مرگ … (2)

«… ما همه بايد يک بار بميريم. من يکي که شخصا از اين بابت هيچ دل خوشي نداشته‌ام. اگر آدم بيش از يک بار مي‌مرد، به آن عادت مي‌کرد!»

ساندرز ادگار والدس

من هنوز از مرگ دوست‌ام در شوک به سر مي‌برم. مرگ او “باور ناپذير” است. او جواني تقريبا هم سن و سال ماها بود و حالا حالاها با زندگي کار داشت …

من اين‌جا نمي‌خواهم راجع به اين اتفاق بد صحبت کنم. حرف‌ام راجع به خود مرگ است: پديده‌اي اسرارآميز و شايد وحشت‌آور. اول از همه جمله‌اي را که اول اين پست نوشته‌ام دوباره بخوانيد. فکر مي‌کنم يکي از مهم‌ترين مشکلاتي را که ما با مرگ داريم به خوبي بيان کرده: ما نمي‌‌دانيم مرگ چيست، نمي‌دانيم چگونه مي‌ميريم و نمي‌دانيم که در آن سو چه چيز انتظار ما را مي‌کشد … اگر معتقد به اديان آسماني باشيم البته پاسخ‌هايي را مي‌توانيم از متون ديني پيدا کنيم، ولي چه مي‌شود کرد با بشري که “عادت کرده” هر تجربه را بايد آزمود! (همان شنيدن کي بود مانند ديدن!)

اگر هميشه حواس‌مان باشد که مي‌ميريم چه تغييري در زندگي‌مان ايجاد مي‌شود؟ انسان خوبي مي‌شويم؟ گناه و کارهاي بدمان را کنار مي‌گذاريم؟ يا برعکس، سعي مي‌کنيم تا مي‌توانيم از زندگي‌مان لذت ببريم؟ جواب من “نمي‌دانم” است!

حتي تصور اين که روزي تو با مرگ روبرو مي‌شوي غير قابل تحمل است و اين نکته‌اي است که باعث فرار ما (منظورم خودم است) از فکر کردن درباره مرگ مي‌شود! در واقع وقتي نمي‌توانيم به اين که روزي مي‌ميريم فکر کنيم، تصويري ناخودآگاه در وجودمان تقش مي‌بندد: من نمي‌ميرم! مرگ مال من نيست!

اما وقتي کسي که مي‌شناسيم‌اش مي‌ميرد دوباره با اين واقعيت عريان روبرو مي‌شويم که: کل نفس ذائقه الموت … و باز چند روز ديگر فراموشي و اين چرخه هم‌چنان ادامه خواهد داشت تا روزي که نوبت‌مان برسد و آن وقت شايد حسرت بخوريم که چرا هيچ وقت راجع به آن لحظه خاص فکر نکرديم!

در مورد مرگ به نظر من سه نکته کليدي وجود دارد: در آن لحظه خاص به چه فکر مي‌کنم؟ چه احساسي خواهم داشت؟ و چه تصويري روبروي چشمان من خواهد بود؟ (خوب البته دين جواب‌هاي کلي در اين مورد دارد، اما آن لحظه يک تجربه خاص و يگانه انساني اتفاق مي‌افتد که مخصوص خود من است.) شايد بتوانم فکر کنم و يک مدل ذهني بسازم، اما مدلي که اعتبارسنجي‌اش تنها يک بار ممکن است و آن هم زماني که براي اولين و آخرين بار در آن لحظه خاص قرار مي‌گيرم به چه کار مي‌آيد؟

شايد به خاطر همين است که ما سعي مي‌کنيم به آن لحظه ويژه فکر نکنيم و به‌ جاي‌اش به بعد از مرگ فکر کنيم و بر مبناي تصوري که از آن آينده محتوم داريم زندگي‌مان را تنظيم کنيم: از ديدگاه يک انسان مذهبي مهم‌ترين پرسش اين است که من بهشتي هستم يا جهنمي (و در نتيجه تلاش براي “خوب زندگي کردن” از ديدگاه معيارهاي ديني) و براي انسان‌ها به صورت کلي دغدغه “جاودانگي” (من در اين‌جا تفکرات دم‌خوشي و نيهيليستي را فاکتور گرفتم که اصولا فقط به دنياي قبل از لحظه مرگ کار دارند.)

و اين‌جاست که انسان تلاش مي‌کند يا خودش تصويري جاودان بسازد و يا در گوشه‌اي از عکس جاودان يکي ديگر خودش را جا بدهد؛ (اين نکته کليدي رمان جاودانگي ميلان کوندرا است که من خيلي دوست‌اش دارم) و اين که چطور آن عکس جاودان را بسازيم و يا در عکس ديگري سرکي بکشيم براي ماندن تا ابد، ماجراي زندگي هر انسان‌ است از ابتدا تا انتها …

و مرگ اين‌گونه است که بر زندگي ما تأثير مي‌گذارد، بي آن که خود بدانيم!

مرگ

ديروز صبح را با خبر مرگ يكي از به‌ترين دوستان زنده‌گي‌ام آغاز كردم. خبري كه هنوز هم باور نكرده‌ام. امروز بعدازظهر مراسم ختم‌اش است و من، هم‌چنان بيهوده اميدوارم كه وقتي آن‌جا رفتم خودش را ببينم …

نمي‌دانم تا به حال در چنين موقعيتي قرار گرفته‌ايد يا نه. من و اين دوست مرحوم‌ام نزديك 9 سال با هم دوست صميمي بوده‌ايم و در چند سال اخير هم با وجود رابطه كم‌تر، به بودن و دورادور احوال‌پرسي، دل‌گرم؛ ولي ام‌روز …

اين خبر بد را كه شنيدم چند فكر به ذهن‌ام رسيد: يكي همان كليشه قديمي كه خدايا جوان بود و چرا و اين‌ها. خوب ما هم‌سن بوديم و هر دو 24 ساله. سال‌هاي زيادي هنوز مانده بود … اما نكته مهم‌تري كه به‌شدت من را آزار مي‌دهد اين است كه با مرگ هر انسان، ماجراي زنده‌گي او نيز به پايان مي‌رسد. يعني مرگ پاياني است بر هر آن‌چه كه در زنده‌گي قصد داريم انجام بدهيم. و همين جا آن نكته كليدي رخ مي‌نماياند كه من را در هم شكسته است: هيچ وقت مرگ را اين‌قدر نزديك حس نكرده بودم …

شايد من مي‌توانست‌ام جاي اين دوست‌ام باشم. تقدير؟ سرنوشت؟ نمي‌دانم. ولي مطمئن‌ام كه بخشي از ماجراي زنده‌گي من براي هميشه در سال 1387 شمسي متوقف مي‌ماند …

سبک ره‌بري در بارسلونا

من تا چند سال قبل متأسفانه طرف‌دار رئال مادريد بودم و بعد از آمدن فرانک رايکارد و اوج‌گيري بارساي باشکوه بود که فقط و فقط به دليل بازي‌هاي زيباي اين تيم، طرف‌دار بارسلونا شدم. خوب پايان کار رايکارد خيلي خوب نبود!

اول اين فصل که پپ گوارديولا مربي بارسا شد من هم مثل خيلي‌ها اصلا خوش‌بين نبودم. البته بيش‌تر با رفتن رايکارد مخالف بودم تا با آمدن گوارديولا. شروع بارسا هم که واقعا نااميدکننده‌ بود: يک باخت و يک مساوي در دو هفته‌ي اول. اما بعدش بارسا متحول شد و به‌تدريج هميني شد که ام‌روز مي‌بينيد: صدرنشين مطلق لاليگا با به‌ترين خط دفاع و به‌ترين خط حمله و اميد اول فتح ليگ قهرمانان اروپا. بارسا اين روزها با تيم ذخيره‌هاي‌اش اتلتيکو مادريد را 5-2 در جام حذفي مي‌برد! و …

اما حقيقتا آن چيزي که براي من بسيار جالب است فقط بازي‌هاي جذاب بارسا و بردهاي پر گل اين تيم نيست. به نظرم اين‌که چرا بارساي ام‌روز اين‌قدر دوست‌داشتني است، بسيار جالب‌تر است. براي من واقعا شگفت‌انگيز بود وقتي در بازي بارسا با اوساسونا، بارسلونا گل مساوي را در دقيقه‌ي هشتاد و چندم زد بازي‌کنان اين تيم سريع توپ را برداشتند و به وسط زمين بردند تا سريع‌تر گل سوم را بزنند و بازي را ببرند! يا وقتي در بازي با دپورتيوو در اول همين هفته 5 گل به اين تيم زدند و عين خيال‌شان نبود؛ انگار بازي را 0-1 برده‌اند! واقعا اين روحيه از کجا آمده است؟

اين روزها به مباحث مربوط به ره‌بري در سازمان‌ها علاقه‌مند شده‌ام. از يک طرف ديگر فکر مي‌کنم بد نيست بعضي وقت‌ها آدم دور و برش را دقيق‌تر نگاه کند تا چيزهاي جديدي ياد بگيرد. فکر مي‌کنم راز اين بارسلونا فقط و فقط در نحوه‌ي مربي‌گري گوراديولا نهفته است و در مربي‌گري هم فقط تاکتيک‌هاي او مؤثر نيستند؛ بل‌که نکات ديگري هم هستند که از تاکتيک‌ها کم‌اهميت‌تر نيستند. اين شايد سبک ره‌بري پپه باشد که اين نتايج عجيب و غريب را رقم زده است. مي‌توانم بگويم من از بارسا و پپه گوارديولا نکات زير را ياد گرفته‌ام:

1- روحيه‌ي جنگندگي: بايد خواست تا رسيد!

2- هيچ وقت فکر نکنيد به آخر خط و کمال رسيده‌ايد (اگر دقت کرده باشيد پپه هميشه و پس از هر مسابقه مي‌گويد ما هنوز آن چيزي که مي‌خواستيم نشديم و راه درازي در پيش داريم. اين همان به‌بود مستمر خودمان هم هست ديگر!)

3- مشارکت همه‌ي اعضاي سازمان در فعاليت‌هاي آن انگيزه را در همه افزايش مي‌دهد: سيستم بارسا کاملا چرخشي است و هر بازي‌کن به طور متوسط هفته‌اي يک بار بازي مي‌کند. خوب نتيجه‌اش را هم مي‌شود ديد که در همين تيم بارسا بازي‌کنان معمولي مثل سيلوينيو چه بازي‌هايي ارائه مي‌دهند.

4- سازمان براي موفقيت نياز به چند ستاره، چند بازي‌کن خوب و يک دو جين بازي‌کن معمولي اما باانگيزه دارد: اسامي بازي‌کنان بارسا را با مثلا رئال، چلسي يا ميلان که اين روزها حال و روز خوشي ندارند مقايسه کنيد. غير از چند اسم بسيار بزرگ بقيه خيلي هم بازي‌کنان بزرگي نيستند. اما همين بازي‌کنان معمولي چنان در کنار آن ستاره‌ها کار مي‌کنند که هم آن‌ها مي‌درخشند و هم خود اين بازي‌کنان معمولي تا حد ستاره بالا مي‌روند. مثلا مقايسه کنيد ويکتور والدس را با کاسياس و گل‌هايي که اين فصل اين دو تا خورده‌اند. در بازي ال کلاسيکو والدس دو تا تک به تک صد درصد را گرفت و کاسياس از دو تا تک به تک 60-70 درصدي دو گل خورد.

5- رعايت انضباط در سازمان الزامي است. آدم‌هاي بي‌انضباط هر چه‌قدر هم که ستاره باشند رفتن‌شان ضروري است: اول فصل بارسا دو فوق ستاره‌ي فوق‌العاده بي‌انضباط خودش (رونالدينيو و دکو) را فروخت. قوانين انضباطي گوارديولا را هم احتمالا شنيده‌ايد (مثلا تأخير حتي يک دقيقه‌اي سر تمرين چند هزار يورو جريمه دارد يا صبح اول وقت به صورت تصادفي به خانه‌ي بازي‌کن‌ها زنگ مي‌زنند که ببينند بيدارند يا نه! اگر بيدار نبودند يعني شب تا دير وقت يک جايي بوده‌اند که ممنوع است و جريمه دارد!) خوب حالا کسي اصلا يادش هست رونالدينيو و دکو زماني در بارسا بوده‌اند؟

6- تخصص بازي‌کنان يک تيم (کارکنان يک سازمان) بايد با نيازهاي آن سازمان تناسب داشته باشند: خيلي مهم است که تخصص بازي‌کنان تيم دقيقا با اهداف و نوع کار سازمان متناسب باشد. مثلا در تيم بارسايي که هميشه هجومي بازي مي‌کند و به شدت بازي‌اش روي زمين و با پاس‌کاري‌هاي شديد انجام مي‌شود، نياز به بازي‌کناني که قدرت حفظ توپ و البته قدرت پاس‌ دادن بالا داشته باشند ضروري است. خوب اين‌جاست که مي‌بينيد بارسا پر است از بازي‌کناني از اين دست: ژاوي، اينيستا، گلب، مسي، آنري، اتوئو و … حتي مدافعان اين تيم هم کم تکنيکي و پاسور نيستند: دنيل آلوس به‌ترين دفاع راست دنيا، پويول و مارکز سرآمد بقيه مدافعان‌ هستند.

7- سعي کنيد هميشه در سازمان‌تان يک “ژاوي” داشته باشيد: ژاوي محبوب‌ترين بازي‌کن من در ميان کل بازي‌کنان دنيا است. خوب در مورد بازي‌کني که در هر بازي بالاي 30-40 پاس مؤثر مي‌دهد، بالاي 90 درصد پاس‌هاي‌اش صحيح است، پاس گل مستقيم بيش از 25 درصد گل‌هاي تيم‌اش را داده و چهارمين گل‌زن برتر تيم‌اش است چه مي‌شود گفت؟ نکته‌ي اساسي‌تر در مورد ژاوي اين است که هيچ کس هم او را نمي‌بيند و همه مسي و آنري و اتوئو را مي‌بينند!

طولاني شد و فعلا چيز بيش‌تري هم به نظرم نمي‌رسد. اغلب نکات بالا تکراري و خيلي ساده‌اند؛ ولي اگر بشود عملي‌شان کرد نتيجه‌اش مي‌شود همين بارسلوناي دوست‌داشتني اين روزهاي ما!