ها کردن دستهاي تهي …
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست!
چه گونه با جنون خود مدارا ميکنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
که اين يخ کرده را از بيکسي «ها» ميکنم هر شب …
محمد علي بهمني
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست!
چه گونه با جنون خود مدارا ميکنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
که اين يخ کرده را از بيکسي «ها» ميکنم هر شب …
محمد علي بهمني
يار
هي يار، يار!
اينجا اگر چه گاه
گُل به مستانِ خسته … خار ميشود،
اينجا اگر چه روز
گاه چون شبِ تار ميشود،
اما بهار ميشود.
من ديدهام که ميگويم!
سيد علي صالحي
ـ در زمانهي پرهياهوي ما، اعتراف به كاستي ـ لااقل اگر خوب بستهبندي شده باشد ـ خيلي آسانتر از تأييد شايستگيهايي است كه پنهان هستند، عميقاند و خود شخص هم هرگز بهتمامي باورشان ندارد.
ـ «دريافت و الهام» امتياز انحصاري شاعران و هنرمندان نيست؛ گروهي همواره بودهاند، هستند و خواهند بود كه فرشتهي «دريافت» ملاقاتشان ميكند، همانهايي كه شغلشان را آگاهانه انتخاب كردهاند و با شيفتگي انجام ميدهند. آنها ـ پزشك، معلم، باغبان يا هر شغل ديگر ـ مادام كه از شيفتگي براي كشف چالشهاي تازه تهي نشوند، كارشان ماجراجويي پرفراز و نشيب و پيوستهاي خواهد بود. دشواريها و شكستها هرگز كنجكاويشان را سرپوش نميگذارد. پشتهاي سؤال تازه از پي پرسشي كه پاسخ ميدهند، پديدار ميشود. «الهام» هر چه باشد، زاييدهي «نميدانم»هاي پيوسته است.
پ.ن. نقلقولهاي بالا برگرفتهاند از خطابهي نوبل خانم ویسلاوا شیمبورسکا شاعر سرشناس لهستاني و برندهي نوبل ادبي 1996 كه هفتهي پيش درگذشت. اين جملات را چند سال قبل از يك شمارهي قديمي همشهري جوان (بخش مهمان هفته) ـ كه متأسفانه ننوشتهام چه شمارهاي بوده ـ يادداشت كردهام. جملاتي درخشان در ستايش خود، بودن و شور و شيفتگي.
پيشنهاد ميكنم در مورد خانم شيمبورسكا اين نوشتهها را هم بخوانيد:
متن كامل خطابهي نوبل خانم شيمبورسكا (كه با ترجمهاي كه من از آن نقل قول كردم، فرق دارد.)
گفتوگوی اختصاصی با «ویسواوا شیمبورسکا»؛ شاعر لهستانی برندهی نوبل ادبیات ۱۹۹۶ (سعيد كمالي دهقان)
عاشق آدمها نيستم (ترجمهي مصاحبهاي از شيمبورسكا؛ مجتبي پورمحسن)
درگذشت ویسلاوا شیمبورسکا (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك)
(منبع عكس بالا اينجا)
بايد از داروي تلخ خواب
عاقبت بر زخم بيداري نهم مرهم
ميفشارم پلكهاي خسته را بر هم …
فروغ
سرمشقهايت را نوشتم خط به خط اينك
اي عشق از من دفتري تكثير خواهد شد؟
گفتي” «در اين ره پير بايد شد» شدم حالا
از آن همه رؤيا يكي تعبير خواهد شد؟
محمد علي بهمني
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصلهها را»
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من، اثرِ سختترین زلزلهها را
پرنقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را …
محمد علي بهمني
اينگونه دوست دارم دنبال دوست گشتن
نه هيچ جايگاهي نه هيچ جايِ پايي
من لحظهلحظه خود را گم کردهام در اين راه
آيينهام کجايي؟ آيينهام کجايي؟
محمد علي بهمني
ميپرسم انتهاي اين تاريکي کجاست؟
هيچ!
دنيا تا دلت بخواهد بيهودهي مطلق است!
سيد علي صالحي
حالا سالهاست که مرا
به جاي خالي تو عادت دادهاند … ليالي!
باز هم بگويم ميان من و اين بغضِ بيقرار
جاي تو خالي؟
سيد علي صالحي
من تا بودهام
هرگز براي خود زندگي نکردهام
من براي مردم خود
آرزوهاي روشني داشتهام:
خرسنديِ خانه
گفتوگوي اميد
دعاي داشتن
دلالت به سادگي،
و چيزهايي سادهتر
از قبيل همين هواي خوش …!
سيد علي صالحي