سرگردانِ سربلند

خنده‌ی خشکی به لب دارم ولی بارانی‌ام
ظاهری آرام دارد باطن طوفانی‌ام

مثل شمشیر از هراس‌م دست و پا گم می‌کنند
خود ولی در دست‌های دیگران زندانی‌ام

بس که دنبال تو گشتم شهره‌ی عالم شدم
سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی‌ام

می‌زند لبخند بر چشمان اشک‌آلود شمع
هر که باشد باخبر از گریه‌ی پنهانی‌ام

هیچ دانایی فریب چشم‌های‌ت را نخورد
عاقبت کاری به دستم می‌دهد نادانی‌ام …

سجاد سامانی

دوست داشتم!
۳

نوشته شده توسط

Ali Nemati Shahab

دیدگاهتان را بنویسید