زندگی منهای روزمرگی (10)

“… يادآوري لحظات شاد و غم‌بار سال‌هاي قبل برايم هميشه بي‌اهميت بوده. به شرط اين‌كه چند اتفاق خوشحال‌كننده و حساس را از آن كم كنيم. منظورم چيزهايي ا‌ست كه وارد بيوگرافي آدم شده‌اند. من هر روز، هر ساعت و هر دقيقه از خود و زندگي‌ام مواد خام بسياري مي‌گيرم و نيازي نمي‌بينم گذشته‌ام را بكاوم. در هر لحظه‌ام سوژه‌اي وجود دارد و من كشفش مي‌كنم. در هر مرحله‌اي انسان تغييراتي نسبت به روزهاي قبل دارد. چيزهاي جديدي در پيرامونش مي‌يابد. در زندگي من نيز اين روند به سرعت در جريان است. مطمئنا امروز نسبت به يك هفته قبل خيلي تغيير كرده‌ام. براي همين، گذشته در برابر زندگي امروزي‌ام كاملا بي‌اهميت جلوه مي‌كند. همواره در خيالم در جاهاي مختلفي پرسه مي‌زنم و وقتي به خود مي‌آيم، مي‌بينم همه اينها در يكي، دو دقيقه يا شايد كم‌تر از آن اتفاق افتاده. آن‌وقت است كه هر چيزي به نظرم كوچك و بي‌ارزش مي‌آيد.”

“ـ به نظرتان چقدر براي انسان در اين دنيا وقت اختصاص يافته است؟

خيلي بيشتر از آنچه كه ما تصورش را مي‌كنيم. برای مثال وقتي در جايي منتظر كسي باشي، در آن لحظات، وقت به سختي و كند مي‌گذرد. درحالي كه اين مسئله كاملا به مكان بستگي دارد. آدم وقتي نتواند به زندگي واقعي برسد، به وضعيتي كه مثال زدم دچار مي‌شود. از زندگي نيز منظورم گذراندن يكنواخت روزمرگي‌ها نيست، بلكه حيات دروني و روحي‌مان است. به آن فضاي شگفت لحظه آفرينش كه دست بيابي، به جاودانگي خواهي رسيد …”

(از مصاحبه با خانم آفاق مسعود، نویسنده‌ی اهل کشور آذربایجان؛ این‌جا)

در جستجوی قفل‌های گم‌شده

همگی ما در زندگی با مسائل و چالش‌های گوناگونی مواجهیم که حل آن‌ها می‌تواند درهایی از سعادت و خوش‌بختی را به‌روی ما بگشاید. این مسائل بغرنج، همان‌هایی هستند که ما را در روز بی‌قرار و در شب بی‌خواب می‌کنند. مسائلی که راه‌حل آن‌ها در ظاهر دور از دسترس ما هستند و همین است که باعث می‌شود تا روزها را در انتظار گشوده شدن دری به‌سوی باغ سبز رؤیاها پشت سر هم بگذرانیم. روزهایی پر از انتظار و تشویش، روزهایی کندگذر که گویی دقیقه‌ها چون سالی می‌گذرند. بعضی از ما ممکن است “پر بگشایند اما به دیوار قفس برخورد کنند” و اغلب ما دست روی دست می‌گذاریم تا “روز فرشته” از راه برسد. 🙂

کدام‌یک از ما می‌تواند ادعا کند که در زندگی با چنین چالش‌ها و حس‌ها و تجربیاتی مواجه نبوده است؟ مشکل از جایی پیش می‌آید که زندگی را در همین مسائل حل‌ناشدنی خلاصه می‌کنیم. متأسفانه بارها و بارها با افرادی برخورد کرده‌ام که در مواجهه با یک چالش بزرگ، تمام زندگی‌شان را بر سر آن قمار کرده‌اند و فراموش کرده‌اند که زندگی جنبه‌های دیگری هم دارد که هر کدام می‌تواند سرشار از حسِ خوبِ موفقیت باشد. البته که ما حق نداریم درباره‌ی سنگینی بار مسائل  دیگران بر دوش آن‌ها و اهمیت آن مسئله برای‌شان قضاوتی بکنیم؛ اما در هر حال این “قفل‌های ناگشودنی” تنها بخشی از داستان زندگی ما هستند.

در برابر این چالش‌های سخت چه باید کرد؟ انتظار کشیدن؟ تغییر جهت زندگی؟ تلاشِ مکرر؟ باید اعتراف کنم که شخصا جوابی برای این سؤال ندارم. خودِ من هم در زندگی‌ام گرفتار چند مسئله‌ از این دست چالش‌های حل‌نشدنی بوده‌ام. بعضی از آن‌ها را گذشتِ زمان حل کرده و در مورد برخی دیگر نیز چشم‌انداز مثبتی دیده نمی‌شود. اما چیزی که در این میان یاد گرفته‌ام این است که حتی با وجود اهمیتِ حیاتی دو مورد از این چالش‌های اساسی برای رسیدن به کیفیت زندگی مورد انتظارم، سایر بخش‌های زندگی را معطل آن‌ها نگذاشته‌ام. واقعیت این است که قرار نیست تمام رؤیاها در زندگی همان‌طوری که ما انتظار داریم محقق شوند. از آن بدتر این‌که قرار نیست زندگی ما در این دنیای خاکی بی‌درد و بی‌مشکل سپری شود. نمی‌دانم اسم‌ش را می‌شود چه گذاشت: دردناک، غم‌ناک یا چیزی شبیه این‌ها؛ اما در هر حال “درهای قفل‌شده” بخشی از این دنیا هستند و هنر بسیاری از افراد موفق در زندگی‌شان این است که از جایی به‌بعد قفل‌های بسته را به‌ حال خودشان رها می‌کنند و به‌جستجوی قفل‌های دیگری برای باز کردن می‌روند: قفل‌هایی که می‌شود برای باز کردن‌شان کاری کرد. البته کسی نمی‌تواند تضمین کند که این قفل‌ها ـ که شاید پیش‌تر در پرده‌ی وهم و خیال بودند ـ خود تبدیل به قفل‌های ناگشودنی بزرگ‌تری نشوند!

داستان چیزی شبیه یک پارادوکس بزرگ است: پیدا کردن هر قفلِ زندگی، با هیجانِ تلاش کردن برای گشودن آن آغاز می‌شود و نهایت‌ش را تنها خدا می‌داند! شاید این پارادوکس همانی باشد که گروس عبدالملکیان در شعری سروده است (و عنوان مطلب هم برگرفته از همین شعر است):

دنیای درهای قفل
دنیای دیوارهای بی‌پایان …
کلیدهای گم‌شده روزی پیدا خواهند شد
با قفل‌های گم‌شده چه کنیم؟

پنج راه برای لذت بردن از لحظه‌ی “اکنون”

درباره‌ی اهمیت لذت بردن از حال و فراموش کردن غمِ‌ گذشته و اضطراب آینده بسیار گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم. اما چیزی که در مورد آن خیلی صحبت نمی‌شود این است که چگونه می‌شود از این “حال” لذت برد؟ واقعیت این است که لذت بردن از لحظه‌ی اکنون هم نیازمند مهارت است؛ مهارتی که آن‌چنان هم پیچیده نیست و تنها نیازمند تغییر در ذهنیت ما نسبت به کارهای روزمره‌مان است. در واقع قرار نیست جز در حالت استثنا معجزه‌ی خاصی در زندگی ما رخ بدهد و در نتیجه باید بتوانیم در زندگی روزمره برای خودمان دل‌خوشی ایجاد کنیم!

چگونه؟ چند پیشنهاد در این زمینه:

  1. شکرگذاری: هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، به‌تر است شکرگزار باشیم که هنوز زنده‌ایم و نفس می‌کشیم و می‌توانیم تلاش کنیم.
  2. کنج‌کاوی: خوب است همیشه به‌دنبال حس کردن دنیا و پدیده‌ها باشیم. حس تجربه‌های تازه برای زنده نگاه داشتن روحیه‌ی زندگی از هر چیزی واجب‌تر است!
  3. لبخند زدن: کاری کم‌هزینه و پرفایده که علم نشان داده که برای کاهش اضطراب و بازگرداندن انرژی درونی راه بسیار مفیدی است. از آن به‌تر این‌که لبخند زدن نشانه‌ی اعتماد به‌نفس و آرامش درونی است و در نتیجه به به‌بود روابط ما با دیگران هم کمک می‌کند.
  4. تمرکز: به‌جای این‌که هم‌زمان چند کار را انجام بدهیم و اضطراب ناتمام ماندن کارها را داشته باشیم، به‌تر است روی انجام کامل یک کار از ابتدا تا انتها تمرکز کنیم!
  5. جشن گرفتن: اغلب ما تصور می‌کنیم که جشن گرفتن نیازمند رسیدن به یک موفقیت بزرگ یا یک مناسبت خاص است و باید پر زرق و برق و بزرگ و پر سر و صدا برگزار شود. این در حالی است که هر هدیه‌ای که به خودمان می‌دهیم و هر لذتی که فارغ از محاسبات عقلانی زندگی برای خودمان در نظر می‌گیریم، می‌تواند یک جشنِ شخصی کوچک باشد!

هفت سؤال کلیدی در مورد معنای زندگی شخصی

زندگی چیست؟ معمولا تعاریفی که از زندگی و ماهیت آن ارائه می‌شوند، از فرط پیچیدگی معنایی یا بی‌هودگی چیزی شبیه همان تعریف سریال معروف ژاپنی دوران کودکی‌مان هستند: “زندگی منشوری است در حرکت دوار!” اما معنای زندگی آن‌قدرها که به‌نظر می‌رسد، موضوع پیچیده‌ای است؟ واقعیت این است که بخش مهمی از سؤالاتی که دین و فلسفه به‌دنبال پاسخ‌گویی به آن‌ها بوده و هستند، همین معنای زندگی است. معنای زندگی پرسشی به‌درازای تاریخ زندگی بشر روی این سیاره‌ی خاکی است. اما این‌که درک ما از زندگی تا چه اندازه به حقیقت نزدیک است، موضوعی است که شاید هیچ‌وقت نتوانیم برای آن پاسخ درستی بیابیم. مهم این است که تاریخ بشر در مسیر خود پیش می‌رود و ما به‌عنوان عضوی از جامعه‌ی انسانی، تاریخ خاص زندگی خود را داریم.  این‌که تا چه اندازه این تاریخ‌ شخصی، همان‌طوری که باید پیش می‌رود، احتمالا در لحظه‌ی پایانی زندگی بر ما مکشوف خواهد شد. اما تا رسیدن آن لحظه، آیا نمی‌توانیم برای کشف این داستانِ نهفته و معنای زندگیِ شخصی‌مان تلاش کنیم؟ متأسفانه این سؤال هم پاسخ قطعی ندارد؛ هر چند برخی پرسش‌ها می‌توانند ما را به یافتن این رازِ بزرگِ هستی نزدیک‌تر کنند.

بیایید با هم و به‌نقل از بیزینس‌اینسایدر به هفت سؤال مهم کلیدی برای کشف معنای زندگی شخصی‌مان فکر کنیم:

1- اگر فردا آخرین روز زندگی من باشد، آیا من از مسیر زندگی‌ و تجربیات و دستاوردهای‌م راضی خواهم بود؟

2- ارزش پیشنهادی اختصاصی من به دنیا چیست که بود و نبود من را در پازل این جهان بزرگ، معنادار می‌کند؟

3- چه کسی بیش از دیگران الهام‌بخش من است؟

4- انگیزه‌ی از خواب برخاستن‌م در صبح‌ها چیست؟

5- امروز چقدر و چه چیزهایی آموخته‌ام؟

6- چه کسانی را دوست می‌دارم و لازم است قبل از این‌که دیر شود، علاقه و مهر و محبت‌ام را به آن‌ها نشان دهم یا بر زبان بیاورم؟

7- تعریف شخصی‌ام از موفقیت چیست؟

زندگی جای دیگری است یا چطور یاد گرفتم دوباره زندگی کنم!

آرامش مدام نیز گاهی کسل‌کننده است. گاهی توفان لازم است! (نیچه)

حدودا 5 ماهی هست که با سؤالات ویران‌کننده‌ی یک دوست بزرگ‌تر و بزرگوار، در گیر و دار بازسازی و بازتعریف بنیادهای زندگی‌ام هستم. 5 ماه بسیار سخت؛ اما مهم برای آینده و حتی امروز. این روزها که فکر می‌کنم تا حدودی به نتیجه‌گیری نهایی نزدیک شده‌ام، بد ندیدم کمی در مورد تحلیل‌های این چند ماهم بنویسم. شاید برای شما هم مفید باشد. در طول این چند ماه به‌نتایج زیر رسیده‌ام:

1- از روزی که مشغول به کار شدم، هشت سال و اندی می‌گذرد. در طول این سال‌ها، تجربیات گوناگونی را داشته‌ام: از کارمندی و کار کارشناسی گرفته مدیریت و انجام پروژه‌های شخصی. حوزه‌های کاری من هم بسیار متنوع بوده‌اند؛ از استراتژی گرفته تا طرح جامع آی‌تی و حوزه‌های متعدد دیگر. اما واقعا من ـ به‌عنوان فردی که مدام از اهمیت داشتن تخصص صحبت می‌کنم ـ تخصصم چیست؟

به این سؤال ماه‌ها فکر کردم. واقعیت این است که اصل تخصص من “تحلیل کسب و کار” به‌معنای کاملا کلاسیک آن است. اما به‌دلیل علاقه‌ام به تجربه کردن، حوزه‌های مختلف بسیار زیاد دیگری را هم آزموده‌ام. تحلیل کسب و کار، خیلی خلاصه یعنی کشف و تعریف سیستماتیک مسائل کسب و کاری و طراحی راه‌حل برای آن‌ها. فرق‌اش با مشاوره‌ی مدیریت این است که کار تحلیلی، کار گِل است و کار مشاوره، کار دل! بنابراین در مسیر شغلی‌ام، دوباره به سمت تحلیل کسب و کار برگشتم و درگیر یکی دو پروژه‌ی بزرگ مرتبط با تخصصم شدم. 🙂

اما هنوز این وسط چیزی کم بود: علاقه‌ی من به ایجاد یک نقطه‌ی اثر واقعی از خودم و البته علاقه‌ام به استراتژی، تفکر طراحی، ساختن ابزارهای تحلیلی و البته مهارت‌آموزی! (خود ماهیت کار مشاوره‌ی مدیریت را فراموش نکنید!) بنابراین تخصصم در تحلیل کسب و کار را با این مجموعه‌ی متنوع از علائق، تجربیات و تحقیقات و مطالعات‌ام ترکیب کردم و نتیجه‌ی آن، “چارچوب طراحی و توسعه‌ی کسب و کار و مسیر شغلی حرفه‌ای” شد که از این پس در گزاره‌ها به‌تدریج آن را معرفی خواهم کرد. این چارچوب، از این پس مبنای اصلی فعالیت‌های مشاوره‌ی مستقل من خواهد بود. در این مدل با هم گذشته و امروز کسب و کارمان (و خودمان به‌عنوان یک مدیر / متخصص حرفه‌ای) را تحلیل می‌کنیم، فردا و آینده‌ی مطلوب را کشف می‌کنیم، استراتژی و مسیر رسیدن به هدف را طراحی می‌کنیم و در نهایت خودمان (و همکاران‌مان در سازمان) را با مجموعه‌ای از مهارت‌های لازم برای رسیدن به هدف‌ها مجهز خواهیم کرد.

در واقع خیلی خلاصه من به شما کمک خواهم کرد تا از سرگردانی‌تان بین گذشته و امروز و فردا رهایی پیدا کنید و جهت حرکت و ابزارها و مهارت‌های لازم برای حرکت را به‌دست آورید.

2- در سال‌های اخیر، رسانه‌های اجتماعی نقش پررنگی را در زندگی روزمره‌ی ما بازی کرده‌اند. ما هر روز وقت بسیار زیادی را در این رسانه‌ها می‌گذرانیم. از زاویه‌ی دید حرفه‌ای (و با کنار گذاشتن علایق شخصی به ارتباط با دیگران) شاید مزیت اصلی این رسانه‌ها کمک به شبکه‌سازی با دیگران باشد؛ اما آیا به اثرات تخریب‌گر این رسانه‌ها هم فکر می‌کنیم؟ من در چند ماه اخیر متوجه شده‌ام که این رسانه‌ها چند اثر منفی روی من و زندگی‌ام گذاشته‌اند:

  • بی‌حوصلگی: رسانه‌های اجتماعی، به‌دلیل ماهیت مینیمال و سرعت بالای انتقال محتوای‌شان، ذهن مرا کاملا قطعه‌قطعه کرده‌اند و در نتیجه دیگر حوصله‌ی هیچ کار جدی و حجیم را ندارم. در واقع، “تمرکز فکری” از زندگی من رخت بربسته است! 🙁
  • زمان‌بر بودن: رسانه‌های اجتماعی به‌لحاظ ماهوی می‌طلبند که در آن‌ها حضور دائمی داشت تا نکند محتوایی را از دوست خوبی از دست بدهی! اما یک سؤال: چقدر زمان برای چه نتیجه‌ای؟ آیا لذت بردن از تعامل با دیگران (و گذاشتن نام شبکه‌سازی روی آن!) تنها خاصیت رسانه‌های اجتماعی است؟
  • جدایی از لذت‌های اصیل و تجربه‌ی واقعی زندگی: بگذارید این یکی را با کشف‌های‌م در زندگی چند هفته‌ی اخیرم توضیح بدهم. لذت گذراندن زمان با خانواده، لذت کتاب خواندن، لذت فیلم دیدن و لذت تعامل با آدم‌های دنیای واقعی ـ آن بیرون جایی که خبری از رسانه‌های اجتماعی نیست ـ لذتی است که من تازه بعد از چند سال گذاشتن زمان زیاد برای رسانه‌های اجتماعی و غفلت از لذت‌های واقعی زندگی (روی چند سال کاملا تأکید دارم!) دوباره کشف‌شان کرده‌ام و دیگر به‌سادگی از دست‌شان نخواهم داد!

حتی در همین دنیای مجازی هم “گزاره‌ها” در یکی دو سال اخیر قربانی حضور من در رسانه‌های اجتماعی شده بود. با محاسبه‌ی یک ROI (نرخ بازگشت سرمایه) ساده متوجه شدم که “گزاره‌ها” در زندگی من اثرگذارتر است. در این‌جا سرمایه‌ی مصرف شده “زمان” است و نرخ بهره، “اعتبار” کسب شده. بنابراین ترجیحم بازگشت به گزاره‌ها و انتخاب استراتژی “حضور صرف” در رسانه‌های اجتماعی شد. در واقع در زندگی جدیدم رسانه‌های اجتماعی برای من تنها رسانه‌‌هایی برای اطلاع‌رسانی در مورد فعالیت‌های‌ام و تعامل با مخاطبانم هستند و گزاره‌ها، محل اصلی زندگی مجازی خواهد بود. و البته در رویکرد جدیدم، برخلاف گذشته “گزاره‌ها” هویت اصلی برند من نیست؛ بلکه بخش مهمی از برند شخصی من ـ علی نعمتی شهاب به‌عنوان مشاور تحلیل، طراحی و توسعه‌ی کسب و کار” خواهد بود. بنابراین با من و البته “گزاره‌ها” و برنامه‌‌های جدیدش همراه باشید. 🙂

3- هاروکی موراکامی عزیز جایی در کتاب بی‌نظیر کافکا در کرانه گفته که: “از توفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهادی. معنی توفان همین است.” آری. معنی توفان زندگی امسال من همین بود: این‌جا، جای من نیست. زندگی جای دیگری است. فقط کافی است شجاعت ورود به توفان را داشته باشی!

سلام زندگي!

بعد از پشت سر گذاشتن يک دوره‌ي بسيار بد از نظر روحي و رواني، اين روزها حسابي شادم و اين شادي دارد با اتفاقات خوبي در زندگي‌ام همراه مي‌شود. به نظر مي‌رسد خوش‌بيني واقعا باعث مي‌شود اتفاقات خوب هم در عمل رخ بدهند! چند روزي بيش‌تر نيست که تصميم گرفته‌ام سپيدي‌هاي زندگي را ببينم و با شادي‌ها و لذت‌هاي هر چند محدودي که دور و برم هست، زندگي کنم. تصميم گرفته‌ام زشتي‌ها و پليدي‌ها و پلشتي‌ها را ببينم و به آن‌ها بخندم. تصميم گرفته‌ام هر وقت افکار نااميدکننده و استرس و ناراحتي به ذهن‌ام هجوم آوردند، هر وقت به اين فکر افتادم که چه مشکلاتي دارم و چه چيزهايي ندارم، به شدني‌ها و داشتني‌هاي زندگي‌ام فکر کنم، به اتفاقات خوبي که در زندگي‌ام افتاده، به مسير طولاني که تا الان طي کرده‌ام و به اين‌که تقريبا به همه‌ي آرزوهاي بزرگ زندگي‌ام رسيده‌ام. و البته کارهايي که نکرده‌ام و مسير طولاني‌تر پيش روي‌‌ام که بايد بسازم‌اش، به آروزهاي  بزرگ‌تري که هنوز بهشان نرسيده‌ام و به لذت‌هايي که از زندگي در انتظارم است. و به کتاب‌هايي که نخوانده‌ام، چيزهاي زيادي که بايد ياد بگيرم و فيلم‌هاي بي‌شماري که بايد ببينم. و از همه مهم‌تر به خداي بزرگي که جايي آن بالا بالاها ولي نزديک به من نشسته و هميشه همان جايي که لازم‌اش داشته‌ام، به کمک‌ام آمده و به خودم که هميشه طلب‌کارانه هيچ وقت نخواسته‌ام ببينم‌اش … راست‌اش اين طوري زندگي خيلي شيرين‌تر است!

نزديکان‌ام مي‌دانند که من تا چه حد آدم پراسترس و احساسي و معمولا نااميدي هستم؛ اما خوشحال‌ام که امروز با جرأت مي‌گويم که از تحمل دردهاي چند ماهه‌ي اخير زندگي‌ام ياد گرفته‌ام چطور بايد زندگي کنم (البته اميدوارم واقعا هم همين طور باشد) و حالا از ديدن اين‌که دارم به بقيه دل‌داري مي‌دهم، خودم به شدت تعجب مي‌کنم!

امروز اتفاقي بسيار بزرگ در زندگي من افتاد که حسابي دستم را براي برنامه‌ريزي طولاني مدت براي زندگي‌ام باز کرد. حالا گزينه‌هاي پيش روي زندگي‌ام به اندازه‌ي تمام اين کره‌ي خاکي بزرگ شده‌اند و من مي‌توانم به اين هم فکر کنم که شايد بايد در جاي ديگري به دنبال سرنوشت‌ام بگردم.

به سختي‌اش حسابي مي‌‌ارزيد!