ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه
کارت همه ناله بود و بارت همه آه
کوتاه کنم قصه که این راه دراز
از چاه به چاله بود و از چاله به چاه …
قیصر امینپور
ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه
کارت همه ناله بود و بارت همه آه
کوتاه کنم قصه که این راه دراز
از چاه به چاله بود و از چاله به چاه …
قیصر امینپور
ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه کارت همه ناله بود و بارت همه آه کوتاه کنم قصه که این راه دراز از چاه به چاله بود و از چاله به چاه … قیصر امینپور دوست داشتم!۰
دارم کافکا در کرانه ی هاروکی موراکامی را می خوانم و لذت می برم. فضای غریب قصه و تفسیرهای نفسگیر موراکامی از زندگی، واقعا جذاب است. چند سطری را از میان این کتاب تا اینجا که حدود یک سوم این کتاب ۶۰۰ صفحهای را خواندهام، برگزیدهام که اینجا مینویسم:
ـ مسئولیت ما از قدرت تخیل شروع میشود. درست همانطور است که ییتس [شاعر ایرلندی] میگوید: مسئولیت از رؤیا آغاز میشود. این موضوع را وارونه کنید، در این صورت میشود گفت هر جا قدرت تخیل نباشد، مسئولیتی در بین نیست … (ص ۱۸۰)
ـ در زندگی وقتهایی هست که اینجور عذر و بهانهها [بلد نیستم یا مهارت ندارم] کاربردی ندارد. موقعیتهایی که هیچ کس عین خیالاش نیست به درد کاری که میکنی میخوری یا نه … (ص ۱۹۳)
ـ فقط یک جور سعادت هست، اما بدبختی هزار شکل و اندازه دارد. به قول تولستوی سعادت یک تمثیل است، اما بدبختی داستان است. (ص ۲۱۳)
ـ در زندگی هر کس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد نادری نقطهای است که نمیشود از آن پیشتر رفت. و وقتی به این نقطه برسیم، تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است. (ص ۲۱۸)
جا را باز میگذارم برای بیشتر نوشتن از این شاهکار.
دارم کافکا در کرانه ی هاروکی موراکامی را می خوانم و لذت می برم. فضای غریب قصه و تفسیرهای نفسگیر موراکامی از زندگی، واقعا جذاب است. چند سطری را از میان این کتاب تا اینجا که حدود یک سوم این کتاب ۶۰۰ صفحهای را خواندهام، برگزیدهام که اینجا مینویسم: ـ مسئولیت ما از قدرت تخیل شروع میشود. درست همانطور است
فرقی نمیکند در یک سازمان مشغول کار باشید، دانشجو باشید یا در خانواده نقشی را برعهده داشته باشید. همه جا شما مشغول انجام کارهایی هستید که خروجیهایی دارند. عملکرد چیست؟ خروجی کار شما! و هر جا خروجی وجود داشته باشد بحث سنجش و ارزیابی آن هم پیش میآید: ارزیابی عملکرد، سنجش میزان فاصلهی این خروجیها است با هدفها و بایدها (وضعیت واقعی در برابر وضعیتی که باید به وجود میآمده.)
من اینجا خیلی با روش سنجش عملکرد کاری ندارم. میخواهم به شما نشان بدهم که عملکرد از چه اجزایی تشکیل میشود تا بتوانید با تغییر آنها، عملکرد خودتان را بهبود بخشید. اینجا ما سه فرمول ساده داریم:
عملکرد = توانایی × انگیزش (به معنای تلاش)
در این فرمول داریم:
توانایی = استعداد × آموزش × منابع
انگیزش = تمایل × تعهد
جالب است که از اجزای عملکرد، تنها دو عامل از دست ما بیرون است: استعداد و منابع؛ و سایر اجزا، تا حدود زیادی در اختیار خود ماست. هر چند تمایل را ممکن است بتوان به عوامل انگیزشی سازمان نیز مرتبط کرد، اما به نظرم اگر واقعا کارمان را دوست داشته باشیم تمایل هم خود به خود پدید میآید. تعهد هم کاملا یک موضوع اخلاقی است. میماند آموزش که به نظر میرسد مهمترین شاخص بهبود عملکرد انسان باشد: یاد گرفتن!
خیلی وقتها فکر میکنم که بزرگترین دلیل عملکرد ضعیف من در بخشهایی از زندگی کاریام ندانستن است و بس! من نمیدانم که چطور باید کاری را انجام داد، تئوری مربوط به موضوعی را نمیدانم، کارفرما از من انتظاری دارد که یا بلد نیستم انجام بدهماش و یا بدتر از آن اصلا آن موضوع را نشنیدهام! و … این اواخر برای کاری مشغول جمعآوری لیستی از دانشهای مورد نیاز یک مشاور مدیریت بودهام و مدام دراین حیرت که: تا بدین جا رسید دانش من / که بدانم همی که نادانم!
برای بهبود عملکردمان چارهای نداریم جز اینکه یاد بگیریم و یاد بدهیم، کتاب و مجله و مقاله مرتبط با کارمان را بخوانیم واز اینترنت به جای گودربازی (رونوشت به خودم) استفادهی مفید بکنیم. این عملیترین راهحل بهبود عملکرد ما در زندگیمان است. خلاصه اینکه باید یاد بگیریم تا بهروز باشیم!
فرقی نمیکند در یک سازمان مشغول کار باشید، دانشجو باشید یا در خانواده نقشی را برعهده داشته باشید. همه جا شما مشغول انجام کارهایی هستید که خروجیهایی دارند. عملکرد چیست؟ خروجی کار شما! و هر جا خروجی وجود داشته باشد بحث سنجش و ارزیابی آن هم پیش میآید: ارزیابی عملکرد، سنجش میزان فاصلهی این خروجیها است با هدفها و بایدها
نسل امروز نسلی است که برخلاف نسلهای پیشین، بیشتر براساس رؤیاهایاش زندگی میکند تا حافظهاش (یعنی برای آینده زندگی میکند نه در فکر دیروز.)
(نقل به مضمون از مقدمهی خانم دکتر فریبا لطیفی بر کتاب آیندهی مدیریت ـ نوشتهی گری همل)
نسل امروز نسلی است که برخلاف نسلهای پیشین، بیشتر براساس رؤیاهایاش زندگی میکند تا حافظهاش (یعنی برای آینده زندگی میکند نه در فکر دیروز.) (نقل به مضمون از مقدمهی خانم دکتر فریبا لطیفی بر کتاب آیندهی مدیریت ـ نوشتهی گری همل) دوست داشتم!۲
اگر وبلاگ من را دنبال کرده باشید، حتما دیدهاید که یکی از دغدغههای اصلی من نوشتن در مورد چیزی است که آن را حرفهای بودن مینامم؛ یعنی بایدها و نبایدهای زندگی ما در سازمان. چند مطلب هم در این زمینه نوشتهام که بخشی براساس تجربیات خودم بوده است و برخی دیگر را نیز از این سو و آن سو ترجمه کردهام.
خوشحالام که این کار ـ یعنی نوشتن در مورد تجربیات کاری افراد برای استفادهی دیگران ـ دارد در فضای وبلاگنویسی فارسی گسترش مییابد. با توجه به سه نکتهی زیر:
۱٫ ما رسانهی تأثیرگذاری در فضای مجازی نداریم که به فوت و فنهای مدیریت بپردازد و به زبان ساده مسائل کاربردی را برای استفادهی همگان بیان کند (چیزی مثل مدل وبلاگهای هاروارد)؛
۲٫ وبلاگنویسهایی که در زمینهی مدیریت مینویسند معمولا وبلاگشان را با یک مجلهی تخصصی اشتباهی میگیرند و مطالب طولانی و تئوریک و در بسیاری موارد غیر کاربردی را مینویسند (تازه اگر کپی پیست نکرده باشند)؛
۳٫ مهمتر ازهمه اینکه خوانندگان مطالب در دنیای مجازی به خواندن مطالب سرگرمکننده و غیرکاربردی عادت کردهاند،
به نظرم هر نوشتهای که به آدمها بگوید باید در سازمان چطور زندگی و کار کنند (چه در سطح مدیران و چه در سطح کارشناسان) یک قدم بزرگ برای ترغیب آدمها به اشتراکگذاری تجربیاتشان با دیگران از یک سو و علاقهمند کردن کاربران دنیای مجازی فارسی به خواندن مطالب کاربردی است و باید از آن استقبال کرد و کمک کرد تا افراد هر چه بیشتری آن را ببینند. کاری که من سعی میکنم از این پس تا حد توانم انجام بدهم.
امروز در گودر به این مطلب برخوردم که یک آقای سردبیر دربارهی تجربیات مدیریتی خود نوشته است. برخی از نکاتاش واقعا برای من جدید و جالب بود. پیشنهاد میکنم چند دقیقهای وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید.
در این زمینه این مطالب قبلی من هم احتمالا به دردتان بخورد:
معرفی کتاب: شرکت سهامی حیوانات
اگر وبلاگ من را دنبال کرده باشید، حتما دیدهاید که یکی از دغدغههای اصلی من نوشتن در مورد چیزی است که آن را حرفهای بودن مینامم؛ یعنی بایدها و نبایدهای زندگی ما در سازمان. چند مطلب هم در این زمینه نوشتهام که بخشی براساس تجربیات خودم بوده است و برخی دیگر را نیز از این سو و آن سو ترجمه کردهام.
اگر با چند بار سوال کردن جوابتان را نگرفتید، مطمئن باشید یا سؤالتان مشکل دارد یا اینکه اصلا خودتان هم نمیدانید دارید در مورد چه موضوعی سؤال میکنید!
اگر با چند بار سوال کردن جوابتان را نگرفتید، مطمئن باشید یا سؤالتان مشکل دارد یا اینکه اصلا خودتان هم نمیدانید دارید در مورد چه موضوعی سؤال میکنید! دوست داشتم!۰
«من نمیخواستم این کار رو بکنم؛ تو مجبورم کردی!» «من گفتم این غذا رو بخوریم، تو خواستی این غذای جدید را امتحان کنی!» احتمالا با چنین گزارههایی در زندگی روزانهیمان زیاد روبرو شدهایم و بارها خودمان هم آنها را به کار بردهایم! متخصصان روانشناسی اجتماعی میگویند بیان چنین گزارههایی نشان آن است که شما در یکی از مهارتهای ارتباطی ضعف دارید: جسارت!
ارتباط جسورانه وقتی روی میدهد که شخصی تلاش میکند حقوق خود را بدون آسیب دیدن به دیگران به دست آورد. این نوع ارتباط با درک و پذیرش اینکه هر کسی حق انتخاب و کنترل زندگی خود را دارد آغاز میشود. فرد جسور به جای فکر کردن، دست به عمل میزند! (چنانکه خیلی از مشکلات انسانها به همین دلیل به وجود میآیند که ما بلد نیستیم جسور باشیم!) خیلی وقتها گفتن یک «نه» ساده میتواند ما را از بسیاری مشکلات در آینده نجات دهد؛ چیزی که معمولا با نمیتوانم و نمیشود نگفتناش را توجیه میکنیم!
خوب حالا اگر فهمیدیم جسور نیستیم، چطور این مشکل را حل کنیم؟ راهحل به خاطر سپردن اصول رفتار جسورانه است که در ادامه به آنها اشاره میکنیم:
۱٫ مردم غیبگو نیستند؛ باید آنچه را میخواهید به صراحت به آنها بگویید.
۲٫ عادت، بهانهی انجام هر کاری نمیتواند باشد. وجود الگو به معنای عدم امکان ایجاد تغییر نیست!
۳٫ شما نمیتوانید دیگران را خوش حال کنید. شما میتوانید خودتان را خوشحال کنید؛ درست مثل دیگران که میتوانند خودشان را خوشحال کنند!
۴٫ قبول کنید که همیشه این احتمال وجود دارد که رفتار شما از سوی مخاطبین شما (از اعضای خانواده و دوستان گرفته تا همکاران و مشتریان) تأیید نشود. این مسئله هیچ ربطی به شخصیت و جایگاه شما و به بیان بهتر آن کسی که هستید، ندارد.
۵٫ هر موقع تمایل به گریز و فرار و از انجام کاری یا گفتن چیزی داشتید، از خود بپرسید: «بدترین چیزی که ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟» قبل از ترسیدن، عواقب آن کار را مشخص کنید. اگر عواقب منفی آن بر مزایای آن غلبه داشت، آن کار را نکنید (عملا میبینید که خیلی وقتها عواقب کار آنقدر که فکر میکردید بد نیستند!)
۶٫ قربانی نباشید؛ به دیگران اجازه ندهید برای شما تصمیم بگیرند. به خود بگویید: «من آنقدر قدرت دارم که کسی حق ندارد از من سوء استفاده کند.» (فقط لطفا جوگیر نشوید و از روی احساس قدرت زیاد، کسی را قربانی نکنید!)
۷٫ نگرانی در مورد چیزی آن را تغییر نمیدهد؛ بلکه باید کاری کرد.
۸٫ شما در جهت خیر و سعادت خود تلاش بسیاری میکنید. اگر کسی این موضوع را قبول ندارد، مشکل او است و نه شما. شما در مورد اعمال و رفتار خود باید فقط به یک نفر پاسخ دهید: شخص شخیص خودتان! (البته لطفا نصیحتهای منطقی را بپذیرید!)
۹٫ اگر قصد دارید جسور باشید، به عواقب آن خوب فکر کنید. به هر حال هر عملی را عکسالعملی است مساوی و در جهت مخالف! بنابراین انتخاب جسور بودن احتمالا بستگی دارد که آن عکسالعمل از نتیجهی این عمل قویتر باشد یا نه.
در انتها امیدوارم که بتوانیم در عین جسور بودن، اعتماد به نفس زیادی هم نداشته باشیم؛ چیزی که متأسفانه در ایران امروز و بهویژه در محیطهای کاری مهندسی، گوهری نایاب است.
(برگرفته از کتاب: مدیریت ارتباطات؛ نوشتهی: روی. ام. برکو و همکاران؛ ترجمهی دکتر سید محمد اعرابی و داوود ایزدی؛ انتشارات دفتر پژوهشهای فرهنگی؛ صص ۲۱۶-۲۱۲؛ با اندکی! تغییر)
«من نمیخواستم این کار رو بکنم؛ تو مجبورم کردی!» «من گفتم این غذا رو بخوریم، تو خواستی این غذای جدید را امتحان کنی!» احتمالا با چنین گزارههایی در زندگی روزانهیمان زیاد روبرو شدهایم و بارها خودمان هم آنها را به کار بردهایم! متخصصان روانشناسی اجتماعی میگویند بیان چنین گزارههایی نشان آن است که شما در یکی از مهارتهای ارتباطی ضعف
از حافظ گفتن کار من نیست. حافظ در تاریخ ادبیات ما یک «راز بزرگ» است. پارادوکس واقعی محبوبیت حافظ در همین «رازگونهگی» زندگی او است: ما تقریبا از زندگی شخص حافظ جز اندکی نمیدانیم و در عین حال همه ما به خوبی حافظ را میشناسیم. جالبتر از همه تأویلپذیری عجیب شعر اوست. هر کس به فراخور فهماش و بر مبنای پیشفرضهایاش میتواند از شعر حافظ تفسیر خود را داشته باشد: خود او شاید مدینه فاضلهاش را در فرار از یک جامعه پر از دروغ و فریب و ریا در شعرهایاش میجوید، یک عارف در شعر او چیزی جز وصل دوست واقعی را نمیبیند، یک عاشق در شعر او نفحههای خوش دوست را میجوید و … و یک علاقهمند ساده ادبیات مثل من هم در شعر او دنبال خودش میگردد …
اما چرا حافظ؟ چرا به تفأل به دیوان او تا این حد معتقدیم؟ یک جمله از یکی از دبیران ادبیاتام برایتان میگویم و بس: «چرا حافظ؟ چون حافظ تنها از خوشی و شادی و مهمتر از همه امید سخن گفته است. غم و رنج و درد و ناامیدی در دیوان حافظ جایی ندارند.»
راز واقعی حافظ همین است: «امید»! چیزی که این روزها همه در زندگیمان به آن نیازمندیم …
از حافظ گفتن کار من نیست. حافظ در تاریخ ادبیات ما یک «راز بزرگ» است. پارادوکس واقعی محبوبیت حافظ در همین «رازگونهگی» زندگی او است: ما تقریبا از زندگی شخص حافظ جز اندکی نمیدانیم و در عین حال همه ما به خوبی حافظ را میشناسیم. جالبتر از همه تأویلپذیری عجیب شعر اوست. هر کس به فراخور فهماش و بر مبنای
این پست کمی (!) طولانی است ولی لطفا هم خودتان بخوانید و هم به مدیرانتان بدهید که بخوانند؛ چرا که ایدههای مدیریتی ساده و در عین حال بسیار مهمی را مطرح میکند (نکات جالب برای خودم را بولد کردهام.)
شرکت سهامی حیوانات یک رمان مدیریتی است؛ داستانی که در آن نویسندگان سعی میکنند تا در قالب تمثیل، اصول کلی ادارهی سازمانها را برای خواننده بیان کنند. پیش از هر چیز اسم کتاب خواننده را به خود جلب میکند، اسمی که کاملا اثر جاویدان جورج اورول نویسندهی انگلیسی قرن بیستم در نقد سوسیالیسم و کمونیسم (بهویژه از نوع روسیاش) ـ یعنی قلعهی حیوانات ـ را به خاطر میآورد. جالب است که در مطالعهی کتاب هم کاملا این حدس تقویت میشود که نویسندگان کتابشان را براساس همان ایدهی اورول نگاشتهاند؛ با این تفاوت که این بار دیگر خبری از توتالیتاریسم خوکی (!) نیست و یک خوک خیرخواه و باهوش با همکاری دیگر حیوانات موفق میشود براساس اصول اولیهی مدیریت و البته بر بستر یک اقتصاد رقابتی، توطئههای انسانها را ناکام بگذارد و کشتی مزرعهی گودی را به ساحل نجات برساند. تقریبا اغلب شخصیتهای کتاب معادلی برای شخصیتهای مشابهشان در قلعهی حیوانات هستند؛ از جمله مو که معادل ناپلئون (خوک بدطینت قلعهی حیوانات) گرفته شده یا اسب بارکش و بز پیری که در هر دو قصه حضور دارند؛ هر چند رفتارشان با یکدیگر متفاوت است (فقط گوسفندهاش نبودند متأسفانه!)
همه چیز از آنجا آغاز میشود که گودی ـ صاحب مزرعه ـ که دیگر پیر و ناتوان شده است، تصمیم میگیرد که خود را بازنشست کند و برای استراحت به خانهی سالمندان برود. از آنجایی که او فرزندی و وارثی ندارد، تصمیم میگیرد که ادارهی مزرعه را به حیوانات بسپارد. و در این میان خوکی خردمند به نام مو زمام امور را بهعنوان مدیر مزرعه در دست میگیرد و قصه از همین جا آغاز میشود. در این میان فردی سوداگر به نام بیگز هم هست که میخواهد به هر قیمتی که شده مزرعه را از حیوانات بقاپد و با تأسیس یک مرکز تجاری، سود سرشاری را به جیب بزند. بنابراین مو هم وظیفهی ادارهی مزرعه را به دوش میکشد و هم باید فکری برای مقابله با ترفندهای بیگز بکند.
مو تصمیم میگیرد اصول ادارهی مزرعه را یاد بگیرد. در طی داستان با مو در رشد قابلیتهای مدیریتی و دانش او همراه هستیم و در خلال همین همراهی، ما نیز اصول مدیریت را یاد میگیریم. به نظرم جزئیات داستان چندان اهمیتی ندارند و تنها ایدههای مدیریتی مطرح شده مهم هستند. بنابراین در این گزارش تنها به ذکر ایدههای مدیریتی بیان شده در فصلهای مختلف کتاب اکتفا میشود:
فصل اول: مو معتقد است: مدیریت یادگرفتنی است! (ص ۱۴) و تجارت یعنی محصول را به قیمتی بالاتر از قیمت تمام شدهی خودمان بفروشیم. (ص ۱۴)
فصل دوم: مو تمامی کتابهای بیزینسی موجود در بازار را میخرد و مشغول مطالعهی آنها میشود. نتیجه اینکه: در تجارت، راهبرد مهمترین چیز است (ص ۱۹)، کتابهای پرفروش مدیریت در عمل کاربردی ندارند؛ چون پیشنهادات آنها با یکدیگر متناقض است! (ص ۱۹) مو شروع به کار روی یک طرح تجاری میکند که البته به نتیجهای هم نمیرسد ]آیا واقعا هم لازم است!؟[ (ص ۲۱) در مزرعه تنها یک نفر از شغلاش راضی است و آن هم مترسک است هر چند او هم بعدا با تلقین دشمناش یعنی یک کلاغ دچار نارضایتی میشود! باید توجه کرد که کارکنان سازمان ویژگیها و تواناییهای مختلفی دارند و شغل هر کس باید با تواناییهای او سازگار باشد (مثلا مترسک بعدا تصمیم میگیرد که مثل مرغها تخم بگذارد و مو هم چون مدیری مردمی است میپذیرد!) (ص ۲۹) استرس شغلی موضوعی مضر برای سلامت روحی و جسمی کارکنان است و البته امنیت شغلی هم اهمیت بسیار زیادی دارد (ص ۳۰)
فصل سوم: مدیر ارتباطات سازمان باید کسی باشد که روابط عمومی خوبی داشته باشد (به همین دلیل در مزرعه خروس برای این پست انتخاب میشود!؛ ص ۳۱) مدیران متفاوت طرحها و برنامههای مختلفی را برای یک سازمان واحد تهیه میکنند. در هر حال موفقیت یا شکست سازمان به طرح و برنامهی مدیریت سازمان وابسته است. کارکنان با تغییر مخالفند؛ چون فکر میکنند باعث شکست آنها و در سطحی بالاتر سازمان میشود (صص ۳۲ و ۳۳) برای موفقیت مدیریت باید سازماندهی را انجام دهد. سه حوزهی کاری اصلی هر سازمان عبارتند از: مدیریت امور اداری، مدیریت عملیات (که شامل تحقیق و توسعه یا R&D نیز میشود) و بازاریابی و فروش. (صص ۳۴ و ۳۵) رضایت شغلی یعنی اینکه فرد به کاری که از آن لذت میبرد گماشته شود و مهارتهای لازم برای انجام آن کار هم به او یاد داده شود. (ص ۳۸) احساس کارکنان در مورد نحوهی ادارهی شرکت مهم است؛ چرا که بهترین راه برای سادهتر کردن ادارهی شرکت فراهم کردن آسایش بیشتر برای افراد است. بنابراین باید ببینیم: ۱- فرد چه کاری را دوست دارد؛ ۲- واقعا برای چه کاری مناسب است؟ تا فرد مناسب را به نقش مناسب تخصیص دهیم. اسم این کار طراحی شغل است. (صص ۳۹ تا ۴۱) یکی دیگر از وظایف مدیریت تمرکز بر رشد فردی کارکنان است (ص ۴۲) که برای آن از ارزیابی ۳۶۰ درجه استفاده میشود (ص ۴۳٫) مشاغل سازمان دو دستهاند: مدیریتی (که کار خطمشیگذاری، برنامهریزی، هدایت، نظارت و تأمین منابع را انجام میدهند) و کارگری (که کارها را انجام میدهند!) (ص ۴۳) برای تصدی هر شغل باید معیارهای احراز شغل تعیین شود. (ص ۴۴) رشد عمودی و غنیسازی شغلی برای ایجاد رضایت شغلی ضروری است (ص ۴۴) همهی کارکنان از حداقل حقوقی برابر برخوردارند؛ باید دستمزد متناسب با کار به افراد پدراخت شود. (صص ۴۵ و ۴۶) تعیین دستمزد باید براساس ماهیت شغل و عملکرد افراد باشد (ص ۴۷)
فصل چهارم: برای موفقیت سازمان، مدیریت باید وضعیت موجود را بشناسد و سپس با برنامهریزی، سازماندهی مجدد و تأمین منابع به سمت وضعیت مطلوب گام بردارد (ص ۶۱) هر چه افراد بیشتر از قابلیتهای خود استفاده کنند، امکان موفقیت آنها ـ و بالتبع سازمان ـ بیشتر میشود. (۶۳) فلسفهی پرداخت دستمزد براساس سنوات خدمتی آن است که هر کس کاری را بیشتر از بقیه انجام داده باشد، بهتر از همه میفهمد آن کار را چگونه باید انجام داد. (ص ۶۴) هر فردی لزوما همهی قابلیتهای مدیریتی را ندارد؛ ولی میتواند با تمرین و ممارست به تعدادی از آنها دست یابد. (ص ۶۵) برای انتصاب افراد به سمتها، باید علاوه بر نتایج حاصل از ارزیابیها، تجربه، تحصیلات، مهارتها و استعدادهای طبیعی، توانایی راهبری و نیازهای سازمان را نیز در نظر گرفت. (ص ۶۹) رضایت شغلی تنها به علاقهی فرد به شغلاش و تناسب تواناییها و مهارتهایاش با شغل نیست؛ فرد نیاز دارد که شغلاش در سازمان به رسمیت شناخته شود و برای او اعتبار و احترام را به دنبال داشته باشد. (ص ۷۱) اطلاعرسانی درونسازمانی انگیزهبخش است. (ص ۷۵)
فصل پنجم: برای موفقیت سازمان، داشتن چشماندازی از وضعیت آینده ضروری است. ( ص ۷۷) باید نام مناسب و متناسبی برای واحدهای سازمانی در نظر گرفته شود. (ص ۷۷) طوری دیگران را مدیریت کنید که دوست دارید شما را مدیریت کنند. (ص ۷۸) مدیران سبکهای مختلفی برای رهبری دارند. (ص ۸۱) بهعنوان یک مدیر باید کار را برای زیردستانتان دقیقا تعریف کنید. (ص ۸۱)
فصل ششم: هرگز به دوم بودن رضایت ندهید. (ص ۹۶) هر کس باید بهترین کارمند ممکن باشد. (ص ۱۰۲) ناتوانی مانع از پیشرفت کار نمیشود؛ بلکه باید ضعفها را شناسایی و آنها را برطرف کرد. (ص ۱۰۷) سیستم آموزشی باید: ۱- متناسب با نیازهای شغلی افراد باشد؛ ۲- نقاط قوت آنها را تقویت و نقاط ضعف را از بین ببرد؛ ۳- آموزش باغث ارتقای شغلی و افزایش رضایت شغلی افراد شود.
فصل هفتم: قدرت شرکت به اندازهی قوت ضعیفترین مورچهی آن است. (ص ۱۱۱) فرد برای احراز یک سمت، باید دانش، مهارت و یا استعداد لازم را داشته باشد. (ص ۱۲۶)
فصل هشتم: آنچه میکنی و آن کسی که هستی زندگیات را تعیین میکند. (ص ۱۳۲) همه در سازمان به کمک یکدیگر نیاز دارند؛ صرفنظر از این که چقدر قدرت دارند. (ص ۱۳۸)
سخن آخر: در صورت استفادهی صحیح نظرسنجیها ابزار مدیریتی بسیار خوبی هستند. اما اول باید به دقت تعیین کرد که مدیریت چه اطلاعاتی را نیاز دارد و با استفاده از نظرسنجیهای خلاصه و مربوط این اطلاعات را فراهم کرد. (ص ۱۴۹) باید بر مهارتهایی تمرکز شود که امکان آموختن و توسعه و کسب آنها وجود داشته باشد. (ص ۱۵۰) مهم نیست که شخص چه سمتی، بالا یا پایین داشته باشد؛ زیرا فقط درست انجام دادن کارها است که اهمیت دارد. (ص ۱۵۰)
شرکت سهامی حیوانات؛ نوشتهی: کنیث توکر و واندانا آلمان؛ ترجمهی: دکتر سهراب خلیلی شورینی؛ انتشارات اندیشههای گوهربار
پ.ن. این مطلب نتیجهی یک تمرین تحویلی دانشگاهی است!
این پست کمی (!) طولانی است ولی لطفا هم خودتان بخوانید و هم به مدیرانتان بدهید که بخوانند؛ چرا که ایدههای مدیریتی ساده و در عین حال بسیار مهمی را مطرح میکند (نکات جالب برای خودم را بولد کردهام.) شرکت سهامی حیوانات یک رمان مدیریتی است؛ داستانی که در آن نویسندگان سعی میکنند تا در قالب تمثیل، اصول کلی ادارهی