دشواریهای مسیر در نزدیکی رسیدن به مقصد بیشتر میشوند.
یوهان وولفگانگ فون گوته
اگر دوست دارید در ساحل شنی زمان رد پایی از خود بهجا بگذارید، پاهایتان را روی زمین نکشید.
آرنوت ال. شپارد
دیروز سالگرد درگذشت یکی از بزرگترین کارآفرینان همروزگار ما بود: استیو جابز. بهمناسبت درگذشت او بیایید نگاهی بیاندازیم به ۲۰ درس از زندگی استیو جابز:
۱- صبر نکنید. تردید نداشته باشید. انجامش دهید.
۲- واقعیت خودتان را بسازید: اگر دنیا آنطوری نیست که میخواهید باشد، تغییرش دهید.
۳- کنترل همه چیز را در دست داشته باشید.
۴- مسئولیت اشتباهاتتان را بپذیرید.
۵- خودتان را بشناسید.
۶- درها را به روی معجزات باز بگذارید.
۷- هرگز عقبنشینی نکنید.
۸- دور و برتان را از آدمهای درخشان پر کنید تا بهوقتش از آنها استفاده کنید.
۹- تیمی از بازیگران ردهی A درست کنید.
۱۰- خودتان باشید.
۱۱- متقاغدکننده باشد.
۱۲- به دیگران راه را نشان دهید.
۱۳- به غریزهی خود اعتماد کنید.
۱۴- ریسکپذیر باشید.
۱۵- پی در پی محصولات عالی عرضه کنید!
۱۶- تصمیمات سخت بگیرید.
۱۷- بدانید که قدرت ارائه دنیا را متفاوت خواهد کرد.
۱۸- روشی را برای متعادل کردن خشم و شدید شدنتان بیابید.
۱۹- برای امروز زندگی کنید.
۲۰- خِرَد خود را به دیگران منتقل کنید.
پ.ن. عکس از اینجا
ـ مهارت سن و سالی ندارد. تجربه یک شبه به دست نمیآید و بعد از برگزاری چندین مسابقه حاصل میشود.
ـ احساس میکنم که بازیکنانم خوشحالاند که اینجا هستند. این نکتهی مهمی برای موفقیت ماست. ما دیگر در زمان گذشته زندگی نمیکنیم.
ـ برای هر مربی مهم است که سبک کاری خاصی را مشخص کند و اصول و قواعدی را تعیین کند که بازیکنان آن را درک کنند. اصول و قواعد من؟ احترام، فروتنی و اشتیاق. (دیدیه دشان؛ اینجا)
استاد میگویند که برای موفقیت باید این داراییها را داشته باشید: کسب مهارت، شاد بودن و شاد ماندن، احترام به همه (بهویژه رقبا)، فروتنی در برابر همه (بهویژه کسانی که از شما بالاترند) و داشتن اشتیاق. اینها اصول و قواعد موفقیت هستند.
این روزها یکی از بزرگترین دردهای جامعهی ما رواج دروغگویی است. دروغ میگوییم و میگویند و میشنویم. برای بسیاری از ما دروغگویی تبدیل به دمدستترین ابزار برای رسیدن به هدف تبدیل شده. از آن بدتر اینکه دیگر انگار دروغگویی زشت هم نیست و بعد از دروغ گفتن، در درون ما هیچ اتفاقی نمیافتد!
من در چندین نوشتهی قبلی گزارهها به موضوع دروغ و دروغگویی پرداختم. از آنجایی که دروغگویی در جامعهی امروز ما تبدیل به یک اپیدمی شده، بد نیست این بار هم چند دلیل ساده را برای اینکه چرا راستگویی خوب است و دروغگویی بد، با هم مرور کنیم:
ـ “هیچ انسانی اینقدر حافظه ندارد که بتواند یک دروغگوی موفق باشد.” (آبراهام لینکلن گفته!)
ـ اگر با دیگران (خانواده، دوستان، همکاران، مشتریان) و البته خودتان صادق باشید، هیچ وقت لازم نیست نگران باشید قبلا چه گفتهاید!
ـ دروغگویی پیچیدگی ایجاد میکند! وقتی دروغ بگویید، مجبورید علاوه بر واقعیت روی چیزهای زیاد دیگری (همان دروغهایتان) تمرکز کنید. ضمن اینکه باید بین واقعیت و دروغ، بین بخشی از واقعیت که آشکار شده و دروغها و بین خود دروغها ارتباط منطقی برقرار کنید. میبینید: دروغ گفتن اینقدرها هم کار سادهای نیست و توان مغزی بالایی میطلبد! (بنابراین دروغگو کمحافظه نیست؛ توان مغزی کافی برای تحلیل این حجم عظیم داده را ندارد!)
ـ دروغگویی هیچ وقت یک رذیلت اخلاقی تنها نیست و همیشه با رذیلتهای اخلاقی دیگری مثل تزویر و دورویی و ریا همراه است.
پ.ن. دلیل دوم عالی بود!!!
“هر چقدر تلاش میکنی که آن شکست را فراموش کنی، بیفایده است و تمام وقتها آن مسابقه را به یاد خواهی آورد. بسیار دشوار است که مسائلی شبیه به این را فراموش کنی؛ اما وقتی چالش جدیدی داشته باشی میتوانی روی آن تمرکز کنی و همه چیز آسانتر میشود. یورو ۲۰۱۲ فرصت مناسبی برای شروع دوباره است.” (باستین شوآیناشتایگر در مورد تبعات شکست در فینال لیگ قهرمانان اروپا؛ اینجا)
اینجوری بر احساس منفی ناشی از شکست خوردن غلبه کنید: چالش جدیدی پیدا کنید، روی آن تمرکز کنید و پیش بروید!
سایت مجلهی لایف (زیرمجموعهی گروه مجلات تایم) بهتازگی عکسهایی منتشر نشده از زمینلرزهی چهل سال پیش آذربایجان ایران (سپتامبر ۱۹۶۲) منتشر کرده است (اینجا.) عکسها را که نگاه میکردم به عکس زیر برخورد کردم و کاملا شگفتزده شدم:
علت شگفتیام چه بود؟ در میان عکسهای زمینلرزهی دردناک چهل روز پیش آذربایجان شرقی به عکسی برخورد کرده بودم که کاملا مشابه همین عکس بود:
تنها تفاوتهای عکس شاید زاویهی دید عکسها و سیاه و سفید و رنگی بودن عکسها باشد. به آن در عکس دوم توجه کنید. انگار همان در چهل سال پیش است!
فقط میتوانم بگویم بهگمانم اینکه تفاوتی میان عکس چهل سال پیش و امروز یک فاجعهی طبیعی نیست، خودش یک فاجعهی طبیعی است. هزاران درس مدیریتی در مقایسهی همین دو عکس نهفته است.
نویسنده: لورن گری / مترجم: علی نعمتی شهاب
خلاقیت در تصور عامهی مردم رابطهی نزدیکی با هوش بالا دارد. اما در واقعیت بعضی وقتها متوجه میشویم که این تصور درست نیست. چنانکه دی. ان. پرکینز در سال ۱۹۸۱ در کتاب بینظیرش “بهترین کار ذهن” نوشت، وقتی آستانهی مشخصی از چیرهدستی بهدست آید، رابطهی میان دستاوردهای خلاقانه و امتیاز IQ بسیار سست خواهد شد. بهاعتقاد پرکینز مفیدتر این است که خلاقیت را همانند یک “ویژگی” انسانی فرض کنیم که از ۵ عنصر زیر تشکیل شده است (نقلقولهای داخل گیومه از کتاب پرکینز است):
۱- تواناییها: اغلب تفکرات موجود در مورد خلاقیت ریشه در یک پارادایم “خالصگرا” دارند که در آن خلاقیت از یک توانایی خاص (و نه حتا چند توانایی) مانند: آسان پیدا کردن ارتباطاتِ میان چیزهای ناجور، توانایی نیمهی راست مغز، یک وجود بیقرار و یک شخصیت خلاقیت نشأت میگیرد. با جمعبندی نتایج دههها تحقیق، پرکینز به این نتیجه میرسد که هیچ توانایی خلاقانهی خاصی حتا نمیتواند بهصورت کامل رفتار خلاقانه را توضیح دهد؛ چه برسد به بینش و روشنبینی (توانایی رسیدنِ سریع به هدف پیش از دیگران یا توانایی تشخیص الگوهای پنهان با اطلاعاتی کمتر از دیگران.) بینش و دیگران تواناییها با رفتار خلاقانه در ارتباطاند؛ اما آیا واقعا اینها تواناییهای مرتبط با خلاقیت محسوب میشوند؟ هیأت داوران هنوز در حال شور است.
۲-سبک: پرکینز مینویسد نشان داده شده که آنچه روانشناسان سبک تشخیصی مینامند ـ “الگوهای قابل بازگشتی که فرد با آنها با اطلاعات روبرو میشود و اطلاعات را براساس آنها تحلیل میکند ” ـ باعث افزایش خلاقیت میشوند. یکی از مثالهای مطرح در این زمینه رویکرد مسئلهیابی است که شامل کاهش فرضیهها و گزینههای مرتبط با مسئله در فازهای اولِ اکتشاف خلاقانه در عین داشتن آغوش باز برای بازنگری برخی از این تصمیمات در آینده است. بهعلاوه “بسیاری از افراد خلاق در قضاوت در مورد آنچه با آن روبرو میشوند مردد هستند.” بهجای آن، افراد خلاق تمایل فراوانی به دست زدن به آزمایشهای هدفمند برای درک چیزها یا موقعیتها و نفوذ به درون و ماهیت آنها دارند. بهصورت نسبی افراد خلاق کمتری وجود دارند که به ارزیابی سریع و کنار گذاشتن سایر جنبههای موضوع متمایلاند.
مثال سوم سبک تشخیصی که باعث افزایش خلاقیت میشود همان چیزی است که تفکر جانسونی نامیده میشود: “افراد خلاق تمایل دارند تا در مورد چیزهای متضاد یا معکوس هم فکر کنند و سپس آنها را از طریق روشهای ابداعی یکپارچه سازند.
در عین حال محصولات سبک خلاقیت نیز مهماند. “حتا وقتی که فرد خلاق هر بار از روشی جدید برای تولید محصول استفاده نکند؛ یک سبک غیرمعمول، اصالتی پایدار را بههمراه میآورد.” مثلا نقاشیهای جکسون پولاک در مقایسه با هم نوآوری چندانی ندارند؛ اما هر یک از آنها ویژگیهای خاص خود را دارند و سبک کاری او بهعنوان یک روند یکسان همواره با تازهگی همراه است. البته برخی اوقات هر محصول با ابداعاتی آشکار همراه است. مثلا نقاشیهای ماگریت “قالیچهی خشنودی ما از چیزهای روزمرهی جهان را از زیر پای ما میکشد.” در چنین مواردی، نوآوری جزئی از سبک است.
۳- ارزشها: طبق مشاهدات پرکینز افراد خلاق “بهصورت کاملا مستقیم اصالت را ارزشمند میدانند، بر قضاوت شخصی خود ارج مینهند، به اصالت در کارهای دیگران واکنش نشان میدهند و آرزوی داشتن اصالت در کار خود را دارند.” بسیاری از افراد خلاق این دسته، آنهایی هستند که تیپهای شخصیتی بهشدت خودانگیز نامیده میشوند. چنین افرادی بیشتر براساس شور درونی خود پیش میروند؛ برخلاف بسیاری از همکاران همترازشان که براساس عوامل بیرونی مثل نُرمهای جامعه هدایت میشوند. اما همین افرادِ بهشدت خودانگیز در عین حال بیشتر هم نقدپذیرند. آنها “اگر چه بر یک چشمانداز درونی تکیه دارند؛ اما راهنماییهای مفید دیگران را هم میپذیرند.” بهعلاوه افراد خلاق ارزش بالایی بر مسائل اساسی عام مینهند: آنها چیزها را “بهشکلی کلی و کاملا سمبولیک و نه از زاویهی دیدی انعطافناپذیر و عملگرا و نکتهسنج” مشاهده میکنند؛ اگر چه در این نگریستن بهدنبال معانی شخصی هم میگردند. خودشناسی ارزش دیگری است که نقش مهمی در رفتار خلاقانه ایفا میکند: “افرادی که دوست دارند خلاق باشند، کسانی که برای وجود چنین ویژگی در خود ارزش قائلاند، احتمال بیشتری میرود که خود را تبدیل به فردی خلاق کنند و این ویژگی را در خود حفظ نمایند.”
۴- باورها: “آیا خود را خلاق میدانید؟ چه قلههایی را در رشته کوههای خلاقیت قابل فتح کردن میدانید؟ آنچه تلاش میکنید انجام دهید شما را بهجلو هدایت میکند و حداقل بخشی از آن ریشه در “واقعیتها و پتانسیلهای شخصیتان” دارد. بهشکل مشابه دیدگاه شما نسبت به فضای مسئله ـ “فضای مفهومی که در آن گزینههای کشفشدنی منتظر کاشف هستند و راههای رسیدن به آنها نیز در آنجا نهفته است” نیز در دستیابی به هدف اثرگذار است. اگر چه تصور شما در مورد این فضا و چگونگی پویش آن به حوزهی کاریتان وابسته است؛ اما برخی باورهای شما در مورد فضای مسئله چند ـ حوزهای است و رویکرد عام شما را نسبت به ابداع شکل میدهند. بنابراین احتمال اینکه افراد خلاق به وجود رویکردها و راهحلهای بسیار برای حل مسئله باور داشته باشند، بیشتر است.
۵- تاکتیکها: این شامل “معرفت آگاهانهی شما نسبت به کارهای خلاقانه است.” در اینجا هم این آگاهی هم میتواند بسته به حوزهی کاریتان خاص باشد و هم میتواند شامل میانبرهای (هیوریستیکهای) عامی باشد که بین حوزههای مختلف پل میزنند و به ابداع در هر حوزهای کمک میکنند؛ مثلا کنار گذاشتن کار و خوابیدن برای فکر کردن روی یک مسئله!
نتیجهگیری: توانایی یا استعداد مطمئنا در رفتار خلاقانه نقش ایفا میکنند؛ اما نه تا آنقدر که باور عامهی مردم است. “اگر چه دستاوردهای هر فرد با تواناییهای او محدود میشود؛ اما با استفاده از همین تواناییهای محدود هم میتوان به نتایج خلاقانهی دوستداشتنی رسید.”