چگونه از خودمان نااميد نشويم!

در جلسه‌اي با يک مشتري مهم سازمان‌تان داريد صحبت مي‌کنيد. رئيس‌تان هم آن‌ طرف ميز نشسته و دارد چپ چپ نگاه‌تان مي‌کند. چه در ذهن شما مي‌گذرد؟

“از دست مشتري عصباني شده؛ کار خودت رو بکن.”

“اي واي الان داره دندون‌هاش رو بهم فشار مي‌ده.”

“اوه اوه. نه مثل اين‌که از ايده‌ي من خوشش نيومد.”

“من دارم گند مي‌زنم. منظورش اينه.”

“ديگه حتا نگاهم هم نمي‌کنه.”

“بدبخت شدم. همين امروز اخراجم.”

“نه تنها کارم را از دست دادم؛ بلکه يک بازنده‌ي واقعي هم هستم.”

“من يک آدم به‌درد نخورِ نااميدم که لياقت زندگي کردن را هم ندارم!”

اين موقعيت و اين سقوط گام به گام وضعيت روحي براي‌تان آشنا نيست؟ خيلي وقت‌ها ما در محيط کارمان با چنين وضعيتي مواجه مي‌شويم؛ زماني که اوضاع آن طوري که بايد پيش نمي‌رود و آدم احساس مي‌کند که کارش را بلد نيست، همه‌اش دارد اشتباه مي‌کند، ديگر به تهِ خط رسيده، ادامه دادن براي‌اش ممکن نيست و … بايد رفت! در چنين شرايطي چه کار بايد بکنيم؟ محل کارمان را ترک کنيم، خودمان را سرزنش کنيم يا …

هيچ کدام. خانم جوانا بارش نويسنده‌ي همکار کتاب “زنان فوق‌العاده چگونه مديريت مي‌کنند؟” يک روش 5 مرحله‌اي را براي نجات دادن خود از اين وضعيت دشوار پيشنهاد کرده است:

  1. معنايابي: در کارتان معنا پيدا کنيد و کاملا شور و اشتياق شخصي‌تان را دنبال کنيد. تنها راه حفظ اشتياق‌تان، خوش‌بيني است. به خودتان بگوييد که اين، نه آخر راه است و نه آخر دنيا. “به خودتان بگوييد: اين که چيزي نيست. من مي‌تونم باهاش مواجه بشم و ازش رد بشم.” خوش‌بيني همراه با معنايابي در کارتان، مي‌تواند اثر معجزه‌آسايي داشته باشد.
  2. برانگيختن: مطالعات متعددي نشان داده‌اند که برانگيختن کارکنان سازمان به بالا رفتن بهره‌وري و نوآوري و ايده‌هاي به‌تر مي‌انجامد. خانم بارش چنين پيشنهادي را براي زندگي کاري شما هم دارد: وقتي اوضاع بهم مي‌ريزد و وقتي دوره‌ي نااميدي فرا مي‌رسد، با حرف زدن با همکاران‌تان يا يکي از اعضاي خانواده، خودتان را برانگيزانيد. “اين مي‌تواند يک مکالمه‌ي تصادفي باشد، اما براي پاک کردن ذهن شما کافي است. به‌علاوه پرت شدن حواس‌تان گاهي اوقات مي‌تواند به شما چشم‌انداز جديدي را نشان بدهد.”
  3. انرژي‌گيري: منظور کنار گذاشتن کار نيست ـ هر چند که اين کار هم يک راه مفيد شناخته‌ شده است. ـ منظور اين است که با ديد تحليلي به نقاط مثبت و موانع پيش روي‌تان در اين موقعيت چالش‌برانگيز بنگريد. “در ذهن‌تان خودتان را از کارتان اخراج کنيد. فردا به‌عنوان يک کارمند جديد به محل کارتان برگرديد. اين طوري تفاوت عميقي را در ديدگاه‌ها و عادت‌هاي‌تان مشاهده خواهيد کرد.”
  4. وصل شدن: خودتان را به شبکه‌اي از دوستان و اهل خانواده که شما را شاد و باانگيزه نگاه مي‌دارند و به شما لذت مي‌بخشند، وصل کنيد.
  5. ساختارشکني: طرح‌هايي که کار نکرده‌اند را بشکافيد و دوباره ببنديد. همکاران‌تان و زيردستان‌تان را در اين کار درگير کنيد. اغلب يک تيم متنوع‌تر احتمال موفقيت بالاتري دارد. “به صورت مداوم ايده‌ها را به چارچوب‌تان تزريق کنيد و آن را بشکنيد. ساختارشکني کنيد، اجزا را دوباره به هم بچسبانيد، بشکنيد و از نو بسازيد. اين کار به شما کمک مي‌کند که از معادله يک گام جلوتر برويد و مسدله را به صورت هدف‌مند حل کنيد؛ به جاي اين‌که آن را شخصي کنيد.”

منبع

پ.ن. شخصا يک و چهار را تجربه کرده‌ام و واقعا مؤثر است. سه هم بسيار جالب بود! بديهي است که در مواجهه با مشکلات زندگي هم اين راه‌حل‌ها، مؤثر است.

پست مهمان: استدلال‌هاي منطقي ايراني (3)

خوب دوست خوب من مهدي زرگر نتاج بالاخره پستي که قرار بوده بنويسه را نوشت. ايشان فوق ليسانس مهندسي نرم‌افزار از دانشگاه شهيد بهشتي تهران دارند و مثل من در حوزه‌ي معماري سازماني فعال هستند. فعلا اين معرفي مختصر را داشته باشيد تا مجبورش کنم در حوزه‌ي تخصص‌اش هم براي اين‌جا پست مهمان بنويسه!

يک توضيح فقط لازمه: منظور از شهاب در اين متن خود من هستم! اين هم نوشته‌ي مهدي:

اين پست با تأخيراتي زياد مواجه شده، اما من قسمتي از متن رو تغيير دادم تا با آخرين پست شهاب هم‌راستا باشه.

شايد آدم‌هاي بي‌سواد زيادي اطراف ما وجود داشته باشند، اما شخصاً از همه بي‌سوادها بدم نمي‌آد، از آدم‌هاي بي‌سوادي كه سوال مي‌كنند و برخي اوقات هم سعي مي‌كنند برخي كارها رو خودشون به‌تنهايي و با تكيه به دانش فردي انجام بدن، هر چند اشتباه، بيشتر خوشم مي‌آد و فقط از نوع خاصي از اونها بسيار بدم مي‌آد و تا جايي كه مي‌تونم با تمام دانش فني‌ام! ضايع‌شون مي‌كنم برخلاف شهاب كه عصباني مي‌شه. بيشتر  فكر مي‌كنم با اين طور آدم‌ها نبايد بحث كرد بلكه بايد اجازه داد هر چه بيشتر حرف بزنند و هرچه بيشتر دانش‌افشاني كنند تا از نظر ذهني ارضاء بشند و ازشون هي سوال كرد تا اونها جواب بدن و آخرش جواب‌هاشون رو كنار هم گذاشت و ضايع‌شون كرد. اين استراتژي مثل بادكردن توي بادكنكه كه طرف رو هي شارژ مي‌كني و در آخر فقط يك نوك سوزن مي‌خواد.

اما برگرديم به استدلال‌هاي منطقي ما ايراني‌ها و چيزهايي كه خيلي در دانشگاه يا شايد محيط كاري مشاهده مي‌شه:

  • ميگه پايه‌اي با هم مقاله بديم، ميگم حوزه كاري من مشخصه، حوزه كاري تو چيه؟ ميگه براي من فرقي نداره! منظورش اين بود كه خيلي باسوادم ولي بنده اشتباهاً درست برداشت كردم كه بي‌سواده.
  • ميگه الان كلي موضوع هست كه من روش كار كردم، ولي انتخاب موضوع مقاله رو مشكل دارم! عبارت «من روش كار كردم» دقيقاً جايي كه من و شهاب روش تمركز داريم، كار كردن يعني چي؟ چطور رفتي كار كردي بدون اينكه موضوع رو انتخاب كرده باشي؟!! اين طور كار كردن معمولاً بدين معنيه كه طرف خيلي كلان كار كرده و در حد آشنايي با اسم كار كرده. بيشتر افراد با استدلال! تعابير مختلفي از يك كلمه شفاف مي‌دن.
  • ميگم تو روي اين موضوع كار كردي يا خالي بستي؟ ميگه: خالي چيه مهندس، شايد من بدون اينكه با عنوانش آشنا باشم از اين مفهوم استفاده كرده باشم، شايد هم آب دوغ خياري كار كردم! دارم فكر مي‌كنم طرف سالها داشته براي يك شركتي نرم‌افزار مي‌نوشته ولي نمي‌دونسته اسمش نرم‌افزاره، يا سال‌ها با Word كار مي‌كرده ولي نمي دونسته اسمش چيه. شايد هم سال‌ها مشاور مدير بوده نمي‌دونسته مشاوره؟

ما سال‌هاست كه نمي‌دونيم اسم اين، استدلال منطقيه و از نوع ايرانيش. همش ذهنم درگيره آب دوغ خياره، نمي‌دونم چرا؟؟!!

  • ميگم حالا با اين مفهوم آشنا هستي؟ ميگه منظور شما از اين مفهوم با منظور من فرق داره، در حد شما كار نكردم، حالا منظور شما چي هست؟ وقتي با اين طور استدلال مواجه مي‌شين اون سوزنه رو بگيرين دست‌تون و آماده باشين.

مسلماً مشكل ما با اين طور افراد حل نمي‌شه ولي بايد ياد بگيريم كه با اين افراد چگونه برخورد كنيم. به تجربه بر من مشخص شده كه عمده‌ترين روش برخورد با اين افراد فقط سوال كردنه، سوالاتي كه آنها را وارد جزئيات مي‌كنه. جالب اينكه يكي از مديران شركت در برابر سوال من در مورد فرد بالا جواب قابل توجهي داده و گفته كه با اين فرد مستقيم خيلي كم كار كرده ولي برداشتش اينه از نظر فني و اجرايي آدم تواناييه.  من اون لحظه باز هم داشتم با آب دوغ خيار فكر مي‌كردم. نمي‌دونم چيه ولي استفاده‌اش مي‌كنم!؟

پ.ن. استراتژي پيشنهادي دوست من براي برخورد با آدم‌هاي بي‌سوادِ پرمدعا کاملا درسته و من تأثيرش را حداقل در کارهاي خودش ديدم!

از مغزتان بيش از اندازه كار نكشيد

نوشته: پاتريك جي. اسكرت / ترجمه: علي نعمتي شهاب

ساعت‌هاي طولاني كه هر هفته كار مي‌كنيد ممكن است براي سازمان شما خوب باشد، ولي براي مغزتان خيلي خوب نيست. براساس تحقيقي طولاني مدتي كه بر روي كاركنان بريتانيايي انجام شده، كار بيش از اندازه مي‌تواند فرايند ضعيف شدن حافظه و توانايي تفكر به علت پيري را تسريع كند.

پيش از آن در سال 1985 محققات تحقيقي تحت عنوان Whitehall II را آغاز كردند كه تأثير كار، طبقه اجتماعي، عوامل روان‌شناختي و سبك زندگي را بر گسترش ابتلا به بيماري‌هاي مزمن در ميان هزاران مرد و زن شاغل در 20 دفتر خدمات شهري لندن بررسي مي‌كرد. بين سال‌هاي 1997 تا 1999 و بين سال‌هاي 2002 تا 2004، تعداد 2214 نفر از داوطلبان آزمايش‌هاي طراحي شده براي اندازه‌گيري كاركرد قوه تشخيص (Cognitive Function) را گذراندند. آزمايش‌ها شامل ارزيابي حافظه شفاهي و مهارت‌هاي گفتاري، هوش سيال (Fluid Intelligence) ـ كه با حافظه كوتاه مدت، تفكر انتزاعي، خلاقيت و حل مسئله مرتبط است ـ و هوش كريستال شده (Crystallized Intelligence) ـ دانش انباشته شده در طول زندگي كه از آموزش، كار كردن و تجربيات فرهنگي به دست مي‌آيند ـ بود. هوش سيال با افزايش سن، بيماري يا جراحت تحت تأثير قرار مي‌گيرد؛ در حالي كه هوش كريستال شده در سنين 60 و 70 سالگي رو به افزايش مي‌گذارد و تا 80 سالگي هم شروتع به كاهش نمي‌كند.

در مقايسه با شركت‌كنندگاني كه 40 ساعت يا كم‌تر در هفته كار كرده بودند، كساني كه بيش‌تر از 55 ساعت در هفته كار كردند نمرات كم‌تري در آزمايش‌هاي لغت‌شناسي (Vocabulary) در آزمايش‌هاي اوليه و انتهاي دوره به دست آوردند. آن‌ها هم‌چنين در آزمايش دوم كاهش بيش‌تري را در هوش سيال نسبت به آزمايش اول از خود نشان دادند. اين رابطه حتي با بررسي‌هاي بيش‌تر روي عوامل تأثيرگذار بر قوه تشخيص ـ مانند: تحصيلات، شغل، بيماري، استرس، خواب و … ـ به شدت تقويت شد.

اين مطالعه اخطاري در مورد كار زياد نداد و اين را هم ثابت نكرد كه كار زياد براي مغز بد است. انحرافات بسيار زيادي در امتياز به دست آمده در هر گروه وجود داشت ـ بعضي از افراد كه ساعت‌هاي زيادي كار مي‌كردند در آزمايش‌ها به شكل وحشتناكي خوب بودند، در حالي كه برخي از افرادي كه در گروه 40 ساعت كار و كم‌تر قرار داشتند نتايج نااميدكننده‌اي داشتند. نتيجه اين تحقيق كشف وجود رابطه‌اي ميان كار بيش از حد و كاركرد قوه تشخيص آدمي بود كه البته يك رابطه علت و معلولي نيست. امكان دارد نتايج اين تحقيق دلخواه كساني كه زياد كار مي‌كنند نباشد و اين موضوع بر كسب امتيازهاي پايين توسط اين افراد در آزمايش‌هاي مورد استفاده براي سنجش قوه شناختي تأثير بگذارد. محققان يك توضيح احتمالي ديگر براي نتايج اين تحقيق دارند و آن اين‌كه افرادي توانايي تفكر پاييني دارند، زمان بيش‌تر براي تكميل كارشان صرف مي‌كنند و در نتيجه به زمان بيش‌تري نيز نيازمند هستند.

اجازه دهيد فرض كنيم كه چيزي در مورد كار زياد وجود دارد كه مي‌تواند مشكلاتي را در آينده براي مغز ايجاد كند. اين تأثير كوچك و احتمالا غيرقابل اجتناب است. كار زياد مي‌تواند از دو راه اصلي به مغز و بدن ضرر برساند: افزايش استرس و با جايگزين شدن ورزش كردن، غذاهاي سالم و ساير رفتارهاي خوب. اگر شما زياد كار كردن را سودمند و نيروبخش مي‌يابيد و آن را جايگزين روابط خود با ديگران نمي‌كنيد، زياد كار كردن احتمالا مي‌تواند براي مغز شما مفيد باشد. اگر كار براي شما طاقت‌فرسا است و مزاحم خواب شما مي‌شود و شما را مجبور مي‌كند تفريح را كنار بگذاريد، توجه به سلامت رواني، فيزيكي و احساسي‌تان مي‌‌تواند به هشياري مغز شما براي در زماني كه سن‌تان بالا مي‌رود كمك كند.

4 راه براي هشيار كردن مغزتان عبارتند از:

  1. ورزش كردن: اين براي مغزتان همانند بدتان مفيد است.
  2. خودتان را از استرس‌ آزاد كنيد: اين‌كه هر روز 10 دقيقه ساكت در گوشه‌اي بنشينيد يا از تكنيك‌هاي ريلكس شدن استفاده كنيد، مي‌تواند به از بين بردن استرس ـ چيزي كه براي مغز بسيار مضر است ـ كمك كند. اين كار هم‌چنين راه خوبي است براي اعمال كنترل بيش‌تر بر زندگي‌تان.
  3. ارتباط با خانواده و دوستان: روابط انساني مي‌تواند به حفظ سلامت رواني و فيزيكي كمك كنند.
  4. كار متفاوتي انجام دهيد: كارتان را كنار نگذاريد، چرا كه اين مي‌تواند يك تغيير فريب‌دهنده باشد. قايق‌سواري كنيد، درس پيانو بگيريد، به يك دانش‌آموز درس دهيد، هم‌زمان با ناهار شطرنج بازي كنيد و كارهاي ديگري از اين قبيل.

زمان استراحتي كه به خود مي‌دهيد شما را دوباره سرشار از انرژي مي‌سازد و مي‌تواند براي كارتان هم مفيد باشد!

منبع

پ.ن. رونوشت به خودم!

اصول شبکه‌سازي در شبکه‌هاي اجتماعي

چندي پيش مطلبي داشتم در مورد اهميت شبکه‌سازي شغلي. آن‌جا نوشته بودم که امروز شبکه‌سازي در دنياي مجازي و اينترنت کم‌تر از شبکه‌سازي در دنياي واقعي اهميت ندارد. اما خوب اين سؤال هم مطرح است که چطور اين کار را انجام دهيم؟ لاري بوهل در اين‌جا راه‌نمايي براي اين کار در سرويس لينک‌داين نوشته که بد نيست سرفصل‌هاي‌اش را با هم مرور کنيم:

  1. پروفايل‌تان را تا حد امکان کامل کنيد.
  2. پروفايل‌تان را يکتا کنيد ـ چيزي خاصِ خودِ خودتان ـ تا از آن براي پرسنال برندينگ بهره‌ بگيريد.
  3. عنوان شغلي‌ يا تخصص‌تان را بنويسيد (مثلا پروفايل گوگل من را اين‌جا ببينيد. تخصص من تحليل‌گري سيستم و کسب و کار است.) در اين زمينه قبلا پستي نوشته‌ام که پيشنهاد مي‌کنم بخوانيدش.
  4. از ديگران توصيه‌نامه بخواهيد. لينک‌داين و سرويس فارسي معادل آن u24 هر دو اين امکان را براي شما فراهم مي‌آورند.
  5. در گروه‌هاي موجود در شبکه‌ي اجتماعي عضو شويد و از آن براي شناختن و شناخته شدن و پرسنال برندينگ استفاده کنيد.
  6. بخشنده باشيد: در دنياي مجازي به ديگران کمک کنيد، مشاوره بدهيد و به سؤالات‌شان براساس تخصص‌تان پاسخ دهيد. با اين کار به وقت‌اش ديگران هم خوش‌حال خواهند شد به شما کمک کنند (مثل همين وبلاگ نوشتن بنده!)
  7. خودتان را يک کارجو (کسي که دنبال کار مي‌گردد) معرفي نکنيد. پرسنال برندينگ يعني اين‌که شما خودتان، تخصص‌تان و ارزش‌هاي‌تان را معرفي کنيد تا بقيه به سراغ‌تان بيايند؛ نه اين‌که همان اول صفحه‌ي پروفايل‌تان بنويسيد: “علي نعمتي شهاب هستم، به دنبال يه کارِ توپِ آسونِ پر پول مي‌گردم!”
  8. اسپم نباشيد! (توضيح لازم داره؟)
  9. هيچ وقت به کسي که نمي‌شناسيد درخواست دوستي ندهيد (قابل توجه فيس‌بوک بازها!)
  10. با به‌روزرساني‌هاي زياد، دوستان‌تان را اذيت نکنيد! (رونوشت به خودم در گودر!)

بديهي است که اين خطوط راه‌نما را مي‌توان در ساير شبکه‌هاي اجتماعي (از جمله: گودر، فيس‌بوک، توئيتر و …) نيز به کار برد.

تعريف دقيق نقش ره‌بري سازمان به روايت پپ گوارديولا

درس‌هاي بارساي گوارديولا تمام شدني نيست و اين نشان از پويايي بالاي اين تيم دارد. قبلا هم درباره‌ي درس‌هاي مکتب فوتبال بارسلونا و به‌ويژه بارساي پپ گوارديولا نوشته‌ام. و اين هم يک درس جديد:

مصاحبه‌ي سايت گل را با ژاوي هرناندز در مورد ال کلاسيکوهايي که در آن‌ها حضور داشته مي‌خواندم که يک جاي‌اش اين سؤال و جواب نوشته شده بود:

بهترین نصیحت تو پیش از کلاسیکو؟ حرف گواردیولا: «از بازی خود لذت ببرید اما فلسفه‌مان را فراموش نکنید».

تا به حال فکر کرده‌ايد که اصلي‌ترين نقش يک ره‌بر سازماني چيست؟ تعيين چارچوب و جهت‌گيري‌هاي حرکت زيردستان‌اش در راستاي رسيدن به اهداف سازمان. اما تعريف ره‌بري يک بخش دوم هم دارد: اين‌که ره‌بر بايد کاري بکند که آدم‌ها با ميل و رغبت دروني آن کارهايي که بايد را انجام بدهند. و اين‌جا است که زيبايي نصيحت گوارديولا بيش از پيش معلوم مي‌شود:

  1. فلسفه‌ي فوتبال بارساي گوارديولا، فوتبال تهاجمي و زيبا با حفظ توپ بسيار زياد و حملات برق‌آسا است (يعني استراتژي سازمان!)
  2. در اين چهارچوب هر بازي‌کني آزاد است که بدون بهم زدن نظم تيمي از فوتبال‌اش و توانا بودن‌اش لذت ببرد و اين دو در کنار يکديگر موجب مي‌شوند که بازي‌کنان (کارکنان سازمان) با ميل و رغبت دروني براي تحقق هدف سازمان (پيروزي!) در چارچوب استراتژي سازمان حداکثر تلاش خود را انجام دهند!

هميشه گفته مي‌شود که اين تيم، فراتر از يک تيم فوتبال ساده است و يک فلسفه‌ي فوتبال کامل (Total Football که مکتب فوتبال هلند جادويي دهه‌ي 70 و يوهان کرويف است) را عرضه مي‌کند؛ اما اين روزها بايد اين تيم را به‌عنوان يک کلاس درس مديريت و ره‌بري هم در نظر گرفت! باز هم از اين بارساي جادويي و درس‌هاي‌اش خواهم نوشت.

در آستانه‌ي ال‌کلاسيکو (که فردا شب است) براي تيم محبوب‌ام بارسلوناي کاتالونيا آرزوي موفقيتي در حد همان نتيجه‌ي 6-2 معروف برنابئو و فراتر از آن را دارم!

10 قانون برتر ره‌‌بري

10 قانون برتر ره‌بري که نويسندگان اين کتاب مدعي شده‌اند که با بررسي بيش از 7000 کتاب موجود در زمينه‌ي “ره‌بري” به آن‌ها رسيده‌اند:

  1. در برابر رفتار خصمانه قوي بمانيد؛ حتي اگر مجبوريد که تنها بمانيد.
  2. مُصر باشيد: “نه” يعني “دقيقا الان نه”. “نه” يعني “زمان ديگري دوباره امتحان کن!”
  3. هيچ وقت نگذاريد “يک رئيس سخت‌گير” شما را از هدف و کارتان منحرف کند.
  4. شترمرغ نباشيد! هر چيزي را که مي‌توانيد درباره‌ي سازمان و صنعت فعاليت‌تان ياد بگيريد. حتي “موجودات خلاق” هم لازم است درباره‌ي اصول و مباني کسب و کار چيز ياد بگيرند.
  5. فقط قهرمانان نيازمند مربي نيستند (مربي‌گري سازماني و شغلي داريم که خيلي در ايران کسي جدي‌شان نمي‌گيرد!)
  6. پرسنال برندينگ: درباره‌ي کسي که هستيد سخن بگوييد نه کاري که انجام مي‌دهيد. خودتان را با شغل فعلي‌تان تعريف نکنيد!
  7. در برابر تضادها، راه سخت‌تر را انتخاب کنيد. “نازک نارنجي نباشيد!”
  8. هر چند تا بخش رزومه‌تان را ترکيب کنيد و اسمي براي‌اش انتخاب کنيد (چيزي که شهرام قبلا در مورد رزومه نوشتن اين‌جا نوشته بود.)
  9. الف ـ آدم‌هاي باتجربه درخواست‌هاي مربوط به گرفتن زمان خودتان را مزاحمت تلقي نکنيد! اين بالاترين شکل تمجيد از شماست! ب ـ آدم‌هاي بي‌تجربه: وقتي نياز به کمک داريد، رئيس‌ يا هم‌کار باتجربه‌تان را براي ناهار بيرون نبريد! فقط 10 دقيقه از او وقت بخواهيد و قبل‌اش هم سؤالات مشخصي را براي پرسيدن آماده کنيد.
  10. هميشه کيف کوله‌تان جمع و جور و آماده‌ي حرکت باشد: به‌عبارت به‌تر هميشه يک نقشه‌ي B داشته باشيد!

منبع

در ستايش شرم …*

… من مي‌دانم مسافر يک سفرم. گوشه‌اي از مقصد را مي‌بينم، دست کم به هيئت ارزش‌هاي اساسي آن. من مي‌دانم که با خود من است که خود را اصلاح و به‌تر کنم. تجربه به من آموخته است که کسي که از چيزي نادم نباشد، در درون خود هم تصوري از به‌تر بودن ندارد. چنين کسي نمي‌تواند خطاهاي خود را تشخيص دهد و هم‌چنان به آن خطاها بسته مي‌ماند، چرا که قادر نيست چيزي به‌تر پيش روي خود را ببيند و در نتيجه از خود مي‌پرسد چرا بايد از آن‌چه دارد، دست بردارد …

از نامه‌ي اول مارتيني کاردينال ميلان به اومبرتو اکو

(برگرفته از کتاب: ايمان يا بي‌ايماني: مکاتبات امبرتو اکو و کاردينال مارتيني؛ ترجمه‌ي علي اصغر بهرامي؛ نشر ني)

* عنوان اين پست نام کتابي است از حسن قاضي‌مرادي.

چگونه با يک آدم ناشناس سر صحبت را باز کنيم

دانش‌جوي ترم اول هستيد و چهره‌هاي جديد هم‌کلاسي‌هاي‌تان را مي‌بينيد و در اين فکريد چطور دوست پيدا کنيد؟ محل کارتان را عوض کرده‌ايد و حالا زيرچشمي به هم‌کاران جديدتان نگاه مي‌کنيد و در اين فکريد که با تنهايي‌تان چه کنيد؟ يا شايد در يک مهماني که پر از آدم‌هاي غريبه است هستيد و مي‌خواهيد با يکي سرِ صحبت را باز کنيد؟ همه جا ما با چنين موقعيت‌هايي روبرو هستيم: تجربه‌ي مواجهه با آدم‌هاي جديد و نياز به هم‌کلام شدن با آن‌ها. در اين موقعيت‌ها بايد چه کار بکنيم؟ اين کارها را به ترتيب انجام دهيد:

  1. لبخند بزنيد: اين طوري دوست‌داشتني‌تر مي‌شويد؛ نه!؟
  2. وقتي مطمئن شديد لبخندتان طرف را جذب کرده، با يک سؤال شروع کنيد: مثلا من صحبت با اولين دوست‌ام در دوره‌ي فوق ليسانس را با اين سؤال ساده شروع کردم: “شما کجا درس خوندي؟” (و به همين راحتي زمينه‌ي مشترک حرف‌ زدن‌ را پيدا کرديم: هر دو پلي‌تکنيکي بوديم و حتي دوستان مشترک داشتيم!) فقط لطفا کمي خلاق باشيد و سراغ کليشه‌هايي مثل آب و هوا نرويد!
  3. از طرف مقابل بخواهيد درباره‌ي خودش براي شما بگويد و خوب به حرف‌هاي‌اش گوش کنيد: آدم‌ها دوست دارند درباره‌ي خودشان حرف بزنند و همين طور دوست دارند مورد توجه ديگران باشند. بنابراين بگذاريد که هر چه در دل تنگ‌اش است، بگويد!
  4. سيم ارتباطي را وصل کنيد: وقتي که حرف‌هاي‌تان گل انداخت و کمي بيش‌تر با هم آشنا شديد، ديگر وقت‌اش است که بحث را به مباحث جدي‌تر بکشانيد و از طرف بخواهيد که اجازه بدهد ارتباط بيش‌تري با هم داشته باشيد. مثلا مي‌توانيد کارت ويزيت‌تان را به او بدهيد.
  5. نام طرف را در گفتگو تکرار کنيد: نام خود انسان، شيرين‌ترين آوا براي هرانساني است!

به‌عنوان مشاور مي‌توانيد از اين شيوه در جلسات مذاکره‌ي بازاريابي، ابتداي پروژه و جلسات مصاحبه استفاده‌ي بسياري ببريد.

منبع

استدلال‌هاي منطقي ايراني (2)

مدت‌‌ها قبل پستي نوشته بودم با عنوان استدلال‌هاي منطقي ايراني (1). از اسم‌اش معلوم است که محتواي‌اش چه بوده. آن‌جا گفتم از هر چند گاهي در اين مورد مي‌نويسم؛ اما ننوشتن‌ام به دليل بدقولي دوستي بود که قرار بود پستي در اين زمينه به صورت مهمان براي من بنويسد و ننوشت. گفتم به آن دوست عزيز که اميدي نيست؛ خودم لااقل کار را زمين نگذارم! اين هم قسمت دوم:

با کارفرماي محترمي جلسه داريم. مدلي را براي‌اش توضيح داده‌ام و واقعا هم سر در نياورده که چي شده؛ ولي براي کم نياوردن رو به من مي‌کند و مي‌گويد: “مهندس درست توضيح ندادي. بگذار من يک بار توضيح بدم” و شروع مي‌کند و حرف‌هاي خودم را غلط و غلوط تحويل خودم مي‌دهد. آخر سر هم نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي‌‌اندازد که: “ديدي من بيش‌تر مي‌فهمم؟”

قرار گرفتن در موقعيتي که اين ادعاي دروغينِ بيش‌تر فهميدن به رخ‌ام کشيده مي‌شود ديوانه‌ام مي‌کند. مخصوصا زماني که مي‌دانم طرف خودش هم مي‌داند که دارد دروغ مي‌گويد … اما اين آن استدلالي نيست که مي‌خواهم راجع به آن صحبت کنم. اين شکل ادعاي توخالي در بدترين حالت‌اش به جايي مي‌رسد که: “اين‌که من مي‌فهمم يعني تو نمي‌فهمي!” و اين ديگر اسم‌اش استدلال نيست، حتي مغلطه هم نيست؛ فاجعه است!

متأسفانه اغلب ما به اين شيوه‌ي نگاه عادت کرده‌ايم و خيلي وقت‌ها به صورت ناخودآگاه اين طوري رفتار مي‌کنيم، بدون اين‌که بفهميم. اما بعضي از آدم‌ها متأسفانه به اين شيوه‌ي رفتاري عادت کرده‌اند! نمونه‌هايي از اين رفتارها:

  • طرف کتابي را خونده و نفهميده و درباره‌اش نقد منفي مي‌نويسد!
  • طرف نمي‌داند ديگري درباره‌ي چه چيزي حرف مي‌زند و حرف آن آدم را نقد مي‌کند! (دعواهاي گودري خيلي وقت‌ها از اين جنس هستند!)
  • طرف با خواندن بخشي از يک متن، درباره‌ي کل متن نظر مي‌دهد (در گودر به وفور از اين تيپ کامنت‌ها ديده‌ام.)
  • طرف با سطح دانش و ميزان درک مشخص، درباره‌ي نوشته‌ي تخصصي کسي که اصلا در رشته‌ي ديگري غير از رشته‌ي تحصيلي اين آدم نابغه نوشته‌،؛ نقد مي‌نويسد! (يک بار در گودر ديدم يکي درباره‌ي يکي از نوشته‌‌هاي حجت قندي نظر داده بود: “اين بابا از اقتصاد هيچي نمي‌فهمه.” بعد رشته‌ي تحصيلي جناب اقتصاددان، اگر درست يادم مانده باشد، يک چيزي تو مايه‌هاي “آب‌ياري گياهان دريايي” بود! يا يک مثال ديگرش کساني که صرفا با خواندن احتمالا دو خط از کتاب‌هاي فلسفه‌ و ياد گرفتن چهار تا کلمه فيلسوف مي‌شوند يا کساني که با ديدن اسم چهار تا کتاب در کتاب‌فروشي، متخصص اقتصاد و جامعه‌شناسي و فلسفه‌ي سياسي مي‌شوند …)
  • از همه بدتر و بدتر، اين آدم‌هاي بي‌سوادي که گوشه و کنار سازمان‌هاي کارفرما، تيم ناظر پروژه، سر کلاس دانشگاه، و … به خيال خودشان پزِ فهميدن‌شان را مي‌دهند …

فقط مي‌توانم بگويم از اين تيپ آدم‌ها متنفرم. اميدوارم سر راه من قرار نگيرند که اگر حوصله داشته باشم مفتضح‌شان کنم، حسابي بايد مواظب خودشان باشند! (هر چند شانس باهاشان فعلا يار است که نه وقت گير دادن دارم و نه بدتر از آن حوصله‌اش را …)

پ.ن.1. مثال‌هاي ين پست اصلا ناظر به کسي نيست. به خودتان نگيريد کلا. حتا آن خاطره‌ي اول پست را هم دست‌کاري کرده‌ام. ماجراي واقعي کمي متفاوت بوده.

پ.ن.2. جناب دوست عزيز؛ منتظر پست مهمان‌ات هستم‌ها! فکر نکني دست از سرت برمي‌دارم!

4 قانون براي مذاکره اثربخش

نوشته‌ي: آنتوني تيجان ـ ترجمه‌ي: علي نعمتي شهاب

من در طول دوران کاري حرفه‌اي‌ام، درگير مذاکرات مختلفي شده‌ام. همه آن‌ها از جنبه‌هايي متفاوت و از جنبه‌هايي مشابه بوده‌اند. اما من متوجه شده‌ام در تمام آن‌ها چهار “قانون طلايي” براي دستيابي به نتايج مناسب از مذاکرات انجام شده ياري‌دهنده بود‌ه‌اند. اين قوانين مراحل مختلف مذاکره را به صورت متوازن پيش مي‌برند:

  1. تمرين پيش‌زمينه: پيش از آغاز هر مذاکره، علاقه‌مندي‌ها و مواضع طرف مقابل خود را که با علاقه‌مندي‌ها و مواضع شما در ارتباط هستند، مشخص کنيد. اين نکات را بنويسيد و زماني را صرف “مشاهده‌ي” طرف مقابل‌تان کنيد.
  2. در حين مذاکره: عليه خودتان مذاکره نکنيد. اين موضوع به‌ويژه در زماني که شما جايگاه طرف مقابل‌تان را نمي‌‌دانيد معنادار است. بسيار چيزها در مورد اين‌که طرف مقابل “واقعا چه مي‌خواهد” در طي فرايند مذاکره واقعي مشخص مي‌شوند. بر مواضع اوليه خود پافشاري کنيد و دلايل منطقي خود را بيان کنيد؛ اما زود تسليم نشويد. صبر کنيد تا بفهميد چه نکاتي براي طرف مقابل اهميت بيش‌تري دارند.
  3. بن‌بست: در اغلب مذاکرات نقطه‌اي وجود دارد که در آن‌جا به نظر مي‌رسد هيچ يک از دو طرف امکان برون‌رفت از آن را ندارند. هر دو طرف بر مواضع خود تأکيد مي‌کنند و ممکن است توجه‌شان از اهداف اصلي مذاکره منحرف شود. ممکن است در اين شرايط احساسات بر منطق غلبه کنند. اگر متوجه شديد که به چنين نقطه‌اي رسيده‌ايد، ببينيد مي‌‌توانيد به در برابر امتياز دادن به طرف مقابل از او در مورد يک موضوع غيرمرتبط که براي شما اهميت دارد، امتيازي بگيريد؟ يک مثال اين نکته را روشن‌تر مي‌کند: اخيرا يکي از دوستان من براي خريد يک خودرو در چانه‌زني در مورد قيمت ماشين به نقطه‌اي رسيد که فروشنده حاضر نبود از آن پايين‌تر بيايد. دوست من تصميم گرفت معامله را ترک کند، اما اول از فروشنده پرسيد اگر او قيمت مورد نظر آن خودرو را بپردازد، آيا فروشنده حاضر است تخفيفي در هزينه‌هاي تعمير سيستم ترمز خودروي ديگر به او بدهد؟ فروشنده گفت بله ـ احتمالا به اين دليل که تخفيف دادن در مورد تعمير سيستم ترمز آن خودرو يک راه ساده‌تر براي امتياز دادن بود (سود کم‌تري را براي خدمتي که انتظارش را نداشت دريافت مي‌کرد.) اما همين تخفيف براي دوست من که مجبور بود خودروي‌اش را جايي ديگر و با قيمتي بالاتر تعمير کند بسيار بااهميت بود. نتيجه اين‌که معمولا “ارز”هايي در خارج فضاي مذاکره وجود دارند که مي‌شود آن‌ها را با طرف مقابل مبادله کرد. اگر از “ارز”هاي متفاوت استفاده کنيد، احتمالا به نتيجه مورد نظرتان خواهيد رسيد.
  4. بستن يا نبستن: شريک من جان همل اغلب به من يادآوري مي‌کند که بزرگ‌ترين قانون طلايي مذاکره آن چيزي است که اغلب به فرد اجازه مي‌دهد از مذاکره فرار کند. وقتي به يک محدوديت سخت نزديک ‌مي‌شويد، وقتي نمي‌توانيد بر روي نتايج کليدي به توافق برسيد يا وقتي احساس مي‌کنيد که هزينه معامله فشار خون‌تان را بالا مي‌برد، پيشنهاد خودتان را بدهيد و به طرف مقابل اين اجازه را بدهيد که اگر شرايط شما را قبول ندارد مذاکره را ترک کند. اين کار حمله کردن يا تحت فشار قرار دادن طرف مذاکره نيست؛ بلکه بيان صادقانه و صريح آن چيزي است که مي‌خواهيد انجام دهيد و نشان‌دهنده درک شما از اين موضوع است که بهترين کار شما ممکن است به در آن‌ها نخورد. يک مثال خوب در اين‌جا خانه‌اي است که همل همين اواخر خريد. او به خريد يک واحد در يک مجموعه شهري گران با قيمت X دلار به ازاي هر فوت مربع نزديک بود. با اين حال به فکرش رسيد که مي‌تواند واحدي بزرگ‌تر و نوسازي شده را بخرد. جان به صاحب آن واحد بزرگ‌تر (که مي‌دانست به فروش نيز مايل است) گفت او طي 24 ساعت قيمت آن واحد اول را خواهد پذيرفت، اما مي‌تواند در صورت تمايل فروشنده دوم، همين الان واحد او را با قيمتي بسيار بالاتر نسبت به واحد اولي به ازاي هر فوت مربع خريداري کند. نکته قابل توجه اين‌که او با اين شيوه، موفق شد واحد بزرگ‌تر و يکي از بهترين واحدهاي آن مجموعه را خريداري کند.

منبع