شجاعت تغيير كردن
داشتن شجاعت تغيير كردن، از محتواي تغييري كه قرار است رخ بدهد مهمتر است …
داشتن شجاعت تغيير كردن، از محتواي تغييري كه قرار است رخ بدهد مهمتر است …
امشب سوار تاکسي شديم که راننده بانمک و جالبي داشت. کلي براي من و دوستان ديگرم معما طرح کرد و سر کارمان گذاشت! (البته ما هم چند نفري يک معما براياش تعريف کرديم و همگي به همراه آقاي راننده حلاش کرديم!) يک جاي صحبتهاي اين راننده باصفا براي من بسيار جالب بود. به ما گفت اين عدد را بخوانيد: 001 000 000 900. خواندن اين عدد در ظرف چند ثانيه، کار سختي است و ممکن است آدم اشتباه بکند. آقاي راننده وقتي ديد که ما به شک افتاديم که درست خواندهايم يا نه، به ما گفت: “حواست باشه جوون، چيزي که خوندن اين عدد را سخت ميکنه صفرهاي زيادشه. زندگي هم همينه. تمام مشکلات و اشتباهات آدما توي همون نقطههاي کوچولو و به ظاهر بيارزش مثل عدد صفر اتفاق ميافتند.”
تاکسيسواري آموزندهاي بود!
خيلي از وقتها از اشتباهاتام به خاطر آثار منفيشان ناراحت نميشوم؛ بلكه براي اين ناراحت ميشوم كه ميبينم تا نقطه ايدهآل زندگيام چقدر فاصله دارم …
استثنا گذاشتن در هر كاري و استثنا كردن هر چيزي نتيجهاي جز خرابي به بار نميآورد! حداقل تجربه من اين را نشان ميدهد.
همانطور که بايد حرفهايي که ديگران به تو ميزنند را فراموش کني؛ بايد انتظار شنيدن خيلي حرفها را هم از آنها به فراموشي بسپاري …
توضيح مقدماتي ـ اين مطلب كمي طولاني است؛ ولي براي خودم بسيار جذاب بود. اين مطلب براي جاي ديگري ترجمه شده كه با توجه به نكات جالب آن اينجا هم منتشر ميشود.
من يك انسان تمساحنما هستم؛ يك هيولاي خطرناك دو زيست! من بدون سر و صدا به سمت طعمهام ـ يك دختر 7 ساله به اسم ايزابل ـ شنا ميكنم؛ كسي كه البته دختر خودم است! او با حس كردن وجود خطر، مضطربانه سطح استخر را با چشماناش ميكاود. ناگهان او من را ميبيند. نگاه ما دو نفر براي لحظاتي به هم قفل ميشود. ايزابل لبخند ميزند، جيغ ميكشد و در حال خنديدن پشت به من شروع به شنا ميكند. اما من كه خيلي سريع هستم، به كف استخر فشار ميآورم و خيز بر ميدارم. وقتي به فاصله چند اينچي او ميرسم، ايزابل تلاش ميكند با من مقابله كند و در حالي كه دستهاياش را در هوا نگه داشته نفسنفس ميزند.
او فرياد ميزند: “وايسا!”
“چي شده؟”
ايزابل سرفه ميكند: “آب پريده توي گلوم!”
خوب مجبوريم بازي را متوقف كنيم. و اين توقف، زماني چند ثانيهاي براي فكر كردن به اين موضوع به من ميدهد كه چرا اين كار را در زندگيمان در دنياي واقعي انجام نميدهيم؟
همه ما همين كه كليد “ارسال” را در صفحه ايميلمان فشار ميدهيم، پشميان ميشويم. بسياري از ما اين كار را انجام ميدهيم، در حالي كه گوگل ويژگي “باطل كردن ارسال” ايميل را به جيميل افزوده است. با فعال كردن اين ويژگي، وقتي شما كليد “ارسال” را ميفشاريد، جيميل آن ايميل را براي 5 ثانيه نگاه ميدارد و در اين فاصله، شما ميتوانيد اگر خواستيد ارسال ايميلتان را باطل كنيد.
جالب اينجا است كه ظاهرا اين 5 ثانيه توقف، همه چيزي است كه اغلب مردم براي تشخيص اينكه دارند اشتباه ميكنند نياز دارند.
در مورد يك ايميل، فشردن كليد “باطل كردن ارسال” ميتواند حجم وحشتناكي زمان، انرژي و درگيري ذهني را صرفهجويي كند. اما در دنياي واقعي ـ در ارتباط رو در رو و يا پشت تلفن ـ كليدي به نام “باطل كردن” ارسال پيام وجود ندارد. گاهي اوقات همانند قاضي كه از هيأت منصفه ميخواهد اظهارات شاهد را ناديده بگيرند، ما تلاش ميكنيم كه جلوي پيام ارسال شده توسط خودمان را بگيريم. اما وقتي تير از چله كمان رها شد (و كلمهاي كه از دهان شما خارج شد)، ديگر باز نميگردد … و آن وقت است كه اگر شانس داشته باشيد با آدمي مثل مادر من روبرو ميشويد كه علاقه دارد بگويد: “ميبخشم … ولي فراموش نميكنم.”
كليد اصلي در زندگي در دنياي واقعي اين است كه از اول جلوي “ارسال” پيامهاي بيحاصل را بگيريم.
اين همان 5 ثانيهاي است كه گوگل براي جلوگيري از اشتباه به ما ميدهد؟ شايد بتوانيم از آن قبل از فشردن كليد “ارسال” استفاده كنيم. اين احتمالا همه چيزي است كه براي جلوگيري از اشتباه لازم داريم: 5 ثانيه كوتاه!
ايزابل وقتي آب در گلوياش پريد، خواهش كرد: “وايسا!” كارت را چند ثانيه متوقف كن تا نفس من سر جاي خودش بيايد.
هيچ قانوني وجود ندارد كه به ما بگويد بايد بلافاصله جواب بدهيم. صبر كنيد. چند نفس عميق بكشيد.
اخيرا به دليل اشتباهي كه در هماهنگي زمان جلسه با يكي از مشتريانام پيش آمده بود، من آن جلسه را از دست دادم. كمي بعد وقتي من در اتاق انتظار دفتر مشتريام نشسته بودم، ناگهان صداي فرياد رهبر پروژه را ـ كه ما او را باب صدا ميكنيم ـ شنيدم: “هي برگمان، كجايي!؟”
ضربان قلبام سريع بالا رفت. آدرنالين زيادي وارد خونام شد. احساساتام طغيان كردند: خجالتزده و عصباني گارد گرفتم: “اين باب فكر ميكند كيست كه در اتاق انتظار سر من مثل بقيه آدمها داد ميزند؟”
من با جاشوا گوردون يك متخصص اعصاب و استاديار دانشگاه كلمبيا در مورد واكنش خودم صحبت كردم. به عقيده دكتر گوردون: “مسير مستقيمي از محركهاي احساسي تا هسته بادامی مغز (Amygdale) وجود دارد.”
منظورش چه بود؟
“هسته بادامی مغز مركز واكنش احساسي مغز است.” او توضيح ميدهد: “وقتي يك وضعيت مختلكننده در دنياي بيروني انسان پيش ميآيد، به سرعت احساسات انسان را بر ميانگيزاند.”
بسيار خوب. مسئله اينجا است كه احساس خام و خالص لزوما بهترين تصميم ممكن را براي انسان ايجاد نميكند. بنابراين اين سؤال مطرح ميشود كه چگونه انسان از احساسات به تفكر عقلاني ميرسد؟
پاسخ اين سؤال وقتي روشن ميشود كه بدانيد وقتي جنگي بين شما و ديگري در جهان خارج از وجود شما رخ ميدهد، جنگ ديگري نيز درون مغز شما بين شما و خودتان (you and yourself) پيش ميآيد: قشر جلويي مغز شما تلاش ميكند هسته بادامی مغز را تحت كنترل خود درآورد.
هسته بادامی مغز را مثل يك شيطان كوچك سرخرنگ با آن چنگك معروفاش در نظر بگيريدكه درون مغز شما ميخواند: “من ميگويم بايد اين فرد را كتك بزنيم!” و قشر جلويي مغز را مثل آن فرشته سفيدپوش معروف در نظر بگيريد كه ميگويد: “اوهوم. اين ايده خوبي نيست كه تو هم بر سر او فرياد بكشي. به هر حال او مشتري تو است!”
دكتر گوردون به من گفت: “كليد اصلي، كنترل آگاهانه هسته بادامی مغز با استفاده از قشر جلويي مغز است.” من از دكتر گوردون پرسيدم ما چطور ميتوانيم به قشر جلويي مغز در اين جنگ كمك كنيم. او دقيقهاي سكوت كرد و سپس پاسخ داد: “اگر يك نفس عميق بكشيد و براي لحظاتي تصميمگيري را به تعويق بياندازيد، به قشر جلويي مغز براي كنترل واكنش احساسيتان كمك خواهيد كرد.”
چرا يك نفس عميق؟ به نظر دكتر گوردون چون: “كاهش سرعت تنفستان يك تأثير آرامشبخش مستقيم بر مغز شما دارد.”
من پرسيدم: “چقدر بايد صبر كنيم؟” منظورم اين است كه “قشر جلويي مغز چقدر زمان براي غلبه بر هسته بادامی مغز نياز دارد؟”
“زمان زيادي لازم ندارد؛ چيزي حدود يك يا دو ثانيه.”
خوب ما كه اين زمان را داريم! آن 5 ثانيه زماني كه گوگل به ما ميدهد يك قانون سرانگشتي خوب است. وقتي باب در اتاق انتظار سر من داد كشيد، من نفس عميقي كشيدم و به قشر جلويي مغزم زمان كافي براي برنده شدن را دادم. من متوجه شدم يك سوءتفاهم پيش آمده و يادم آمد كه روابطام با باب اهميت بسياري دارند. بنابراين به جاي پرخاش كردن، به باب نزديك شدم. اين كار، چند ثانيه بيشتر طول نكشيد؛ اما به هر دوي ما زمان كافي را براي منطقي شدن داد.
توقف كنيد، نفس عميق بكشيد و سپس عمل كنيد. ثابت شده كه واكنش ايزابل استراتژي خوبي براي همه ما خواهد بود.
وقتي كه به نظر ميرسيد حال ايزابل سر جاياش آمده از او پرسيدم: “حاضر؟”
او همزمان با شيرجه دوباره توي آب، فرياد كشيد: “بزن بريم!” و معلوم بود كه نفسي تازه كرده و بر هدفي كه تلاش ميكرد به آن برسد تمركز داشت.
من به ايزابل يك زمان 5 ثانيهاي براي شروع به شنا كردن دادم و سپس به دنبال او، به درون آب شيرجه زدم!
اين نوشته شايد به نوعي دنباله پست قبلي باشد! از همان روزهاي اولي كه كار كردن را تجربه كردم متوجه شدم آدمها در محيط كار سه دستهاند: 1- كساني كه كار را براي خود كار انجام ميدهند، يعني كار ميكنند چون از كار لذت ميبرند. 2- كساني كه كار را فقط براي كسب درآمد ميخواهند و بس. 3- كساني كه به خاطر تفريح و ايجاد تنوع در زندگيشان كار ميكنند (ممكن است تركيب اينها هم باشد؛ ولي به نظرم اينجور افراز كردن آدمها دقيقتر است.)
وقتي وارد جايي كه الان كار ميكنم شدم، تعداد آدمهايي كه در دسته اول بودند زياد بود؛ هر چند تعداد آدمهاي دسته دوم به اندازه قابل توجهي بيشتر بود. مدتي در جاي ديگري هم كار ميكردم كه خوشبختانه آنجا تقريبا همه از آدمهاي دسته اول بودند (متأسفانه به دلايلي ادامه همكاري با آن جا ميسر نشد.) اما اين روزها يكي از مشكلات اصلي من در محيط كار اين است كه با آدمهاي دسته دوم و دسته سوم احاطه شدم و آدمهاي دسته اول شايد دو سه نفر بيشتر نباشند. 🙁
يكي از آرزوهاي بزرگ كاري من كار كردن در يك محيط حرفهاي است؛ جايي كه اغلب همكارانام از آدمهاي دسته اول باشند. اين جور آدمها هستند كه باعث ايجاد انگيزه و پيشرفت آدم ميشوند؛ چرا كه وقتي انگيزه اصليات كار كردن باشد به دنبال خواندن و ياد گرفتن ميروي. مدتها است كه انگيزه چنداني براي مطالعه حرفهاي ندارم؛ چرا كه نه كسي دور و برم هست كه به اين مسائل اهميت بدهد و بشود با او راجع به موضوعات عميق علم مديريت بحث و تبادل نظر كرد و چيز ياد گرفت و نه كارم آن چنان چالشبرانگيز است كه نيازمند خواندن و به روز بودن داشته باشد. اين است كه به يك سطح آستانه تحمل در مورد محيط كارم رسيدهام كه وقتي اتفاقاتي مثل آنچه موضوع پست قبلي بود ميافتد، سريعا به آن سمت مرز (!) پرتاب ميشوم و بيانگيزگيام به اوج ميرسد.
اين است كه به يك تغيير آب و هواي شغلي براي انگيزه پيدا كردن نياز شديدي دارم. زندگي شغلي، اين جور كه پيش ميرود، يك زندگي نه چندان با هدف است كه قطعا دلخواه من نيست.
حالا از آن طرف كار پيدا كردن هم در اين بازار كار در حال ركود، كار سختي است و اين يعني در هم تنيده شدن مشكلات پيش روي آدم!
يکي از تجربيات عميق زندهگي من اين بوده است که انسانها هر چه حقيرتر باشند و هر چه از نظر دانش و فرهنگ و شعور از ديگران پايينتر، خودشان را بالاتر فرض ميکنند. نکته اصلي اين است که فرد در ابتدا از اين روش براي قابل تحمل کردن دنياي اطرافاش استفاده ميکند و به خودش، دروغ ميگويد تا زخمهايي که به خاطر اشتباهات خودش از زندگي ميخورد را اندکي التيام بخشد. اما واي به آن روزي که اين آدمها دروغشان را خودشان هم باور کنند! (که متأسفانه اغلبشان خيلي زود به اين مرحله ميرسند .)
هميشه سعي کردهام در برابر چنين موجوداتي بر مبناي همان مصرع معروف «آن کس که نداند و نداند که نداند …» عمل کنم، آنها را نبينم و سعي کنم آنها را از دايره تفکر و ذهنم خارج کنم. اما مشکل اصلي اينجا است که اين کار هميشه امکانپذير نيست؛ مخصوصا در جايي مثل محل کار که آدم هر روز ممکن است از اشتباهات ديگران تأثير منفي بپذيرد و تازه، با کمال تعجب شاهد مماشات و سستي مديران شرکت در برخورد با آن عامل ايجاد “اغتشاش” ذهني باشد!
يک سال تمام تلاش کردم تا شرايط را عوض کنم و نشد. امروز دوباره همان اتفاق هميشهگي افتاد و باز هم اعتراض من و قول دادن آن فرد براي تکرار نکردن کارش؛ چيزي که ظاهرا براياش تبديل به عادتي ترک نکردني شده است! حالا بگذريم از سفسطهها و توجيههاي هميشگي مديران محترم شرکت که هميشه هم به ضرر من بوده است!
امروز کاملا حجت بر من تمام شد که ادامه شعر بالا درست است؛ يعني بايد بگذاريم اين جور آدمها در جهل مرکبشان ابد الدهر بمانند. راه ديگري نيست؛ چون بيداري شدني نيستند.
علاوه بر آن در تصميمام براي عوض کردن محل کارم، مصممتر از قبل شدم.
از پدرم و بهويژه مادر عزيزم ياد گرفتهام بايد در زندگي تا ميشود به ديگران کمک کرد. ارزشهاي اخلاقي و دينيام هم بر اين تأکيد دارند که هر کاري کردي نبايد هيچ انتظاري از ديگران داشته باشي. کمک به ديگران يک وظيفه اخلاقي است و آن احساس رضايت دروني که نتيجه آن است براي انسان کافي است.
اما گاهي اوقات احساس ميکنم وقتي آدمي بعضي از کارها را انجام ميدهد و چند بار آن را تکرار ميکند دو نتيجه بد نصيباش ميشود:
1. آن کار تبديل به “وظيفهاش” ميشود و ديگر مجبور است آن را کار انجام دهد!
2. بعضي از آدمها شخصيتشان طوري است که تا وقتي ميتواني کاري انجام بدهي و حتي از آن بدتر، تا وقتي کاري انجام ميدهي دوستات دارند و در ساير اوقات طبيعي است که برايشان ديگر وجود نداري يا اگر هم وجود داري و ميبينندت خيلي فرقي نميکند!
اين آدمها هر چند در اطراف من هستند و هر چند شايد خيلي از آنها جزو دوستان نزديک من محسوب شوند، اما قطعا از خوانندگان اين وبلاگ نيستند. اين را گفتم که از دست من شاکي نشويد!
اين از دلتنگيهاي بسيار متنوع اين روزهايام است. دلتنگيها و دغدغههايي که اين روزها به شدت ذهنم را درگير خود کردهاند و جاي افکار خوب و شاد را حسابي تنگ کردهاند.
دلتنگم! همين.
پ.ن: اين مطلب را كه نوشتم و گذاشتم اينجا بلافاصله جوابام را گرفتم. اين سخنراني جالب استاد مصطفي ملكيان را حتما ببينيد. حرف اصلي استاد اين است كه من با اخلاقي زيستن بيشتر از همه به خودم كمك ميكنم. در واقع آرامش و لذت اين شيوه زندگي (در اينجا كمك به ديگران) چيزي است كه در درجه اول سلامت روحي و در درجه دوم سلامت جسمي و فيزيكي مرا بهتر ميكنند يا در حد نرمالي حفظ ميكنند. بنابراين ديگران هر چه ميخواهند فكر كنند و هر چه ميخواهند عمل كنند: آنها با كارشان تنها به خودشان ضرر يا سود ميرسانند!
باز هم تا چشم به هم بگذاريم سال تمام شد. يک سال ديگر گذشت با همه خوبيها و بديهاياش و همه شيرينيها و تلخيهاياش. و اين شب آخر سال نشستهام و نگاهي دارم به درازاي يک سال به بخشي از ماجراي زندگيام!
سال 87 سال خوبي بود: کلاسهاي دانشگاهام شروع شد، دوستان خوب و جديدي پيدا کردم، لحظات شيريني را در کنار خانواده و دوستانام سپري کردم، و البته کتابهاي خوبي خواندم، فيلمهاي جديدي ديدم و در کنار همه اينها زندگي کردم!
سال 87 سال خوبي نبود: يکي از بهترين دوستانام را از دست دادم، در مقاطعي از سال از نظر روحي و جسمي مشکلاتي پيدا کردم و خوب وقتام را هم کم تلف نکردم!
در هر حال اميدوارم که سال رو به پايان را با شادي به سال جديد تحويل دهيد. در لحظه تحويل سال از ته دل آرزو ميکنم سال آينده براي همه مردم دنيا سالي سرشار از صلح، زيبايي و شادي باشد و هر کسي، حداقل به بخشي از آرزوهاياش برسد.
به نظرم دعاي تحويل سال يکي از زيباترين دعاهايي است که اگر با صميميت خوانده شود تأثيرش را در کل سال احساس خواهيم کرد:
يا مقلب قلوب و الابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال …
سال نو مبارک.