سفری از ویرانگی به رؤیا …

شروع قصه‌ات از ویرونگی بود
شروعِ این سفر، دیوونگی بود

کویرِ غربت و شبای بی‌ماه
تو و تنهایی و بی‌رحمیِ راه

کسی حال تو رو پرسید یا نه؟
کسی حرفِ تو رو فهمید یا نه؟

بگو کی از تو هم آواره‌تر بود؟
چشاش وقتی چشات می‌باره، تَر بود

یکی دستاتو باید می‌گرفت و
می‌اومد تا تهِ این قصه با تو

یکی که مثلِ تو آشفته باشه
به هیچ‌کی حرفش‌و نگفته باشه

یکی مثل خودت، تنهای تنها
مثِ تو، بین بیداری و رویا …

***

به‌احترام ۲۵ اسفند و گذشت ۳ سال از آسمانی شدن «افشین یداللهی». روح پاک‌ش غریق دریای رحمت الهی.

دوست داشتم!
۲

بانگی در گوش به‌خواب رفته …

یک شب دلی به مسلخ خون‌م کشید و رفت
دیوانه‌ای به دام جنون‌م کشید و رفت

پس‌کوچه‌های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درون‌م کشید و رفت

یک آسمان ستاره‌ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرون‌م کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگون‌م کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکون‌م کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه‌های عشق
مرهم به زخم فاجعه‌گون‌م کشید و رفت

تا از حصار حسرتِ رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنون‌م کشید و رفت

دیگر اسیر آن منِ بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برون‌م کشید و رفت

زنده‌یاد افشین یداللهی

 

دوست داشتم!
۲