عادتِ بي‌گانگي …

من نيستم اين‌كه اين‌جاست، اين «من» كه تنهاست
من بي‌ تو هيچ‌م، تو هر جا كه باشي «من» آن‌جاست

اين‌جا سراغ تو را، از كه بايد بگيرم؟
اين‌جا كه بي‌گانگي، عادت آشناهاست …

روزي كه «ما» مي‌شويم از تفاهم «من» و «تو»
آن روز زيباترين روز روزان دنياست!

حسين منزوي

سفر!؟

سفر، گريختني در مه است، سوي اميد؟
و يا گريختن از خويش، نااميدانه؟

ز خود چگونه گريزم که بار خويشتنم
امانتي است هم از سرنوشت بر شانه!

زنده‌ياد حسين منزوي

شهاب ره‌سپر …

بارش از غیر و خودی هر چه سبک‌تر، خوش‌تر
تا به ساحل برسد ره‌سپر دریایی

آفتابا! تو و آن کهنه درنگ‌ت در روز
من شهاب‌م، من و این شیوه‌ی شب‌پیمایی …

حسین منزوی

پ.ن. اين روزها غزل‌هاي حسين منزوي، بخشي از زندگي‌م هستند. ناب و زلال و دوست‌داشتني. همين هفته سال‌گرد پروازش بود. روح‌ بزرگ‌ش شاد.

فاصله …

بین موندن و نموندن
سهم آدما زمین شد

ما اسیر انتخابیم
خودمون خواستیم و این شد

***

فاصله فقط یه لحظه‌س
فاصله فقط یه نوره

گاهی از رگ به تو نزدیک
گاهی از تو خیلی دوره

عبدالجبار کاکایی

با من بگو: آري …

در طول سال‌هاي زندگي‌م هيچ آلبومي را به‌اندازه‌ي آلبوم “عشق است …” ناصر عبداللهي گوش نكرده‌ام. موسيقي حزين و صداي زيباي ناصر به‌جاي خود؛ اما آن‌چه مرا شيفته‌ي اين آلبوم موسيقي كرده ترانه‌هاي شگفت‌آور و دل‌نشين يك پيرمرد نازنين است: محمد علي بهمني. ترانه‌هايي كه تك‌تك واژه‌هاي‌شان وصف روزهاي زندگي اين سال‌هاي من بوده است. بارها و بارها اين ترانه‌ها را شنيده‌ام، زير لب زم‌زمه‌ كرده‌ام و در گوشه‌ي خلوت و تنهايي براي دل‌تنگي‌هاي‌م گريسته‌ام …

***

سادگي و صميميت يا جادو؟ در تمامي اين سال‌ها به اين فكر كرده‌ام كه غزل‌هاي به‌ظاهر ساده‌ي اين شاعر جنوبي مگر چه دارند كه اين‌طور آدم را غرق خود مي‌كنند؟ اين اواخر كه مجموعه‌ي كامل اشعار استاد را خواندم، در تمامي لحظات خواندن يك كتاب هشت‌صد و اندي صفحه‌اي به همين ماجرا فكر مي‌كردم؛ اما باز هم نتوانستم “راز” بزرگ و جادوي غزل‌هاي بهمني را كشف كنم. بنابراين باز دل سپردم به روايت زندگي و دل‌تنگي‌ها و تنهايي‌هاي‌ش از زبان شاعري كه خوش‌بختانه هنوز زنده است و غزل فكر مي‌كند …

***

در ميان تمامي ترانه‌هاي آلبوم “عشق است …”، يك ترانه براي من رنگ و بوي ديگري دارد. ترانه‌اي كه تك‌تك مصراع‌هاي‌ش را زندگي كرده‌ام. ترانه‌ي پاياني اين آلبوم را مي‌گويم: نامهرباني. بارها و بارها اين ترانه را به‌زبان “مناجات” خطاب به خداي بزرگ زير لب زم‌زمه‌ كرده‌ام ….

در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا كه لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی‌خواهم
گر می‌توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
از من، من این برشانه‌ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می‌كوشی بمانی مهربان ای دوست

آن‌سان كه می‌خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست …

***

براي من شخصا دنيا بدون غزل‌هاي “محمد علي بهمني” حتمن چيزي كم داشت. تولدت مبارك استاد عزيز.