نگويمت كه بياميز با من اما، آه …
بعيدتر منشين از حدود زمزمهرس
كه با تو حرف نگفته بسي به دل دارم
كه با بسامدش اين عمرها نيايد بس …
حسين منزوي
نگويمت كه بياميز با من اما، آه …
بعيدتر منشين از حدود زمزمهرس
كه با تو حرف نگفته بسي به دل دارم
كه با بسامدش اين عمرها نيايد بس …
حسين منزوي
من فقط به كلمات روشن فكر ميكنم
به خط خوردن خطهاي فاصله
به مهرباني و سبدهاي سيب
به فرصتي كه دست در دست آبي بيكران
در سرتاسر زمين
گسترده خواهد شد …
محمد رضا عبدالملكيان
من نيستم اينكه اينجاست، اين «من» كه تنهاست
من بي تو هيچم، تو هر جا كه باشي «من» آنجاست
اينجا سراغ تو را، از كه بايد بگيرم؟
اينجا كه بيگانگي، عادت آشناهاست …
روزي كه «ما» ميشويم از تفاهم «من» و «تو»
آن روز زيباترين روز روزان دنياست!
حسين منزوي
… براي آنكه نگويند، جُستهايم و نبود
تو را كه جُسته و پيداش كردهام “آن” باش
كوير تشنهي عشقم، تداوم عطشم
دگر بس است، ز باران مگوي، باران باش!
حسين منزوي
سفر، گريختني در مه است، سوي اميد؟
و يا گريختن از خويش، نااميدانه؟
ز خود چگونه گريزم که بار خويشتنم
امانتي است هم از سرنوشت بر شانه!
زندهياد حسين منزوي
اينگونه است
پايان
او را
به خودش ميرساني
و خودت
سرگردان خودت ميماني …
محمد علي بهمني
بارش از غیر و خودی هر چه سبکتر، خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپر دریایی
آفتابا! تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم، من و این شیوهی شبپیمایی …
حسین منزوی
پ.ن. اين روزها غزلهاي حسين منزوي، بخشي از زندگيم هستند. ناب و زلال و دوستداشتني. همين هفته سالگرد پروازش بود. روح بزرگش شاد.
بین موندن و نموندن
سهم آدما زمین شد
ما اسیر انتخابیم
خودمون خواستیم و این شد
***
فاصله فقط یه لحظهس
فاصله فقط یه نوره
گاهی از رگ به تو نزدیک
گاهی از تو خیلی دوره …
عبدالجبار کاکایی
در طول سالهاي زندگيم هيچ آلبومي را بهاندازهي آلبوم “عشق است …” ناصر عبداللهي گوش نكردهام. موسيقي حزين و صداي زيباي ناصر بهجاي خود؛ اما آنچه مرا شيفتهي اين آلبوم موسيقي كرده ترانههاي شگفتآور و دلنشين يك پيرمرد نازنين است: محمد علي بهمني. ترانههايي كه تكتك واژههايشان وصف روزهاي زندگي اين سالهاي من بوده است. بارها و بارها اين ترانهها را شنيدهام، زير لب زمزمه كردهام و در گوشهي خلوت و تنهايي براي دلتنگيهايم گريستهام …
***
سادگي و صميميت يا جادو؟ در تمامي اين سالها به اين فكر كردهام كه غزلهاي بهظاهر سادهي اين شاعر جنوبي مگر چه دارند كه اينطور آدم را غرق خود ميكنند؟ اين اواخر كه مجموعهي كامل اشعار استاد را خواندم، در تمامي لحظات خواندن يك كتاب هشتصد و اندي صفحهاي به همين ماجرا فكر ميكردم؛ اما باز هم نتوانستم “راز” بزرگ و جادوي غزلهاي بهمني را كشف كنم. بنابراين باز دل سپردم به روايت زندگي و دلتنگيها و تنهاييهايش از زبان شاعري كه خوشبختانه هنوز زنده است و غزل فكر ميكند …
***
در ميان تمامي ترانههاي آلبوم “عشق است …”، يك ترانه براي من رنگ و بوي ديگري دارد. ترانهاي كه تكتك مصراعهايش را زندگي كردهام. ترانهي پاياني اين آلبوم را ميگويم: نامهرباني. بارها و بارها اين ترانه را بهزبان “مناجات” خطاب به خداي بزرگ زير لب زمزمه كردهام ….
در دیگران میجوییام اما بدان ای دوست
اینسان نمییابی ز من حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا كه لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمیخواهم
گر میتوانی یك نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
از من، من این برشانهها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میكوشی بمانی مهربان ای دوست
آنسان كه میخواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست …
***
براي من شخصا دنيا بدون غزلهاي “محمد علي بهمني” حتمن چيزي كم داشت. تولدت مبارك استاد عزيز.
گاه
آدمي تنهاتر از آن است كه سكوتش ميگويد
***
گاه
تنهايي تنهاتر از آن است كه ديده شود …
***
تنها
تنهايي
به يادم مانده است …
محمد علي بهمني