چهار اشکال تقسيم‌بندي آدم‌ها به خوب و بد

همه‌ي ما در زندگي‌مان و از جمله در محل کار به دلايلي از بعضي از آدم‌ها خوش‌مان مي‌آيد و از بعضي ديگر نه. اين دو گانه‌ي دوست داشتن يا نداشتن، گاهي دليل منطقي دارد و گاهي صرفا يک احساس خوب يا بد در مورد آدم‌ها است. هميشه هم در هر حالتي حق با ماست و بقيه هستند که مشکل دارند! من خودم تجربه‌ي يک مشکل قديمي را با يک همکار محترمي دارم که هر چند هميشه هم مي‌دانسته‌ام که هميشه هم حق با من نيست، اما خوب آن “احساسِ” بد، مانع از اين مي‌شده که آن آدم را همان چيزي ببينم که هست: يک آدم کاملا معمولي (همين سوگيري به صورت برعکس هم در ميان برخي ديگر از هم‌کاران وجود دارد که آن آدم را بسيار فوق‌العاده مي‌دانند!)

يادم هست چند سال پيش مجموعه‌ي کلاژ مانندي از شبکه‌ي چهار پخش مي‌شد با نام: تلخند. تلخند روايتي نو بود از داستان‌هاي کهن ايراني که با آن صورتک‌هاي پست مدرن‌اش حسابي جذاب بود! اين برنامه يک شعر محوري داشت که در تيتراژش هميشه خوانده مي‌‌شد:

گر تو از ديد عنايت نگري جانب ديو / ديو اندر نظرت رشته‌وش و حور لقاست

و گر از ديده‌ي انکار به يوسف نگري / يوسف اندر نظرت زشت‌رخ و نازيباست!

و اين باز هم به آن احساس و ديدگاه آدمي نسبت به ديگران برمي‌گردد!

چند روز پيش اين‌جا مطلبي خواندم در نقد شعار تبليغاتي فيلم “فيس‌بوک” ديويد فينچر؛ يعني: شما نمي‌توانيد موفق شويد مگر اين‌که چند تا دشمن براي خودتان درست کنيد! نويسنده‌ ـ آقاي جفري ففر ـ معتقد است که نبايد علت موفقيت مارک زوکربرگ را در دشمن داشتن دانست؛ زوکربرگ هم مثل سايرين يک انسان معمولي است با نقاط ضعف خاص خودش، و طبيعي است که در مسير زندگي، براي خودش دشمن‌تراشي کرده باشد.

آقاي ففر يک گام به جلوتر هم مي‌گذارد: اصلا چرا ما بايد حتما دشمن داشته باشيم؟ يا به‌عبارت به‌تر چرا بايد آدم‌ها را سياه و سفيد ببينيم؟ جفري فرر با آن کليشه‌هايي که از شنيدن اين عبارت آخر به ذهن آدم مي‌رسد هيچ کاري ندارد. بلکه به سادگي چهار اشکالي که تقسيم‌بندي آدم‌ها به خوب و بد ايجاد مي‌کند، را بيان مي‌نمايد. اين هم آن چهار اشکال:

اول: اين تقسيم‌بندي‌ها يادگيري را به تعويق مي‌اندازند. وقتي آدم‌ها يک نفر را با برچسب بد يا مشکل‌دار نشانه‌گذاري مي‌کنند، بعدتر به اين نتيجه هم مي‌رسند که چيز زيادي هم نيست که از آن فرد ياد بگيرند. اين اشتباه است ـ ما بايد بر روي يادگيري از همه‌ي انسان‌ها و همه‌ي موقعيت‌ها تمرکز داشته باشيم. چرا؟ حداقل‌اش اين است که طبق تحقيقات انجام شده، ما مي‌توانيم از شکست‌ها هم به همان اندازه‌ي پيروزي‌ها درس بگيريم. به تجربه ثابت شده حتي بدترين ره‌بران نيز نقطه‌ي قوتي دارند که ارزش ياد گرفتن داشته باشد!

دوم: خلاصه کردن يک انسان چند بعدي در چند دسته‌ي خاص مثل خوب يا بد، بي‌ترديد باعث فريب ما مي‌شود. اين ديدگاه باعث ناديده گرفته شدن اختلافاتِ ظريفِ آدم‌ها و ساده‌سازي طبيعت پيچيده‌ي رفتار و زندگي اجتماعي آدمي مي‌گردد. يک ديدگاه تقليل‌گرايانه ممکن است باعث شود چيزها روشن‌تر به نظر بيايند؛ اما در عين حال ديدگاهي چندان واقعي هم نسبت به جهان و آدم‌هايي که مجبوريم با آن‌ها تعامل داشته باشيم براي ما فراهم نمي‌کند.

سوم: چنين تقسيم‌بندي باعث مي‌شود در برابر تجديد نظر در ديدگاه‌تان نسبت به آدم‌ها مقاومت پيدا کنيد. وقتي ما کسي را در دسته‌ي خاصي جاي مي‌دهيم، توجه به رفتار واقعي آن‌ها را متوقف مي‌کنيم و به‌جاي آن همه چيز را موافق قضاوتي که خودمان شکل داده‌ايم، تفسير مي‌کنيم. به اين شيوه، ما توانايي‌مان را براي تعامل اثربخش با دنياي اطراف‌مان تنظيم مي‌کنيم. به خوب‌ها ما بيش از حد اعتماد مي‌کنيم و احتمال اين‌که طرف به نفع خودش کار کند را نمي‌دهيم. در مورد بدها ما خودمان را از مزاياي احتمالي روابط با ديگران محروم مي‌کنيم.

چهارم و احتمالا از همه مهم‌تر اين‌که: قهرمان‌سازي و شيطان‌سازي از آدم‌ها به صورت بالقوه خطر ايجاد رخوت و سستي را در آن آدم‌ها به همراه دارد. مايکل اريک دايسونِ نويسنده و مربي، به بياني شيوا اين خطر را به‌عنوان “خطر شير کردن ره‌بران” ناميده است! دکتر مارتين لوترکينگ مثال خوبي است: “تأکيد بر کمال کينگ باعث مي‌شود تا انسانيتِ هواداران او را ناديده بگيريم.” دايسون معتقد است که به‌تر است ما به آدم‌ها اجازه بدهيم که نقايص‌شان را بدانند: “با يک نگاه دقيق به عمل‌کرد و ضعف‌هاي دکتر کينگ، ما بايد مجذوب ايجاد تغيير در جامعه‌مان شويم و براي اين‌ کار به اين عقيده که چيزهاي خوب مي‌توانند توسط آدم‌هاي ناکامل تحقق يابند، تکيه کنيم.” به شکل مشابه دايسون با اشاره به ماجراي فرزند نامشروع جسي جکسون به اين اشاره مي‌کند که: “ره‌بران احتمالا نمي‌توانند خلوصي را که بعضي‌ها انتظار دارند در عمل داشته باشند” و ره‌براني که خود را هم‌چون قهرمان مي‌پندارند، “چنان خودپسندي از خود نشان مي‌دهند که ره‌بري واقعي را در نطفه خفه مي‌سازد.” ره‌بران و ديگراني که مي‌دانند همه‌ي آدم‌ها خوبي و بدي دارند، احتمالا در عمل محتاطانه، بدون اعتماد به نفس کاذب و البته متواضعانه‌تر با ساير آدم‌ها رفتار خواهند کرد.

خوب ظاهرا اشکالات ديدگاه منفي من نسبت به آن همکار محترم، خيلي بيش‌تر از چيزي بود که فکر مي‌کردم!

7 روش براي شادتر بودن در محيط کار

نوشته‌ي: جف استيبل / ترجمه‌ي: علي نعمتي شهاب

چرا شاد نيستيم؟ از نظر لغوي ريشه کلمه شادي در زبان انگليسي، کلمه‌ ايسلندي happ است که به معني خوش‌شانسي يا شانس است. اما آيا ريشه‌ي شاد نبودن ما نيز در تصادفي بودن شادي است؟

دالايي لاما ـ به‌عنوان مردي شاد و زيرک ـ در کتاب خود “هنر شاد بودن: مرجعي براي زندگي” مي‌گويد که شادي تنها با تمرين دادن ذهن حاصل مي‌شود. خوب پس اين هم يک فهرستِ تمرين‌ِ پيشنهادي براي شاد بودن:

  1. لبخند بزنيد: لبخند زدن مستقيما با شاد بودن در ارتباط است. در بلندمدت مغز ميان لبخند زدن و شاد بودن رابطه برقرار مي‌کند. باور نمي‌کنيد؟ اين را امتحان کنيد: لبخند بزنيد (يک لبخند بزرگ!) و تلاش کنيد در مورد يک موضوع ناراحت‌کننده فکر کنيد: در اين حالت يا لبخند را کنار مي‌گذاريد يا آن فکر ناراحت‌کننده را!
  2. نگراني را متوقف کنيد: نگراني يکي از به‌ترين ويژگي‌هاي بشر است. نگراني احساسي است که پشتِ سرِ آينده‌نگري، برنامه‌ريزي و پيش‌بيني قرار دارد. ما نگران مي‌شويم؛ چون برخي پيشامدهاي آينده نامشخص هستند و اين احساس، راهنمايي است براي ما تا شروع به فکر کردن درباره‌ي شيوه برخورد با آن پيشامدها کنيم. مشکل اين‌جا است که ما درباره‌ي چيزهايي که خارج از کنترل ما هستند زياد فکر مي‌کنيم (مثلا اوضاع اقتصادي کشور.) نگراني يکي از علل اصلي بيماري‌هاي رواني است. بنابراين يک نفس عميق بکشيد و نگراني را از خودتان دور کنيد!
  3. يک زنگ تفريح به خودتان بدهيد: زنگ تفريح‌ها فرصت مناسبي را براي تأمل کردن فراهم مي‌آورند . اغلب، در چنين زمان‌هايي است که ايده‌هاي برتر و عميق‌ترين ادراکات بشري پديدار مي‌شوند.
  4. کارها را از روش متفاوتي انجام دهيد: بخشي از مشکلات کاري براي بسياري از افراد ملال و خستگي است. ما به يک روش انجام کار که از ابتداي انجام يک کار ياد گرفته‌ايم مي‌چسبيم و آن را بارها و بارها انجام مي‌دهيم. اشتياق خود را به کار، با انجام دادن آن از يک روش متفاوت بازگردانيد. همه‌ي تلاش خود را براي ياد گرفتن، براي رشد کردن و براي به چالش کشيدن خود به کار بگيريد. مسئوليت بيش‌تري بپذيريد يا تلاش کنيد کارهايي را انجام دهيد که روزي فکر مي‌کرديد هرگز موفق به انجام آن‌ها نخواهيد شد. حتي اگر مسئوليت‌پذيري‌تان خيلي به شما اجازه انعطاف‌پذيري را نمي‌دهد، ديدگاه متفاوتي را نسبت به مسئوليت‌هاي کنوني‌تان اختيار کنيد.
  5. مديريت را متوقف کنيد و رهبري را آغاز کنيد: اگر شما مدير هستيد، به يافتن راه‌هايي براي انگيزش و تهييج کارکنان‌تان نيازمنديد. چگونه؟ ذهن آن‌ها را گسترش دهيد. تيم‌ خودتان را با دادن مسئوليت‌هاي بيش‌تر، قدرت بيش‌تر تصميم‌گيري و خودگرداني بيش‌تر تقويت کنيد. يک نکته‌ي به همان اندازه مهم، جامع‌نگري است: آن‌چه در شرکت به‌عنوان يک موجوديت کلان رخ مي‌دهد را بيان کنيد و در کارکنان‌تان ديدگاه گسترده‌تري نسبت به اين‌که چگونه کارهاي آن‌ها کل کسب و کار را تحت تأثير قرار مي‌دهد ايجاد کنيد.
  6. تفويض اختيار کنيد: يکي از مخرب‌ترين و ضد بهره‌ورترين محصولات فرعي عصر کوچک‌سازي، ترس است ـ بسياري از مديران از اين مي‌ترسند که انجام چنين کاري آن‌ها را در سازمان کهنه و به‌دردنخور سازد! من خبرهاي بدي براي شما دارم: اگر اين طور فکر مي‌کنيد، واقعا کهنه و به‌دردنخور هستيد! کنترل دايمي براي کسب و کار شما و البته سلامت جسمي و روحي شما مضر است. به‌ترين ره‌بران معمولا براي کارکنان‌شان به‌تر، زيرک‌تر و باظرفيت‌تر از واقعيت وجودي‌شان به نظر مي‌آيند.
  7. از کارتان لذت ببريد: خوب اين هم چند تا توصيه در اين زمينه: اگر کاري را که انجام مي‌دهيد دوست نداريد، انجام‌اش را متوقف کنيد. زندگي کوتاه‌تر از آن است که آدم در آن سرگرمي نداشته باشد. من به کاري که انجام مي‌دهم عشق مي‌ورزم و وقتي عشقم ته کشيد، ديگر آن کار را نمي‌کنم. حتي در اين دوران سخت اقتصادي، شما هواخواهان زيادي را در ميان کافرمايان خواهيد داشت اگر در کارتان واقعا خوب باشيد ـ و البته بتوانيد آن را با لبخندي بر لبان‌تان انجام دهيد!

منبع

يك طرح 18 دقيقه‌اي براي مديريت روز كاري‌تان

نوشته‌ي: پيتر برگمان / ترجمه‌ي: علي نعمتي شهاب

ديروز با بهترين خيال‌هاي‌اش شروع شد: من صبح با يك احساس مبهم در مورد اين‌كه بايد به چه چيزي دست يابم وارد دفترم شدم. سپس روي صندلي نشستم و رايانه‌ام را روشن كردم و ميل‌هاي‌ام را چك كردم. دو ساعت بعد و بعد از خاموش كردن چند آتش‌سوزي، حل كردن مسائل ديگران و درگير شدن با هر چيزي كه از طريق رايانه‌ام و تلفن به سمت من پرتاب شد؛ من به سختي مي‌توانستم به ياد بياورم كه اول كه رايانه‌ام را روشن كردم قصد داشتم چه كاري را انجام بدهم! من قرباني كمين‌گاه دشمن شده بودم؛ ولي در عين حال چيزهاي بيش‌تري مي‌دانستم …

وقتي مديريت زمان تدريس مي‌كنم؛ اغلب با سؤال‌هايي مانند اين‌ها كارم را شروع مي‌كنم: چند نفر از شما زمان زيادي دارد كه براي انجام كارهاي‌اش در آن زمان، كافي نيست؟ در ده سال گذشته حتي يك نفر هم دست‌اش را بالا نبرده است!

اين بدان معنا است كه ما هر روز را با دانستن اين‌كه قصد نداريم امروز كارهاي‌مان را كامل كنيم شروع مي‌كنيم. بنابراين اين‌كه چگونه زمان‌مان را مصرف مي‌كنيم يك تصميم استراتژيك است. و به همين دليل است كه اين ايده خوبي است كه يك ” فهرست كارهاي ضروري براي انجام شدن (To-Do List)” و يك “فهرست كارهاي ناديده انگاشته شده (Ignore List)” درست كنيم. سخت‌ترين چيزي كه بايد روي آن تمركز داشته باشيم، خودمان هستيم.

با اين حال حتي با داشتن چنين فهرست‌هايي، چالش اصلي اغلب، اجراي آن‌ها است. چگونه مي‌توانيم به يك طرح بچسبيم وقتي كه چيزهاي زيادي آن را تهديد به انحراف مي‌كنند؟ چگونه مي‌توانيد بر كارهاي محدود و مهم تمركز كنيد وقتي چيزهاي زياد توجه شما را به خود مي‌طلبند؟

ما به يك ترفند نيازمنديم.

جك لالين ـ مربي بد‌سازي ـ همه چيز را در مورد ترفندها مي‌داند؛ وي براي دستبند زدن به خودش و سپس شنا كردن مسافت يك مايلي يا بيش‌تر همراه با كشيدن قايق‌هاي بزرگي كه مملو از آدم‌ها هستند معروف شده است! با اين حال او چيزي فراتر از يك شومن است. وي چند دستگاه‌ تمرين بدنسازي از جمله دستگاهي كه داراي قرقره‌‌ها و وزن‌هاي قابل انتخاب است، ابداع كرده كه در تمام باشگاه‌هاي بدن‌سازي دنيا استفاده مي‌شود. و شوي معروف تلويزيوني او “شو جك لالين” با پخش در 34 سال طولاني‌ترين برنامه بدن‌سازي تلويزيوني بوده است.

هيچ يك از ويژگي‌ها يا کارهاي جك مرا تحت تأثير قرار نداده است؛ البته جز ترفندي كه به نظر من قدرت واقعي او در آن پنهان است: آيين‌ِ كاري او.

در 94 سالگي او هنوز دو ساعت اول روز كاري‌اش را به تمرين كردن مي‌پردازد: 90 دقيقه وزنه‌ زدن و 30 دقيقه شنا يا پياده‌روي. هر روز صبح او نياز به انجام چنين كارهايي دارد تا به اهداف‌اش برسد: در تولد 95 سالگي‌اش او قصد دارد از ساحل كاليفرنيا تا جزيره سانتا كاتالينا شنا كند كه فاصله‌اي حدود 20 مايل دارند. هم‌چنين او شيفته گفتن اين جمله است كه: ” من قصد مردن ندارم چون تصوير من را در جامعه خراب مي‌كند!”

بنابراين او هم‌چنان استوار و انديشمندانه به سمت اهداف‌اش گام بر مي‌دارد. او از سلامتي‌اش مراقبت مي‌كند و آن را در برنامه كاري‌اش گنجانده است.

مديريت زمان نيز نيازمند انجام آيين‌ي است؛ البته نه به سادگي داشتن يك فهرست يا يك احساس مبهم در مورد اولويت‌هاي‌مان! اين كارها استوار و انديشمندانه نيستند. مديريت زمان نيازمند انجام به صورت يك فرايند مداوم است كه بدون توجه به اين‌كه چه چيزي ما را بر روي اولويت‌هاي‌مان در طول روز متمركز نگاه مي‌دارد آن را دنبال كنيم.

فكر مي‌كنم مي‌توانيم اين فرايند را در سه گام كه كم‌تر از 18 دقيقه در 9 ساعت كاري‌مان طول مي‌كشد انجام دهيم:

گام اول (5 دقيقه) ـ برنامه‌ريزي روز كاري: قبل از روشن كردن رايانه‌تان پشت ميزتان بنشينيد و تصميم‌ بگيريد چه كارهايي آن روز كاري را تا حد بسيار زيادي موفق مي‌كنند. تصميمات‌تان را روي يك برگه كاغذ بنويسيد. سؤال اين است: به صورت واقع‌بينانه چه كارهايي را مي‌توانيد كامل كنيد كه بر پيشبرد دستيابي به اهداف‌تان تأثيرگذار بگذارند و به شما امكان داشتن احساس بهره‌ور و مفيد بودن روز كاري را بدهند. آن كارها را بنويسيد.

در مرحله بعد بسيار مهم است كه كارهايي كه در مرحله قبل تعيين شده‌اند را به صورت بسته‌هاي زماني برنامه‌ريزي و زمان‌بندي كنيد؛ به شكلي كه سخت‌ترين و مهم‌ترين كارها در ابتداي روز انجام شوند. منظور من از ابتداي روز كاري ـ در صورت امكان ـ حتي پيش از چك كردن ميل‌هاي‌تان است. اگر تمام كارهاي موجود در فهرست‌تان در تقويم كاري‌تان جا نمي‌گيرند آن‌ها را اولويت‌بندي كنيد. تصميم‌گيري در اين زمينه كه در چه زماني و در كجا قصد داريد كاري را انجام دهيد، قدرت بسيار زيادي را به شما مي‌دهد.

در يك تحقيق كه در آن معتادان دارو (مي‌توانيد افرادي با استرس بيش‌تر از آن‌ها پيدا كنيد) موافقت كردند در زمان قطع دارو مطلبي را قبل از ساعت 5 بعدازظهر بنويسند. در يك روز خاص 80% كساني كه گفته بودند كي و كجا آن مطلب را مي‌نويسند، آن را نوشته بودند. هيچ يك از ساير افراد اين كار را نكرده بودند.

اگر مي‌خواهيد يك كار را انجام دهيد، تصميم‌ بگيريد كه چه زماني و در كجا قصد داريد آن را انجام دهيد. در غير اين صورت، آن كار را از ليست‌تان خارج كنيد!

گام دوم (يك دقيقه در هر ساعت) ـ تمركز دوباره: ساعت، تلفن يا رايانه‌تان را طوري تنظيم كنيد كه در هر ساعت يك بار به شما هشدار بدهد. وقتي هشدار را دريافت كرديد، يك نفس عميق بكشيد، به فهرست‌تان نگاه كنيد و از خودتان بپرسيد آيا ساعت قبل را به صورت بهره‌ور و مفيد گذرانده‌ايد يا خير؟ سپس به تقويم‌تان نگاه كنيد و به اين فكر كنيد كه چطور مي‌خواهيد ساعت بعدي‌تان را بگذرانيد. زمان روز كاري‌تان را ساعت به ساعت مديريت كنيد. اجازه ندهيد كه ساعت‌ها شما را مديريت كنيد!

گام سوم (5 دقيقه) ـ مرور: رايانه‌تان را در 5 دقيقه آخر كارتان خاموش كنيد و روز كاري‌تان را مرور كنيد. چه كارهايي كرديد؟ بر روي چه چيزهايي تمركز داشته‌ايد؟ در كجاها از كارتان منحرف شده‌ايد؟ چه درس‌هايي ياد گرفته‌ايد كه به شما براي بهره‌ور بودن در روز كاري بعد كمك مي‌كنند؟

قدرت آيين‌‌ها در پيش‌بيني‌پذير بودن آن‌ها نهفته است. شما كارهاي مشابه را از راهي مشابه و به صورت مداوم انجام مي‌دهيم. در نتيجه پي‌آمد يك آيين قابل پيش‌بيني است. اگر شما نقطه تمركزتان را سنجيده و هوشمندانه انتخاب كنيد و به صورت استوار و ثابت‌قدم نقطه تمركزتان را به خودتان يادآوري كنيد، متمركز باقي خواهيد ماند. به همين سادگي!

اين آيين خاص البته به شما در عبور از كانال انگليس در حال كشيدن كشتي با دستان بسته كمك نمي‌كند. اما ممكن است به شما در داشتن احساس بهره‌وري و موفق بودن در زمان ترك محل كارتان در پايان روز کاري كمك كند.

و در پايان روز، بررسي کنيد که آيا اولويت‌ ديگري وجود ندارد؟

منبع

Blog action day 2010: Clean water for the world

همان‌طور در پست لينک‌هاي هفته‌ي شماره‌ي 8 قبلا اطلاع‌رساني کرده بودم، امروز يعني روز 15 اکتبر، روزي است که در آن قرار است وبلاگ‌نويسان جهان براي جلب توجه جهان به اهميت تأمين آب آشاميدني سالم براي همه‌ي انسان‌هاي روي کره‌ي زمين، در وبلاگ‌شان بنويسند. من هم براي شرکت در اين برنامه ثبت‌نام کرده بودم که بر اين اساس در اين مورد مي‌نويسم.

با وجود اين‌که اين روز، براي يادآوري وضعيت ناسالم آب در سراسر دنيا است؛ اما من نمي‌توانم محروميت‌هايي را که با چشم‌هاي خودم در کشور ديده‌ام فراموش کنم و به سراغ محروميت‌هاي مردم ديگر نقاط جهان بروم. چند تصوير تلخ از اين محروميت‌ها که با چشم‌هاي خودم ديده‌ام:

  • دوران کودکي و نوجواني در همين کرج؛ بيخ گوش تهران: آب سد کرج به هيچ خانه‌اي در شهر کرج نمي‌رسد؛ چون تهراني‌ها واجب‌ترند! در 24 ساعت مجموعا 6 ساعت آب وصل است و خانه‌هاي نقلي محل، اگر تانکر نداشته‌ باشند در طول روز در تشنگيِ آب مي‌سوزند.
  • سال 1383 ـ سفر اول به خوزستان: آب آشاميدني سالم در تقريبا هيچ نقطه‌اي از استان خوزستان وجود ندارد. مجبوريم از آب تانکرها و آب معدني استفاده کنيم.
  • سال 1384 ـ سفر به چهار محال و بختياري: از رود زيباي زاينده‌رود که سرچشمه‌اش در اين استان است، حتي يک قطره آب هم به مردم محروم اين استان نمي‌رسد؛ چون اين‌جا اصفهاني‌ها واجب‌ترند!
  • سال 1387 ـ سفر به خراسان شمالي: شهر سرخس که در مجاورت يکي از بزرگ‌ترين پالايشگاه‌هاي گاز کشور (خانگيران) واقع شده، آب آشاميدني سالم ندارد!
  • سال 1389 ـ سفر دوم به خوزستان: اين بار فقط خرمشهر و آبادان را مي‌بينيم؛ وضعيت آب همان است که بود. مي‌گويند قرار است به زودي سيستم آب لوله‌کشي شهر براي چندمين بار افتتاح شود …

هر وقت در رفت و آمد در شهر تهران، جايي مي‌بينم که مردم با آب لوله‌کشِ تصفيه شده در حال آب‌ياري باغچه‌هاي‌شان يا شستن خودروهاي‌شان هستند (حالا کارهايي مثل پر کردن استخر را که همه مي‌شنويم قلم گرفتم)، به ياد همين تصاوير دردناک مي‌افتم. اين، براي من هميشه يک دغدغه‌ي جدي بوده که چرا مايي که از اين نعمت برخورداريم، ذره‌اي به اين فکر نمي‌کنيم که براي برخي ديگر از هم‌وطنان عزيزمان، همين قطرات به ظاهر بي‌ارزش آب، حکم کيميا را دارند …

اين يادداشت به دنبال يادآوري مسئوليت اخلاقي تک تک ما در برابر دسترسي به نعمتي به نام آب آشاميدني سالم است. همه‌ي ما مسئوليم تا جايي که مي‌توانيم:

اولا: در مصرف آبِ تصفيه شده صرفه‌جويي کنيم. با توجه به هزينه‌ي هنگفتي که براي تصفيه‌ي آب صرف مي‌شود، صرفه‌جويي بنده و شما باعث مي‌شود که با کاهش هزينه‌ها، منابع مالي لازم براي پروژه‌هاي آب‌رساني در نقاط مختلف کشور فراهم شود (حالا گيرم که عملا اين اتفاق نيفتد؛ وظيفه‌ي اخلاقي ما که ساقط نمي‌شود!)

ثانيا : اگر توان تأثيرگذاري داريم (چه بر دولت و چه بر مردم) براي انجام پروژه‌هاي آب‌رساني در نقاط محروم کشور تلاش کنيم.

ثالثا: هر از چند گاهي در مورد موضوعاتي مثل همين دسترسي به آب سالم که بر حيات جمعي ما تأثيرگذار است، در وبلاگ‌هاي‌مان يا گودرمان مطلب بنويسيم و در اختيار سايرين بگذاريم.

از ماه آينده، پروژه‌اي با شرکت آبفاي کشور خواهيم داشت که شايد در طي آن، بتوانم در زمينه‌ي آب يادداشت‌هاي تکميلي بنويسم.

اين پست را با آرزوي دور نبودن روزي که دسترسي به آب آشاميدني سالم به‌عنوان يکي از حقوق اوليه‌ي هر انسان، براي هيچ انساني در سطح کره‌ي خاکي آرزو نباشد، به پايان مي‌برم.

چگونه بر ديگران تأثير بگذاريد!؟

“مهم‌ترين قابليت هر آدمي، تأثير گذاشتن بر ديگران براي تغيير رفتارشان است.” اين جمله از آنِ جوزف گرني است که در گردهم‌آيي جهان کسب و کار 2010 (2010 World Business Forum) درباره‌ي روش‌هاي تأثيرگذاري بر ديگران سخن گفته است. آقاي گرني افزوده هر ره‌بري با دو سؤال کليدي روبرو است:

  1. چه کار بايد بکنيم؟ (مسئله‌ي استراتژي)
  2. چطور ديگران را مجبور کنم اين کار را انجام دهند؟ (مسئله‌ي تأثيرگذاري)

به‌عقيده‌ي گرني ره‌بر بايد در عمل وقت بسيار بيش‌تري را روي بخش دوم صرف کند؛ چرا که “هيچ استراتژي آن‌قدر درخشان نيست که آدم‌ها نتوانند آن را بي‌ارزش سازند.” بنابراين چالش اصلي ره‌بران نه تدوين استراتژي، که تأثيرگذاري بر انسان‌ها براي اجراي آن است. اما در عمل در تحقيقاتي که گرني به‌عنوان هم‌کار براي نگارش کتاب قدرت تغيير هر چيز انجام داده، به اين‌ نتيجه رسيده که اغلب افراد در مواجهه با اين چالش فکر مي‌کنند که براي تغيير تنها يک عامل ـ پاداش، يک استدلال قابل قبول و حتي به سادگي يک دستور ـ  کفايت مي‌کند! اين در حالي است که او 6 عامل را به‌عنوان عوامل حياتي در تأثيرگذاري بر ديگران کشف کرده است:

  1. ناخوشايند را خوشايند ساختن؛
  2. پشت سر گذاشتن محدوديت‌هاي خود؛
  3. کنترل فشار اطرافيان؛
  4. ياري گرفتن از قدرت آمار و ارقام؛
  5. طراحي پاداش‌ها و انتظار مسئوليت‌پذيري؛
  6. تغيير محيط.

طبق نتايج اين تحقيقات، به‌ترين افراد تأثيرگذار از هر 6 عامل فوق به صورت هم‌زمان بهره مي‌گيرند. متأسفانه آقاي گرني فرصت کافي براي شرح دادن همه‌ي اين 6 عامل نداشته و تنها به بيان راه‌کار اجرا کردن عامل اول يعني ناخوشايند را خوشايند ساختن پرداخته است. اين راه‌کار “مرتبط کردن آدم‌ها با پيامدهاي انساني يا اخلاقي کارشان” از طريق “داستان‌گويي” است. مثال جالبي هم در اين زمينه مطرح شده: آزمايشي در زمينه‌ي تمايل براي پرداخت ماليات انجام شده که در آن سه پيام مختلف روي فرم‌هاي اظهارنامه براي تشويق آدم‌ها به پرداخت ماليات نوشته شده:

  • براي نپرداختن ماليات جريمه خواهيد شد!
  • ماليات پرداختي شما براي … صرف خواهد شد؛
  • با پرداخت ماليات، شما جزو 80 درصدِ کل جمعيت مؤديان مي‌شويد که ماليات‌شان را پرداخت کرده‌اند.

خوب فکر مي‌کنيد کدام پيام موفق‌ترين بوده است؟ سومي که طبق آن اگر ماليات پرداخت نکنيد، جزو اقليت خلاف‌کار جامعه خواهيد بود!

نکته‌ي آخر سخنراني آقاي گرني: کساني که براي تغيير عادت‌هاي خودشان (مثل اعتياد به سيگار) از اين 6 عامل تأثيرگذاري بهره گرفته‌اند، احتمال موفقيت‌شان 4 برابر شده و براي تغيير سطح سازماني نتايج بسيار چشم‌گير‌تر بوده: احتمال موفقيت با استفاده از عوامل 6 گانه، 10 برابر شده است!

منبع

چگونه از ديگران کمک بخواهيم بدون اين‌که احمق به نظر برسيم

نوشته‌ي: جودي گليکمن / ترجمه‌ي: علي نعمتي شهاب

ياد گرفتن چگونگي درخواست کمک از ديگران ـ و اين‌که چطور آن را به شکل درست انجام دهيم ـ براي انجام درست کارهاي‌مان و فراهم آوردن زمينه موفقيت شخصي‌مان ضروري است. شما ممکن است از اين‌که احمق به نظر بياييد بترسيد، اما ترسيدن از درخواست کمک از ديگران و نگرفتن کمکي که به آن نياز داريد نابخشودني است؛ به‌ويژه وقتي ريسک خيلي بالايي وجود داشته باشد. درخواست کمک در محل کار چيز خوبي است. در واقع درخواست کمک از ديگران از راه درست آن مي‌تواند نشان دهد شما چقدر باهوش هستيد! اين کار نشان مي‌دهد که شما قضاوت خوبي داريد و هم‌چنين نشان مي‌دهد که شما مي‌دانيد که چه چيزي را مي‌دانيد و چه چيزي را نمي‌دانيد.  علاوه بر آن کمک گرفتن، از هدر رفتن زمان، انرژي و منابع بسيار زيادي جلوگيري مي‌کند.

البته مسئله تنها درخواست کمک نيست؛ بلکه انجام اين کار از روش درست آن است. اخيرا من مرد جواني را ـ که در حوزه مسکن مشغول به کار است ـ تعليم مي‌دادم. او مي‌خواست يک مذاکره قدم به قدم با رئيس‌اش در مورد آغاز کردن يک پروژه محلي براي دلالان شرکتي که در آن کار مي‌کرد، داشته باشد. مرد جوان چندين بار از من پرسيد: “من چطور بايد اين کار را انجام دهم؟” يا “من چگونه بايد در اين مورد فکر کنم؟” من هر بار به او تعارف کردم که اختيار داريد؛ خودتان بهتر مي‌دانيد!

به جاي اين کار براي دست يافتن به بهترين پاسخ در مورد استراتژي که در اين مقاله مطرح مي‌شود بيانديشيد ـ و نشان دهيد چقدر باهوش هستيد. دفعه بعدي که کمک نياز داشتيد:

  1. سؤال‌تان را با آن چيزي که مي‌دانيد شروع کنيد. اول مشق شب‌تان را انجام دهيد! اطلاعات کافي را در مورد مسئله يا مشکل‌تان در آن زمينه خاصي که با آن مواجه هستيد، جمع‌آوري کنيد. به طرف مقابل ايده‌اي در مورد اين‌که تا اين لحظه چه کاري را تمام کرده‌ايد و چه چيزهايي را مي‌دانيد بدهيد و سپس صحبت‌تان را با گفتن اين‌که چه چيزي در مورد اين مسئله يا مشکل برجسته است، شما در کجا يا در مورد چه چيزي درگيري داريد يا در مورد چه چيزي به کمک نياز داريد، ادامه دهيد.
  2. سپس جهت‌گيري را که نياز داريد بيان کنيد و از طرف مقابل براي بازخور يا ايده دادن در مورد آن يا شفاف‌سازي موضوع کمک بخواهيد. در مورد اين‌که فکر مي‌کنيد پاسخ بايد چه باشد اظهارنظر کنيد. تنها اين را نپرسيد که: “من چگونه بايد به دلالان کمک کنم؟” به جاي آن يک مجموعه اقدامات را پيشنهاد کنيد و از رئيس‌تان بازخور بگيريد: “من در مورد فرستادن يک حجم انبوه از اي‌ميل براي دلالان فکر مي‌کنم؛ اما در مورد اين‌که آيا اين کار اثربخش‌ترين شکل ممکن کمک به آن‌ها است مطمئن نيستم … نظر شما در مورد اين روش کار چيست؟”
  3. اگر جهت‌گيري لازم براي حل مسئله را نمي‌دانيد، راهنمايي‌هاي ملموس بخواهيد. به‌جاي پرسيدن اين‌که “چه کار بايد بکنم؟” به صورت خاص در مورد ابزارهايي که براي اين‌که خودتان آن تصميم‌ را بگيريد سؤال کنيد؛ مثلا يک تحليل مشابه که اخيرا انجام شده يا يک الگو (Template) براي يک کار مشخص. يک راه ديگر اين است که از طرف مقابل بخواهيد شما را به فردي که قبلا روي يک پروژه يا اقدام مشابه کار ارجاع بدهد.

در اغلب موارد با پرسيدن سؤالات دشوار به شکل هوشمندانه در کارتان پيشرفت خواهيد کرد.

منبع

پروژه‌ي “کشف کردن”!

کارن ديلون سردبير هاورارد بيزينس ريويو در اين‌جا ماجراي مديرعامل سابق پروکتر اند گمبل، آقاي اي. جي. لافلي را شرح مي‌دهد. زماني که آقاي لافلي مديرعامل P&G شد تصميم گرفت تا به سراغ پيتر دراکر بزرگ برود تا ببيند دقيقا بايد در پست جديدش چه کار کند. آن‌ها با هم چند جلسه در مورد اين‌که وظايف يک مدير ارشد اجرايي (CEO) چيست بحث و تبادل نظر مي‌کنند تا اين‌که اين جلسات به دليل مرگ پيتر دراکر ناتمام مي‌ماند …

خانم ديلون يک درس اخلاقي بزرگ از اين ماجرا مي‌گيرد: از همين ام‌روز تصميم بگيريد که هر چه را مي‌توانيد بيش‌تر ياد بگيريد بدون اين‌که کسي از شما بخواهد. هشيار باشيد و از هر فرصتي و هر آدمي براي ياد گرفتن بهره‌ بگيريد. با آدم‌هاي بزرگ ارتباط برقرار کنيد و حواس‌تان باشد که روابطي که منجر به کسب بينش‌هاي تغييردهنده‌ي قواعد بازي مي‌گردند، تصادفي ايجاد نمي‌شوند؛ پس همين الان آن تلفني که بايد را بزنيد؛ اي‌ميلي که بايد را بفرستيد و يا با آن آدم رو در رو سخن بگوييد. حواس‌تان باشد که اگر اين کارها را نکنيد؛ روزي به سرنوشت آقاي لافلي مبتلا مي‌شويد که بزرگ‌ترين حسرت زندگي‌اش اين است که چرا چندسال زودتر آن تلفن ساده را به پيتر دراکر نزده بود …

بنابراين: وظايف مربوط به پروژه‌ي “کشف کردن” را در صدر فهرست کارهاي روزانه‌تان (To-Do List) قرار دهيد.

معيارهاي سنجش کيفيت زندگي کاري

شما وقتي مي‌خواهيد تصميم بگيريد براي يک سازمان کار بکنيد يا کار نکنيد، وقتي که مي‌خواهيد تصميم بگيريد در يک سازمان باقي بمانيد يا به سازمان ديگري برويد به چه عواملي توجه مي‌کنيد؟ حقوق و مزايا؟ تسهيلات رفاهي؟ امکان پيشرفت در سازمان؟ يا چيزهاي ديگر؟

اگر يک مدل مشخص براي سنجش چيزهايي که در کار کردن در يک سازمان بايد براي آدم‌ها مهم باشد در دست داشته باشيم، تصميم‌گيري در اين مورد براي‌مان راحت‌تر خواهد بود. داشتن چنين مدلي کاربردهاي مختلفي مي‌تواند داشته باشد، از جمله:

  • اول و مهم‌تر از همه: تعيين معيارهاي مهم براي من در تصميم‌گيري در مورد انتخاب سازمان محل کارم.
  • پاسخ به اين سؤال که من چقدر از محل کاري کنوني خودم راضي هستم و اين رضايت در چه حوزه‌هايي بيش‌تر است و در چه حوزه‌هايي کم‌تر.
  • مقايسه‌ي ميان محيط کاري کنوني با محيط‌هاي کاري احتمالي براي تصميم‌گيري در مورد ماندن يا ترک محل کارم.
  • مقايسه ميان چند گزينه‌ي کاري و انتخاب يکي از ميان آن‌ها.

علاوه بر کاربردهاي فوق که مزاياي وجود چنين مدلي براي افراد را نشان مي‌دهند، سازمان‌ها نيز مي‌توانند دل‌خواه بودن‌شان را براي منابع انساني ام‌روز و فرداي خود براساس اين معيارها بسنجند و به اين ترتيب با تعيين نقاط ضعف و قوت خود، بتوانند سرمايه‌ي انساني خود را تقويت کنند.

مدت‌ها است قصد دارم مؤسسه‌ي Vault را که يک مؤسسه‌ي معتبر در زمينه‌ي ارايه‌ي خدمات مشاوره‌ي شغلي است، در اين‌جا معرفي کنم. ام‌شب ديدن اين پست در وبلاگ‌هاي سايت اين مؤسسه هم انگيزه‌ي نوشتن اين پست شد و هم انگيزه‌ي معرفي اين مؤسسه. بيش از هر چيز خواهش مي‌کنم توجه کنيد که کار Vault کاريابي مستقيم نيست؛ بلکه به افراد ياد مي‌دهد که براي پيدا کردن کار متناسب با توانايي‌ها و علايق‌شان بايد چه کار کنند؟ (مثلا راه‌نماهايي در مورد رزومه‌نويسي، ويژگي‌هاي MBA و شيوه‌ي اپلاي کردن براي آن و بازار کار پس از فارغ‌التحصيلي و … دارد.) اما مدل کسب و کار اين مؤسسه البته فقط محدود به اين حوزه نيست و در کنار آن خدمات ديگري هم ارايه مي‌دهد. از جمله‌ي اين خدمات، رتبه‌بندي معتبر اين مؤسسه براي شرکت‌هاي برتر جهاني در حوزه‌ي مشاوره‌ي مديريت است که در پست جداگانه‌اي به آن خواهم پرداخت.

يکي ديگر از رتبه‌بندي‌هاي مؤسسه‌ي Vault، رتبه‌بندي به‌ترين شرکت‌ها براي کار کردن (Best to work for) در ميان شرکت‌هاي مشاوره است که اخيرا رتبه‌بندي آن براي سال 2011 منتشر شده است (علت انتشار براي سال 2011 از الان اين است که کاربرد اين رتبه‌بندي در اصل براي خود شرکت‌هاي مشاوره در جذب آدم‌هاي بااستعداد و معمولا تازه فارغ‌التحصيل شده از دانشکده‌هاي MBA است. در واقع قرار گرفتن در بين 50 شرکت اين فهرست و از آن بالاتر، رتبه‌ي هر چه به‌تر مي‌تواند به‌عنوان يک مزيت در رقابت براي جذب افراد براي يک شرکت مشاوره مطرح شود؛ کما اين‌که مثلا من ديده‌ام که اکسنچر هميشه به رتبه‌اش در اين فهرست استناد مي‌کند. بنابراين چون کاربرد اين رتبه‌بندي براي آينده است و نه ام‌روز، از هم‌اکنون براي سال آينده منتشر مي‌شود.)

مدل Vault براي رتبه‌بندي به‌ترين شرکت‌ها براي کار کردن، مدل سنجش کيفيت زندگي کاري (Quality of Life) ناميده شده است که پاسخ سؤالي است که در ابتداي همين پست مطرح شد: چه معيارهايي براي تصميم‌گيري در مورد کار کردن براي يک سازمان مهم‌اند؟ اين مدل که به صورت مخفف QOL ناميده شده داراي 14 معيار اصلي است. براي سنجش هر يک از اين معيارها از يک طيف ساده‌ي 10 تايي (يعني از يک به معني بدترين تا ده به معني به‌ترين) استفاده شده و از مشاوران شرکت‌هاي مورد ارزيابي خواسته شده که رتبه‌ي شرکت‌شان را در هر يک از معيارها در قالب طيف ده تايي مذکور مشخص کنند. از مجموع امتيازات داده شده توسط مشاوران هر شرکت‌، امتياز هر شرکت در آن معيار و از مجموع امتيازات معيارهاي 14 گانه، امتياز نهايي شرکت به دست آمده که به اين ترتيب، گروه مشاوره‌ي بوستون (BCG) به‌عنوان به‌ترين شرکت مشاوره‌ي دنيا براي کار کردن شناخته شده است.

معيارهاي 14 گانه‌ي مدل Vault به قرار زير است (در مورد هر معيار، مثالي از شرکتي که در آن معيار به‌ترين شناخته شده آورده شده است):

  1. رضايت کلي از محل کار: مک‌کنزي (من نمي‌توانم هيچ محيط کاري را جذاب‌تر از اين‌جا تصور کنم!)
  2. فرهنگ سازماني: Bain (يک عضو بين هيچ گاه نمي‌گذارد که يک عضو ديگر بين شکست بخورد!)
  3. ميزان ساعات کاري: Triage Consulting Group (من هرگز بيش‌تر از 55 ساعت در هفته کار نمي‌کنم.)
  4. تعادل ميان زندگي شغلي و زندگي شخصي: Triage Consulting Group (در تعطيلات، شرکت ترجيح مي‌دهد من به گردش بروم يا بيس‌بال بازي‌ کنم به جاي اين‌که سر کارم حاضر شوم.)
  5. نياز به سفر: Cornerstone Research (اگر مجبور به سفر کاري شويد، در حقيقت اين سفر چيزي بيش‌تر از يک افتخار است!)
  6. رابطه با سرپرستان: مک‌کنزي (آن‌ها به شکل شگفت‌آوري پشتيبان افراد با برخوردي گرم و دل‌پذير هستند.)
  7. ارتباط با مشتريان: Corporate Executive Board (توانايي منحصر به فرد شرکت ما در جذب چندين مشتري تنها در يک روز!)
  8. آموزش رسمي: مک‌کنزي (من هرگز سازماني را نديده ام که تا اين اندازه روي توسعه‌ي انسان‌ها متمرکز باشد.)
  9. سياست‌هاي ارتقاي افراد: مک‌کنزي (توجه به شايسته‌سالاري)
  10. حقوق و مزايا: گروه مشاوره‌ي بوستون (BCG) (به شکل وحشت‌ناکي بالا؛ بسيار بالاتر از رقباي ما)
  11. فرايند جذب: مک‌کنزي (مک‌کنزي پيش از هر مرحله‌ مصاحبه، مربياني را براي آموزش کيس‌ها به افراد تعيين مي‌کند که براي داوطلبان بسيار مفيدند!)
  12. ابتکارات سبز / زيست محيطي: Triage Consulting Group (جعبه‌هاي کامپوزيتي قابل بازيافت، توالت‌هاي سربسته، پرينت گرفتن روي دو طرف کاغذ، اعطاي کمک هزينه‌ي هزار دلاري به کارکنان براي خريد وسيله‌ي نقليه‌ي هيبريد، مايع‌هاي تميزکننده‌ي اورگانيک / طبيعي، فنجان‌هاي پلاستيکي قابل تجزيه‌ شيميايي در طبيعت و …)
  13. آينده‌ي کسب و کار شرکت: مک‌کنزي (مشتريان جديد در حال از راه رسيدن‌اند!)
  14. ره‌بري سازمان: مک‌کنزي (مديران ارزش ـ محور)

فکر مي‌کنم که اين معيارها در هر سازماني با هر نوع کسب و کاري و براي هر فردي قابل استفاده‌اند؛ هر چند هر کس مي‌تواند براساس اهداف، ارزش‌ها، نيازها و قابليت‌هاي خود يک يا چند معيار را از اين معيارهاي 14 گانه حذف کند.

چهار گزاره درباره‌ي هوش جمعي

از زماني که دوست خوبم علي آقاي سرزعيم کتاب مديران و چالش‌هاي تصميم‌گيري را ترجمه کرد و با حوزه‌ي بسيار جالب روان‌شناسي تصميم‌گيري آشنا شدم تا زماني که سر کلاس درسي دکتر عيسايي عزيز ـ که اسم‌اش تحقيق در عمليات بود ولي در واقع روش‌هاي تصميم‌گيري را در بر مي‌گرفت ـ  جذابيت و کاربردهاي اين حوزه براي‌ام آشکارتر شد؛ يکي از جذاب‌ترين و در عين حال مهم‌ترين حوزه‌هاي مطالعه‌ي من همين مباحث مربوط به روان‌شناسي تصميم‌گيري و خطاهاي شناختي بوده است. مهم‌ترين چيزي که از اين مطالعات آموختم اين بود که براي تصميم‌گيري درست مهم‌تر است که بدانيم چطور نبايد تصميم‌ گرفت، به جاي اين‌که بدانيم چطور بايد تصميم‌ گرفت! سعي مي‌کنم هر چند گاهي در اين حوزه هم به مطالب جالبي که خواندم بپردازم.

امشب اين مقاله‌ي جالب را در سايت راديو ملي آمريکا (NPR) ديدم. خانم دکتر آنيتا وولي استاد رفتار سازماني دانشگاه کارنگي ملون در تحقيقي در مورد هوش جمعي به نتايج جالبي رسيده است. خلاصه‌ي نتايج به دست آمده از مطالعه‌ي خانم دکتر وولي:

1. هوش جمعي با هوش افراد عضو گروه رابطه‌اي ندارد و از آن کاملا مستقل است (پس خرد جمعي هم يک فرايند سيستماتيک است.)

2. در گروه‌هايي که در آن‌ها افراد فرصت برابري براي اظهارنظر و مشارکت در مباحث را براي دست‌يابي به تصميم جمعي دارند، گروه در مجموع باهوش‌تر است.

3. نتايج گروه‌هايي که در آن‌ها نظر يک نفر بر نظرات سايرين غلبه دارد، در مجموع از گروه‌هايي که در بند شماره‌ي دو توصيف شدند بدتر است.

4. جالب‌ترين نتيجه: هر چقدر تعداد خانم‌هاي حاضر در گروه بيش‌تر باشد، هوش جمعي گروه نيز در مجموع بيش‌تر است! دکتر وولي معتقد است علت، اين است که هوش جمعي به کيفيت حساسيت اجتماعي (quality of social sensitivity) وابسته است که به صورت متوسط زنان از سطح بالاتري از آن نسبت به مردان برخوردارند.

مي‌توانيد براي تقويت زبان انگليسي پادکست اين برنامه را هم از اين‌جا دانلود کنيد.

آيا واقعا مي‌خواهيد خودتان باشيد؟

همه ما رفتارهايي داريم که از آن‌ها به “من” تعبير مي‌کنيم. اين رفتارها ـ چه مثبت و چه منفي ـ رفتارهايي هستند که ما آن‌ها را جزو ماهيت تغييرناپذير خود مي‌دانيم. در حالي که بسياري از اين رفتارهاي “من” مثبت‌اند (مثلا اين‌که من آدم باهوشي هستم، من آدم سخت‌کوشي هستم و …)؛ بعضي از آن‌ها هم مي‌توانند منفي باشند (من شنونده‌ي خوبي نيستم، من هميشه دير مي‌رسم و …)

اگر به تعريف خودمان از رفتارهاي “منِ” دروني‌مان باور داشته باشيم (همان‌طور که اغلب انسان‌ها باور دارند)، آن وقت مي‌توانيم ياد بگيريم که همه کارهاي ناخوشايند خودمان را با اين بهانه که “من همينم که هستم!” توجيه کنيم.

به‌عنوان مثال مديري بود که از ارتباط با زيردستانش و از پاداش دادن به آن‌ها طفره مي‌رفت. وقتي از او پرسيدند چرا پاسخ داد به سه دليل:

  1. استانداردهاي وي بسيار سخت‌گيرانه بود و افراد اغلب به آن‌ها دست نمي‌يافتند.
  2. او نمي‌خواست به صورت ناعادلانه به افرادش پاداش دهد؛ چون به نظر او اين کار ارزش پاداش‌هاي منصفانه را کاهش مي‌داد.
  3. او فکر مي‌کرد جدا کردن افراد در پاداش‌دهي مي‌تواند باعث تضعيف گروه شود.

در عين حال او مي‌دانست که تصديق شايستگي زيردستان‌اش باعث احساس به‌تر در آن‌ها مي‌شود و حتي ممکن است عملکرد آن‌ها را نيز بهبود بخشد. ولي وقتي به صورت دقيق‌تر رفتارش را بررسي کرد فهميد که او نمي‌تواند کارهاي خوب افرادش را تشخيص دهد؛ چون فکر مي‌کند که اين جزو رفتارهاي “منِ” او نيست!

شجاعت تغيير كردن داشته باشيم!

وقتي او فهميد که مشکل‌اش چيست و اين حقيقت را پذيرفت که هر چه بيش‌تر بر عملکرد کارکنان‌اش تمرکز کند ارزش بيش‌تري را براي شرکت و البته خودش ايجاد مي‌کند، توانست خواست براي تغيير را در خود ايجاد کند: او نمي‌خواست “من” ناخوشايندي داشته باشد! تنها يک سال بعد، امتياز ارزيابي سالانه‌ي وي در شاخص تشخيص درست کارهاي خوب همکاران، به ساير شاخص‌هاي مثبت‌اش در ره‌‌بري رسيد.

اين مثال را هر وقت که به خاطر چسبيدن به يک تصور غلط ـ و احتمالا بيهوده ـ از خودتان در برابر تغيير مقاومت مي‌کنيد به ياد بياوريد!

منبع

(نويسنده: مارشال گولداسميت / ترجمه: علي نعمتي شهاب)