گزارهها (۱11)
کسي که بهتر شدن را متوقف کند، خوب بودن را هم تعطيل کرده است!
اوليور کرامول
اميد اشتباهي!؟
صفحهي فيسبوک را مرور ميکنم و ميبينم که دوستان در چه حالاند: “ئه؟ فلاني هم رفته اون طرف!” و حالا اين فلاني همکلاسي بود که در دورهي ليسانس هر درس را دو بار ميگرفت! با دوستان که دور هم جمع ميشويم، تقريبا يکي از سؤالات هميشه ثابت بعد از حال و احوال اين است که: “نميخواي بري؟” يا “کي ميخواي بري؟” هر از چند گاهي ميشنويم که آن يکي و اين يکي هم رفتند. ديگر کار بهجايي رسيده که حتا در گشت و گذارهايام در فضاي مجازي ديدهام کسي را که با مدرک کارداني، هدفاش گرفتن پذيرش دکترا در آمريکا بوده!
واقعيت اين است که شرايط امروز کشور، چيزي جز افسردگي و نااميدي براي جواناني به سن و سال من بهدنبال ندارد. فضاي کاري که محدود است و پر است از موانع عجيب و غريب و خندهدار. خيلي وقتها هر چقدر هم تلاش کني، يک آدم بيسواد و بدتر از آن بياخلاق، نتيجهي تمام زحماتات را با يک جمله کف دستات ميگذارد. براي بهتر شدن که تلاش بکني و چيزي را پيشنهاد بدهي که از نظرت منطقي ست، هميشه با يک “من اينطوري فکر نميکنم. درستاش اينه” مواجه ميشوي که در نهايت هدفاش اين است که آن راهکار مزخرف و نادرستي که توي ذهناش هست را به تو تحميل کند و مجبوري هم حرفاش را بپذيري؛ والا از پول خبري نيست! (اين درد دل يک مشاور جوان بود!) هر جا و هر سازماني که بروي، کساني هستند که زودتر از تو به آنجا رسيدهاند و با وجود اينکه خيلي از آنها کوچکترين شايستگي حرفهاي و اخلاقي ندارند، فقط و فقط به اين دليل که زودتر رسيدهاند سر جايشان هستند و حالا حالاها هم قصد ندارند جايشان را عوض نکنند. با دوستان و همکلاسيهايام که صحبت ميکنم ميبينم که نهايت ارتقاي عمودي قابل تصور براي يک جوان همسن و سال من تا چند سال آينده، جابهجا شدن بين سطوح مختلف کارشناسي است. حقوق هم که چند ماه يک بار پرداخت ميشود (اين غر نيست؛ پذيرش يک واقعيت است. وقتي شرکتهاي بسيار بزرگتر از شرکت ما دچار مشکلاند، ديگر اين مسائل طبيعي است.)
اوضاع زندگي که بدتر است. بهعنوان نمونه اگر چند سال پيش يک جوان ميتوانست با چند سال کار کردن و با گرفتن يک وام، منزلي بخرد و زندگي تشکيل دهد، اين روزها احتمالا با يک عمر کار کردن هم نميشود؛ البته مگر اينکه … بدتر اينکه تجمل و زيادهخواهي، بياعتمادي، دروغ و ريا و ظاهربيني را هم که خود ما جوانان رواج دادهايم. اين يکي ديگر نه تقصير پدر و مادرهايمان است و نه تقصير حکومت. خود ما جوانان اينقدر به هم دروغ گفتهايم و اينقدر به هم خيانت کردهايم، اينقدر دوست داشتنهايمان سطحي بوده و اينقدر از مسئوليتپذيري فرار کردهايم که نتيجهاش شده همين وضعيتي که داريم ميبينيم.
ديگر بگذريم از وضعيت اجتماعي در حد فاجعهاي که دارد همهمان را به مرز استيصال ميرساند.
مهاجرت يا رفتن براي ادامه تحصيل شايد بهترين راهحل در دسترس در اين شرايط باشد. رفتن، ميتواند از دو زاويهي ديد باشد: رفتن براي فرار کردن از اينجا و رفتن براي جذابيت آنجا. متأسفانه اغلب کساني که من ميشناسم، بهدليل اول دارند ميروند. اما خوب کساني هم هستند که بهدليل دومي رفتهاند يا بعد از رفتن دليلشان عوض شده. شخصا فکر ميکنم اگر روزي بخواهم بروم، اين دومي برايام مهمتر خواهد بود: اينکه ميبينم دوستي در يکي از بهترين دانشگاههاي جهان مشغول تدريس شده، دوست ديگري دربارهي برنامههاي جذاب جانبي دانشگاهاش مينويسد، دوست ديگري از کيفيت و جذابيت بالاي دروسي که ميگذراند تعريف ميکند، همه از لذت برخورد با فرهنگهاي کشورهاي مختلف حرف ميزنند … اينها بهنظرم انگيزههاي بهتري براي رفتن هستند. اما …
هنوز فکر ميکنم اميدي هست براي ماندن. نميدانم چيست؛ اما چيزي در درونام ميگويد که هنوز ميشود براي ساختن و يا حداقل، ايستادن مقابل خرابتر شدن، تلاش کرد. با رفتن و نماندن، جاي همان آدمهاي بيدانش و نادان و تخريبگر، مستحکمتر ميشود (هر چند که قدرتشان هم از ما بيشتر است!) فعلا بايد ماند و جنگيد و تلاش کرد براي بهتر کردن دنياي اطراف؛ تا بعد چه پيش آيد. فقط اميدوارم روزي به اين نتيجه نرسم که با يک “اميد اشتباهي” خودم را سرگرم کردهام و از آن بدتر، خودم را گول زدهام …
7 عادت که موفقيت استيو جابز را رقم زدند
نويسنده: سوزان رايد؛ ترجمهي: علي نعمتي شهاب
ماه گذشته مرگ نوآور و رهبر بزرگ اپل استيو جابز، جامعهي کارآفرينان و مصرفکنندگان را شوکزده کرد. اينطور نبود که ما نميتوانستيم مشکلي را که در سلامت جابز بود ببينيم؛ بلکه ما نميخواستيم بپذيريم که يکي از بزرگترين نوآوران و رهبران دوران ما در سن کم 56 سالگي دار فاني را ترک بگويد.
درخشندگي، اشتياق و انرژي استيو منبعي بيپايان براي نوآوري بود که براي سالها موجب غني شدن هر چه بيشتر زندگي ما خواهد شد. او موفقيت بلندمدت کسب و کار را نهادينه ساخت و استاد اين کار هم بود.
بياييد نگاهي بياندازيم به 7 عادت جابز که باعث موفقيت بينظير او در زندگي شخصي و شغلياش شدند:
1- سمج باشيد! جابز اپل را همراه يک همکلاسي دوران دبيرستان در يک گاراژ در سيليکون ولي در 1976 راه انداخت. او يک دهه بعد از اپل اخراج شد. اما او آنقدر سماجت کرد تا در سال 1997 براي نجات شرکت به آنجا برگشت. از آن زمان تا به امروز، اپل تبديل به ارزشمندترين شرکت جهان شده است.
2- پيش رفتن را ادامه بدهيد! جابز محصولات دوستداشتنياش را حتا در زمان رکود اقتصادي اخير و بروز مشکلات سلامت خود، يکي پس از ديگري به بازار عرضه ميکرد.
3- بخواهيد که زندگي انسانها را تغيير دهيد: او به تحول رايانهها از ابزاري براي وسواس اعتيادگونهي کاربران حرفهاي به يکي از اجزاي ضروري زندگي شغلي و شخصي کمک نمود. او در اين فرايند نه فقط رايانههاي شخصي که صنعت تلفنهاي همراه و صنعت موسيقي را نيز متحول کرد. زماني که به ايجاد تحول در صنايع آمريکايي نياز بود، جابز رقباي کمي داشت.
4- همهجا حاضر باشيد: از همه تأثيرگذارتر عرضهي آيپد در سال 2011 بود که “1000 موسيقي در جيب شما” را نويد ميداد. در طول ده سال بعد، اين دستگاه قابل کنترل با انگشت اشاره حتي از ساعت مچي هم محبوبتر شد.
5- هيجان ايجاد کنيد: اپل تحت نظارت جابز، توسعهي محصول بعدي خود را در خفا انجام ميداد تا به پيشبينيهاي هيجانانگيز دامن بزند. بهعلاوه جابز در مورد اينکه مشترياناش چه ميخواهند حسي پيشگويانه داشت. حتي زماني که تقاضايي وجود نداشت، او يک مذهب جديد را بهراه ميانداخت.
6- نياز ايجاد کنيد: در سال 2007 آيفون صفحه لمسي به بازار عرضه شد. “يک سال بعد فروشگاه اپ استور” اپل نيز به آيفون پيوست. در اينجا توسعهدهندگان ميتوانستند “برنامههاي کابردي (اپ)” آيفون را بفروشند. برنامههايي که گوشي تلفن همراه را از ابزاري که تنها بهدرد تماس تلفني ميخورد به ابزاري براي مديريت نقدينگي، ويرايش عکسها، بازي کردن و شبکهسازي اجتماعي تبديل ميکردند.
جابز در سال 2010 آيپد را به بازار عرضه کرد. رايانهي کاملا لمسي در اندازهي يک تبلت در حالي عرضه شد که حتي تحليلگران بازار هم ميگفتند نيازي به آن ندارند.
7- با خودتان صادق باشيد: جابز با پيروي از “صداي دروني، قلب و کشف و شهودي درونياش” موفق شد. او در سخنراني فارغالتحصيلياش در دانشگاه استنفورد، گفت: “زمان شما محدوداست؛ بنابراين آن را در زندگي در جلد ديگران بههدر ندهيد. به دام تعصب نيفتيد که زندگي براساس نتايج انديشههاي ديگران است. اجازه ندهيد صداي عقايد ديگران صداي دروني، قلب و کشف و شهودي درونيتان را خاموش سازد.”
جابز ممکن است ديگر در ميان ما نباشد؛ اما هنوز نبوغ و چشمانداز او در درون ديگر نوآوران بيشماري زنده است. همانند او آنها ميخواهند تا زندگي انسانها را متحول کنند. آيا شما يکي از آنها هستيد؟ چه محصول جديدي را براي بهبود ديدگاههاي ديگران به بازار عرضه بکنيد و چه نه، بهکار بستن اين 7 شايستگي موفقيتآميز که جابز نماد آنهاست به شما کمک ميکند تا همانطور که جابز گفت “تلنگري بر کهکشان بزنيد” و راه خود را براي موفقيت در زندگي هموار سازيد.
پراکندهگوييها! (1)
يک ـ امير مهراني پارسال در مورد پرسنال برندينگ زياد مينوشت. مدتي از نوشتههاش تو اين زمينه خبري نبود تا امروز. بالاخره تلاشهاياش به نتيجه رسيده و دارد کارگاه آموزشي پرسنال برندينگاش را برگزار ميکند. با شناختي که از امير دارم و با توجه به اين که در کارگاه قبلياش هم شرکت کردم، ميتوانم بگويم حتما کارگاه مفيدي است. موضوع کارگاه هم موضوع جديد و جذابي است که در ايران هم سابقهي چنداني ندارد. همين ديگه؛ شرکت کنيد!
دو ـ “سازمان مديريت صنعتي در نظر دارد بانك اطلاعاتي مشاوران مديريت براي استفاده از همكاري آنان در پروژههاي خود را تكميل نمايد.” اينجا را ببينيد و اگر دوست داشتيد فرماش را پر کنيد.
سه ـ دارم روي ترجمهي چند کتاب کار ميکنم که اميدوارم امسال يا سال آينده چاپ شوند. خواستم پيشپيش تبليغ بکنم. 🙂
چهار ـ گزارهها يکي دو هفتهاي است کمرمق شده و خودم هم خيلي از اين شرايط راضي نيستم. اميدوارم اين هفته حوصله و وقت کافي داشته باشم تا به روال قبل برگردم.
فعلا همينا. 🙂
لینکهای هفته (۶4)
بعد از چند هفته، واقعا هفتهي پرلينکي داشتيم. بچهها متشکريم! لينکهاي هفته هم با اين شماره شد 16 ماه هر هفته. 🙂
پیش از شروع:
- برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید خوشمزهي گزارهها را دنبال کنید (اينم فيدش براي گودر)
- لینکهای توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
جامعهشناسی، روانشناسی و کار حرفهای:
نکته 205: راههای شکست (سيصد و شصت نکتهي (کاربردي) در تفکر) (بهترين مطلب اين هفته از نظر من)
سدهاي پيشرو (امير مهراني؛ The Coach) (اين مطلب امير هم خيلي خوب بود. دوستاش داشتم. :))
تلهي اقیانوس یک سانتیمتری و وقتی از استقامت صحبت میکنیم از چه چیزی حرف میزنیم (اين دو مطلب خواندني حامد قدوسي را هم در يک ليوان چاي داغاش از دست ندهيد! لطفا بهترتيب اول تله … را بخوانيد و بعد آن يکي را.)
کار در گوگل با بالاترين تقاضا روبهرو است
مدیریت:
نقش مدیران شرکتهای خصوصی در توسعه فقر و بیعدالتی (اين مطلب آقاي آواژ در روزنوشتهاي بهساد در ادامهي اين مطلب آقاي واحد در وبلاگ رادمان حتمن بخوانيد …)
نکاتی در مورد آموزش در شرکتها- تجربه آموزشی (شهرام کريمي؛ يادداشتهاي صنايعي)
۸ درس از اصغر فرهادی برای موفقیت در کسب و کار (امير مهراني؛ The Coach)
کرگدنهای ذهنی (۱) (مطلب رضا قرباني در مدير رسانه در مورد خطاي شناختي لنگرگيري)
جایگاه دروغ در بازاریابی (مجيد آواژ؛ روزنوشتهاي بهساد)
طراحی نظام جبران خدمات و هزار نکته باریکتر ز مو (شهرام کريمي؛ يادداشتهاي صنايعي)
اولین روز کاری بعد از تعطیلات (يادداشتهاي روزانهي يک مدير)
انجمن علمی بازاریابی ایران و فراخوان عضویت در انجمن (استاد پرويز درگي)
جایگزین استیو جابز در اپل معرفی شد (البته منظورش رئيس جديد هيأت مديرهي اپل هست!)
فناوری اطلاعات و ارتباطات:
اطلاعاتی مفید درباره انواع بدافزارها و راههای مقابله با آنها (بسيار مهم، مفيد و خواندني. بهترين مطلب فناوري هفته.)
پایان سال ۲۰۱۱ و بازار گرم گجتها و محصولات سرگرمکننده (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک که خوشحالم باز هم فعال شدند. :))
اپل از سرزمین رویاها بیرون میآید؟ (مقالهي جالبي است. نويسنده ميگويد که تمرکز اپل تا به امروز روي گجتهاي مصرفي بوده و از بازار کاربردهاي سازماني غافل بوده و اين براي آيندهي اپل خطرناک است. موافقم با نويسنده.)
میزان استفادهي کاربران ایرانی از سیستمعاملها، مرورگرها، جستجوگرها و شبکههای اجتماعی (يک اينفوگرافيک واقعا جالب!)
روزانه چه تعداد عکس بر روی اینترنت منتشر میشود/ اتاقی مملو از عکس (عکسهاي ديدني داره؛ بهويژه عکس آخر …)
استیو کوچک (مصطفي لامعي؛ آيکلاب) (ماجراي يک کوچولوي 12 ساله که جا پاي استيو جابز گذاشته! :))
40 سال با کتابهای الکترونیکی (اینفوگرافیک) (مجلهي اينترنتي گويا آيتي)
فیسبوک به سبک توییتر (وبلاگينا) (هر چند توئيتر خيلي کند شده ولي تغييراتش را دوست دارم.)
اختراع وب با کمک رایانهای از آینده/ www چگونه متولد شد (مصاحبهاي خواندني با سر تيم برنزلي)
کتابچهي راهنمای آندروید (مجلهي اينترنتي گويا آيتي)
رشد 10 برابری ترافیک دیتای موبایلی (تا سال 2016 البته)
عمو فیلترباف به فرنگ میرود: نگاهی بر فیلتر اینترنت در آمریکا (مصطفي لامعي؛ آيکلاب) (جلالخالق!)
دسترسی به بانک متخصصان و شرکتهای فناوری اطلاعات فراهم شد
مذاکره نمایندگان مجلس با وزير جهت افزايش سرعت اينترنت (باور کنيم!؟)
کشکولیات (حامد قدوسي عزيز بالاخره انگار اسبابکشياش تموم شد و دوباره فعال شده 🙂 در اين پست حامد کلاهي که معمولا با بدون توجه به مجموع هزينههاي توزيع شده در طول زمان در مقايسه با يک هزينهي اوليهي کمي بيشتر بر سرمان ميرود، را نشان داده!)
آینده نیروی کار در سه قطب اقتصادی (پويان مشايخ؛ خاکريز اقتصاد) (جالب!)
گزارهها (۱10)
گذشته شما را نميتواند ببيند؛ در حالي که آينده دارد به شما گوش ميدهد …
تري گيلمتز
درسهایی از فوتبال برای کسب و کار (۴4)
“من در مورد پایان دوران بازیام زیاد فکر نکردهام. هنوز به این فکر نکردهام که این آخرین سال بازی من در یوونتوس است یا نه. این فکر که این فصل آخرین فصل بازی ام باعث میشود که انگیزهي زیادی پیدا کنم و دو برابر تلاش کنم. میخواهم در اوج خداحافظی کنم. وقتي من به دوران حرفهای 20 سالهام نگاه میکنم، احساس رضایت میکنم.” (الکس دلپيرو؛ اينجا)
آيا در جايي کار ميکنيد يا کاري را انجام ميدهيد که از آن راضي باشيد و براي آن انگيزه داشته باشيد؟ آيا کارراههي شغليتان را طوري مديريت ميکنيد که اگر روزي به مسير طي شدهتان تا آن روز نگاه کرديد، مثل الکس دلپيرو احساس رضايت کنيد!؟
استدلالهای منطقی ایرانی (5)
يک: ساعت يک نيمه شب است. چند جوان در پارک مقابل منزل ما جمع شدهاند و در حال گفتوگو و شوخي و خنده با صداي بلند هستند. چند باري بهشان تذکر دادهايم؛ اما گوششان بدهکار نبوده است. ديگر طاقت نميآورم و ميروم سراغشان. مکالمهي ميان ما:
ـ آقا الان ساعت چنده؟
ـ ساعت؟ يک شب.
ـ معمولا اين ساعت مردم چي کار ميکنند؟
ـ ميخوابند.
ـ خوب الان شما احساس نميکني با اين سر و صدا همسايهها نميتونن بخوابند؟
ـ اولا که ما سر و صدا نکرديم! ثانيا هم اينکه من 15 ساله بچهي اين محلام و کسي تا حالا به من همچين تذکري نداده. حتا پليس هم جرأت اين کارو نداره. من که راحتم! شما هم اگر ناراحتي سعي کن تحمل کني.
دو: در صندليِ وسطِ عقب تاکسي نشستهام. سمت چپم پسر جواني اينقدر گشاد نشسته که هر چقدر هم خودم را جمع ميکنم باز هم بازتر مينشيند! سمت راستم هم خانمي نشسته که محض احتياط کيفاش را بين من و خودش حائل کرده و من جايي ديگر براي فرار کردن از دست بد نشستنهاي اين پسر سمت چپي ندارم. مسير طولاني نيست؛ اما ديگر واقعا پايام درد گرفته. بالاخره به او ميگويم:
ـ “ميشه يک مقداري جمعتر بشينيد؟”
ـ “من فکر کردم چون خودم راحتم، شما هم راحتيد!” (حالا ببينيد خانمها از دست ما مردان چه ميکشند!)
سه: انگار مرز آزادي آدمها براي رفتارها و سبک زندگيشان تا جايي است که حقوق ديگران را نقض نکنند. اينها تنها دو نمونه از کاربرد روزمرهي استدلال مسخره و مزخرف “من که راحتم” بود. اما آيا اين مثلا “راحتي” هميشه يعني اينکه ديگري هم راحت است؟ متأسفانه اغلب ما عموما يادمان نيست که راحتي و لذت و شادي ما، نبايد با ناراحتي و آزار ديگران همراه باشد و از آن بدتر، اصلا به اين فکر هم نميکنيم که آيا دارد اين اتفاق ميافتد؟ خودم بارها شده که فهميدهام ناخودآگاه با چنين پيشفرض نادرست ذهني، ديگران ـ همکلاسيها و همکاران و دوستان و از همه مهمتر اعضاي خانوادهام را آزار دادهام.
کاش هميشه وقتي که راحتيم و داريم حالمان را از زندگي ميبريم، فقط و فقط يک ثانيه به اين فکر کنيم که آيا اين راحتْ بودنِ ما با ناراحتْ بودنِ ديگران همراه است يا خير؟ و کاش فراموش نکنيم که وقتي بههمين سادگي در زندگي روزمرهي شهرونديمان به حقوق ديگران (از جمله حقِ استراحتِ شبانگاهيشان) تجاوز ميکنيم، انتظار اينکه حکومت براي راحتي خودش، حقوق ما را ناديده بگيرد انتظار بهجا و منطقي نخواهد بود.



