آیا زندگی = کار!؟

روزها و شب‌های به شدت شلوغی را می‌گذرانم؛ پر از لحظه‌هایی که یا کار دارم یا دغدغه‌ی کار! به To-Do لیستم که نگاه می‌کنم هر چقدر هم که جلو می‌روم تعداد کارها کم نمی‌شود و تازه از جاهایی که آدم فکرش را هم نمی‌کند، کارهای بیش‌تری خراب می‌شود روی سر آدم! این روزها خسته‌ام از این‌ها:

  • مدیر محترمی با تو سر کاری توافق می‌کند و دو روز بعد زنگ می‌زند که: “آقا برای این‌که کارت زیاد نشه مدیریت کار را دادم به یکی دیگه. شما باهاش کار کن!” (این جناب “یکی دیگه” محض رضای خدا یک ثانیه هم سابقه‌ی کار ندارد!)
  • دوست عزیزی گزارشی را برای پروژه‌اش نوشته. بنده اصلا روحم هم خبر ندارد که چه شده، چه صحبت‌‌هایی با کارفرما شده و اصلا قرار بوده چه بشود! این وسطه کارفرما گیر اساسی به متدولوژی کار داده و یک روش من‌درآ وردی را هم به این بنده خدا انداخته. طبیعی است که من به‌عنوان یک MBA خوانده، باید گزارش را از نظر علمی اصلاح کنم. گزارش را می‌بینم سرم سوت می‌کشد. AHP به شکل بسیار نبوغ‌آمیزی به کار برده‌اند و بنده باید ظرف چند ساعت برای این روش جدیدالخلقه (که اجداد ساعتی بنده خدا را در گور می‌لرزاند!) ادبیات علمی بسازم!
  • مدیرعامل دستور داده فلان پروژه را متوقف کنید. ما هم حسب امر ایشان، این کار را کرده‌ایم. کارشناس محترم کارفرما، صبح و بعد از ظهر زنگ می‌زند که کجایی!؟ چرا نیومدی؟ عرض می‌کنم که شرکت خودمون هستم! مضمون جواب این است که بی‌خود کردی نیومدی این‌جا! (حضور و غیاب روزانه داریم از سوی کارفرما …)
  • سر کلاس استاد دارد درس می‌دهد. گوشی‌ام زنگ می‌خورد؛ شماره‌ی کارفرما است. بلند می‌شوم که جواب‌اش را بدهم برای فرار از نق زدن‌های بعدی‌اش که قطع می‌شود. دوباره و سه باره همین اتفاق. استاد، بنده را با واژه‌های محترمانه‌ای جلوی هم‌کلاسی‌های‌ام مورد مرحمت قرار می‌دهند …
  • با قول و قراری مسئولیتی به بنده در شرکت داده شده. وقتی برای امضای تایم شیت ۲ ساعت کاری که در این زمینه انجام داده‌ام پیش مدیر مربوطه می‌روم، چنان نگاهی به من می‌کند که از خودم بودن پشیمان می‌شوم!
  • مثلا داریم یک سال است برای شرکت یک خبرنامه‌ی آموزشی هفتگی در می‌آوریم. وقتی هر هفته هست، هیچ کس رغبتی نمی‌کند حتا در حد یک جمله برای این خبرنامه بنویسد و من باید ۵-۶ ساعتی را وقت بگذارم تا تهیه‌اش کنم. وقتی هم که فرصت ندارم و نیست، همه دنبال این هستند که چرا نیست!
  • دوست محترمی برای کاری از من مشاوره می‌خواهد. وقتی می‌گویم وقت ندارم؛ این‌قدر دلخور می‌شود که پشیمان‌ام می‌کند. خوب مشاوره دادن به ایشان هم وقت می‌خواهد دیگر!
  • صبح رفته‌ام برای کاری جایی مصاحبه‌ی شناخت وضع موجود داشته‌ام. ساعت ۱۱ شب گوشی‌ام زنگ می‌خورد: “آقا من شنیدم شما کار را کامل نشناختی.” می‌گویم: در این مرحله اطلاعاتی که می‌خواستم گرفتم. جواب در این مایه‌ها است که حواس‌ات باشه که حواسم بهت هست که نپیچونی!
  • هفته‌ها است پنجشنبه و جمعه و روز تعطیل و غیرتعطیل با هم فرقی ندارند …

خوب در مقابل این همه، دست آخر به چه می‌رسی؟ به این‌که همه طلب‌کارند و تو بده‌کار؛ به این‌که همیشه اشتباهات یا کار تو است یا این‌که تو باید درست‌شان کنی و حق اعتراض هم نداری چون که “آن‌ها” یا بالادست تو هستند یا کارفرما هستند، به این‌که “آقا شما پیشنهاد بده درست‌اش کنیم” و دست آخر هم “نشد و نمی‌شه”، به این‌که  داغان پاغان‌ترین آدمی که باهاش مواجه می‌شوی هم احساس می‌کند بیش‌تر از تو می‌فهمد و بدتر این‌که فکر می‌کند خودش آدم است و تو نیستی، به این‌که هفته‌ها می‌گذرد و فیلمی را که گذاشتی سر فرصت ببینی را نمی‌رسی ببینی، به این‌که شب با حسرت خواندن یک صفحه کتاب می‌خوابی، به این‌که همیشه از زندگی عقبی، به این‌که چهار سال درآمدت را خرج گرفتن یک مدرک MBA کردی و دست آخر “برو بگذار لب کوزه آبش را بخور”: به‌روز بودن و دانستن و خواندن و نوشتن نه در کار مهم است و نه در زندگی، به این‌که اولویت‌های زندگی‌ات و معیارهایی که برای تو مهم‌اند برای هیچ کسی (به‌ویژه …) اصلا مهم نیست، به این‌که …

در مقابل‌اش هم، حرص آدم در می‌آید از موجودات بی‌سواد و از آن بدتر بی‌ادبی که این طرف و آن طرف می‌بینی. کسانی که با حقوق‌های آن چنانی (فاجعه‌اش بخش خصوصی است نه دولتی!) در حال کارهای این چنینی هستند و تنها فرق‌شان با تو این است که یا شانس آورده‌اند چند سال زودتر پا به این کره‌ی خاکی گذاشته‌اند و یا این‌که شانس آورده‌اند و خانواده‌ی محترم‌شان کاره‌ای بوده‌اند! و خوب حضرت عالی هم چشم‌ات کور که از این شانس‌ها نداشتی، زیر دست‌شان و برای‌شان کار کن و یک کلمه هم حق اعتراض نداری …

این طوری می‌شود که هر چقدر از کار کردن لذت می‌برم؛ گاهی اوقات واقعا کم می‌آورم و اصلا فکر می‌کنم که همه چیز را تعطیل کنم و چند ماهی بروم بشینم خانه. کتاب بخوانم، فیلم ببینم، سفر بروم‌ (که چقدر هم الان لازم‌اش دارم) و از زندگی لذت ببرم. ولی خوب نمی‌شود؛ لابد باید ماند و مبارزه کرد؛ و گر نه تو یک شکست خورده‌ای!

بحث ناامیدی و گله و شکایت نیست؛ نکته‌های مثبت زندگی هم کم نیستند. فقط غرض این‌که این روزها خسته‌ام به شدت. همین. شاید کلا مدتی در این‌جا را هم تخته کردم.

پ.ن. همکاران محترم من در شرکت و دوستان‌ام، متن را به خودشان نگیرند. شاید بعضی جاهای‌اش خیالی باشد.

زندگی

چگونه از خودمان ناامید نشویم!

در جلسه‌ای با یک مشتری مهم سازمان‌تان دارید صحبت می‌کنید. رئیس‌تان هم آن‌ طرف میز نشسته و دارد چپ چپ نگاه‌تان می‌کند. چه در ذهن شما می‌گذرد؟

“از دست مشتری عصبانی شده؛ کار خودت رو بکن.”

“ای وای الان داره دندون‌هاش رو بهم فشار می‌ده.”

“اوه اوه. نه مثل این‌که از ایده‌ی من خوشش نیومد.”

“من دارم گند می‌زنم. منظورش اینه.”

“دیگه حتا نگاهم هم نمی‌کنه.”

“بدبخت شدم. همین امروز اخراجم.”

“نه تنها کارم را از دست دادم؛ بلکه یک بازنده‌ی واقعی هم هستم.”

“من یک آدم به‌درد نخورِ ناامیدم که لیاقت زندگی کردن را هم ندارم!”

این موقعیت و این سقوط گام به گام وضعیت روحی برای‌تان آشنا نیست؟ خیلی وقت‌ها ما در محیط کارمان با چنین وضعیتی مواجه می‌شویم؛ زمانی که اوضاع آن طوری که باید پیش نمی‌رود و آدم احساس می‌کند که کارش را بلد نیست، همه‌اش دارد اشتباه می‌کند، دیگر به تهِ خط رسیده، ادامه دادن برای‌اش ممکن نیست و … باید رفت! در چنین شرایطی چه کار باید بکنیم؟ محل کارمان را ترک کنیم، خودمان را سرزنش کنیم یا …

هیچ کدام. خانم جوانا بارش نویسنده‌ی همکار کتاب “زنان فوق‌العاده چگونه مدیریت می‌کنند؟” یک روش ۵ مرحله‌ای را برای نجات دادن خود از این وضعیت دشوار پیشنهاد کرده است:

  1. معنایابی: در کارتان معنا پیدا کنید و کاملا شور و اشتیاق شخصی‌تان را دنبال کنید. تنها راه حفظ اشتیاق‌تان، خوش‌بینی است. به خودتان بگویید که این، نه آخر راه است و نه آخر دنیا. “به خودتان بگویید: این که چیزی نیست. من می‌تونم باهاش مواجه بشم و ازش رد بشم.” خوش‌بینی همراه با معنایابی در کارتان، می‌تواند اثر معجزه‌آسایی داشته باشد.
  2. برانگیختن: مطالعات متعددی نشان داده‌اند که برانگیختن کارکنان سازمان به بالا رفتن بهره‌وری و نوآوری و ایده‌های به‌تر می‌انجامد. خانم بارش چنین پیشنهادی را برای زندگی کاری شما هم دارد: وقتی اوضاع بهم می‌ریزد و وقتی دوره‌ی ناامیدی فرا می‌رسد، با حرف زدن با همکاران‌تان یا یکی از اعضای خانواده، خودتان را برانگیزانید. “این می‌تواند یک مکالمه‌ی تصادفی باشد، اما برای پاک کردن ذهن شما کافی است. به‌علاوه پرت شدن حواس‌تان گاهی اوقات می‌تواند به شما چشم‌انداز جدیدی را نشان بدهد.”
  3. انرژی‌گیری: منظور کنار گذاشتن کار نیست ـ هر چند که این کار هم یک راه مفید شناخته‌ شده است. ـ منظور این است که با دید تحلیلی به نقاط مثبت و موانع پیش روی‌تان در این موقعیت چالش‌برانگیز بنگرید. “در ذهن‌تان خودتان را از کارتان اخراج کنید. فردا به‌عنوان یک کارمند جدید به محل کارتان برگردید. این طوری تفاوت عمیقی را در دیدگاه‌ها و عادت‌های‌تان مشاهده خواهید کرد.”
  4. وصل شدن: خودتان را به شبکه‌ای از دوستان و اهل خانواده که شما را شاد و باانگیزه نگاه می‌دارند و به شما لذت می‌بخشند، وصل کنید.
  5. ساختارشکنی: طرح‌هایی که کار نکرده‌اند را بشکافید و دوباره ببندید. همکاران‌تان و زیردستان‌تان را در این کار درگیر کنید. اغلب یک تیم متنوع‌تر احتمال موفقیت بالاتری دارد. “به صورت مداوم ایده‌ها را به چارچوب‌تان تزریق کنید و آن را بشکنید. ساختارشکنی کنید، اجزا را دوباره به هم بچسبانید، بشکنید و از نو بسازید. این کار به شما کمک می‌کند که از معادله یک گام جلوتر بروید و مسدله را به صورت هدف‌مند حل کنید؛ به جای این‌که آن را شخصی کنید.”

منبع

پ.ن. شخصا یک و چهار را تجربه کرده‌ام و واقعا مؤثر است. سه هم بسیار جالب بود! بدیهی است که در مواجهه با مشکلات زندگی هم این راه‌حل‌ها، مؤثر است.

زندگی کار حرفه‌ای

پست مهمان: استدلال‌های منطقی ایرانی (۳)

خوب دوست خوب من مهدی زرگر نتاج بالاخره پستی که قرار بوده بنویسه را نوشت. ایشان فوق لیسانس مهندسی نرم‌افزار از دانشگاه شهید بهشتی تهران دارند و مثل من در حوزه‌ی معماری سازمانی فعال هستند. فعلا این معرفی مختصر را داشته باشید تا مجبورش کنم در حوزه‌ی تخصص‌اش هم برای این‌جا پست مهمان بنویسه!

یک توضیح فقط لازمه: منظور از شهاب در این متن خود من هستم! این هم نوشته‌ی مهدی:

این پست با تأخیراتی زیاد مواجه شده، اما من قسمتی از متن رو تغییر دادم تا با آخرین پست شهاب هم‌راستا باشه.

شاید آدم‌های بی‌سواد زیادی اطراف ما وجود داشته باشند، اما شخصاً از همه بی‌سوادها بدم نمی‌آد، از آدم‌های بی‌سوادی که سوال می‌کنند و برخی اوقات هم سعی می‌کنند برخی کارها رو خودشون به‌تنهایی و با تکیه به دانش فردی انجام بدن، هر چند اشتباه، بیشتر خوشم می‌آد و فقط از نوع خاصی از اونها بسیار بدم می‌آد و تا جایی که می‌تونم با تمام دانش فنی‌ام! ضایع‌شون می‌کنم برخلاف شهاب که عصبانی می‌شه. بیشتر  فکر می‌کنم با این طور آدم‌ها نباید بحث کرد بلکه باید اجازه داد هر چه بیشتر حرف بزنند و هرچه بیشتر دانش‌افشانی کنند تا از نظر ذهنی ارضاء بشند و ازشون هی سوال کرد تا اونها جواب بدن و آخرش جواب‌هاشون رو کنار هم گذاشت و ضایع‌شون کرد. این استراتژی مثل بادکردن توی بادکنکه که طرف رو هی شارژ می‌کنی و در آخر فقط یک نوک سوزن می‌خواد.

اما برگردیم به استدلال‌های منطقی ما ایرانی‌ها و چیزهایی که خیلی در دانشگاه یا شاید محیط کاری مشاهده می‌شه:

  • میگه پایه‌ای با هم مقاله بدیم، میگم حوزه کاری من مشخصه، حوزه کاری تو چیه؟ میگه برای من فرقی نداره! منظورش این بود که خیلی باسوادم ولی بنده اشتباهاً درست برداشت کردم که بی‌سواده.
  • میگه الان کلی موضوع هست که من روش کار کردم، ولی انتخاب موضوع مقاله رو مشکل دارم! عبارت «من روش کار کردم» دقیقاً جایی که من و شهاب روش تمرکز داریم، کار کردن یعنی چی؟ چطور رفتی کار کردی بدون اینکه موضوع رو انتخاب کرده باشی؟!! این طور کار کردن معمولاً بدین معنیه که طرف خیلی کلان کار کرده و در حد آشنایی با اسم کار کرده. بیشتر افراد با استدلال! تعابیر مختلفی از یک کلمه شفاف می‌دن.
  • میگم تو روی این موضوع کار کردی یا خالی بستی؟ میگه: خالی چیه مهندس، شاید من بدون اینکه با عنوانش آشنا باشم از این مفهوم استفاده کرده باشم، شاید هم آب دوغ خیاری کار کردم! دارم فکر می‌کنم طرف سالها داشته برای یک شرکتی نرم‌افزار می‌نوشته ولی نمی‌دونسته اسمش نرم‌افزاره، یا سال‌ها با Word کار می‌کرده ولی نمی دونسته اسمش چیه. شاید هم سال‌ها مشاور مدیر بوده نمی‌دونسته مشاوره؟

ما سال‌هاست که نمی‌دونیم اسم این، استدلال منطقیه و از نوع ایرانیش. همش ذهنم درگیره آب دوغ خیاره، نمی‌دونم چرا؟؟!!

  • میگم حالا با این مفهوم آشنا هستی؟ میگه منظور شما از این مفهوم با منظور من فرق داره، در حد شما کار نکردم، حالا منظور شما چی هست؟ وقتی با این طور استدلال مواجه می‌شین اون سوزنه رو بگیرین دست‌تون و آماده باشین.

مسلماً مشکل ما با این طور افراد حل نمی‌شه ولی باید یاد بگیریم که با این افراد چگونه برخورد کنیم. به تجربه بر من مشخص شده که عمده‌ترین روش برخورد با این افراد فقط سوال کردنه، سوالاتی که آنها را وارد جزئیات می‌کنه. جالب اینکه یکی از مدیران شرکت در برابر سوال من در مورد فرد بالا جواب قابل توجهی داده و گفته که با این فرد مستقیم خیلی کم کار کرده ولی برداشتش اینه از نظر فنی و اجرایی آدم تواناییه.  من اون لحظه باز هم داشتم با آب دوغ خیار فکر می‌کردم. نمی‌دونم چیه ولی استفاده‌اش می‌کنم!؟

پ.ن. استراتژی پیشنهادی دوست من برای برخورد با آدم‌های بی‌سوادِ پرمدعا کاملا درسته و من تأثیرش را حداقل در کارهای خودش دیدم!

زندگی کار حرفه‌ای

از مغزتان بیش از اندازه کار نکشید

نوشته: پاتریک جی. اسکرت / ترجمه: علی نعمتی شهاب

ساعت‌های طولانی که هر هفته کار می‌کنید ممکن است برای سازمان شما خوب باشد، ولی برای مغزتان خیلی خوب نیست. براساس تحقیقی طولانی مدتی که بر روی کارکنان بریتانیایی انجام شده، کار بیش از اندازه می‌تواند فرایند ضعیف شدن حافظه و توانایی تفکر به علت پیری را تسریع کند.

پیش از آن در سال ۱۹۸۵ محققات تحقیقی تحت عنوان Whitehall II را آغاز کردند که تأثیر کار، طبقه اجتماعی، عوامل روان‌شناختی و سبک زندگی را بر گسترش ابتلا به بیماری‌های مزمن در میان هزاران مرد و زن شاغل در ۲۰ دفتر خدمات شهری لندن بررسی می‌کرد. بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۱۹۹۹ و بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۴، تعداد ۲۲۱۴ نفر از داوطلبان آزمایش‌های طراحی شده برای اندازه‌گیری کارکرد قوه تشخیص (Cognitive Function) را گذراندند. آزمایش‌ها شامل ارزیابی حافظه شفاهی و مهارت‌های گفتاری، هوش سیال (Fluid Intelligence) ـ که با حافظه کوتاه مدت، تفکر انتزاعی، خلاقیت و حل مسئله مرتبط است ـ و هوش کریستال شده (Crystallized Intelligence) ـ دانش انباشته شده در طول زندگی که از آموزش، کار کردن و تجربیات فرهنگی به دست می‌آیند ـ بود. هوش سیال با افزایش سن، بیماری یا جراحت تحت تأثیر قرار می‌گیرد؛ در حالی که هوش کریستال شده در سنین ۶۰ و ۷۰ سالگی رو به افزایش می‌گذارد و تا ۸۰ سالگی هم شروتع به کاهش نمی‌کند.

در مقایسه با شرکت‌کنندگانی که ۴۰ ساعت یا کم‌تر در هفته کار کرده بودند، کسانی که بیش‌تر از ۵۵ ساعت در هفته کار کردند نمرات کم‌تری در آزمایش‌های لغت‌شناسی (Vocabulary) در آزمایش‌های اولیه و انتهای دوره به دست آوردند. آن‌ها هم‌چنین در آزمایش دوم کاهش بیش‌تری را در هوش سیال نسبت به آزمایش اول از خود نشان دادند. این رابطه حتی با بررسی‌های بیش‌تر روی عوامل تأثیرگذار بر قوه تشخیص ـ مانند: تحصیلات، شغل، بیماری، استرس، خواب و … ـ به شدت تقویت شد.

این مطالعه اخطاری در مورد کار زیاد نداد و این را هم ثابت نکرد که کار زیاد برای مغز بد است. انحرافات بسیار زیادی در امتیاز به دست آمده در هر گروه وجود داشت ـ بعضی از افراد که ساعت‌های زیادی کار می‌کردند در آزمایش‌ها به شکل وحشتناکی خوب بودند، در حالی که برخی از افرادی که در گروه ۴۰ ساعت کار و کم‌تر قرار داشتند نتایج ناامیدکننده‌ای داشتند. نتیجه این تحقیق کشف وجود رابطه‌ای میان کار بیش از حد و کارکرد قوه تشخیص آدمی بود که البته یک رابطه علت و معلولی نیست. امکان دارد نتایج این تحقیق دلخواه کسانی که زیاد کار می‌کنند نباشد و این موضوع بر کسب امتیازهای پایین توسط این افراد در آزمایش‌های مورد استفاده برای سنجش قوه شناختی تأثیر بگذارد. محققان یک توضیح احتمالی دیگر برای نتایج این تحقیق دارند و آن این‌که افرادی توانایی تفکر پایینی دارند، زمان بیش‌تر برای تکمیل کارشان صرف می‌کنند و در نتیجه به زمان بیش‌تری نیز نیازمند هستند.

اجازه دهید فرض کنیم که چیزی در مورد کار زیاد وجود دارد که می‌تواند مشکلاتی را در آینده برای مغز ایجاد کند. این تأثیر کوچک و احتمالا غیرقابل اجتناب است. کار زیاد می‌تواند از دو راه اصلی به مغز و بدن ضرر برساند: افزایش استرس و با جایگزین شدن ورزش کردن، غذاهای سالم و سایر رفتارهای خوب. اگر شما زیاد کار کردن را سودمند و نیروبخش می‌یابید و آن را جایگزین روابط خود با دیگران نمی‌کنید، زیاد کار کردن احتمالا می‌تواند برای مغز شما مفید باشد. اگر کار برای شما طاقت‌فرسا است و مزاحم خواب شما می‌شود و شما را مجبور می‌کند تفریح را کنار بگذارید، توجه به سلامت روانی، فیزیکی و احساسی‌تان می‌‌تواند به هشیاری مغز شما برای در زمانی که سن‌تان بالا می‌رود کمک کند.

۴ راه برای هشیار کردن مغزتان عبارتند از:

  1. ورزش کردن: این برای مغزتان همانند بدتان مفید است.
  2. خودتان را از استرس‌ آزاد کنید: این‌که هر روز ۱۰ دقیقه ساکت در گوشه‌ای بنشینید یا از تکنیک‌های ریلکس شدن استفاده کنید، می‌تواند به از بین بردن استرس ـ چیزی که برای مغز بسیار مضر است ـ کمک کند. این کار هم‌چنین راه خوبی است برای اعمال کنترل بیش‌تر بر زندگی‌تان.
  3. ارتباط با خانواده و دوستان: روابط انسانی می‌تواند به حفظ سلامت روانی و فیزیکی کمک کنند.
  4. کار متفاوتی انجام دهید: کارتان را کنار نگذارید، چرا که این می‌تواند یک تغییر فریب‌دهنده باشد. قایق‌سواری کنید، درس پیانو بگیرید، به یک دانش‌آموز درس دهید، هم‌زمان با ناهار شطرنج بازی کنید و کارهای دیگری از این قبیل.

زمان استراحتی که به خود می‌دهید شما را دوباره سرشار از انرژی می‌سازد و می‌تواند برای کارتان هم مفید باشد!

منبع

پ.ن. رونوشت به خودم!

زندگی کار حرفه‌ای

اصول شبکه‌سازی در شبکه‌های اجتماعی

چندی پیش مطلبی داشتم در مورد اهمیت شبکه‌سازی شغلی. آن‌جا نوشته بودم که امروز شبکه‌سازی در دنیای مجازی و اینترنت کم‌تر از شبکه‌سازی در دنیای واقعی اهمیت ندارد. اما خوب این سؤال هم مطرح است که چطور این کار را انجام دهیم؟ لاری بوهل در این‌جا راه‌نمایی برای این کار در سرویس لینک‌داین نوشته که بد نیست سرفصل‌های‌اش را با هم مرور کنیم:

  1. پروفایل‌تان را تا حد امکان کامل کنید.
  2. پروفایل‌تان را یکتا کنید ـ چیزی خاصِ خودِ خودتان ـ تا از آن برای پرسنال برندینگ بهره‌ بگیرید.
  3. عنوان شغلی‌ یا تخصص‌تان را بنویسید (مثلا پروفایل گوگل من را این‌جا ببینید. تخصص من تحلیل‌گری سیستم و کسب و کار است.) در این زمینه قبلا پستی نوشته‌ام که پیشنهاد می‌کنم بخوانیدش.
  4. از دیگران توصیه‌نامه بخواهید. لینک‌داین و سرویس فارسی معادل آن u24 هر دو این امکان را برای شما فراهم می‌آورند.
  5. در گروه‌های موجود در شبکه‌ی اجتماعی عضو شوید و از آن برای شناختن و شناخته شدن و پرسنال برندینگ استفاده کنید.
  6. بخشنده باشید: در دنیای مجازی به دیگران کمک کنید، مشاوره بدهید و به سؤالات‌شان براساس تخصص‌تان پاسخ دهید. با این کار به وقت‌اش دیگران هم خوش‌حال خواهند شد به شما کمک کنند (مثل همین وبلاگ نوشتن بنده!)
  7. خودتان را یک کارجو (کسی که دنبال کار می‌گردد) معرفی نکنید. پرسنال برندینگ یعنی این‌که شما خودتان، تخصص‌تان و ارزش‌های‌تان را معرفی کنید تا بقیه به سراغ‌تان بیایند؛ نه این‌که همان اول صفحه‌ی پروفایل‌تان بنویسید: “علی نعمتی شهاب هستم، به دنبال یه کارِ توپِ آسونِ پر پول می‌گردم!”
  8. اسپم نباشید! (توضیح لازم داره؟)
  9. هیچ وقت به کسی که نمی‌شناسید درخواست دوستی ندهید (قابل توجه فیس‌بوک بازها!)
  10. با به‌روزرسانی‌های زیاد، دوستان‌تان را اذیت نکنید! (رونوشت به خودم در گودر!)

بدیهی است که این خطوط راه‌نما را می‌توان در سایر شبکه‌های اجتماعی (از جمله: گودر، فیس‌بوک، توئیتر و …) نیز به کار برد.

زندگی کار حرفه‌ای

تعریف دقیق نقش ره‌بری سازمان به روایت پپ گواردیولا

درس‌های بارسای گواردیولا تمام شدنی نیست و این نشان از پویایی بالای این تیم دارد. قبلا هم درباره‌ی درس‌های مکتب فوتبال بارسلونا و به‌ویژه بارسای پپ گواردیولا نوشته‌ام. و این هم یک درس جدید:

مصاحبه‌ی سایت گل را با ژاوی هرناندز در مورد ال کلاسیکوهایی که در آن‌ها حضور داشته می‌خواندم که یک جای‌اش این سؤال و جواب نوشته شده بود:

بهترین نصیحت تو پیش از کلاسیکو؟ حرف گواردیولا: «از بازی خود لذت ببرید اما فلسفه‌مان را فراموش نکنید».

تا به حال فکر کرده‌اید که اصلی‌ترین نقش یک ره‌بر سازمانی چیست؟ تعیین چارچوب و جهت‌گیری‌های حرکت زیردستان‌اش در راستای رسیدن به اهداف سازمان. اما تعریف ره‌بری یک بخش دوم هم دارد: این‌که ره‌بر باید کاری بکند که آدم‌ها با میل و رغبت درونی آن کارهایی که باید را انجام بدهند. و این‌جا است که زیبایی نصیحت گواردیولا بیش از پیش معلوم می‌شود:

  1. فلسفه‌ی فوتبال بارسای گواردیولا، فوتبال تهاجمی و زیبا با حفظ توپ بسیار زیاد و حملات برق‌آسا است (یعنی استراتژی سازمان!)
  2. در این چهارچوب هر بازی‌کنی آزاد است که بدون بهم زدن نظم تیمی از فوتبال‌اش و توانا بودن‌اش لذت ببرد و این دو در کنار یکدیگر موجب می‌شوند که بازی‌کنان (کارکنان سازمان) با میل و رغبت درونی برای تحقق هدف سازمان (پیروزی!) در چارچوب استراتژی سازمان حداکثر تلاش خود را انجام دهند!

همیشه گفته می‌شود که این تیم، فراتر از یک تیم فوتبال ساده است و یک فلسفه‌ی فوتبال کامل (Total Football که مکتب فوتبال هلند جادویی دهه‌ی ۷۰ و یوهان کرویف است) را عرضه می‌کند؛ اما این روزها باید این تیم را به‌عنوان یک کلاس درس مدیریت و ره‌بری هم در نظر گرفت! باز هم از این بارسای جادویی و درس‌های‌اش خواهم نوشت.

در آستانه‌ی ال‌کلاسیکو (که فردا شب است) برای تیم محبوب‌ام بارسلونای کاتالونیا آرزوی موفقیتی در حد همان نتیجه‌ی ۶-۲ معروف برنابئو و فراتر از آن را دارم!

زندگی کار حرفه‌ای مدیریت عمومی

۱۰ قانون برتر ره‌‌بری

۱۰ قانون برتر ره‌بری که نویسندگان این کتاب مدعی شده‌اند که با بررسی بیش از ۷۰۰۰ کتاب موجود در زمینه‌ی “ره‌بری” به آن‌ها رسیده‌اند:

  1. در برابر رفتار خصمانه قوی بمانید؛ حتی اگر مجبورید که تنها بمانید.
  2. مُصر باشید: “نه” یعنی “دقیقا الان نه”. “نه” یعنی “زمان دیگری دوباره امتحان کن!”
  3. هیچ وقت نگذارید “یک رئیس سخت‌گیر” شما را از هدف و کارتان منحرف کند.
  4. شترمرغ نباشید! هر چیزی را که می‌توانید درباره‌ی سازمان و صنعت فعالیت‌تان یاد بگیرید. حتی “موجودات خلاق” هم لازم است درباره‌ی اصول و مبانی کسب و کار چیز یاد بگیرند.
  5. فقط قهرمانان نیازمند مربی نیستند (مربی‌گری سازمانی و شغلی داریم که خیلی در ایران کسی جدی‌شان نمی‌گیرد!)
  6. پرسنال برندینگ: درباره‌ی کسی که هستید سخن بگویید نه کاری که انجام می‌دهید. خودتان را با شغل فعلی‌تان تعریف نکنید!
  7. در برابر تضادها، راه سخت‌تر را انتخاب کنید. “نازک نارنجی نباشید!”
  8. هر چند تا بخش رزومه‌تان را ترکیب کنید و اسمی برای‌اش انتخاب کنید (چیزی که شهرام قبلا در مورد رزومه نوشتن این‌جا نوشته بود.)
  9. الف ـ آدم‌های باتجربه درخواست‌های مربوط به گرفتن زمان خودتان را مزاحمت تلقی نکنید! این بالاترین شکل تمجید از شماست! ب ـ آدم‌های بی‌تجربه: وقتی نیاز به کمک دارید، رئیس‌ یا هم‌کار باتجربه‌تان را برای ناهار بیرون نبرید! فقط ۱۰ دقیقه از او وقت بخواهید و قبل‌اش هم سؤالات مشخصی را برای پرسیدن آماده کنید.
  10. همیشه کیف کوله‌تان جمع و جور و آماده‌ی حرکت باشد: به‌عبارت به‌تر همیشه یک نقشه‌ی B داشته باشید!

منبع

زندگی کار حرفه‌ای

در ستایش شرم ۸۲۳۰;*

… من می‌دانم مسافر یک سفرم. گوشه‌ای از مقصد را می‌بینم، دست کم به هیئت ارزش‌های اساسی آن. من می‌دانم که با خود من است که خود را اصلاح و به‌تر کنم. تجربه به من آموخته است که کسی که از چیزی نادم نباشد، در درون خود هم تصوری از به‌تر بودن ندارد. چنین کسی نمی‌تواند خطاهای خود را تشخیص دهد و هم‌چنان به آن خطاها بسته می‌ماند، چرا که قادر نیست چیزی به‌تر پیش روی خود را ببیند و در نتیجه از خود می‌پرسد چرا باید از آن‌چه دارد، دست بردارد …

از نامه‌ی اول مارتینی کاردینال میلان به اومبرتو اکو

(برگرفته از کتاب: ایمان یا بی‌ایمانی: مکاتبات امبرتو اکو و کاردینال مارتینی؛ ترجمه‌ی علی اصغر بهرامی؛ نشر نی)

* عنوان این پست نام کتابی است از حسن قاضی‌مرادی.

اندیشه زندگی

چگونه با یک آدم ناشناس سر صحبت را باز کنیم

دانش‌جوی ترم اول هستید و چهره‌های جدید هم‌کلاسی‌های‌تان را می‌بینید و در این فکرید چطور دوست پیدا کنید؟ محل کارتان را عوض کرده‌اید و حالا زیرچشمی به هم‌کاران جدیدتان نگاه می‌کنید و در این فکرید که با تنهایی‌تان چه کنید؟ یا شاید در یک مهمانی که پر از آدم‌های غریبه است هستید و می‌خواهید با یکی سرِ صحبت را باز کنید؟ همه جا ما با چنین موقعیت‌هایی روبرو هستیم: تجربه‌ی مواجهه با آدم‌های جدید و نیاز به هم‌کلام شدن با آن‌ها. در این موقعیت‌ها باید چه کار بکنیم؟ این کارها را به ترتیب انجام دهید:

  1. لبخند بزنید: این طوری دوست‌داشتنی‌تر می‌شوید؛ نه!؟
  2. وقتی مطمئن شدید لبخندتان طرف را جذب کرده، با یک سؤال شروع کنید: مثلا من صحبت با اولین دوست‌ام در دوره‌ی فوق لیسانس را با این سؤال ساده شروع کردم: “شما کجا درس خوندی؟” (و به همین راحتی زمینه‌ی مشترک حرف‌ زدن‌ را پیدا کردیم: هر دو پلی‌تکنیکی بودیم و حتی دوستان مشترک داشتیم!) فقط لطفا کمی خلاق باشید و سراغ کلیشه‌هایی مثل آب و هوا نروید!
  3. از طرف مقابل بخواهید درباره‌ی خودش برای شما بگوید و خوب به حرف‌های‌اش گوش کنید: آدم‌ها دوست دارند درباره‌ی خودشان حرف بزنند و همین طور دوست دارند مورد توجه دیگران باشند. بنابراین بگذارید که هر چه در دل تنگ‌اش است، بگوید!
  4. سیم ارتباطی را وصل کنید: وقتی که حرف‌های‌تان گل انداخت و کمی بیش‌تر با هم آشنا شدید، دیگر وقت‌اش است که بحث را به مباحث جدی‌تر بکشانید و از طرف بخواهید که اجازه بدهد ارتباط بیش‌تری با هم داشته باشید. مثلا می‌توانید کارت ویزیت‌تان را به او بدهید.
  5. نام طرف را در گفتگو تکرار کنید: نام خود انسان، شیرین‌ترین آوا برای هرانسانی است!

به‌عنوان مشاور می‌توانید از این شیوه در جلسات مذاکره‌ی بازاریابی، ابتدای پروژه و جلسات مصاحبه استفاده‌ی بسیاری ببرید.

منبع

زندگی کار حرفه‌ای مشاوره مدیریت

استدلال‌های منطقی ایرانی (۲)

مدت‌‌ها قبل پستی نوشته بودم با عنوان استدلال‌های منطقی ایرانی (۱). از اسم‌اش معلوم است که محتوای‌اش چه بوده. آن‌جا گفتم از هر چند گاهی در این مورد می‌نویسم؛ اما ننوشتن‌ام به دلیل بدقولی دوستی بود که قرار بود پستی در این زمینه به صورت مهمان برای من بنویسد و ننوشت. گفتم به آن دوست عزیز که امیدی نیست؛ خودم لااقل کار را زمین نگذارم! این هم قسمت دوم:

با کارفرمای محترمی جلسه داریم. مدلی را برای‌اش توضیح داده‌ام و واقعا هم سر در نیاورده که چی شده؛ ولی برای کم نیاوردن رو به من می‌کند و می‌گوید: “مهندس درست توضیح ندادی. بگذار من یک بار توضیح بدم” و شروع می‌کند و حرف‌های خودم را غلط و غلوط تحویل خودم می‌دهد. آخر سر هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می‌‌اندازد که: “دیدی من بیش‌تر می‌فهمم؟”

قرار گرفتن در موقعیتی که این ادعای دروغینِ بیش‌تر فهمیدن به رخ‌ام کشیده می‌شود دیوانه‌ام می‌کند. مخصوصا زمانی که می‌دانم طرف خودش هم می‌داند که دارد دروغ می‌گوید … اما این آن استدلالی نیست که می‌خواهم راجع به آن صحبت کنم. این شکل ادعای توخالی در بدترین حالت‌اش به جایی می‌رسد که: “این‌که من می‌فهمم یعنی تو نمی‌فهمی!” و این دیگر اسم‌اش استدلال نیست، حتی مغلطه هم نیست؛ فاجعه است!

متأسفانه اغلب ما به این شیوه‌ی نگاه عادت کرده‌ایم و خیلی وقت‌ها به صورت ناخودآگاه این طوری رفتار می‌کنیم، بدون این‌که بفهمیم. اما بعضی از آدم‌ها متأسفانه به این شیوه‌ی رفتاری عادت کرده‌اند! نمونه‌هایی از این رفتارها:

  • طرف کتابی را خونده و نفهمیده و درباره‌اش نقد منفی می‌نویسد!
  • طرف نمی‌داند دیگری درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زند و حرف آن آدم را نقد می‌کند! (دعواهای گودری خیلی وقت‌ها از این جنس هستند!)
  • طرف با خواندن بخشی از یک متن، درباره‌ی کل متن نظر می‌دهد (در گودر به وفور از این تیپ کامنت‌ها دیده‌ام.)
  • طرف با سطح دانش و میزان درک مشخص، درباره‌ی نوشته‌ی تخصصی کسی که اصلا در رشته‌ی دیگری غیر از رشته‌ی تحصیلی این آدم نابغه نوشته‌،؛ نقد می‌نویسد! (یک بار در گودر دیدم یکی درباره‌ی یکی از نوشته‌‌های حجت قندی نظر داده بود: “این بابا از اقتصاد هیچی نمی‌فهمه.” بعد رشته‌ی تحصیلی جناب اقتصاددان، اگر درست یادم مانده باشد، یک چیزی تو مایه‌های “آب‌یاری گیاهان دریایی” بود! یا یک مثال دیگرش کسانی که صرفا با خواندن احتمالا دو خط از کتاب‌های فلسفه‌ و یاد گرفتن چهار تا کلمه فیلسوف می‌شوند یا کسانی که با دیدن اسم چهار تا کتاب در کتاب‌فروشی، متخصص اقتصاد و جامعه‌شناسی و فلسفه‌ی سیاسی می‌شوند …)
  • از همه بدتر و بدتر، این آدم‌های بی‌سوادی که گوشه و کنار سازمان‌های کارفرما، تیم ناظر پروژه، سر کلاس دانشگاه، و … به خیال خودشان پزِ فهمیدن‌شان را می‌دهند …

فقط می‌توانم بگویم از این تیپ آدم‌ها متنفرم. امیدوارم سر راه من قرار نگیرند که اگر حوصله داشته باشم مفتضح‌شان کنم، حسابی باید مواظب خودشان باشند! (هر چند شانس باهاشان فعلا یار است که نه وقت گیر دادن دارم و نه بدتر از آن حوصله‌اش را …)

پ.ن.۱. مثال‌های ین پست اصلا ناظر به کسی نیست. به خودتان نگیرید کلا. حتا آن خاطره‌ی اول پست را هم دست‌کاری کرده‌ام. ماجرای واقعی کمی متفاوت بوده.

پ.ن.۲. جناب دوست عزیز؛ منتظر پست مهمان‌ات هستم‌ها! فکر نکنی دست از سرت برمی‌دارم!

زندگی مدیریت عمومی
خروج از نسخه موبایل