در جستجوی اهداف واقعی زندگی: بافته‌ی گنج و رنج …

هیچ کدام از ما نیست که برای زندگی‌اش هدفی نداشته باشد و به‌دنبال تحقق آن نباشد. هدف، معنابخش‌ترین عنصر زندگی است! بدون داشتن هدف، زندگی شور و روشنی خود را از دست می‌دهد و به مردابی بدل می‌شود که گذر عمر در آن مساوی است با فرو رفتن هر چه بیش‌تر در آن. چنان‌که دکتر ویکتور فرانکل در کتاب دل‌نشین “انسان در جستجوی معنا” شرح داده، در روزهای تلخ و تاریک زندگی، آن‌چه موجب نجات آدمی می‌شود، ایمان به زیبایی رؤیاها و معنای بزرگی است که وجود هر انسانی را تعریف می‌کنند. قصه‌ی پرغصه‌ی زندگی گویی با درک این معنی است که به آرامش می‌رسد و این معنی، همان هدف والای زندگی است یا به‌عبارت دیگر، همان‌ دستاوردی که انسان دوست دارد بدان دست یابد.

در ادبیات مدیریت، هدف را این چنین تعریف کرده‌اند: نقاط نهايي و پاياني که فعاليت‌هاي یک فرد یا سازمان به سمت آن‌ها هدف گرفته شده است. هدف عبارت است از بيان نتايج مورد انتظار (شامل کار مشخص و قابل اندازه‌گيري) در محدوده‌ی زماني خاص و با هزينه‌اي معين. در واقع هدف‌ها مي‌گويند که چه چيزي بايد به دست آيد و نتايج بايد چه زماني حاصل شوند؛ اما نمي‌گويند که چگونه بايد به اين نتايج دست يافت. تمامي انسان‌ها و سازمان‌ها هدف‌هاي چند گانه‌اي دارند که در بطن يک سلسله مراتب پيچيده پراکنده‌اند.

این نگاه به هدف، نگاهی مکانیکی است. هدف، ثمره و دستاورد تلاش‌های ما در زندگی است و بدون دست‌یابی به آن، همه‌ی تلاش‌ها و مرارت‌ها بیهوده به‌نظر خواهد رسید. البته اگر که پیرو فلسفه‌ی برخی از ادبا و کارآفرینان بزرگ هم‌روزگارمان باشیم که “مقصد، خود راه می‌تواند باشد” آن‌وقت تلاش و کوشش در جهت دست‌یابی به هدف‌ها آن‌چنان هم بدون مفهوم و معنا به‌نظر نخواهند رسید.

اما یکی از چالش‌های اصلی افراد هدف‌مند این است که هر چقدر که در مورد اهمیت هدف و هدف‌گذاری محتوا وجود دارد، در مرود روش هدف‌گذاری محتوای آن‌چنان اثربخشی در دست نیست. بله، مدل‌های هدف‌گذاری همانند مدل اهداف هوش‌مند (SMART) به ما می‌گویند که اهدافی که برای خود تعیین می‌کنیم باید چه ویژگی‌هایی داشته باشند؛ اما در مورد این‌که چگونه چنان هدف‌هایی را بیابیم سخنی نمی‌گویند. شاید در به‌ترین حالت، ادبیات مربوط به هدف‌گذاری با طرح سؤالاتی درست و نشان دادن تجربیات زندگی سایر افراد و سازمان‌ها به ما در کشف رویکردمان در هدف‌گذاری یاری برسانند؛ اما در نهایت باید پذیرفت که هدف‌گذاری منطقی تجربی دارد که باید در طول زندگی و کار، با اندیشیدن و تلاش کردن و توأمان و تحمل پستی‌ها و بلندی‌های بسیار به گوهر آن دست یافت.

از اطاله‌ی کلام بیش از این می‌پرهیزم و به‌سراغ بحث اصلی این نوشته می‌روم. یکی از جذاب‌ترین ایده‌هایی که برای کشف روش‌مند هدف‌های ذهنی (که لزوما بر ما مکشوف نیستند؛ اما زندگی ما به‌سوی آن‌ها نشانه رفته است) که با آن مواجه شده‌ام این است: “هدف آن چیزی است که برای رسیدن به آن حاضر به دادن هزینه هستیم!” یا “هدف چیزی است که برای رسیدن آن حاضر به تخصیص منابع محدود زندگی‌مان ـ اعم از وقت، پول و … ـ هستیم.” زیبایی این تعریف این‌جا است که ما را در برابر آیینه‌ی تمام‌نمای زندگی‌مان می‌نشاند، آینه‌ای که به ما دروغ نمی‌گوید و واقعیت هستی‌مان را بازتاب می‌دهد. اگر همین الان از خودمان بپرسیم که در طول سالیان اخیر فارغ از نتایج به‌دست آمده برای چه چیزهایی هزینه داده‌ایم و آیا از این هزینه‌ها راضی هستیم یا نه و اگر مجددا همین سؤال را با در نظر داشتن این‌که به چه نتایجی دست یافتیم از خود بپرسیم، آن‌وقت به معیار مناسبی برای تحلیل “آن‌چه گذشت” و “آن‌چه با ادامه‌ی رویکرد کنونی در راه است” خواهیم رسید. حال وقت افتادن به وادی “شک و حیرت” است که گذر از آن، هنر انسان‌های بزرگ روزگار است، پاک‌بازانی که عشق را جوهره‌ی هستی می‌دانند؛ همان‌گونه که حسین منزوی بزرگ زمانی سروده بود:

میان “هستم” و “شک می‌کنم” پلی است،
و گر به عشق شک نکنی، بی‌یقینی‌ت زیبا است!

و امیدوارم در نهایت، سرنوشت ما آنی نباشد که منزوی در شعری دیگر سروده بود:

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود …

شاید بشود این‌گونه گفت که: هدف زندگی ما آن چیزی که گنج زندگی‌‌مان را به‌‌پای آن می‌ریزیم. آیا ارزش‌ش را دارد؟ پاسخ این سؤال، تعیین‌کننده‌ی مسیر روزهای باقی‌مانده‌ی زندگی ما است.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۲۰5): به‌ترین دشمن خودت باش!

“«بعد از گذشت سه چهار سال دیگر هر چه لازم بوده تجربه کرده‌ام. از بارسلونا هم بعد از چهار سال که با موفقیت‌های متعددی هم همراه بود جدا شدم. من عقیده دارم برای بهتر شدن نیاز است دشمن داشته باشی! این دشمن می‌تواند چالش‌های جدید تو باشد. باید همواره به جدال با چالش‌های تازه رفت.» او با اشاره به این‌که هر چه چالش در بایرن وجود داشته را تجربه کرده و تغییر سیستم در این تیم ـ یعنی رویکرد استفاده از سه مدافع و بردن فیلیپ لام به پست هافبک دفاعی ـ هم برای‌ش تکراری شده است، افزود: «به‌عنوان مربی باید همواره واکنش‌های جدید و متفاوتی داشته باشی تا میزان هیجان را بالا نگه داری، حتی برای بازیکنان. در غیر این صورت همه چیز تکراری، یکنواخت و خسته‌کننده می‌شود.»” (پپ گواردیولا؛ این‌جا)

راست‌ش شرح خاصی بر جملات مثل همیشه درخشان پپ ندارم؛ جز این‌که برای پایدار ساختن موفقیت و غنی‌سازی کیفیت زندگی شغلی و شخصی حرف‌های او را به‌خاطر بسپارید!

زندگی در یک جمله به‌روایت فردا

 

“آینده چه شکلی است؟” تا به‌حال این سؤال را از خودتان پرسیده‌اید؟ حتما این کار را کرده‌اید. آن‌چه مهم است پاسخی است که به این سؤال داده‌اید. این‌که آینده را چگونه می‌بینید در فرایند حرکت در مسیر زندگی و رسیدن به هر آن‌چه موفقیت می‌نامیدش، نقشی کلیدی دارد. همین حالا اندک زمانی بگذارید و به این سؤال فکر کنید. چشم‌های‌تان را ببندید و خودتان را در چند سال بعد تصور کنید. چه می‌بینید؟

تا این‌جا با هم بارها در مورد اهمیت تصویر ذهنی و خوب دیدن آینده و فراموشی گذشته حرف زدیم. بیایید از حرف‌های کلی بگذریم و دقیق صحبت کنیم.

افراد برجسته و موفق حتما آینده را در قالبی مشخص تشریح می‌کنند. این قالب مشخص را هدف‌گذاری می‌نامیم. هدف‌ها، همان رؤیای شما هستند که به‌شکل دقیق‌تری تشریح شده‌اند. در واقع اگر رؤیا امری درونی است که نمی‌شود آن را به دیگران منتقل کرد، هدف، چیزی است که دیگران هم می‌توانند آن را درک کنند (و اساسا این‌که از جایی به‌بعد دیگران هم باید رؤیای ما را درک کنند، اهمیتی کلیدی می‌یابد. چرا؟ بعدا خواهیم دید.)

هدف‌گذاری از جایی شروع می‌شود که شما بتوانید یک توصیف کلی از آینده روی کاغذ بیاورید. برای شروع یک جمله‌ی کوتاه کافی است: ” علی نعمتی شهاب هستم. گزینه‌ی اول مشاوره‌ی راه‌اندازی و توسعه‌ی یک کسب و کار نوآورانه بر بستر فناوری اطلاعات و ارتباطات.” صبر کنید. آیا آینده فقط شامل دنیای حرفه‌ای و شغلی است؟ نه. پس باید یک جمله هم برای زندگی شخصی‌ام بنویسم: که البته مرا از نوشتن آن در این یادداشت معاف کنید!

اما این توصیف از کجا آمد و اصلا موضوع‌ش چه بود؟ در این‌جا خیلی ساده من نوشته‌ام قرار است در آینده در حوزه‌ی شغلی کجا قرار بگیرم. به بیان دیگر در این‌جا پاسخ خودم به سؤال “چه کاره هستی” را در چند سال بعد نوشته‌ام! رؤیایی به‌نظر می‌رسد؟ بله و باید هم رؤیایی باشد. چرا؟ چون توصیف آینده باید انگیزش‌بخش و لذت‌بخش باشد. وقتی چشمانم را می‌بندم و تصویر خودم را در چند سال بعد می‌بینم، باید حس خوبی به من دست بدهد و لبخندم را همه‌ِ آدم‌های دور و اطرافم ببینند. این حس خوب و این لبخند، عامل اصلی در موفقیت من خواهد بود. چطور؟ بعدا این را هم خواهیم دید!

یادتان هست در مورد اهمیت کشف پاسخ “چرا”های زندگی صحبت کردیم؟ آیا این جمله پاسخی است به چرایی زندگی من در مسیر شغلی‌ام؟ آیا اگر روزی به این رؤیا رسیدم و کسی از من پرسید چرا این مسیر را انتخاب کردی می‌توانم پاسخ او را بدهم؟ واقعیت این است که اغلب ما این مسیر را براساس آن‌چه دانسته‌های‌مان طراحی می‌کنیم. خوب اشکال کار کجاست؟ این محدودیت را هر انسانی دارد. بله. این دست است. اما مسئله این است که ما به قول ابن‌سینا “دانش من بدان پایه رسید / که بدانم همی که نادانم” با علم به این‌که نمی‌دانیم، براساس همان نادانسته‌ها برای عمری تصمیم بگیریم و با باور این‌که “رفتن، رسیدن است” هر روز و هر شب با امید و آرزوی این‌که بالاخره روزی می‌شود، لحظات‌مان را به‌سختی بگذرانیم و دست آخر، چیزی جز حسرت برای‌مان باقی نماند. شاید از اول قرار بود نشود و من مسیرم را اشتباه انتخاب کرده بودم.

برای پیش‌گیری از بروز این مشکل چه می‌توان کرد؟ جستجو، مطالعه و تجربه. گفتگو با دیگرانی که سال‌ها از ما در عدد تقویمی عمر پیش‌اند. کسانی که توانسته‌اند راه‌شان را بیابند و کسانی که نتوانسته‌اند. کسانی که به موفقیت رسیده‌اند و کسانی که شکست، سهم‌شان از زندگی بوده است. گشت و گذار برای کشف کردن هزار راه رفته و نرفته و صد هزار تجربه و حس زیبا و نازیبا. برای کشف رضایت‌‌مندی‌ها و نارضایتی‌ها. برای یافتن آن چیزی که می‌خواهم زندگی‌ام را صرف آن کنم.

نوشتن این تک‌جمله برای تمام عمر کار بسیار دشواری است. دشوارتر از آن‌که فکرش را بکنید. شاید وقتی از شما بخواهند زندگی‌تان از امروز تا نقطه‌ی پایان را در یک جمله خلاصه کنید، سریع اولین جمله‌ای را که به ذهن‌تان بیاید روی کاغذ بیاورید. اما لحظه‌ای به این بیاندیشید که آیا مسیری که برای رسیدن به آن آدم رؤیایی و آرمانی باید طی کنید همان مسیری است که باید؟ و آیا آن آدم، همانی است که باید باشد یا دست آخر، سهم شما مثل قهرمان فیلم “افسانه‌ی آه” خانم تهمینه میلانی سرگردانی و چشم به‌راهی همیشه است؟

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۱9): هدف‌ بگذار؛ این‌طوری!

“با توجه به بازیکنانی که در اختیار داریم و شروعی که در این فصل داشتیم، شانس زیادی برای قرار گرفتن در جمع چهار تیم اول جدول خواهیم داشت. به‌همین خاطر اگر این فرصت را از دست بدهیم، بسیار ناامیدکننده خواهد بود. مسئله‌ی اصلی این است که در جمع چهار تیم اول قرار بگیریم. این به باشگاه از نظر مالی کمک خواهد کرد تا بتواند بازیکنان بهتری به خدمت بگیرد. فکر می‌کنم زمانی می‌توانیم بگوییم مدعی قهرمانی هستیم که تا 10 بازی پایانی هم‌چنان در این جایگاه قرار داشته باشیم. اما تنها به خاطر یک شروع خوب، هدف اصلی‌مان را فراموش نمی‌کنیم.” (اسیتون جرارد؛ این‌جا)

جرارد یکی از دوست‌داشتنی‌ترین بازیکنان دهه‌ی اخیر فوتبال جهان برای من است. به‌عنوان یک طرف‌دار چند آتشه‌ی منچستر یونایتد، شاید این‌که جرارد در فهرست دوست‌داشتنی‌های من بالاتر از مثلا وین رونی باشد، عجیب است؛ اما خوب خودم هم پاسخی برای این سؤال ندارم. 🙂

جرارد در گفته‌های‌اش به‌خوبی به سطوح مختلف هدف‌گذاری اشاره کرده است:

1- هدف بلندپروازانه (بی‌هاگ): هدفی که دست‌ یافتن به آن با امکانات فعلی نشدنی است؛ اما می‌شود رؤیای‌اش را داشت. شاید شد! (قهرمانی در لیگ برتر.)

2- چشم‌انداز: هدف واقع‌بینانه‌‌ای که در عین حال به‌اندازه‌ی کافی انگیزش‌بخش باشد (قرار گرفتن در جمع 4 تیم برتر.)

3-هدف بلندمدت: هدف واقع‌بینانه‌ی کمّی که قابل متر کردن باشد (قرار داشتن در بین 4 تیم اول در 10 بازی آخر.)

4- هدف میان‌مدت و کوتاه‌مدت: هدف واقع‌بینانه‌ی شدنی که همین الان تحقق‌اش در دستان من است (بردن بازی بعدی!)

در هدف‌گذاری، این چهار سطح هدف‌گذاری را فراموش نکنید. از بی‌هاگ شروع کنید و هدف‌های‌تان را به‌شکل مداوم به اهداف کوچک‌تر بشکنید تا به اهدافی برسید که شرح وظایف (To Do List) امروز و فردای‌تان را مشخص می‌کنند.

فرقی هم ندارد برای چه برنامه‌ریزی می‌کنید: کسب و کارتان، مسیر شغلی حرفه‌ای‌تان یا زندگی شخصی‌تان. برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری درست، کلید اصلی موفقیت شما هستند.

انتخاب آرزوهای بزرگ!

هر یک از ما در طول دوران زندگی‌مان با انتخاب‌های گوناگونی مواجهیم. معمولا “اجبار” در زندگی بیش‌تر از این‌که واقعیت باشد، ناشی از نوع تفکر ما و نگاه ما به دنیا است و در نتیجه، ما به “انتخاب” مجبوریم. انتخاب همیشه با امری در آینده سر و کار دارد و آینده، خود با عدم شفافیت ـ و در نتیجه پیچیدگی ـ ارتباطی همیشگی دارد. در انتخاب با گزینه‌های مختلفی سر و کار داریم که هر یک، از یک سو دارای منافعی هستند و از سوی دیگر، دارای ریسک‌ها و ضررهایی. و همین است که انتخاب را “دردناک” می‌سازد. انتخاب خیلی وقت‌ها به سادگی یک تصمیم شاید ناخودآگاه است (وقتی تشنه می‌شویم به سراغ یخچال می‌رویم تا آب یا نوشیدنی دیگری را بخوریم!) مشکل در انتخاب‌های محدود اما سرنوشت‌سازی است که انسان را به “جزیره‌ی سرگردانی” زندگی می‌کشانند. جایی که افق، چیزی جز سرابی نیست و هر چه جلوتر می‌روی، ناامیدتر و دل‌خسته‌تر می‌شوی. جایی که “پوشیده در ابهام است معنای رسیدن” و هر رفتنی، به‌معنای رسیدن نیست!

در مواجهه با انتخاب‌های این چنینی چه باید کرد؟ روش‌های گوناگون تصمیم‌گیری و حل مسئله و البته رویکردهای روان‌شناختانه به امر تصمیم‌گیری همگی در تلاش‌اند تا به این سؤال پاسخ بدهند. با این حال، هنوز کسی نتوانسته است برای تصمیم‌گیری در زمان “انتخاب” یک فرمول جادویی اختراع کند. و از آن مهم‌تر این‌که حتی در صورت وجود چنین فرمولی در نهایت این خود ما هستیم که باید در نهایت آن “سخت‌ترین تصمیم دنیا” را بگیریم! و همین‌جا است که انتخاب، اول آسان می‌نماید ولی “افتاد مشکل‌ها!”

در این سلسله نوشته‌ها با هم درباره‌ی ساختن آینده‌ی مطلوب سخن می‌گوییم. پیش از این گفتیم برای ساختن آینده باید گذشته را ابتدا تحلیل و سپس فراموش کرد. در گام بعدی باید به سراغ دشوارترین “چراها”ی زندگی رفت: از “آمدنم بهر چه بود” تا این‌که “به کجا چنین شتابان؟” و با کشف این چراها، تازه اولین گام جدی برای ساختن آینده آغاز می‌شود: رؤیابینی. دارم از چه حرف می‌زنم؟

کمی با درون‌تان خلوت کنید و با “من” واقعی‌تان به گفتگو بنشینید. چه آرزوهایی دارید؟ از زندگی چه می‌خواهید؟ رسیدن به قله‌ی شهرت و افتخار؟ ثروتمند شدن؟ شاید هم داشتن خانه‌ای در بهترین نقطه‌ی شهر یا فلان مدل ماشین گران‌قیمت؟ ممکن هم هست به داشتن حقوقی به‌ میزان “آ” ریال در ماه بیاندیشید. رابطه‌تان با معنویت چگونه است؟ آیا مادیات تمام آن چیزی است که دنیا و زندگی را برای شما معنادار می‌کند؟ آیا تصور دنیایی که در آن خدا و عشق و هنر و ادبیات و احساس وجود نداشته باشد، برای‌تان ممکن است؟ نظرتان درباره‌ی تعادل اضلاع مثلث تجربه‌ی زندگی انسانی چیست؟

همین‌جا لحظه‌ای صبر کنید. هدفم از طرح این سؤالات این نیست که همین حالا پاسخ‌های‌تان را در ذهن‌تان مرور کنید. اصلا این سؤال‌ها تنها نمونه‌هایی از سؤالاتی هستند که برای کشف رؤیاهای‌مان باید آن‌ها را از خودمان بپرسیم. هدفم این بود که به شما بگویم که معمولا نوع نگاه ما به زندگی و آینده، در آرزوهای‌مان به بهترین شکل ممکن قابل ردگیری است. اگر خوش‌بین باشیم، آرزوهایی بسیار بزرگ می‌پروریم و اگر بدبین باشیم، دنیا برای‌مان از “لبه‌ی فنجان قهوه‌مان” فراتر نمی‌رود. بزرگ‌ترین انسان‌های تاریخ کسانی بوده‌اند که بزرگ‌ترین (و در ظاهر نشدنی‌ترین) رؤیاهای ممکن را داشته‌اند. شاید نماد چنین انسان‌هایی مارتین لوترکینگ رهبر فقید جنبش اجتماعی ضد تبعیض نژادی آمریکا باشد که سخنرانی معروف و تاریخی‌ او “رؤیایی دارم” منبعی الهام‌بخش و انگیزشی برای همه‌ِی آن‌هایی است که به دنبال رسیدن به دستاوردهایی بزرگ و تکرارنشدنی هستند. بنابراین “رؤیابینی” هنری است که از ریسک‌پذیری، تفکر خلاق و البته انتخاب‌های درست سرچشمه می‌گیرد.

برگردیم به بحث انتخاب. چطور رؤیاهای بزرگی را انتخاب کنیم؟ گفتم که هر انتخابی ـ بدون توجه به روش رسیدن به تصمیم نهایی ـ در نهایت با خود ماست. عاملی در درون تک‌تک ما هست که در این‌جا اسم آن را “شهود” می‌گذاریم. شهود همان حس و حال درونی ما نسبت به دنیای بیرونی و گزینه‌های پیش روی‌مان در زندگی است و معمولا هم در سخت‌ترین شرایط درست‌ترین انتخاب را می‌کند؛ اما معمولا به جرم علمی نبودن و اتکا داشتن به احساس آن را در وجودمان سرکوب می‌کنیم. شهود همان ندای درونی است که ما را در طول زندگی‌مان همراهی می‌کند و روزی نیست که از پندها و تذکرات‌اش بی‌بهره باشیم! شاید وقت آن رسیده باشد تا ترسِ نشدن را کنار بگذاریم و با کمک شهودمان، بزرگ‌ترین رؤیاهای‌مان را کشف کنیم.

رؤيايي دارم …

ـ  آیا دوست داشتید فوتبالیست بودید؟

می‌تواند جزو رؤیاهای شیرین باشد؛ اما اصولا رؤیایی نیست که من را خیلی به وجد بیاورد.

(از مصاحبه با رامبد جوان؛ اين‌جا)

*****

ـ “زن عوض كردن! اين قراره چي رو عوض كنه؟ فكر مي‌كني چيزي رو حل مي‌كنه؛ چيزي رو عوض مي‌كنه؟” 

ـ مرد مي‌گويد: “من نمي‌دونم.”

(داستان كولينگا؛ نيمه‌ي راه ـ مجموعه‌ داستان خوبي خدا؛ نوشته‌ي سام شپارد و ترجمه‌ي امير مهدي حقيقت)

*****

رؤياهاي بزرگ و دوري داشته باش … (شعار كارتون بالا)

 *****

رؤياي شما چگونه است؟ آيا به اين فكر كرده‌ايد خيلي وقت‌ها به‌علت كوچك بودن و نزديك بودن رؤياي‌تان اتفاقات مثبتي كه دوست‌شان داريد براي‌تان نمي‌افتد؟ اين، يكي از كشف‌هاي بزرگ زندگي من بوده كه رؤيا هر چه در ظاهر نشدني‌تر و دورتر باشد، دست‌ يافتن به آن شدني‌تر و لذت‌بخش خواهد بود. رؤياي بزرگ مارتين لوتركينگ را در وبلاگ يك پزشك بخوانيد!

خلاصه كنم: لذت بردن از تلاش براي رسيدن به يك رؤياي بزرگ، انرژي بي‌پاياني به آدم مي‌دهد. امتحان‌ش كنيد! 

 

به هدف نگذاشتن در سال جديد فكر كنيد

نويسنده: پيتر برگمان / مترجم: علي نعمتي شهاب

از اين سوي آپارتمان با صداي بلند فرزندان هفت و پنج ساله‌ام را كه داشتند با هم‌ديگر در اتاق خواب‌شان بازي مي‌كردند، صدا كردم: “سوفيا! دانيل! اتوبوس مدرسه ده دقيقه‌ي ديگر اين‌جاست. بياييد ببينيم چه كسي مي‌تواند زودتر از همه دندان‌هاي‌اش را مسواك بزند و اول جلوي در حاضر باشد!” آن‌ها با پوزخندي از روي ناراحتي به‌طرف حمام رفتند. دو دقيقه بعد، دانيل به‌فاصله‌ي چند ثانيه زودتر آماده شد و مسابقه را از سوفيا برد. من لبخندي از سرِ رضايتِ بردي كه به‌دست آورده بودم، زدم. من به هدف‌ام ـ كشاندن آن‌ها با دندان‌هاي مسواك‌زده جلوي در خانه آن هم با يك ركورد زماني جديد ـ رسيده بودم.

اما آيا واقعا اين‌گونه بود؟

البته. آن‌ها سر وقت جلوي در بودند. اما در عين حال آن دو دقيقه‌‌اي كه از لحظه‌ي شروع تا پايان طول كشيد، اين معنا را هم داشت كه آن‌ها درست و حسابي مسواك نزده‌ بودند، از نخ دندان استفاده نكرده‌ بودند و حمامي به‌هم ريخته را هم بر جاي گذاشته بودند.

همه‌ي ما مي‌دانيم كه هدف‌گذاري چقدر كار مهمي است؛ درست است؟ و تازه نه هر هدف‌گذاري، كه تعيين اهداف بزرگ و يا آن‌ چيزي كه افراد حرفه‌اي اين كار به‌نام اهداف بلندپروازانه (بي‌هاگ) مي‌شناسند.

قابل درك است: اگر ندانيد كه دقيقا به كجا مي‌خواهيد برسيد، هرگز بدان‌جا نخواهيد رسيد. و اگر اين مقصد به‌اندازه‌ي كافي در دوردست‌ها نباشد، شما هرگز نخواهيد توانست توان دروني بالقوه‌تان را تا آخرين حد ممكن شكوفا سازيد.

اين نكته در دنياي كسب و كار هم به‌صورت شهودي پذيرفته شده است و ضمنا با تحقيقات بسياري نيز تقويت شده است. از جمله همان مثال تحقيق معروف انجام شده در مدرسه‌ي مديريت هاروارد كه همه‌ي ما در موردش شنيده‌ايم: تنها 3% از دانش‌جويان دوره‌هاي تحصيلات تكميلي اهداف روشني را به‌صورت مكتوب نوشته‌ بودند. بيست سال بعد، ثروت همان 3%، ده برابر بيش‌تر از همه‌ي ساير هم‌كلاسي‌هاي‌شان روي هم بود! اين مثال به‌حد كافي قانع‌كننده است؛ نه؟

اگر اين افسانه واقعيت داشت، بله. اما خبر بد اين است كه چنين تحقيقي وجود خارجي ندارد. ماجرا چيزي بيش از يك شايعه‌ي ضعيف اما پرطرفدار نيست.

با اين حال، هنوز داستانِ ظاهرا منطقي ديگري هم وجود دارد. زير سؤال بردن تعيينِ اهداف بزرگ چيزي است شبيه زير سؤال بردن شالوده و بنيان كسب و كار. ما ممكن است در مورد اين‌كه بايد چه هدف‌هايي بگذاريم انتقاداتي داشته باشيم؛ اما چه كسي مي‌تواند به‌كل پنبه‌ي هدف‌گذاري را بزند؟

من. من قصد اين كار را دارم.

منظورم اين نيست كه هدف‌ها ذاتا بد هستند. بلكه مي‌خواهم بگويم كه هدف‌ها داراي گروهي از آثار زيان‌بار جانبي هستند كه سبب مي‌شوند كنار گذاشتن هدف‌گذاري چندان هم مضر نباشد.

نويسندگان مقاله‌ي در حال تكميل مدرسه‌ي مديريت هاروارد با عنوان “اهدافي كه ديوانه‌‌كننده مي‌شوند”، تحقيقات متعدد مربوط به موضوع هدف‌گذاري را بررسي كرده‌اند و به اين نتيجه رسيده‌اند كه هر چقدر در جنبه‌هاي خوب هدف‌گذاري اغراق شده است؛ در مقابل، به جنبه‌هاي منفي آن ـ يعني “آسيب‌هاي سيستماتيك ناشي از هدف‌گذاري” ـ توجه چنداني نشده است.

آن‌ها آثار جانبي هدف‌گذاري را نيز شناسايي كرده‌اند: “نگاه متمركز و محدودي كه حوزه‌هاي نامرتبط به هدف‌ها را ناديده مي‌گيرد، رشد رفتارهاي غيراخلاقي، برآوردهاي اشتباه از ريسك‌ها (distorted risk preferences)، فساد فرهنگ سازماني و كاهش انگيزه‌هاي دروني.”

بياييد نگاهي بياندازيم به دو مثال از “هدف‌هايي كه ديوانه‌‌كننده مي‌شوند” كه نويسندگان در مقاله‌شان تشريح كرده‌اند:

شركت سيرز (Sears) هدف بهره‌وري را براي تعميركاران خودروي خود تعيين كرده بود: پرداخت 147 دلار براي هر ساعت. آيا اين هدف باعث انگيزش كاركنان شد؟ بله. اين هدف، آن‌ها را براي انجام اضافه‌كاري‌هاي غيرضروري در سراسر شركت باانگيزه كرد!

فوردِ مدلِ پينتو را به‌ياد مي‌آوريد؟ خودرويي كه وقتي خودروي ديگري از پشت با آن تصادف مي‌كرد، آتش مي‌گرفت. فاجعه‌ي پينتو به 53 كشته و تعداد بسيار زياد ديگري مصدوم انجاميد؛ چرا كه كاركنان فورد براي تحقق هدف بي‌هاگ لي ياكوكا يعني ساخت “خودرويي با وزن زير 2000 پوند و قيمت كم‌تر 2000 دلار” تا سال 1970، كنترل‌هاي ايمني را از فرايند توليد حذف كردند.

اين هم يك مثال ديگر به‌نقل از نيويورك‌تايمز:

كن اوبراين بازيكن خط حمله‌ي تيم نيويورك‌جتز اوت‌هاي زيادي به حريف مي‌داد. بنابراين براي او يك هدف ظاهرا منطقي تعيين شد ـ دادن اوت‌هاي كم‌تر به حريف ـ و در مقابل، براي هر اوت يك جريمه تعيين شد. اين روش كار كرد. او اشتباهات كم‌تري كرد؛ اما تنها به اين دليل كه پاس‌هاي كم‌تري به هم‌تيمي‌هاي‌اش داد. عمل‌كرد كلي او افت كرد. 

در عمل اما پيش‌بيني آثار منفي جانبي يك هدف غيرممكن است.

به ما آموخته‌اند كه وقتي هدفي تعيين مي‌كنيم، آن هدف را خاص و قابل‌اندازه‌گيري و زمان‌دار سازيم. اما ثابت شده كه اين ويژگي‌ها دقيقا همان عواملي هستند كه مي‌توانند باعث نتيجه‌ي معكوس شوند. يك هدف خاص، قابل‌اندازه‌گيري و زمان‌دار، سبب كوته‌فكري در عمل مي‌شود و اغلب به تقلب يا نزديك‌بيني در انجام كارها (و نداشتن ديدگاه بلندمدت / مترجم) مي‌انجامد. بله. اغلب، ما به آن هدف مي‌رسيم. اما به چه قيمتي؟

بسيار خوب. در غياب هدف‌ها چه كاري مي‌توانيم انجام دهيم؟ در چنين دنيايي هنوز ضروري است كه ـ به‌ويژه در دنياي كسب و كار ـ به‌سوي دستاوردها حركت كنيم. ما نيازمند كمك براي تعيين جهت‌ حركت و سنجش ميزان پيش‌رفت هستيم. اما ممكن است روش به‌تري هم براي رسيدن به نتايج با اجتناب از آثار منفي جانبي هدف‌ها وجود داشته باشد.

من مي‌خواهم روشي را به شما معرفي كنم: به‌جاي هدف‌گذاري، حوزه‌هاي تمركز را مشخص كنيد.

يك هدف،دستاوردي را تعيين مي‌كند كه مي‌خواهيد به آن برسيد؛ در حالي كه يك حوزه‌ي تمركز فعاليت‌هايي را مشخص مي‌سازد كه بايد زمان‌تان را روي آن‌ها صرف كنيد. يك هدف، نتيجه است؛ اما يك حوزه‌ي تمركز، مسيري است كه بايد طي شود. يك هدف به آينده‌اي اشاره دارد كه قصد داريد به آن برسيد؛ يك حوزه‌ي تمركز، جاي پاي شما را در امروز محكم مي‌سازد.

به‌عنوان مثال يك هدف فروش بايد يك ميزان درآمد يا تعداد مشخصي از مشتريان جديد را نشان دهد. يك هدف عملياتي بايد ميزان صرفه‌جويي در هزينه‌ها را مشخص كند. در مقابل يك حوزه‌ي تمركز در فروش، شامل گفتگوهاي بسيار با مشتريان احتمالي و مناسب است. يك حوزه‌ي تمركز عملياتي نيز حوزه‌هايي را مشخص مي‌كند كه احتمالا در آن‌ها مي‌شود كاهش هزينه داشت.

روشن است كه اين‌ دو مفهوم دو روي يك سكه نيستند. شما مي‌توانيد هدفي داشته باشيد و حوزه‌ي تمركزي. در واقع، احتمالا بعضي‌ها معتقدند كه هر دو در كنار هم لازم‌اند: هدف مشخص‌كننده‌ي مقصد است و حوزه‌ي تمركز، نشان‌دهنده‌ي اين‌كه براي رسيدن به آن مقصد چگونه برنامه‌ريزي مي‌كنيد.

اما تمركز روي يك حوزه بدون داشتن هدف، مزيتي دارد:

يك حوزه‌ي تمركز در عين اين‌كه به انگيزه‌هاي دروني تلنگر مي‌زند؛ هيچ‌گونه محرك يا انگيزه‌اي را براي تقلب يا پذيرش ريسك‌هاي غيرضروري باقي نمي‌گذارد. بدين ترتيب در برابر هر كسي پنجره‌اي به‌سوي فرصت‌هاي مثبتِ پيشِ رو گشوده مي‌شود و همين، باعث تشويق به همكاري و جلوگيري از رقابت‌هاي ويران‌كننده مي‌شود. همه چيز همان‌جوري پيش مي‌رود كه شما و سازمان‌تان از آن سود مي‌بريد.

به بيان ديگر، يك حوزه‌ي تمركز همه‌ي مزاياي هدف‌ها را بدون داشتن آثار منفي جانبي آن‌ها به‌همراه دارد.

اما چگونه اين كار را انجام دهيد؟ ساده است: كارهايي كه دوست داريد زمان‌تان را صرف انجام آن‌ها كنيد مشخص كنيد ـ يا كارهايي كه شما و مديرتان انجام آن‌ها را مفيدترين روش صرف زمان‌تان مي‌دانيد ـ و زمان‌تان را صرف اين كارها كنيد. بقيه كارها خودشان جلو خواهند رفت. من متوجه شده‌ام كه بايد فهرست كارهاي‌تان را به پنج كار عمده محدود كنيد تا كارها خيلي هم آبكي از آب درنيايند!

كليد موفقيت در اين‌جا، مقاومت در برابر وسوسه‌ي تعيين نتايجي است كه دوست داريد به آن‌ها برسيد. مقصد را باز بگذاريد و به خودتان اجازه دهيد تا به‌شكل دل‌پذيري غافل‌گير شويد. از نظر من هم اين كار، ساده نيست. من خودم تا زماني كه تمركز بر هدف‌ها را متوقف نكرده بودم، هرگز نمي‌دانستم كه تا چه اندازه هدف‌گرا هستم. بدون هدف‌ها، من به‌سختي مي‌توانستم به انجام كارها اطمينان داشته باشم.

اما كارها انجام شدند. و بنابر تجربه‌‌ام، نه‌تنها به “اهدافي” كه دوست داشتم رسيدم، بلكه از مسير لذت بردم و از استرس‌ها و وسوسه‌هاي طي مسير هم به‌دور بودم. 

به بيان ديگر، اگر به‌جاي نتايج روي وظايف تمركز مي‌كرديم، كودكان من باز هم سر وقت مقابل در ايستاده بودند؛ اما در حالي كه نخ دندان كشيده بودند، درست مسواك زده بودند و البته حمام هم تميز بود.

منبع

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۳5)

“من نمره‌ي هشت از 10 مي‌دهم . فصل بسيار، بسيار خوبي بود. اگر پيش از شروع فصل به من مي‌گفتند كه قرار است قهرمان كوپا و نايب قهرمان لاليگا شوم و به نيمه نهايي چمپيونزليگ برسم، مطمئنا خيلي خوشحال مي‌شدم. اما در اين باشگاه هميشه انتظارات بيشتر مي‌شود . ما در راه رسيدن به فينال اروپا بوديم؛ اما اين اتفاق فصل بعد با تلاش بيش‌تر و بيش‌تر ، محقق خواهد شد.” (ايکر کاسياس درباره‌ي وضعيت اين فصل رئال مادريد؛ اين‌جا)

در ادبيات مديريت استراتژيک، موضوعي داريم به نام هدف بلندپروازانه (BeeHag.) گفته مي‌شود که شما بايد هدفي رؤيايي را که به‌عنوان به‌ترين موفقيت ممکن در ذهن‌تان داريد، به‌عنوان هدف کسب و کارتان (و البته زندگي‌تان) تعيين کنيد و بعد براي رسيدن به آن برنامه‌ريزي و تلاش کنيد. اين اصطلاح ابداع جيم کالينز است که در کتاب “ساختن براي ماندن” به آن اشاره نموده است. طبق تعريف او (به نقل از ويکي‌پديا): “يک بي‌هاگ واقعي، هدفي است روشن و انگيزش‌بخش که به‌عنوان نقطه‌ي کانوني تمرکز فعاليت‌ها و تلاش‌ها عمل مي‌کند و کاتاليزوري شفاف براي روح تيم است. اين هدف يک خط پايان مشخص دارد؛ بنابراين سازمان مي‌تواند متوجه شود که چه زماني به آن هدف دست‌يافته است.” بي‌هاگ هدفي 10 تا 30 ساله است که به‌نوعي چشم‌انداز سازمان را در يک هدف مشخص خلاصه مي‌کند. به‌عنوان مثال بي‌هاگ توئيتر “تبديل شدن به نبض سياره” است! براي آشنايي بيش‌تر و ديدن نمونه‌هاي ديگري از بي‌هاگ، به صفحه‌ي ويکي‌پدياي مربوط به بي‌هاگ نگاهي بياندازيد.

در اين‌جا مي‌بينيم که کاسياس هدف بلندپروازانه‌ي رئال را تمرکز روي رسيدن به فينال ليگ قهرمانان اروپا دانسته است. حالا فصل قبل نشد؛ سي فصل بعد! اين مي‌‌شود بي‌هاگ رئال مادريد. 😉