فرار از روزمرگی شغلی: از مگس‌پرانی تا شکار مگس

کار کردن یک اجبار است یا یک تفریح؟ این سؤالی است که شاید برای اغلب ما یک پاسخ مشخص داشته باشد: کار، کار است و با تفریح میانه‌ای ندارد! برای بسیاری از ما اصولا لذت بردن از شغل‌مان اتفاق غریبی است و دیدن آدم‌های شاد و راضی از شغل‌شان هم عجیب‌تر! شاید تقصیری هم نداشته باشیم: فشارها و استرس‌ها و شرایط بد کاری آن‌قدر زیادند که رمقی برای شاد ماندن و لذت بردن از کار برای انسان نمی‌ماند.

واقعیت زندگی شغلی به‌همان تلخی است که همه‌‌مان می‌دانیم: حجم کارمان وحشت‌ناک زیاد است، مجبوریم کاری را انجام دهیم که دوست‌ش نداریم، مجبوریم آدم‌هایی را تحمل کنیم که از آن‌ها خوش‌مان نمی‌آید، کارمان خشک و مکانیکی است و … و خوب مگر آدم چقدر ظرفیت تحمل دارد؟ بالاخره روزی می‌رسد که طاقت‌ش طاق می‌شود و تصمیم می‌گیرد همه چیز را ول کند و برود دنبال زندگی خودش! اما مشکل این‌جاست که ناگهان یاد این می‌افتد که به درآمد کارش نیاز دارد و این چرخه‌ی نامطلوب ادامه می‌یابد.

می‌شود به کار نگاهی فلسفی هم داشته باشیم. به‌نظر آلن دوباتن فيلسوف سوئيسي ما در زمانه‌ای بی‌مانند و عجیب نسبت به تمام تاریخ کار بشر به‌سر مي‌بريم: عصری که در آن تشويق مي‌شويم منتظر به‌دست آوردن شادي از طريق کارمان باشيم. دوباتن معتقد است اگر چه کار در همه جوامع موضوعي بسيار بااهميت است، اما در عين حال امروزه کار چنان با هويت ما رابطه نزديکي پيدا کرده که اولين سؤالي که از ديگران (مثلا دوستان و آشنايان) مي‌پرسيم اين است که “چه کار مي‌کني” نه اين‌که “از کجا مي‌‌آيي!”

دیدگاه‌های افراطی‌تری هم نسبت به ماهیت کار وجود دارد. به‌عنوان مثال استود ترکل که یک داستان‌نویس است کار را يک جور مردن تدريجي از شنبه تا پنجشنبه مي‌داند!

اما آیا داستان زندگی شغلی تا این حد کسالت‌آور و خالی از معنا است؟ نه. راه‌هایی هم برای فرار از روزمرگی وجود دارد که آن‌قدرها هم عجیب و غریب پیچیده نیستند. در واقع با انجام کارهای ساده‌ای می‌توانیم روزمرگی‌ها را کنار بزنیم تا چهره‌ی جدید و جذابی از شغل‌مان را ببینیم.

کار کار است اگر چه کار بود!

من موارد متعددي را در ميان دوستان و اطرافیان‌ام دیده‌ام که به‌دلیل انتظار بی‌حد از شغل‌شان، پس از مدتی دچار چنان نااميدي و افسردگی وحشتناکي شده‌اند که چاره را تنها در تغییر محل کار و حتي شغل‌شان دیده‌اند. البته زمان‌هايي وجود دارد که تنها انتخاب موجود “تغيير” است، اما واقعیت تلخ برای آن‌ها این بوده که حتی با ایجاد تغییر هم نتوانسته‌اند حال بهتری در کار کردن پیدا کنند. متأسفانه در اغلب موارد عادت‌ها و ديدگاه‌هاي آن‌ها نسبت به کار مشکل اصلی را ايجاد کرده بوده است. مشکل در نگاه ما به ماهیت کار است؛ نه خود کار!

متخصصین روان‌شناسي کار معتقدند از آن‌جايي که ما به‌صورت متوسط 25 درصد از زندگي‌مان را به کار کردن مي‌گذرانيم، پس بايد به بهترين شکل ممکن از آن استفاده کنيم. بنابراین همين نکته‌ی ساده که سعی کنید کارتان را با تمام سختی‌ها و ناملایمات‌اش بپذيريد و سعي کنيد از زمان کارتان به بهترين شکل ممکن بهره‌برداري کنيد، مهم‌ترين نکته در رهایی از روزمرگی شغلی است. قرار نیست در کار اتفاق عجیب و غریبی برای ما بیفتد یا از آن لذت عجیب و غریبی به‌دست بیاوریم: کار در هر حال کار است!

آن کار که در جستن آنی، آنی!

اما ماجرا همین‌قدر ساده و غم‌ناک به پایان نمی‌رسد. در واقع يكي از دلايل علاقه‌ی شخصی من به موضوع شکستن تار و پود قفس روزمرگی شغلی اين است كه بارها آن را تجربه کرده‌ام. آخرین و مهم‌ترین تجربه‌ی من همین سال پيش بود که ناراحتي جدی نسبت به كارم پیدا کردم. بعد از سال‌ها فعالیت به‌عنوان یک مشاور مدیریت و روزنامه‌نگار، ناگهان حس کردم به آخر خط رسيده‌ام. کارهای بسیار زیادی روی هم انباشته شده بود و بدقولی‌های‌ام روز به روز بیش‌تر می‌شد؛ اما هیچ کاری نمی‌کردم. از صبح تا شب می‌نشستم و خودم را سرگرم کارهای بیهوده‌ای می‌کردم که خودم هم می‌دانستم حتی گذاشتن نام روزمرگی بر آن‌ها، کلاه گذاشتن بر سر واژه‌ها است. من بايد چيزي را تغيير می‌دادم یا شاید هم چیزی خودش تغییر می‌کرد. اما چه چیزی؟

وقتي شروع به بررسي علت نارضايتي خودم از زندگی شغلی‌ام كردم، متوجه شدم كه در واقع تركيب چند عامل باعث ایجاد حس ناامیدی و نارضایتی من شده‌اند: من نمی‌دانستم در کجای مسیر شغلی‌ام قرار دارم، نمی‌فهمیدم چرا حجم کاری زیاد من به نتیجه‌ی مشخصی نمی‌انجامد، نقش سازماني‌ام را دوست نداشتم، می‌دیدم که فرصت و امکانی برای به‌روز کردن مهارت‌هاي‌ام ندارم و مهم‌تر از همه نياز به استراحت و برقراری ارتباط با ديگران داشتم. مشکل این‌جا بود که شغل‌ من هیچ تناسبی با این نیازها نداشت!

همان‌طور که گفتم ناراحتي من در كج‌خلقي‌ام با همكاران و بي‌انگيزگي در شغل‌ام نمود پيدا كرد. اما من قبل از انجام هر حركتي بر ادامه دادن به كارم سماجت ورزيدم. گوش دادن به نداي دروني‌ام كه به من مي‌گفت باید يك شغل بسيار موفق را ترك كنم، کار بسيار مشكلی بود. اما با تکرار شدن الگوهای منفی کاری و فرو رفتن هر چه بیش‌تر در گرداب روزمرگی، بالاخره تصمیم‌ گرفتم که ریسک ایجاد تغییر را بپذیرم. و کار را شروع کردم: من می‌دانستم که دیگر نمی‌خواهم کارمند باشم و برای کسی کار کنم. این روزها کسب و کار شخصی‌ام در حال رسیدن به نتیجه است.

با نگاه به گذشته، متوجه شده‌ام كه 3 توصيه‌ی زير من را در طي آن دوران سخت ياري دادند:

  • افراد پشتيبان خودتان را مشخص کنید (خانواده، دوستان، مربی یا …)؛
  • آمادگي دور ريختن دوست‌داشتني‌ترين عادت‌ها، نقشه‌ها و برنامه‌هاي‌ قبلی‌تان را داشته باشيد؛
  • حداقل دو سال به آن نقشه‌ها و برنامه‌ها بچسبيد!

بدیهی است که در طول مسیر سخت و طولانی مجبور بودم نقشه‌ام را اصلاح كنم و با تغييرات همراه شوم. اما مهم‌ترين چيز اين بود كه من حتي در سخت‌ترين لحظات (كه كم نبودند!) هم هدف‌ام را كنار نگذاشتم!

روزمرگی را مرور نکن؛ زندگی قشنگ‌تر است!

لئونارد شلزینگر که یک روانشناس کار است برای رهایی از روزمرگی کاری پیشنهادی ساده و عجیب دارد: همین امروز که از سر کارتان به منزل برگشتید، شروع کنید به انجام یک کار جدید. این کار جدید هر چیزی می‌تواند باشد: از راه‌انداختن کسب و کار خودتان گرفته تا نوشتن یک کتاب، تصنیف یک موسیقی یا انجام کاری برای به‌تر کردن جامعه‌ی محل زندگی‌تان (مثلا توسعه‌ی ایده‌ای برای آموزش به‌تر کودکان.)

لزومی ندارد این کار جدید برای شما منفعت مالی به‌همراه داشته باشد. شرط لازم و کافی برای انتخاب این کار “دوست‌ داشتن‌ و لذت بردن از آن” است. البته لازم نیست در زمان شروع کردن آن کار عاشق‌ش باشید؛ فقط دست به کاری بزنید که فکر می‌کنید آن را لازم دارید یا دوست‌ش خواهید داشت. عشق و علاقه خودش بعدا خدمت‌تان خواهند رسید!

اما وقتی شروع کردید یادتان باشد که گام به گام پیش بروید. این کار باعث می‌شود تا هزینه‌ی مالی و غیرمالی (مثلا زمانی) زیادی هم به خودتان تحمیل نکنید.

خوب حالا ربط این به رهایی از روزمرگی کاری چیست؟ خیلی ساده: شما بخشی از شور و اشتیاقی را که برای کار کردن لازم دارید از این کار جدید به‌دست می‌آورید. این شور و اشتیاق تنها به خود آن کار محدود نمی‌شود و به تمام جنبه‌های زندگی شما گسترش خواهد یافت. این شور و اشتیاق با پیش‌رفت کردن در آن کار جانبی بالاتر هم خواهد رفت. حالا صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوید انگیزه‌‌ای دارید که برای آن از تخت‌تان بیرون بیایید!

حس غریب واژه‌ها

یکی از دلایلی که ما دوست نداریم کاری را انجام بدهیم یا نمی‌توانیم آن کار را درست انجام بدهیم عنوان آن فعالیت / وظیفه / کار است. نباید قدرت واژه‌ها را دست کم بگیرید: در ذهن هر کس واژه‌ها اهمیت و وضوح متفاوتی دارند. بنابراین خیلی وقت‌ها مشکل از بلد نبودن یا مهارت نداشتن در انجام کار نیست؛ مشکل درک نکردن واقعیت آن کار توسط ذهن است!

بنابراین وقتی می‌خواهید کاری در محیط کارتان انجام دهید ـ چه خودتان تصمیم گرفته باشید چه به شما ارجاع شده باشد ـ عنوان آن را طوری برای خودتان بیان کنید و بنویسید که با واژه‌های ملموس برای شما نوشته شوند. مثلا: روزهایی که از بی‌کاری مجبورید مگس بپرانید، می‌توانم مگس پراندن را به بازی شکار مگس تغییر دهید و به این ترتیب کار جذابی را برای سرگرمی و شادی خود خلق کنید.

توضیح ـ این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی همشهری دو منتشر شده است.

خودشناسی یعنی پرسیدن!

“خودشناسی ” سخت‌ترین کار دنیا است. پیش‌فرض اغلب ما در زندگی این است که خودمان را می‌شناسیم. اما همین پیش‌فرض خیلی وقت‌ها ریشه‌ی بزرگ‌ترین مشکلات زندگی ماست: وقتی فرصت بزرگی از دست می‌رود که بعدها می‌فهمیم با تکیه بر قوت‌ها و شایستگی‌های مان می‌توانسته‌ایم از آن بهره‌برداری کنیم یا وقتی شکستی بزرگ پیش می‌آید که متوجه می‌شویم به‌دلیل ضعف‌های‌مان بوده است، آن‌وقت است که درمی‌یابیم بیش‌تر از دنیا نیازمند شناختن خود هستیم تا بار بعدی موقعیتی را از دست ندهیم و شکستی نخوریم. اما این حداقل دلایل شناخت خود است: با شناختن خود می‌توانیم خودمان را همان‌طوری که هستیم دوست داشته باشیم!

اما برای خودشناسی باید از کجا شروع کرد و چه کاری باید انجام داد؟ گام اول در این مسیر، کنار گذاشتن هر گونه پیش‌فرضی در مورد خودمان، گذشته و امروز و آینده‌مان و البته دنیا است. فراموش کردن این‌که من نمی‌توانم و نمی‌شود، این‌که نمی‌گذارند و نمی‌خواهند و این‌که دنیا با من سر سازگاری ندارد، سخت‌ترین و مهم‌ترین گام در مسیر خودشناسی است. وقتی توانسته‌ایم بر “ساز مخالف” درون‌مان غلبه کنیم، آن‌وقت زمان برای شروع به شناخت بهتر خودمان فرا رسیده است.

برای شناختن خود راه‌های زیادی وجود دارد. تست‌های روان‌شناختی، روان‌کاوی یا گفتگو و همراهی با یک منتور و مربی همگی روش‌هایی هستند که می‌توانیم از آن‌ها استفاده کنیم. اما یک نکته‌ی کلیدی مشترک میان تمامی این روش‌ها وجود دارد که می‌تواند نقطه‌ی شروع ما برای خودشناسی باشد: پرسیدن سؤال‌های درست و کشف جواب‌های درست‌تر! همه‌ی روش‌های خودشناسی دنیا از پرسیدن سؤال‌هایی از شما درباره‌ی خودتان، شخصیت‌تان، زندگی‌تان، نگاه‌تان به دنیا، روش‌های فکر کردن‌ و استدلال‌تان و چیزهایی شبیه این‌ها آغاز می‌کنند. نکته‌ی مهم این‌جاست که این روش‌ها به‌دلیل مبتنی بودن بر دانش و تجربه، توانسته‌اند آدم‌ها را از نظر شخصیت، ویژگی‌های فکری و مانند آن‌ها به انواع مشخصی دسته‌بندی کنند. شما در یکی از این دسته‌های آدم‌ها قرار می‌گیرید و بدین ترتیب می‌توانید تمامی زوایای پیدا و پنهان وجودتان را کشف کنید و به کمک این دسته‌بندی‌ها رفتارتان را در موقعیت‌های مختلف پیش‌بینی کنید. بدین ترتیب می‌دانید برای چه کارهایی ساخته شده‌اید و برای چه کارهایی نه؛ کجا می‌توانید چطور موفق شوید و کجا بهتر است کنار بکشید. اما در این میان چیزی هنوز کم است: گوهر وجودی شما.

روش‌های خودشناسی دنیا همگی مدل‌هایی از انسان‌های دنیای واقعی هستند. مدل از نظر لغوي به معناي «نمايش مفهومي يا ذهني يك موضوع» است. در عمل “مدل” را مي‌توان «توصيف ساده يک پديده و يا يك فرايند پيچيده» تعريف نمود. به بيان ديگر مدل نمادي از واقعيت است که مهم‌ترين ويژگي‌هاي دنياي واقعي را به شكلي ساده و کلي بيان مي‌کند. اصل داستان این‌جاست: آدم‌های مدل‌ شده از دنیای واقعی بنا بر نیازی که مدل‌سازی به ساده‌سازی و حذف جزئیات دارد، معمولا کمی عام‌‌تر از آن هستند که بتوان آن‌ها را دقیقا بر من و شما و دیگری منطبق کرد. این آدم‌ها اگر در دنیای واقعی دیده شوند، احتمالا کمی عجیب و غریب به‌نظر می‌آیند. بنابراین لازم است که برای خودشناسی گامی از این مدل‌های شخصیتی، روان‌کاوی و … جلوتر بگذاریم و نگاهی دقیق‌تر و عمیق‌تر به خودمان داشته باشیم.

اما چطور می‌شود این کار مشکل و نشدنی را انجام داد؟ با پرسیدن، با نگاه کردن و با جستجو. همه چیز از سؤال‌ پرسیدن از خودمان آغاز می‌شود. پرسیدن سؤال‌هایی ساده با پاسخ‌های سخت‌یاب و دیریاب. سؤال‌هایی که می‌توانند ویران‌کننده باشند. سؤال‌هایی که “پرده‌ی پندار” را پاره می‌کنند و پنجره‌ای با شیشه‌های شفاف را به روی من و داستان زندگی‌ام می‌گشایند.

اما با چه سؤالی باید شروع کرد؟ شاید همین سخت‌ترین سؤال ممکن باشد! اما برای فرار از این ترس از شروع کردن بیایید کمی ساده‌تر به ماجرا نگاه کنیم و با یک سؤال ساده شروع کنیم: “خودت را در یک جمله تعریف کن!” انگار سخت‌تر شد!

این سؤال ظاهرا ساده اما بسیار سخت به‌دنبال پاسخی است که اگر بیابیم‌ش دنیا رنگ و بوی دیگری خواهد یافت. این سؤال را این‌گونه هم می‌توان مطرح کرد: “با بودن من این دنیا چه تغییری کرده است؟” یا “اگر روزی نباشم از این دنیا چه چیزی کم خواهد شد؟” می‌شود این سؤالات را باز هم به سؤالاتی دیگر شکست یا جور دیگری آن‌ها را تفسیر کرد. در هر حال هدف اصلی برای ما رسیدن به همان تک‌جمله‌ای است که در بند قبلی از آن صحبت کردیم. این‌جا تازه نقطه‌ی شروع است.

خودت را بشناس تا دوست‌اش بداری

وقتی حرف از خودشناسی می‌شود، خیلی از ما بحث را عوض می‌کنیم. خودشناسی سخت‌ترین کار دنیا است و در عین حال، بیهوده هم به‌نظر می‌رسد: من هر کسی را نشناسم، خودم را که می‌شناسم! همین می‌شود که تمامی عمرمان به شناخت دیگران و آن دنیای بیرون می‌گذرد و اگر کمی هم افق دیدمان بالاتر باشد، احساس مسئولیت تغییر دنیا و دیگران هم به آن اضافه می‌شود. اما بدون هیچ تعارفی برای بسیاری از ما همین وجود ظاهرا آشنایی که “من” می‌نامیم‌اش مهم‌ترین موجود دنیا است. این‌که جناب “من” چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد، این‌که دوست دارد در چه جایگاهی باشد و این‌که چه چیزی دارد و ندارد ـ و خلاصه کنم: آرزوها و داشته‌ها و نداشته‌ها ـ پی‌رنگ اصلی داستان زندگی هر آدمی است.

در این میان آن‌چه معمولا نادیده گرفته می‌شود دو گانه‌ی “رؤیا” و “واقعیت” است: این‌که چقدر این آرزوها و خواسته‌های من رؤیایی هستند و با دنیای واقعی مرتبط و چقدر رؤیاهایی هستند که باید آن‌ها را در آسمان‌ها جست! واقعیت سخت است و تلخ؛ بنابراین بهترین راه نادیده گرفتن آن است. در مقابل “بهشت خاطر خود” بهترین جایی است که می‌توان از تلخی دنیا به آن پناه برد.

اما حقیقت ماجرا این است که بخشی از “دل‌گیری از دنیا” هم به عدم شناخت خویشتن بازمی‌گردد: این‌که من نمی‌دانم چه می‌خواهم و حتی این‌که نمی‌دانم چرا چیزی را می‌خواهم! و همین ریشه‌ی اصلی و نقطه‌ی اصلی ناآرامی‌ها و طوفان‌های درونی‌ و دل‌خستگی‌ها است.

فرض کنید من می‌خواهم قهرمان المپیک شوم. قهرمان المپیک هدفی بسیار بزرگ است که تنها نصیب افراد معدودی می‌شود؛ اما من می‌خواهم و باید بشود. وقتی چنین هدفی را برای خودم تعیین می‌کنم، اولین سؤال این است که قهرمانی المپیک در چه رشته‌ای مورد نظر من است؟ آیا من با ویژگی‌های فیزیکی‌ام می‌توانم قهرمانی در ورزش دو صد متر را هدف قرار بدهم؟ یا در حالی که ورزش والیبال ما تاکنون به المپیک راه نیافته، می‌توانم قهرمانی در والیبال المپیک را برای خودم در نظر بگیرم؟ آیا سن و سال امروزی من اجازه می‌دهد که قهرمانی المپیک را هدف قرار دهم؟

این سؤالات و سؤالات بسیار دیگری در برابر هدف‌گذاری “قهرمانی المپیک” مطرح هستند؛ اما در عمل ما یا از سختی پاسخ دادن به این سؤالات فرار می‌کنیم و آرزو و رؤیا و هدف‌مان را فراموش می‌کنیم یا تمام هستی و انرژی و زندگی‌مان را صرف رسیدن به هدفی می‌کنیم که پذیرفتن تلخی نشدنی بودن‌اش، شیرین‌تر است تا این‌که بعد از گذر از زمانی طولانی و با نگاه به آن‌چه در مسیر تلاش برای رسیدن به آن هدف از دست داده‌ایم، دل‌مردگی و بی‌انگیزگی و حس باخت را به‌همراه بیاورد.

اما اگر از همان ابتدا کمی به “داشته‌ها” و “نداشته‌ها” توجه کنیم و کمی تعادل میان رؤیا و واقعیت را در نظر بگیریم، شاید تحمل “بار هستی” و “نشدن‌”ها برای‌مان آسان‌تر باشد. اما داشتن چنین تفکری نیازمند خودشناسی است: این‌که من که هستم، از این دنیا چه می‌خواهم و باید چه بخواهم، چه چیزهایی دارم و چه چیزهایی نه، چه چیزهایی را می‌توانم به‌صورت اکتسابی به‌دست بیاورم و چه چیزهایی ذاتی‌اند و نمی‌شود آن‌ها را به‌دست آورد. البته فقط کشف و شهود درونی کفایت نمی‌کند، بهتر است هر چیزی در مورد خودمان کشف می‌کنیم را جایی به‌صورت مکتوب یادداشت کنیم تا امکان رجوع به آن و مرور کردن‌اش فراهم شود. چه بهتر که هر از گاهی با خودمان خلوت کنیم و این یادداشت‌ها را بازخوانی کنیم. تجربه‌ی زندگی هر روز بیش‌تر از قبل به ما خواهد آموخت که هستیم و که باید باشیم!

خودشناسی اگر چه دشوار است و دیریاب؛ اما از جایی به‌بعد اصلی‌ترین عامل آرامش درونی است؛ چرا که مسیر زندگی‌ام مشخص شده، مرز بین شدنی‌ها و نشدنی‌ها شناخته و پذیرفته شده و از همه مهم‌تر گوهر وجودی درونی “من” کشف شده است. خودشناسی از همین زاویه‌ی دید اهمیتی صد چندان می‌یابد: “خودت را بشناس تا خودت را دوست داشته باشی!” وقتی خودت را بشناسی و بدانی چرا وجود تو در این دنیا مهم و ارزش‌مند است، آن‌وقت است که از تعداد دلایل در دسترس برای ناراحتی و نگرانی کمی کاسته می‌شود.

از این نقطه به‌بعد، در مسیر زندگی در برابر مشکلات و سدهای بزرگ با رجوع به همین خودشناسی می‌توانیم استقامت و “شور درون” را حفظ کنیم و به‌جایی برسیم که زنده‌یاد حسین منزوی گفته: “دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن!”

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰9): ترس، انگیزه نیست!

“هیچ یک از تیم‌های بزرگ اروپایی از یکدیگر نمی‌ترسند. به‌همین دلیل آن‌ها از بایرن هم ترسی ندارند. در ذهن بهترین بازیکنان فوتبال اروپا جایی برای ترس وجود ندارد. هر بازیکن بزرگی ترس را از ذهنش دور می‌کند. هیچ‌کس با این فکر به زمین نمی‌رود که “وای، ما باید مقابل بایرن قرار بگیریم.” واقعا این‌طور نیست. اگر هم احساسی وجود داشته باشد، انگیزه برای شکست دادن تیمی است که به سه‌گانه رسیده است.” (ژردان شکیری، بازیکن بایرن مونیخ؛ این‌جا)

دقت کردید؟ شکیری می‌گوید که “حرفه‌ای‌ها” در مقابله با یک چالش بزرگ، با انگیزه‌ی غلبه بر آن چالش و انجام یک کار بزرگ، کار را آغاز می‌کنند به‌پیش می‌روند. ترس ناشی از شکست احتمالی عامل انگیزشی نیست. انگیزه یک احساس مثبت است در مورد این‌که می‌شود و می‌توانیم!

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹1)

“من اینجا نیستم که جای فن‌پرسی را بگیرم یا کاری کنم که هواداران او را فراموش کنند. من اینجا هستم تا کار متفاوتی انجام دهم. نمی‌خواهم ادعا کنم که قصد دارم جای خالی او را پر کنم؛ زیرا من احترام زیادی برای او قائل هستم. او فصل بسیار خوبی را در آرسنال سپری کرد. من برای او آرزوی موفقیت می‌کنم. می‌خواهم هر کار از دستم برمی‌آید برای آرسنال انجام دهم؛ اما نمی‌خواهم پرمدعا باشم و بگويم آمده‌ام که جای خالی او را پر کنم. این خیلی بد است. من کاملا آماده هستم. آماده‌ام تا مسئولیتی رادر تیم به عهده بگیرم و کاری کنم که مردم بگویند “بله ما الیویه را داریم”.  اگر این طور فکر نمی‌کردم، هرگز به این باشگاه نمی‌آمدم.” (اوليويه ژيرو؛ مهاجم تازه‌وارد اين فصل آرسنال؛ اين‌جا)

وقتي كه پا به سازمان جديدي گذاشتيد يا هر زماني كه قصد داشتيد كار جديدي را شروع كنيد، انگيزه‌هاي اوليويه ژيرو يادتان باشد!

14 راه آسان براي باانگيزه بودن!

جفري جيمز اين‌جا روي سايت اينك دات كام، 14 راه ساده براي باانگيزه بودن (و شايد هم باانگيزه ماندن!) معرفي مي‌كند:

1- ذهن‌تان را آماده كنيد: مثبت فكر كنيد و اين را هم تمرين كنيد!

2- بدن‌تان را آماده كنيد: براي خوردن غذاي كافي و انرژي‌بخش برنامه‌ريزي كنيد!

3- از آدم‌هاي منفي و بدبين دوري كنيد: آن‌ها انرژي شما را هدر مي‌دهند.

4- با آدم‌هاي مثبت و باانرژي معاشرت كنيد: آن‌ها به شما انرژي مي‌دهند!

5- هدف‌دار اما انعطاف‌پذير باشيد.

6- يك هدف متعالي براي زندگي‌تان داشته باشيد و براي رسيدن به آن تلاش كنيد.

7- مسئوليت نتايج كارهاي‌تان را بپذيريد: چه تقدير و تشكر باشد و چه نكوهش و دعوا!

8- سعي كنيد محدوديت‌هاي ديروزتان را امروز از بين ببريد.

9- كمال‌گرا نباشيد: آستين بالا بزنيد و همين الان دست به‌عمل بزنيد.

10- از شكست‌هاي‌تان استقبال كنيد: بزرگ‌ترين درس‌هاي زندگي از شكست‌ها به‌دست مي‌آيند نه موفقيت‌ها.

11- موفقيت را خيلي جدي نگيريد: يادتان باشد قلّه پايان راه نيست!

12- از هدف‌هاي كوچك و ضعيف بپرهيزيد: هدف، روح رسيدن است …

13- شكست را براي خودتان “دست به‌عمل نزدن” تعريف كنيد: اين تنها شكست واقعي است.

14- قبل از حرف زدن، فكر كنيد: سكوت خيلي وقت‌ها راه‌حل به‌تري است!

چگونه از خودمان نااميد نشويم!

در جلسه‌اي با يک مشتري مهم سازمان‌تان داريد صحبت مي‌کنيد. رئيس‌تان هم آن‌ طرف ميز نشسته و دارد چپ چپ نگاه‌تان مي‌کند. چه در ذهن شما مي‌گذرد؟

“از دست مشتري عصباني شده؛ کار خودت رو بکن.”

“اي واي الان داره دندون‌هاش رو بهم فشار مي‌ده.”

“اوه اوه. نه مثل اين‌که از ايده‌ي من خوشش نيومد.”

“من دارم گند مي‌زنم. منظورش اينه.”

“ديگه حتا نگاهم هم نمي‌کنه.”

“بدبخت شدم. همين امروز اخراجم.”

“نه تنها کارم را از دست دادم؛ بلکه يک بازنده‌ي واقعي هم هستم.”

“من يک آدم به‌درد نخورِ نااميدم که لياقت زندگي کردن را هم ندارم!”

اين موقعيت و اين سقوط گام به گام وضعيت روحي براي‌تان آشنا نيست؟ خيلي وقت‌ها ما در محيط کارمان با چنين وضعيتي مواجه مي‌شويم؛ زماني که اوضاع آن طوري که بايد پيش نمي‌رود و آدم احساس مي‌کند که کارش را بلد نيست، همه‌اش دارد اشتباه مي‌کند، ديگر به تهِ خط رسيده، ادامه دادن براي‌اش ممکن نيست و … بايد رفت! در چنين شرايطي چه کار بايد بکنيم؟ محل کارمان را ترک کنيم، خودمان را سرزنش کنيم يا …

هيچ کدام. خانم جوانا بارش نويسنده‌ي همکار کتاب “زنان فوق‌العاده چگونه مديريت مي‌کنند؟” يک روش 5 مرحله‌اي را براي نجات دادن خود از اين وضعيت دشوار پيشنهاد کرده است:

  1. معنايابي: در کارتان معنا پيدا کنيد و کاملا شور و اشتياق شخصي‌تان را دنبال کنيد. تنها راه حفظ اشتياق‌تان، خوش‌بيني است. به خودتان بگوييد که اين، نه آخر راه است و نه آخر دنيا. “به خودتان بگوييد: اين که چيزي نيست. من مي‌تونم باهاش مواجه بشم و ازش رد بشم.” خوش‌بيني همراه با معنايابي در کارتان، مي‌تواند اثر معجزه‌آسايي داشته باشد.
  2. برانگيختن: مطالعات متعددي نشان داده‌اند که برانگيختن کارکنان سازمان به بالا رفتن بهره‌وري و نوآوري و ايده‌هاي به‌تر مي‌انجامد. خانم بارش چنين پيشنهادي را براي زندگي کاري شما هم دارد: وقتي اوضاع بهم مي‌ريزد و وقتي دوره‌ي نااميدي فرا مي‌رسد، با حرف زدن با همکاران‌تان يا يکي از اعضاي خانواده، خودتان را برانگيزانيد. “اين مي‌تواند يک مکالمه‌ي تصادفي باشد، اما براي پاک کردن ذهن شما کافي است. به‌علاوه پرت شدن حواس‌تان گاهي اوقات مي‌تواند به شما چشم‌انداز جديدي را نشان بدهد.”
  3. انرژي‌گيري: منظور کنار گذاشتن کار نيست ـ هر چند که اين کار هم يک راه مفيد شناخته‌ شده است. ـ منظور اين است که با ديد تحليلي به نقاط مثبت و موانع پيش روي‌تان در اين موقعيت چالش‌برانگيز بنگريد. “در ذهن‌تان خودتان را از کارتان اخراج کنيد. فردا به‌عنوان يک کارمند جديد به محل کارتان برگرديد. اين طوري تفاوت عميقي را در ديدگاه‌ها و عادت‌هاي‌تان مشاهده خواهيد کرد.”
  4. وصل شدن: خودتان را به شبکه‌اي از دوستان و اهل خانواده که شما را شاد و باانگيزه نگاه مي‌دارند و به شما لذت مي‌بخشند، وصل کنيد.
  5. ساختارشکني: طرح‌هايي که کار نکرده‌اند را بشکافيد و دوباره ببنديد. همکاران‌تان و زيردستان‌تان را در اين کار درگير کنيد. اغلب يک تيم متنوع‌تر احتمال موفقيت بالاتري دارد. “به صورت مداوم ايده‌ها را به چارچوب‌تان تزريق کنيد و آن را بشکنيد. ساختارشکني کنيد، اجزا را دوباره به هم بچسبانيد، بشکنيد و از نو بسازيد. اين کار به شما کمک مي‌کند که از معادله يک گام جلوتر برويد و مسدله را به صورت هدف‌مند حل کنيد؛ به جاي اين‌که آن را شخصي کنيد.”

منبع

پ.ن. شخصا يک و چهار را تجربه کرده‌ام و واقعا مؤثر است. سه هم بسيار جالب بود! بديهي است که در مواجهه با مشکلات زندگي هم اين راه‌حل‌ها، مؤثر است.

8 نکته براي انگيزش خود در کار و زندگي

آيا براي ايجاد انگيزه خود جهت انجام کارهاي‌تان دچار مشکل هستيد؟ مثلا مي‌دانيد که بايد پروژه جديدتان را شروع کنيد يا رزومه‌تان را به‌روز برسانديد؛ اما هيچ انرژي براي اين کارها در خودتان نمي‌بينيد؟

در اين نوشته 8 نکته ساده به‌يادماندني و انگيزشي مي‌خوانيد که مي‌توانيد آن‌ها را جايي دم دست‌تان بگذاريد براي زمان‌هايي که کمي انگيزه بيش‌تر براي کار کردن لازم داريد:

1. کامل در برابر به‌ اندازه کافي خوب: در حالي که بسياري از افراد عبارت “به‌ اندازه کافي خوب” را با متوسط بودن و کافي نبودن مرتبط مي دانند، به اندازه کافي خوب يعني همان به‌ اندازه کافي خوب! بسياري از افراد حرفه‌اي به اين دليل که در کار خود فراتر از آن‌چه ضروري است مي‌روند، آغاز کارهاي جديد را به تعويق مي‌اندازند. بار بعدي که يک کار را شروع کرديد حدس بزنيد که فکر مي‌کنيد کامل کردن آن کار چقدر طول بکشد (مثلا 10 ساعت.) هدف شما اين است که آن کار را در زماني نصف پيش‌بيني‌تان تمام کنيد. براي رسيدن به هدف‌تان به اين فکر کنيد که چگونه مي‌توانيد گرايش‌هاي کمال‌گرايانه خود را مهار کنيد و چگونه در زمان صرفه‌جويي کنيد تا تنها آن‌چه را بايد تحويل دهيد.

2. کار را به روش خودتان انجام دهيد: بسياري از مشکلات در سازمان به اين علت به‌وجود مي‌آيند که کارکنان به روش‌هاي استاندارد سازماني دل مي‌بندند و به اين فکر نمي‌کنند که شايد آن استانداردها با نيازهاي کاري‌شان منطبق نباشند. بنابراين تلاش کنيد که روش مناسبي براي انجام کار خود بيابيد؛ به جايي اين‌که دنباله‌رو ديگران باشيد.

3. انرژي‌تان را دنبال کنيد: اگر فهرستي طولاني از کارهايي که بايد انجام دهيد را پيش روي خود داريد، اول آن کارهايي را انجام دهيد که انرژي بيش‌تري براي‌شان داريد. آن کارهايي که بيش‌تر شما را به هيجان مي‌آورند.

4. گام‌هاي کودكانه برداريد: طبيعي است که بسياري از وقت‌ها ـ به‌ويژه در مواجهه با وظايف پيچيده ـ دستپاچه شويد. در اين‌گونه شرايط سعي کنيد ساده‌ترين فعاليت ممکن براي خود را انتخاب کنيد و اول آن را انجام دهيد. تنها کاري که بايد کنيد انجام يک کار ساده و آسان است که مطمئنيد مي‌توانيد آن را انجام دهيد. ساير کارها را مي‌توانيد بعدا انجام دهيد.

5. باورهاي منفي خود را همان اول کار چک کنيد: بسياري از افراد انديشه‌هاي منفي چون اين دارند: “من نمي‌توانم فلان کار را انجام بدهم؛ چون منظم نيستم، چون تمرکز ندارم” و مانند اين‌ها. اين باورها کمک‌رسان نيستند. فرض کنيد در يک مسابقه ماراتن شرکت کرده‌ايد و يک آدم ضعيف در اطراف شما به صورت مداوم مي‌گويد: “تو نمي‌تواني اين کار را انجام بدهي! تو موفق نخواهي شد!” اما يک راه به‌تر و ياري‌رسان ديگر هم وجود دارد: به اين فکر کنيد که “اين کار وقتي که بايد انجام شود، انجام خواهد شد! من به‌ترين کاري را که مي‌توانم انجام مي‌دهم و اين فعلا کافي است.” از صداهاي منفي دروني خود آگاه باشيد و به جاي آن‌که خود را به دردسر بيندازيد براي تغيير آن‌ها به مشوق‌هاي ياري‌دهنده تلاش کنيد.

6. آن کار را انجام ندهيد: از خودتان بپرسيد “آيا واقعا بايد اين کار را همين الان انجام دهم؟” چه کارهايي بايد حتما امروز انجام شوند؟ استفن کاوي ـ نويسنده کتاب مشهور 7 عادت مردمان مؤثر ـ ماتريسي را پيشنهاد مي‌کند که 4 بخش دارد: ضروري / نه چندان فوري، ضروري / فوري، نه چندان ضروري / نه چندان مهم، نه چندان ضروري / فوري.) مي‌توانيد حدس بزنيد بايد وقت‌تان را بر روي کدام يک صرف کنيد؟ اگر آن کار چندان ضروري يا چندان فوري نباشد، واقعا مجبور نيستيد آن را انجام دهيد. پس به جاي عقب انداختن کارها، بعضي کارها را انجام ندهيد!

7. زمان‌بندي کنيد: معمولا يکي از اشکالات همه ما انسان‌ها زمان‌بندي نکردن کارها است. بنابراين، از اين پس وقتي يک کار ضروري / نه چندان فوري پيش آمد، زماني را براي انجام آن مشخص کنيد و آن را در تقويم کاري خود بنويسيد. با خودتان قرار بگذاريد که آن کار را سر وقت خود انجام دهيد.

8. به خودتان جايزه بدهيد: وقتي با کاري روبرو مي‌شويد که نمي‌خواهيد آن را انجام بدهيد، ولي در عين حال چاره‌اي جز انجام دادن آن نداريد، چه بايد بکنيد؟ راهي پيدا کنيد که بخواهيد آن کار را انجام دهيد. مثلا: رفتن به کلاسي که دوست داريد، گرفتن يک حمام داغ يا حتي تماشاي فيلم مورد علاقه‌تان. اگر اين هم جواب نداد آن وقت مي‌شود کارهاي ناخوشايند را با ارزش‌هاي محوري که به آن‌ها معنا مي‌بخشند مرتبط کرد. مثل اين‌که من براي زندگي کردن به پول نياز دارم؛ پس بايد اين کار را انجام بدهم تا بتوانم پول دربياورم!

منبع (نويسنده: سي. جي. ليو / مترجم: علي نعمتي شهاب)