجرا کجا بود؟ این مطلب را بخوانید تا متوجه شوید آقای راسل در این چند سال چه بلاهایی بر سر بارسای بزرگ ما آورد! اما وقتی داشتم این یادداشت را مرور می‌کردم و از اشتباهات و تصمیمات فاجعه‌بار راسل حرص می‌خوردم (!)؛ متوجه نکته‌ی بسیار مهمی شدم و آن هم بلایی بود که راسل بر سر برند بارسای بزرگ آورد و با این رسوایی اخیر، بیش‌تر از هر زمان دیگری برند باشگاه ریشه‌دار اف‌.سی بارسلونا را تحت تأثیر منفی جاه‌طلبی‌های بی‌دلیل شخصی‌اش قرار داد.

سال گذشته در یادداشتی با عنوان تیکی‌تاکا در برزخ تفکر زمستانی به بخشی از تخریب‌های راسل و تبدیل کردن درخشان‌ترین تیم دو دهه‌ی اخیر فوتبال جهان (اگر نگوییم به‌ترین تیم تاریخ فوتبال!) به تیمی معمولی اشاره کردم. اما اتفاقات این حدودا یک سال اخیر مرا متوجه چند نکته‌ی دیگر هم در مورد بارسا و آقای راسل کرد.

واقعیت ماجرا این است که من دیگر این روزها مطمئنم راسل ـ برخلاف خوآن لاپورتا ـ به‌هیچ عنوان نه عشق فوتبال است و نه به ریشه‌های عمیق فرهنگی و سنتی تیم بارسلونا آشنا و معتقد. با فاجعه‌ای که راسل بر سر خرید نیمار به بار آورد و به قیمت رفتن خودش تمام شد، دیگر آشکار است که راسل، تاجری بود که کالای “شهرت شخصی” را به بهای برند بزرگ بارسلونا از دنیا طلب می‌کرد. فکر می‌کنم راسل قصد داشت تا از این طریق، بعدها وارد سیاست شود و برای خودش سری در میان سرها درآورد.

اما تصور می‌کنم چیزی که باعث سقوط آقای راسل شد همین هدف‌گذاری اشتباه‌ش بود که با تفکرات اشتباه‌ترش در مورد برندسازی شخصی به چنین نقطه‌ای منتهی شد. اما تفکرات اشتباه راسل چه بودند؟ از میان آن‌ها چهار مورد را برگزیده‌ام:

۱- میان برند من و ماه گردون فرق چون است؟ هر کسب و کاری، برند خاص خودش را دارد و هر فردی، برند شخصی خاص خودش را. شما وقتی در جایگاه مدیریت یک کسب و کار قرار می‌گیرید ـ چه مالک و سهام‌دار باشید و چه نه ـ در هر حال بخشی از برند شما و کسب و کارتان با یکدیگر هم‌پوشانی پیدا می‌کند و این‌جاست که باید حواس‌تان باشد که ماجرای برندینگ، فقط جنبه‌های مثبت ماجرا نیست. در واقع ما “برندسازی منفی” هم داریم و آن هم زمانی است که با در پیش گرفتن استراتژی‌های برندینگ نادرست، برند خودمان و کسب و کارمان را تخریب می‌کنیم. آقای راسل، این نکته را هوش‌مندانه دریافته بود؛ اما با ضعف مدیریت‌ش، نه‌تنها برند خودش را ارتقا نداد که برند بارسا را هم تخریب کرد.

۲- آیین آینه، خود را ندیدن است؟ اما یک نکته‌ی دیگر نباید فراموش شود: هر برندی ـ چه شخصی باشد و چه کسب و کاری ـ مبتنی بر گروهی از شایستگی‌های اساسی است. حالا این شایستگی می‌تواند برای مدیری مثل پرز (مدیر رئال مادرید)، پشتوانه‌ی اقتصادی‌اش باشد، برای برلوسکونی (مالک میلان) پشتوانه‌ی سیاسی‌اش باشد و برای امثال آبراموویچ (مالک چلسی)، پول بی‌حساب‌شان. مشکل آقای راسل این بود که هیچ شایستگی اساسی شخصی نداشت که با برند کسب و کاری که مدیر آن بود ـ بارسلونا ـ هم‌سویی داشته باشد (در مقابل، به‌یاد بیاورید سرمایه‌ی اجتماعی حیرت‌آور لاپورتا را در زمان مدیریت بارسا.) برای ساخت یک برند شخصی یا کسب و کاری موفق، باید این شایستگی‌های اساسی را کشف کنیم و این، با آینه بودن میسر نمی‌شود: باید در آینه نگریست!

۳- شهرت برند یا برند شهرت؟  برندسازی به‌معنی مشهور شدن نیست! برندسازی یعنی کسانی که باید ما را بشناسند. این، دام بزرگی بود که راسل، هم با جاه‌طلبی‌های شخصی‌اش و هم با اشتباهات مدیریتی‌اش در آن گرفتار شد و تا روز آخر هم نتوانست بفهمد که اصل ماجرا چیست!

۴- رفتن، رسیدن است! برندسازی باید در راستای گذشته باشد و نه نفی گذشته! وقتی گذشته‌ای درخشان دارید، لازم است به‌سراغ تقویت برند و درآمدزایی آن بروید؛ نه این‌که برای ثابت کردن این‌که “من آنم که زوبی‌زارتا بهتر است از پپ”، تمام دستاوردها و تاریخ پرافتخار گذشته (از جمله: کرویف بزرگ، نماد باشگاه بارسلونا) را کنار بگذارید و از اول با ایده‌های ضعیف و بی‌هویت خودتان تلاش کنید تا برند جدیدی را بنیان‌گذاری کنید. سازگاری رفتار و عملکرد در طول زمان، یکی از مهم‌ترین استراتژی‌های برندینگ است که البته متأسفانه معمولا به آن توجه کافی نمی‌شود (و حتی می‌توانم بگویم معمولا نادیده گرفته می‌شود.)

اما از سرنوشت آقای راسل چه درسی می‌توان گرفت؟ من فکر می‌کنم این ماجرا برای مدیران یک درس بسیار مهم را یادآوری می‌کند: هیچ‌وقت فراموش نکنید که برند شخصی شما (حتی شده در حد چند درصد ناقابل!) حتما با برند کسب و کاری که مدیریت آن (یا بخشی از آن) را برعهده دارید، گره خورده است و تقویت / تضعیف هر کدام، روی دیگری تأثیر مستقیمی می‌گذارد. بنابراین در تصمیمات شخصی و مدیریتی‌تان، حتما به تأثیرات متقابل برند شخصی و برند کسب و کاری‌تان فکر کنید!

می‌توانم بگویم ساندرو راسل نماد خوبی برای چیزی است که من “برندسازی منفی” می‌نامم‌ش: این‌که آگاهانه برای توسعه‌ی یک برند تلاش کنید؛ اما در عمل آن برند را تخریب کنید! راسل به ما نشان داد که چطور می‌توان موفق بود (با فتح ۹ جام ظرف ۴ سال مدیریت)؛ اما در حافظه‌ی تاریخ ماندگار نشد.

بدرود آقای راسل. در نیوکمپ، هیچ‌کس دلش برای شما تنگ نخواهد شد.

دوست داشتم!
۳

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰۱)

«”غیرممکن” تنها یک کلمه است که افراد ضعیف از آن استفاده می‌کنند تا به‌سادگی از کنار اتفاق‌هایی که در دنیا برای‌شان رخ می‌دهد، بگذرند. بدون آن‌که شجاعت استفاده از توانایی‌ای که می‌توانند شرایط را تغییر دهند را داشته باشند. “غیرممکن” یک عمل نیست؛ بلکه یک نظر است.”غیرممکن” یک صحبت نیست و یک چالش است. “غیرممکن” پتانسیل است. “غیرممکن” موقتی است. “غیرممکن” هیچی نیست!” (دنی آلوس؛ درباره‌ی مأموریت غیرممکن امشب بارسا. این‌جا)

غیرممکن معجزه نیست. آیا امشب باز هم این را خواهیم دید؟

دوست داشتم!
۲

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰۰): اریک آبیدال؛ در ستایش جنگ‌ با سلاح امید!

یک بار تا آستانه‌ی مرگ پیش رفته بود؛ اما باز پا به زمین فوتبال گذاشت. با این حال مدتی بعد دوباره در سخت‌ترین موقعیت زندگی یک انسان قرار گرفت: احتمال مرگ ناشی از بیماری لاعلاج سرطان! اما جنگید و پیروز شد و باز هم بازگشت. این جملات درخشان اریک آبیدال عزیز ـ که خود نماینده‌ای است از فرهنگِ زیبایِ امید در باشگاه بارسلونا ـ را بخوانید تا انرژی بگیرید برای مبارزه با زندگی برای دست‌یابی به نشدنی‌ترین و دورترین آرزوها:

ـ هیچ وقت شد که امیدت رااز دست بدهی و به مرگ فکر کنی؟

ـ نه. هیچ وقت. من خیلی به خدا اعتقاد دارم و وقتی کسی به خدا ایمان داشته باشد، می‌داند که کیست که درمورد همه چیز تصمیم‌گیری می‌کند.

ـ دو ماجرا پیش روست: یکی خواست خود من است و دیگری آن چیزی است که خدا می‌خواهد. من به این فکر می‌کردم که با این بیماری بجنگم تا به به‌ترین نحو ممکن به این ماجرا خاتمه دهم: با بازگشتم به زمین چمن … تا بعد از آن ببینیم که چه می‌شود.

ـ برای کسانی که شرایط سختی مثل من را تجربه می‌کنند باید بگویم که شجاع باشید و بجنگید. از نبرد دست نکشید؛ چون همیشه امید وجود دارد. خدا و کمک او را فراموش نکنید و دعا کنید. از کمک سایرین هم بهره بگیرید؛ چون بدون دیگران ما نمی‌توانیم هیچ کاری انجام دهیم.

(منبع: + و + و +)

دوست داشتم!
۱

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹۷): تیکی‌تاکا در برزخ تفکر زمستانی

آخرین باری که چهره‌ی در هم ژاوی را دیدیم، کِی بود؟ چهره‌ای که در عکس بالا خیلی شبیه چهره‌های بازیکنان رئال بعد از ال‌کلاسیکوهای فراوان سال‌های اخیر است. این نگاه ناامیدانه اما در سه ‌هفته‌ی اخیر و بعد از سه باخت بد بارسا در ال‌کلاسیکوی جام حذفی و لالیگا و همین‌طور بازی رفت با میلان تکرار شد … چه بر سر بارسا آمده؟ آیا تیکی‌تاکا آن‌گونه که بسیاری گفتند به پایان رسیده؟ تحلیل‌های بسیاری در این زمینه در سه هفته‌ی اخیر ارائه شده است. اما این تحلیل‌ها به نظرم اگر چه نکات مهمی را موشکافی کردند؛ اما به چند نکته‌ی بسیار کلیدی هم توجه نداشتند. اشکالات نگران‌کننده‌ای که نباید در سایه‌‌ی پیروزی بزرگ دیشب برابر میلان فراموش شوند.

*******

سال ۲۰۰۸ که مربی جوانی به نام پپ گواردیولا در بارسا سر کار آمد، هیچ امیدی به آینده‌ی بارسا وجود نداشت. بارسای رؤیایی فرانک رایکارد به‌معنای واقعی کلمه نابود شده بود: تحقیر برابر رئال با چهار گل و از دست دادن قهرمانی در لالیگا با رفتنِ نمادِ بی‌مانند باشگاه ـ رونالدینیو ـ کاملا تکمیل شد. اما پپ همان تیم را با همان بازیکنان به تیمی جادویی تبدیل کرد. چگونه؟ این راز موفقیت‌های فراوان پپ در سال‌های اخیر بوده است.

 

بارها و بارها به این فکر کرده بودم که چه چیزی بارسای پپ را از تمامی تیم‌های دنیا متمایز کرده است. در طول این سال‌ها جنبه‌های مختلفی از یک تصویر شکسته از فلسفه‌ی مربی‌گری پپ را یافته بودم و قبلا در گزاره‌ها بارها به آن‌ها اشاره کردم و خلاصه‌شان را می‌توانید از این‌جا ببینید. اما در این دو ماه اخیر که معلوم شده پپ فصل آینده در بایرن خواهد بود و به‌ویژه در دو هفته‌ی اخیر به این‌که تفاوت بارسای پپ با بارسای تیتو در چیست، چرا پپ از بارسا رفت و چرا پپ به بایرن رفت، فکر کرده‌ام. حالا به‌گمانم جادوی واقعی “توتال فوتبال” پپ را فهمیده‌ام: تغییر انقلابی با سرعتی بیش‌تر از دیگران! یعنی چی؟  

۱٫ نوآوری انقلابی: تاکتیک پپ در بارسا، شکل جدیدی از توتال فوتبال بود که در خود بارسا هم سابقه نداشت. او روح توتال فوتبال را که مبتنی بر زیبایی فوتبال و بازی تهاجمی و مبتنی بر مالکیت توپ بود را گرفت و با اضافه کردن ایده‌های خودش تیمی ساخت که در آن نبوغ، در چارچوب تاکتیک محبوس نبود!  بارسا ناگهان اوج گرفت؛ چون تیم‌های حریف با تیمی مواجه شدند که راه مقابله با آن را نمی‌شناختند! انقلاب تاکتیکی پپ آن‌قدر ناگهانی و گسترده بود که تا آخرین روز حضورش در بارسا هم تیم‌های دیگر جز به‌صورت مقطعی و موردی نتوانستند با بارسای او هم‌آوردی کنند. این یعنی نوآوری در استراتژی‌ها، روش‌ها و رویکردها. 

۲٫ هر روز به‌تر از دیروزِ خودمان: بارسای پپ هر سال یک پدیده داشت: سال اول مسی و پیکه، سال دوم پدرو، سال سوم تیاگو و بوسکتس و سال چهارم تیو و کوئنکا. اما ماجرا فقط همین نبود: هر سال بازیکنانی که به کار تیم نمی‌آمدند هم از تیم حذف می‌شدند. رونالدینیو و دکو در سال اول و زلاتان در سال دوم، به‌ترین نمونه‌ها هستند. بنابراین تیم، اگر چه به چند ستاره تکیه داشت؛ اما همیشه در حال نوسازی بود. 

۳٫ تغییر مدل‌های ذهنی: پپ تفکر بازیکنان و حتی مدیران و هواداران بارسا را تغییر داد و به جادویی تکرار نشدنی رسید: مثلث طلایی لذت، سادگی و عادت! ـ که فلسفه‌ی مربی‌گری پپ هم در همین سه واژه خلاصه می‌شود ـ هدف فوتبال، نتیجه‌گیری نیست. هدف فوتبال، لذت بردن از توان‌مند بودن خودمان در کنار هم است! تا عمر دارم لحظه‌ی بالا بردن جام فینال ومبلی توسط اریک آبیدال را فراموش نمی‌کنم. جوهره‌ی شعار جاودان “فراتر از یک باشگاه” یعنی همین …

جالب است که استراتژی‌های اصلی اپل استیو جابز هم همین سه مورد بود!

*******

اما چرا پپ از بارسا رفت؟ به‌نظرم به این دلایل:

 ۱٫ ذهنیت بازی‌کنان باشگاه دیگر با پپ هم‌خوانی نداشت. پپ با بازی‌کنانی اشباع شده مواجه بود که مهارت‌های سطح بالا در آن‌ها شکلی ماشینی پیدا کرده بود. آن‌ها اگر چه هنوز از تیم‌های معمولی و حتی بزرگ با فاصله‌ای زیاد پیش بودند، اما دیگر خبری از جادوی خلاقیت در انجام کارهای تکراری نبود! همین بود که بارسا در مرداب‌هایی مثل چلسی فصل قبل غرق شد …

۲٫ مدیران باشگاه ـ و در رأس آن‌ها راسل رئیس باشگاه ـ با ایده‌های فوتبالی پپ هم‌خوانی نداشتند. راسل در فکر ساختن امپراطوری اقتصادی کهکشانی شبیه رئال بود و هست. برای او ـ برخلاف خوان لاپورتا ـ سودآوری و نتیجه‌‌گیری است که اهمیت دارد و نه لذت بردن از فوتبال. راسل کوچک‌ترین درکی از فلسفه‌ی عمیق و تاریخی و نمادین بارسا ـ به‌عنوان نماد مقاوما مردمی در برابر دیکتاتوری فرانکو ـ ندارد. و همین شد که پیراهن مقدس کاتالونیا ـ که همیشه افتخار می‌کردیم مزین به نام یونیسف است ـ را به پول‌های امیر قطر فروخت!

۳٫ اما فاجعه‌ی اصلی وقتی رخ داد که پپ در بارسا تنها شد. بزرگ‌ترین اشتباه راسل اما به‌نظرم این بود که او نه‌تنها می‌خواست تیمی کهکشانی‌ در زمین داشته باشد، که می‌خواست بیرون زمین هم پر‌ستاره‌تر از رقیب مادریدی‌اش باشد. همین بود که نزدیک‌ترین دوست پپ یعنی تکسیتی بگریستان از بارسا رفت تا آندونی زوبی‌زارتا به تیم بیایید. اما ماجرا فقط همین نبود: راسل از محبوبیت شدید پپ رنج می‌برد و با این کار قصد داشت این محبوبیت را بشکند!

پپ هم‌سو نبودن این تغییرات اجباری را با فلسفه‌ی مربی‌گری‌اش با تمام وجود تجربه کرد و تصمیم به رفتن گرفت.

 *******

بارسای این فصل اگر چه با رکوردشکنی‌های پیاپی شروعی بی‌نظیر را تجربه کرد؛ اما از همان اول فصل مشخص بود که این بارسا، “آنی” را کم دارد که ما را عاشق بارسای پپ کرده بود. بارسای تیتو مثل تانکی سنگین هر آن‌چه زیر پای‌اش بود را له می‌کرد و پیش می‌رفت؛ اما حواس‌اش به مین‌های وسط راه نبود! این بارسا ربات بود. ماشین بود. روح انسانی نداشت! و همین بود که وقتی به تیم‌هایی رسید که ربات بودن را به‌تر از خودش بلد بودند (و در رأس آن‌ها رئال مادرید مورینیو)، سقوط کرد!

 *******

شاید عجیب باشد؛ اما همیشه وقتی در برابر “سبکی تحمل‌ناپذیر هستی” کم می‌آورم، کافی است تا این ویدئوی ۵ دقیقه‌‌ای “گراسیس پپ” را ببینم تا انرژی و شور و اشتیاق‌ام کاملا به وجودم برگردد. شور درونی پپ را در ثانیه ثانیه‌ی این ویدئو ببینید …

 *******

این روزها معتقدم تفاوت بارسای این فصل بارسای پپ در این جمله خلاصه می‌شود: ذهن‌های زمستانی که شور و اشتیاق به فلسفه‌ی فوتبال به‌مثابه زندگی را فراموش کرده‌اند. باخت به میلان، تلنگری بود برای بیدار شدن ذهن‌های بازی‌کنان، مربیان و هواداران. بارسای دیشب، مدل کوچکی بود از بارسای پپ با همان شور و اشتیاق مثال‌زدنی!

اما … متأسفانه شک ندارم که این بیداری کاملا مقطعی است. دوباره از فردا چیزی که مهم می‌شود اخبار گل‌زنی‌ها و رکوردزنی‌های لئو مسی است و نارضایتی‌های الکسیس و ویا از نیمکت‌نشینی. افتخار بارسا ایجاد فاصله‌ی بی‌نظیر با رئال در لالیگا است و نه بی‌نظیر بودن چشم‌نوازی بازی‌های‌اش. مشکل همین جاست: این روزها بارسای راسل و تیتو، دیگر “فراتر از یک باشگاه” نیست: اف‌سی بارسلونا هم باشگاهی است مثل دیگران که به دنبال سودآوری اقتصادی و نتیجه‌گیری و جام بردن است. و این است که من را می‌ترساند …

 *******

به‌نظرم می‌رسد که راز سقوط تمامی تیم‌های بزرگ تاریخ ـ از برزیل پله گرفته تا میلان ساکی ـ همین فراموش کردن مهم بودن اندازه و سرعت تغییر در مقایسه با دیگران است. آن‌ها به‌جایی می‌رسند که سرعت تغییرشان از سرعت تغییر رقبا کم‌تر می‌شود و همین می‌شود که مثل مسابقه‌ی خرگوش و لاک‌پشت در برابر تیم‌های سخت‌کوش که آهسته و پیوسته پیش می‌روند، سقوط می‌کنند. بنابراین: ذهن‌های زمستانی بارسایی. بیدار شوید!

پ.ن.۱٫ عمیقا معتقدم که این، پایان تیکی‌تاکای بارسا نیست: تیکی‌تاکای به‌خواب رفته‌ی این روزها را نابغه‌ی پرشور دیگری بیدار خواهد کرد. او را همه به‌خوبی می‌شناسیم‌اش: ژاوی هرناندز!

پ.ن.۲٫ این پست را به پیشنهاد دوست عزیزم خانم فرانک مجیدی نوشتم. 

دوست داشتم!
۱۳

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۸۰)

“فصل فوق‌العاده‌ای را سپری کردیم ولی راز خاصی نداشتیم. در بارسلونا تلاش زیادی می‌کنیم و همه ما به احتمال موفقیت‌مان باور داریم. من فرهنگ کاری دارم. همه این را می‌دانند. سعی می‌کنم که در دقایق خوب و بد آرامش‌م را حفظ کنم.” (لئو مسی دوست‌داشتنی؛ این‌جا)

بدون شرح! 🙂

پ.ن. شماره‌ی سوم ماه‌نامه‌ی مدیریتی گزاره‌ها همراه با مطالب جذاب دو نفر از خوانندگان عزیز گزاره‌ها جمعه شب منتشر می‌شود.

دوست داشتم!
۳

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۷۹)

“گواردیولا مربی متفاوتی درمقایسه با سایر مربیان است.  این هم به خاطر دیدگاهی است که او دارد. زمانی که من به این‌جا آمدم، ایده‌ی من نسبت به فوتبال کاملا متفاوت با ایده‌ی امروزی‌ام بود. گواردیولا به من یاد داد تا چطور به نحو دیگری به فوتبال بنگرم. من چیزهای زیادی از او یاد گرفتم تا چطور یک بازیکن حرفه‌ای به‌تری باشم و چطور به فوتبال فراتر از نتایج بنگرم.” (خاویر ماسکرانو در توصیف پپ گوآردیولا؛ این‌جا)

یکی از اجزای فرمان پنجم ـ یعنی تفکر سیستمی است ـ مدیریت نگرش‌ها یا مدل‌های ذهنی است. پیتر سنگه در صفحات ابتدایی این کتاب استثنایی نوشته است: “ﻣﺪﻝ‌ﻫﺎﻱ ﺫﻫﻨﻲ ﺍﻧﮕﺎﺷﺖﻫﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻤﻴﻖ ﻭ ﻳﺎ ﺣﺘﻲ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮ ﻭ ﺍﺷﻜﺎﻟﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻓﻬﻢ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻧﺤـﻮﻩ‌ی ﻋﻤﻞ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺁﻥ ﺍﺛﺮ ﻣﻲ‌ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻣﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺪﻝ‌ﻫﺎﻱ ﺫﻫﻨﻲ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺍﺛﺮﻱ ﻛـﻪ ﺁن‌هـﺎ ﺑﺮ ﻋﻤﻠ‌ﻜﺮﺩ ﻣﺎ ﻣﻲﮔﺬﺍﺭﻧﺪ، ﺁﮔﺎﻫﻲ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ.”

اگر چه هر کسی باید از محدودیت‌های نگرش و مدل ذهنی خودش باخبر باشد؛ اما در زندگی با دیگران به‌ویژه در سازمان‌ها یکی از وظایف مهم مدیران و ره‌بران سازمانی، تغییر نگرش‌ها یا مدل‌های ذهنی نادرست همکاران‌شان است (و این می‌تواند در رابطه‌ی ما با بالادستی‌ها و همکاران‌مان هم معنادار باشد.) خوب است همه‌ی ما ـ اعم از مدیر و کارشناس ـ به این فکر کنیم که آیا در کار و زندگی کردن با دیگران، چقدر توانسته‌ایم نگرش‌ها و مدل‌های ذهنی نادرست آن‌ها را اصلاح کنیم؟ آیا عادت نکرده‌ایم به شکایت‌های خصوصی و لبخندهای ظاهری؟ به‌نظرتان کدام یک به‌تر است؟

دوست داشتم!
۵