هميشه‌هاي نبودن …

هميشه راه دل از تن جداست در سفر جان
دل‌ات مراست ـ تو خود گفته‌اي ـ اگر بدن‌ات نيست

چه غم! نداشته باشم تو را که در نظر من
سعادتي به جهان مثل دوست‌داشتن‌ات نيست

من و تو هر دو جدا از هميم و هر دو بر آنيم
که يار غير توام نه؛ که يار غير من‌ات نيست

هميشه‌هاي مشام‌ام شميم زلف تو دارد
تو با مني و نيازي به بوي پيرهن‌ات نيست …

حسين منزوي

پايان شب سيه …

وقتي که صبح، پنجره را باز مي‌کنم

و رو به آفتاب

ـ با همه‌ي خستگي ـ

مي‌ايستم

و مثل خاک

و مثل يک درخت

گرماي زندگي را مي‌بلعم

و سستي رطوبت شب را

از پيکر درختي خود

آرام مي‌تکانم

و آن‌گاه

با اولين پرنده که از نخل پرگشايد مي‌خوانم …

زنده‌ياد منوچهر آتشي

از مشيري (1)

زندگي ذره ذره مي‌کاهد / خشک و پژمرده مي‌کند چون برگ

مرگ ناگاه مي‌برد چون باد / زندگي کرده دشمني يا مرگ!؟

فريدون مشيري از آن شاعراني است که خواندن شعرهاي‌اش هميشه مرا از لذتي سرشار، سرمست مي‌کند. چه بسيار وقت‌هاي دلتنگي که با خواندن قطعه شعري از او اميد به دلم برگشته و چه بسيار لحظاتي که خواندن عاشقانه‌هاي‌اش مرا به دنياي دل‌انگيز عشق کشانده است. خيلي از کتاب‌هاي فريدون مشيري را خوانده‌ام و خوشحال‌ام که هنوز خيلي‌هاي ديگر را نخوانده‌ام.

اين پست سرآغازي بر يادداشت کردن مستمر شعرهايي از فريدون مشيري و ساير شعراي مورد علاقه‌ام تا شما را هم در لذت خودم شريک کنم.

عشق است …

يادم هست كه تا حدود سال 79 بود كه هر وقت آهنگي از ناصر عبداللهي خدا بيامرز مي‌شنيدم مي‌گفتم: “كي به اين گفته خواننده بشه؟” اما با شنيدن آلبوم «عشق است» بود كه تازه ناصريا را با صدا و موسيقي خاص‌اش و البته شعرهاي بي‌نظير استاد محمد علي بهمني كشف كردم. از آن زمان تا به حال، روزها و شب‌هاي بسياري را با آهنگ‌هاي اين آلبوم سر كردم، خيلي از اوقات در هنگامه دلتنگي‌ها و ناراحتي‌ها با ترانه‌هاي اين آلبوم گريستم و بارها و بارها لذت شنيدن غزل‌هاي بي‌نظير استاد بهمني را با صداي دلنشين پرويز پرستويي عزيز تجربه كرده‌ام. چند دقيقه‌اي است كه دوباره دارم اين لذت‌ها را حس مي‌كنم و منتظرم تا به اين ترانه محبوب‌ام برسم؛ ترانه‌اي در وصف گم گشتن آن معشوق خيالي رؤياهاي انسان:

از  خانه  بیرون  می‌زنم  اما  کجا  امشب
شاید  تو  می‌خواهی  مرا  در  کوچه‌ها  امشب
پشت  ستون  سایه‌ها  روی  درخت  شب
می‌جویم  اما  نیستی  در  هیچ جا  امشب
می‌دانم  ،  آری  نیستی  اما  نمی‌دانم
بیهوده  می‌گردم  به  دنبال‌ات چرا  امشب ؟
هر  شب  ترا  بی‌جستجو  می‌یافتم  اما
نگذاشت  بی‌خوابی  به  دست  آرم  تو را  امشب
ها … سایه‌ای  دیدم !  شبیه‌ات  نیست  اما  حیف !
ای  کاش  می دیدم  به  چشمان‌ام  خطا  امشب
هر  شب  صدای  پای  تو  می‌آمد  از  هر  چیز
حتا  ز  برگی  هم  نمی‌آید  صدا  امشب
امشب  ز  پشت  ابرها  بیرون  نیامد  ماه
گشتم  تمام  کوچه‌ها  را  یک  نفس  هم  نیست
شاید  که  بخشیدند  دنیا  را  به  ما  امشب
طاقت  نمی‌آرم  تو  که  می دانی  از  دی‌شب
باید  چه  رنجی  برده  باشم  بی  تو  تا  امشب
ای  ماجرای  شعر و  شب‌های  جنون  من
آخر  چگونه  سر  کنم  بی‌ماجرا  امشب  ..

تو هم به کاري دس بزن

همين الان اين شعر عمو شلبي مرحوم را خواندم و آن‌قدر زيبا بود که گفتم بايد سريع بگذارم‌اش توي وبلاگ‌ام:

يه شکل تازه‌اي بکش که نو باشه؛

اگه اونقداـ م خوب نباشه!

يه شعر تازه‌اي بگو که نو باشه؛

اگه اونقداـ م خوب نباشه!

يه چيز تازه‌اي بخون که نو باشه؛

اگه اونقداـ م خوب نباشه!

تو هم به کاري دس بزن ـ

تو هم تو دنياي بزرگ

يه چيزي يادگار بذار

که نو باشه؛

اگه اونقداـ م خوب نباشه!

(نقل از:ماشين مشق‌شب نويس؛ شل سيلورستاين؛ ترجمه‌ي: علي‌مراد حسيني؛ انتشارات ترفند)

پورياي ولي

شعر زير از سال‌هايي که زياد راديو ورزش گوش مي‌کردم به يادم مانده و يادم هست چه‌قدر هم از آن لذت مي‌بردم. شعر منصوب به پورياي ولي است و ظاهرا همان موقعي که از پهلوان هندي شکست مي‌خورد در جواب کساني که علت را جويا مي‌شوند، مي‌گويد:

پورياي ولي گفت که صيدم به کمند است         از همت داوود نبي بخت بلند است

افتادگي آموز اگر طالب فيضي                  هرگز نخورد آب زميني که بلند است ….

مصرع سوم‌اش به نظرم يکي از مهم‌ترين اصول اخلاقي است.