قصه‌ی آبشارِ بردبارِ بی‌تاب …

دارم تظاهر می‌کنم که: بردبارم
هرچند تاب روزگارم را ندارم

شاید لجاجت با خودم باشد، غمی نیست
من هم یکی از جرم‌های روزگارم

من هم به‌مصداق «بنی‌آدم…» ـ ببخشید…
گاهی خودم را از شمایان می‌شمارم

حس می‌کنم وقتی که غمگین‌اید، باید
با ابر شعرم بغض‌هاتان را ببارم

حتا خودم وقتی که از خود خسته هستم،
سر روی حسّ شانه‌هاتان می‌گذارم

فهمیده‌ام منها شدن تفهیم جمع است؛
تنهایی جمع شما را می‌نگارم

شاید همین دل‌باوری‌ها شاعرم کرد؛
شاید به وهم باورم امیدوارم

هر قطره‌ی دل‌کنده از قندیل، روزی
می‌فهمدم وقتی ببیند آبشارم!

استاد محمد علی بهمنی

دوست داشتم!
۰

ترنم سکوت …

دیشب که تا گرداب راندم، ساحل‌م گم بود
وز ورطه تا ورطه تلاطم در تلاطم بود

چون صبح برگشتم به ساحل، عشق را دیدم
کز سنگ و صخره با لطافت در تجسم بود

اکنون که پیرم هیچ حتی در جوانی نیز
آیینه‌ی دیدار من خشت سر خُم بود

از کفر و ایمان، هیچ یک چیزی نماند، آری
وقتی دو سنگ آسمانی را تصادم بود …

گاهی تنیدن در سکوت این جا برای من،
با همت گوش دل‌م، عین ترنم بود …

هر یک به چیزی دل نهادن ـ گرچه ناهمگون ـ
زیباترین پیوند من با خیل مردم بود.

*****

به‌احترام اول مهر و ۷۵ سالگی شاعر عشق و انسان، زنده‌جاوید هم‌روزگار ما، حسین منزوی. روح دریایی‌ش در آرامش.

دوست داشتم!
۲

آخرین امیدِ آدمی …

آخرین امیدِ آدمی
همین است…؟!

خودمان را مرتب گول می‌زنیم
می‌گوییم
سرانجام همه چیز تمام خواهد شد،
چه شب باشد
چه روز،
سرانجام همه چیز تمام خواهد شد.
هی هی…
شاعرِ شبگردِ بی‌تکلیف،
بی‌هوده نگو!
خسوف
هرگز علامتِ تولدِ تاریکی نیست
تو که تا اینجا تحمل کرده‌ای
باز هم تحمل کن!

سیدعلی صالحی

دوست داشتم!
۲

خروش خاموش

چو در مقامِ پذیرش، خوش است خاموشی
به بویِ واقعه، زینهار تا که نخروشی

چه می‌تنی؟ که همه شرحِ ماجرا این، است
دمی خروش و سپس تا همیشه خاموشی! 

***

به خاک ریشه مکن، چون درخت ـ حتّی سرو ـ
نسیم باش که خوش باد، خانه بر دوشی …

***

هدف چو رفتن از این‌جاست، هر دو یکسانند
سفر به شیوهٔ فرهادی و سیاوشی!

***

مسافران همه از خاک، خیمه برچینند
که خوانده قافله، خیّام را به چاووشی …

زنده‌یاد حسین منزوی

به‌احترام امروز ـ ۱۶ اردیبهشت ـ که ۱۷مین سال‌گرد آسمانی شدن «حسین منزوی» است. شاعر بزرگ روزگار ما که «حنجره‌ی زخمی تغزل» نه‌فقط عنوان یکی از کتاب‌های‌ش، که خلاصه‌ی زندگی‌اش بود. یاد عزیزش بیش از هر زمانی گرامی و روح‌ش در این روزها و شب‌های عزیز، شاد.

دوست داشتم!
۶

همه‌ی طول سفر، یک چمدان بستن بود …

گرچه چون موج، مرا شوق زخود رستنْ بود
موج موج دل من، تشنه‌ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم؛ اما
خواستن‌ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی‌دانستم
که هبوط ابدم، در پی دانستن بود

چشم تا باز کنم، فرصت دیدار گذشت
همه‌ی طول سفر، یک چمدان بستن بود

*****

امروز دوم اردیبهشت، قیصر امین‌پور، شاعر جاودانه‌ی جان‌های بی‌قرار، ۶۲ ساله شد. روح طوفانی‌ش در جوار رحمت پروردگار بزرگ‌ش، در آرامش باد.

دوست داشتم!
۲

جانِ دل‌گرفته …

مگو که شعله در این سینه در نمی‌گیرد
دل‌م گرفته از این بیش‌تر نمی‌گیرد

به درد بی‌خبری، جانِ خسته درگیر است
کسی از آن سوی دل‌ها خبر نمی‌گیرد

مگو برای گرفتن، بهانه دیگر نیست
دل‌ت برای شهیدان، مگر نمی‌گیرد!؟

هزار بادیه را عشق شعله زد؛ اما
در این دل، این دل وامانده در نمی‌گیرد …

عبدالجبار کاکایی

دوست داشتم!
۰

گزاره‌ها (۲۸۴)

زندگی، هرگز منصفانه نیست و نخواهد بود؛ هر چند حداقلْ نسبت به مرگ، انصاف بیش‌تری دارد!

ویلیام گلدمن؛ نویسنده‌ی آمریکایی

دوست داشتم!
۲

ره‌گذارِ شبِ انتظار …

زین راه اگر شب، گذری داشته باشد
امید ندارم سحری داشته باشد

بازی‌چه‌ی تقدیر نخواهم شد از این پس
شاید که به دست‌ش تبری داشته باشد

خوش می‌گذرد باد از این دشت کویری
خوش باد که از تو خبری داشته باشد …

آن‌قدر که من منتظرم، هیچ کسی نیست
چشمان به در منتظری داشته باشد

هرگز مطلب آخر این قصه‌ی جان‌سوز
پایان غم انگیزتری داشته باشد

بی‌چاره شد آن مرد که از مرگ بترسد
خوشبخت که بر نیزه سری داشته باشد …

عبدالرحیم سعیدی راد

دوست داشتم!
۰

معامله‌ی دریغ …

رسیده‌ام به زمانی که فرصت گله نیست
نه فرصت گله، حتی مجال حوصله نیست

اگرچه این دو، گذرگاه درد و درمان‌اند
مرا نیازِ گذشتن، ز هر دو مرحله نیست

بهارها نرسیده ز باغ می‌گذرند
سخن ز شوق بهار و نسیم و چلچله نیست

چه ذهن‌ها که گرفتار طرح مسئله‌اند
یکی از این همه درگیر حل مسئله نیست

مقایسه به تعادل نمی رسد، هرگز
به جز قیاس دو مجهول، در معادله نیست

زمانه، قصه‌ی تکرار جنگ اضداد است
تقابل همه اضداد، جز مجادله نیست

محل دادوستدهاست، جای جای جهان
به جز دریغ، سرانجام هر معامله نیست

مگر که فاصله‌ها را به عشق بسپاریم
که بین عاشق و معشوق، هیچ فاصله نیست …

بهمن رافعی

دوست داشتم!
۰

گزاره‌ها (۲۸۲)

بعضی از آدم‌ها، متوسط، زاده می‌شوند. بعضی دیگر هم با تحمل مرارت بسیار، به افتخار «متوسط بودن» نائل می‌شوند. اما گروهی دیگر هم هستند که در تمام زندگی، به‌دنبال «متوسط شدن» می‌دوند!

جوزف هلر؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی

دوست داشتم!
۰