عيد فطر مبارک!

عيد است و دلم خانه‌ي ويرانه بيا

اين خانه تکانديم ز بيگانه بيا

يک ماه تمام ميهمانت بوديم

يک روز به مهماني اين خانه بيا …

قيصر امين‌پور

پ.ن. عيد سعيد فطرمبارک همراه با آروزي قبولي طاعات و عبادات همه‌ در اين ماه عزيز. اين ماه، براي من يکي از به‌ترين ماه رمضان‌هاي عمرم بود. خدا هديه‌اي به من داد که مدت‌ها در انتظارش بودم: آرامش و شادي دروني.

چگونه تمرکزمان را افزايش دهيم؟

عموما ما آدم‌ها اين‌قدر مشغله‌ي ذهني و غيرذهني در زندگي‌مان داريم که موقع کار کردن و حتي زندگي کردن (!) تمرکز لازم را نداريم. جان سي. ماکسول نويسنده‌ي شناخته شده‌ي علم ره‌بري سازماني در کتاب بسيار عالي خود ـ صفت‌هاي بايسته‌ي يک ره‌بر ـ سه پيشنهاد براي افزايش تمرکز دارد:

ـ به توانايي‌هاي خودتان تکيه کنيد: سه يا چهار کاري را که خوب انجام مي‌دهيد يادداشت کنيد. چند درصد از وقت‌تان را به انجام اين کارها مي‌گذرانيد؟ چند درصد از منابع شما در اين زمينه‌ها به کار گرفته شده؟ نقشه‌ي تغييرات را بريزيد به شکلي که 70 درصد از وقت خود را در کارهايي صرف کنيد که در آن‌ها قوي هستيد. اگر نتوانستيد وقت آن است که شغل‌تان يا مسئوليت‌تان در سازمان را عوض کنيد.

ـ ضعف‌هاي‌تان را پيدا کنيد: سه يا چهار فعاليت لازم براي شغل‌تان را که در آن‌ها ضعيف هستيد يادداشت کنيد. ببينيد چگونه مي‌توانيد اين فعاليت‌ها را به ديگران واگذار کنيد. آيا بايد آدم‌هاي جديدي استخدام کنيد؟ آيا مي‌توانيد با هم‌کاري شريک شويد و مسئوليت‌ها را مشترکا به عهده بگيريد. برنامه‌ريزي کنيد.

ـ گامي فراتر بگذاريد: اکنون که اولويت‌ها را تعيين کرده‌ايد، به تمرکز بيانديشيد. چگونه مي‌توانيد در همان حوزه‌هايي که قوي هستيد گامي به جلو برداريد؟ به چه دانش‌ها، چه مهارت‌ها و چه ابزارهايي نياز داريد؟ شيوه‌هاي کاري خود را بازنگري کنيد و آماده ي صرف وقت و پول براي دست‌يابي به آن‌چه لازم داريد باشيد که به‌ترين سرمايه‌گذاري است.

پ.ن.1. چند روز پيش هم مطلبي از مکسول از همين کتاب نوشته بودم با عنوان پيشنهاداتي براي تقويت شجاعت.

پ.ن.2. اين‌جا و اين‌جا دو نوشته‌ي خوب از دوست خوبم امير مهراني در همين زمينه بخوانيد.

يک قانون سه بخشي براي رويارويي با ديگران

“آيا من بايد به خودم دردسر صحبت کردن با او را بدهم؟” مايک که يک مدير بازاريابي است، با من درباره‌ي يکي از زيردستان‌اش به نام آن صحبت مي‌کرد؛ کسي که با کارهاي خود او را حسابي عصباني کرده بود. او به جلسه‌اي با يک مشتري دير رسيده بود. البته آن خيلي هم دير نرسيده بود (در واقع فقط 10 دقيقه تأخير داشت)، با اين حال اين تأخير کمي ناخوشايند بود.

چند روز بعد او بايد رأس ساعت 16 براي مايک اطلاعاتي را اي‌ميل مي‌کرد و اين کار را تا ساعت 18 انجام نداده بود. من مي‌دانم که اين تأخير هم مشکل خاصي ايجاد نمي‌کرد. مايک به من گفت در واقع او آن اطلاعات را تا فردا صبح لازم نداشت.

و بالاخره امروز صبح مايک يک ميل صوتي (voicemail) از آن دريافت کرد که قادر نيست جلسه‌ي تلفني را که قرار بوده با يک همکار در دفتر ديگري داشته باشند، برگزار کند. تلفن کردن يک مسئله‌ي داخلي بود و خيلي به زمان حساس نبود. اما آن دليل موجهي براي مايک نياورد و به همين دليل مايک حسابي عصباني شد: “هيچ کدام از اين کارها يک مسئله‌ي اساسي نبودند و آن هم يک کارشناس بسيار خوب است. من از اين کارهاي او آزرده شده‌ام. آيا بايد به اون چيزي بگويم يا قضيه را ناديده بگيرم؟”

من قانوني براي روبرو شدن با چنين موقعيت‌هايي دارم؛ زمان‌هايي که مطمئن نيستم که ايجاد مسئله ارزش‌اش را دارد يا نه. من به يک قانون نياز دارم چرا که اغلب فهميدن اين‌که چيزي به‌اندازه‌ي کافي موضوع مهمي است يا نه تا وقتي خيلي دير شده باشد، مشکل است و خوب آن وقت هم متأسفانه دير شده و کنترل همه چيز از دست من خارج شده است! به عبارت ديگر اگر قرار باشد من بار اولي که با مسئله‌اي روبرو شدم خودم را با آن درگير کنم، از دست مي‌روم!

اولين باري که چيزي من را ناراحت کرد، تذکر مي‌دهم. بار دوم يادآوري مي‌کنم که بار اولي که يک مسئله پيش مي‌آيد يک اين يک اتفاق منفرد يا تصادف نيست که روي مي‌دهد، بلکه يک الگوي بالقوه است که به وجود مي‌آيد. بنابراين من به دقت شروع به مشاهده‌ي رخ‌دادها مي‌کنم و پاسخ خودم را براساس مشاهداتم مطرح خواهم کرد. بار سوم؟ بار سوم من اغلب با آن فرد درباره‌ي کارش صحبت مي‌کنم. من اين روش را قانون سه بخشي مي‌نامم.

اگر کسي در مورد رتبه‌ي مشاوره‌ي من مزاح کند ـ مثلا ممکن است چيزي شبيه اين را بگويد: “خوب با چنين رتبه‌اي خوبه که ارزش افزوده هم داري! (خنده‌ي زيرزيرکي)” ـ من احتمالا با او به حرف‌اش مي‌خندم؛ ولي ناراحتي‌ام را هم به او گوشزد مي‌کنم. بار دوم لبخند مي‌زنم؛ اما نمي‌خندم. بار سوم به او مي‌گويم: “اين بار سوم است که شما رتبه‌ي من را مسخره مي‌کنيد. من مي‌دانم که شما داريد مزاح مي‌کنيد؛ اما نگرانم که شما واقعا همين طوري فکر کنيد. در اين صورت من دوست دارم درباره‌ي اين موضوع با شما صحبت کنم.”

اگر بار اول به يک جلسه دير رسيديد، من ملاحظه‌ي شما را مي‌کنم و به يک تذکر ساده اکتفا مي‌کنم. بار سوم؟ من اين مسئله را عليه شما علم خواهم کرد.

بار اولي که شما در کار گروهي ضعف نشان دهيد، من به شما تذکر مي‌دهم. بار سوم؟ بايد به من ثابت کنيد که به گروه تعهد داريد.

من اغلب چيزي شبيه اين مي‌گويم: “من سه بار به شما اخطار دادم و اکنون مجبورم در اين مورد با شما صحبت کنم.” به اين ترتيب هر دوي ما مي‌فهميم قرار است در مورد يک روند صحبت کنيم.

مي‌شود درباره‌ي اين موضوعات همان بار اول هم صحبت کرد؟ مطمئنا. مجبور نيستيد صبر کنيد. اما هر کسي ممکن است يکي دو بار لغزش داشته باشد. فقط نگذاريد که حرف نزدن شما باعث شود آن اتفاق براي بار سوم رخ دهد. قانون سه بخشي يک قانون سرانگشتي است؛ چرا که به شما اجازه مي‌دهد با اطمينان نسبت به اين که اين مسئله يک دغدغه‌ي ذهني شما نيست و واقعيت دارد، دست به عمل بزنيد. و در چنين موقعيت‌هايي اعتماد به نفس داشتن براي سخن گفتن از موضع قدرت ضروري است.

مايک بعد از اين‌که قانون سه بخشي‌ام را براي‌اش تعريف کردم گفت: “خوب؛ پس به نظرت با آن درباره‌ي اين مسئله صحبت کنم؟”

جواب دادم: “من نمي‌توانم کمک کنم؛ فقط يادآوري مي‌کنم که اين سؤال را سه بار از من پرسيدي! خودت چه فکري مي‌کني؟”

منبع (نويسنده: پيتر برگمان)

سلام زندگي!

بعد از پشت سر گذاشتن يک دوره‌ي بسيار بد از نظر روحي و رواني، اين روزها حسابي شادم و اين شادي دارد با اتفاقات خوبي در زندگي‌ام همراه مي‌شود. به نظر مي‌رسد خوش‌بيني واقعا باعث مي‌شود اتفاقات خوب هم در عمل رخ بدهند! چند روزي بيش‌تر نيست که تصميم گرفته‌ام سپيدي‌هاي زندگي را ببينم و با شادي‌ها و لذت‌هاي هر چند محدودي که دور و برم هست، زندگي کنم. تصميم گرفته‌ام زشتي‌ها و پليدي‌ها و پلشتي‌ها را ببينم و به آن‌ها بخندم. تصميم گرفته‌ام هر وقت افکار نااميدکننده و استرس و ناراحتي به ذهن‌ام هجوم آوردند، هر وقت به اين فکر افتادم که چه مشکلاتي دارم و چه چيزهايي ندارم، به شدني‌ها و داشتني‌هاي زندگي‌ام فکر کنم، به اتفاقات خوبي که در زندگي‌ام افتاده، به مسير طولاني که تا الان طي کرده‌ام و به اين‌که تقريبا به همه‌ي آرزوهاي بزرگ زندگي‌ام رسيده‌ام. و البته کارهايي که نکرده‌ام و مسير طولاني‌تر پيش روي‌‌ام که بايد بسازم‌اش، به آروزهاي  بزرگ‌تري که هنوز بهشان نرسيده‌ام و به لذت‌هايي که از زندگي در انتظارم است. و به کتاب‌هايي که نخوانده‌ام، چيزهاي زيادي که بايد ياد بگيرم و فيلم‌هاي بي‌شماري که بايد ببينم. و از همه مهم‌تر به خداي بزرگي که جايي آن بالا بالاها ولي نزديک به من نشسته و هميشه همان جايي که لازم‌اش داشته‌ام، به کمک‌ام آمده و به خودم که هميشه طلب‌کارانه هيچ وقت نخواسته‌ام ببينم‌اش … راست‌اش اين طوري زندگي خيلي شيرين‌تر است!

نزديکان‌ام مي‌دانند که من تا چه حد آدم پراسترس و احساسي و معمولا نااميدي هستم؛ اما خوشحال‌ام که امروز با جرأت مي‌گويم که از تحمل دردهاي چند ماهه‌ي اخير زندگي‌ام ياد گرفته‌ام چطور بايد زندگي کنم (البته اميدوارم واقعا هم همين طور باشد) و حالا از ديدن اين‌که دارم به بقيه دل‌داري مي‌دهم، خودم به شدت تعجب مي‌کنم!

امروز اتفاقي بسيار بزرگ در زندگي من افتاد که حسابي دستم را براي برنامه‌ريزي طولاني مدت براي زندگي‌ام باز کرد. حالا گزينه‌هاي پيش روي زندگي‌ام به اندازه‌ي تمام اين کره‌ي خاکي بزرگ شده‌اند و من مي‌توانم به اين هم فکر کنم که شايد بايد در جاي ديگري به دنبال سرنوشت‌ام بگردم.

به سختي‌اش حسابي مي‌‌ارزيد!

پيشنهاداتي براي تقويت شجاعت!

شجاعت‌تان را از اين راه‌ها تقويت کنيد:

ـ به کاري سخت بپردازيد: بيرون برويد و صرفا به خاطر افزايش شجاعت خود به کارهاي دشوار و خطرناک دست بزنيد. از ارتفاع زياد شيرجه بزنيد. در برابر جمعي سخن بگوييد. در نمايشي نقشي بازي کنيد. با قايقي کوچک به امواج دريا بزنيد. از صخره‌اي بالا برويد. هدف اين است که با ترس واقعي روبرو شويد.

ـ با همان آدم روبرو شويد: بسياري از مردم از روبرو شدن با فردي فرار مي‌کنند؛ آن آدم مي‌تواند دوست، همکار، خويشاوند، رئيس يا هر فرد ديگري باشد. اگر شما هم چنين کسي را دور و بر خودتان داريد همين هفته با او صحبت کنيد. از تحقير يا بد رفتاري با او بپرهيزيد. حقيقت را با مهرباني با او در ميان بگذاريد. اگر با قايق چوبي خود به درياي مواج زده باشيد و از ارتفاع در آب پريده باشيد از روبرو شدن با آن آدم نيز ترسي نخواهيد داشت!

ـ گامي بزرگ برداريد: ممکن است که در زندگي شغلي خود گامي بزرگ برنداشته باشيد. اگر دل‌تان مي‌خواسته شغل خود را عوض کنيد يا کسب و کاري جديد راه بيندازيد، همين حالا وقت‌اش است. آن شغل يا کسب و کار را خوب بسنجيد. با همسر، مشاور يا يکي دو نفر از دوستان مورد اعتمادتان صحبت کنيد. اگر کاري درست است، قدم برداريد و انجام‌اش دهيد: بسم الله!

(برگرفته از کتاب صفت‌هاي بايسته‌ي يک ره‌بر؛ جان سي. ماکسول؛ انتشارات فرا)

از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (3) (عباس کيارستمي)

اين هم بخش‌هايي از گفتگوي اميد روحاني با عباس کيارستمي درباره‌ي رونوشت برابر اصل:

ـ تراژدي سرنوشت بشر است … اين تراژدي بشري است که آدم‌ها هم‌ديگر را نمي‌فهمند و وقتي از دست مي‌دهند باز معناي‌اش اين نيست که فهميده‌اند بلکه مي‌کوشند از دست داده‌ها را دوباره به دست بياورند. مثل قماربازي که در يک کازينو مي‌بازد اما ادامه مي‌دهد چون تلاش مي‌کند باخت‌اش را جبران کند و به همين دليل دوباره از دست مي‌دهد و اين يک بار اتفاق نمي‌افتد … تراژدي سرنوشت بشري است، بشر کاري نمي‌تواند بکند. اگر نشانه‌ي بدبيني مفرط من نباشد، دارم مي‌گويم که محتوم است. فهم اين‌که ناگزير يا محتوم است گاهي کمک مي‌کند که مصايب آن را به‌تر تحمل کنيم …

ـ مي‌کوشم از از هر حدس و گمان و آينده‌نگري فرار کنم. به فردا فکر نمي‌کنم. رؤيابافي نمي‌کنم. به دليل شرايط سني‌مان البته مي‌طلبد که کمي رؤيابافي کنيم چون من، دست کم، آدم گذشته نيستم. گذشته را که گذشته مي‌دانم و حال را هم که داريم از دست مي‌دهيم، بنابراين، واقعيت اين است که تنها چيزي که براي‌مان مي‌ماند همين آينده است، رؤياست …

از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (2) (احمد شاملو)

اين بخش را به پاره‌هايي از مصاحبه‌ي منتشر نشده‌ي احمد شاملو با به‌روژ ئاکره‌يي اختصاص مي‌دهم:

ـ عاشق بودن پشتوانه‌ي پيروزي در هر کاري است. داستان آن کارگر ساختماني را شنيده‌ايد که زير آفتاب سوزان از ته دل آواز مي‌خواند و خشت را بلندتر از همه مي‌انداخت؟ بله. کريم خان فرستاد تحقيق کنند ببينند دليل سرخوشي‌اش در اين هواي سوزان چه مي‌تواند باشد. آمدند خبر آوردند که عاشقي، بخت‌يار است.

نه قلمرو نوشتن يگانه محل کارايي عشق است، نه عشق مفهوم مطلقي دارد. عشق به تمامي جانداران و عشق به شکار! عشق به آفرينندگي و عشق به ويران‌گري! عشق فرهاد گونه و عشق تيمور و هيتلروار! ـ پس سؤال اين است که آقاي همينگوي [که گفت: تنها وقتي مي‌توانيد خوب بنويسيد که عاشق باشيد] واقعا به چه چيزي مي‌گفت «عشق»؟ ـ آيا توفيق او در نوشتن نتيجه‌ي بخت‌ياري او بود در عشق ديوانه‌وارش به ريختن خون شير و ببر و فيل و آهو؟ نتيجه‌ي کام‌ياري‌اش بود در علاقه به کشتن جانوراني که طبيعت همه‌ي زيبايي و شکوه‌مندي‌اش را مديون آن‌ها است؟ ـ روان‌شناسان مي‌گويند چنين عشق بيمارگونه‌اي مستقيما معلول کمبودهاي رواني است و از ترديدهايي آب مي‌خورد که انکارشان در گروه اين خودنمايي‌ها است، چرا که عشق نيازي کاملا انساني و احساسي عميقا حاکي از سلامت نفس است که مجموعه‌ي هستي را در بر مي‌گيرد و فقط به جنس مخالف نمي‌انجامد.

ـ در لايه‌هايي از اجتماع که انسان‌ها به غرايز تلطيف‌ شده دست پيدا نکرده‌اند، جمله‌ي «دوستت دارم» در اکثر موارد رشوه‌اي است که براي گريز از تنهايي پرداخت مي‌شود و يکي از دلايلي که عشق را به «تصاحب» تبديل مي‌کند به احتمال زياد همين وحشت از تنهايي است … گفته‌اند “انسان حيواني اجتماعي است.” پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است …

از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (1)

خوب نافه‌ي شماره‌ي يک را بعد از شماره‌ي دو شروع کرده‌ام به خواندن و اين شماره هم مثل آن يکي پر است از گفتگوهاي جذاب. چند تاي‌اش را قبلا در گودر نوت کرده بودم که به نظرم رسيد همه را در يک پست جمع کنم که براي خودم هم آرشيو شود! براي طولاني نشدن، اين بخش‌ها را در چند پست منتشر مي‌کنم. اين هم پست اول از بخش‌هاي منتخب من:

ـ در طول سال‌ها به تجربه ديده‌ام هر کس يا نهادي بيش‌تر از چيزي که ندارد صحبت مي‌کند! (شمس لنگرودي)

ـ در جوامع ناموزون نيروهاي انرژيک به راه‌هايي کشيده مي‌شوند که همواره مثبت‌اند، اما لزوما ضروري نيستند. (شمس لنگرودي در مورد دهخدا)

ـ جاه‌طلبي با خودنمايي فرق دارد. به نظر من خودنمايي چيزي است که وجود ندارد، اما فاعلش مي‌خواهد آن را نشان دهد. (از گفتگو با محمد حسن شهسواري)

ـ به نظرم آدم‌ها جايي نهايت ناامني را احساس مي‌کنند که باورهاي‌شان ناامن شود. (از گفتگو با محمد حسن شهسواري)

ـ به ياد بياريد که پدرهاي ما ، مادرهاي ما، اشک بيش از آب صورت‌شون رو شسته … (مرحوم محمد بهمن‌بيگي ـ پدر آموزش عشايري ايران)

ـ من روي اين مسئله تأکيد دارم که تفکر و تعقل دو واژه‌ي مجزا هستند و اتفاقا اين دو، فصل تمايز کشورهاي جهان اول و سوم هستند. (ماريو بارگاس يوسا)

چگونه نگذاريم که بهمان دروغ بگويند؟

کشف دروغ چيزي است که من آن را يک مهارت مدرن ضروري مي‌دانم؛ مهارتي که شما براي بازپس گرفتن راستي و اعتماد در دنيايي که مملو است از اسپم‌ها، دوستان ديجيتالي دروغين، رزومه‌هاي پراغراق، اعداد دست‌کاري شده، رسانه‌هاي وابسته، دزدان باهوشِ هويت و … (سه نقطه را طبعا خودتان پر کنيد. مي‌دانيد منظورم کيست!) به آن نياز داريد. شما به آن نيازمنديد؛ چرا که فناوري پيچيده‌ي امروزي و ماهيت بلادرنگ ارتباطات امروزي فرصت‌هاي دروغ‌گويي و فريب را چند برابر کرده است؛ تا جايي که دروغ‌گويي امروز تبديل به يک بيماري مسري شده است.

ياد گرفتن  تکنيک‌هاي کشف دروغ که من به تفصيل در کتاب‌ام با عنوان “کشف دروغ: تکنيک‌هاي اثبات شده براي کشف فريب” به آن‌ها پرداخته‌ام، مي‌تواند شما را در دنياي امروز مطمئن‌تر و ايمن‌تر کند. شما مي‌توانيد دروغ را کشف کنيد، آن را مديريت کنيد، با آن مقابله کنيد و حتي آثار منفي در معرض دروغ‌هاي بي‌شمار قرار گرفتن را از بين ببريد. وقتي توانايي‌هاي تحليلي خود را افزايش دهيد، کم‌تر دست به آزمون و خطا مي‌زنيد و آگاهانه رفتار مي‌کنيد، کم‌تر شرط‌بندي مي‌کنيد و اعتماد بيش‌تري به ادراکات و قضاوت‌هاي خود پيدا مي‌کنيد. اين‌گونه است که شما بيش‌تر اعتماد مي‌کنيد، بدون اين‌که محتاط، مشکوک يا متوهم باشيد!

در اين‌جا چند تکنيک جلوگيري‌کننده از دروغ‌گويي و در مرحله‌ي بعد کشف‌کننده‌ي دروغ را با هم مرور مي‌کنيم:

تکنيک 1. بفهميد چه کسي به دروغ‌گويي متمايل است و انگيزه‌هاي‌اش از اين کار چيست. افراد فريب‌کار ويژگي دارند که قابليت بالاي پايش خود (high self-monitors) ناميده مي‌شود. آن‌ها احساسات خود را تحت کنترل خود نگاه مي‌دارند و در همان حال براساس توانايي طبيعي که براي ديدن دنيا از زاويه‌ي ديد يک فرد ديگر دارند، به دقت مراقب احساسات ديگران هستند.

به‌علاوه پژوهش‌گراني که روي موضوع دروغ‌گويي کار مي‌کنند متوجه شده‌اند که افراد برون‌گرا بيش‌تر از افراد درون‌گرا دروغ مي‌گويند و قدرت‌مندان راحت‌تر دروغ مي‌گويند. از آن بامزه‌تر اين‌که ما به آدم‌هايي که فکر مي‌کنيم خودشان را فريب مي‌دهند، راحت‌تر دروغ مي‌گوييم! چون راست‌گويي و شناخته شدن به خاطر آن، هزينه‌ دارد! آدم‌ها از  دروغ‌گويي به کساني که آن‌ها را دچار اشتباه مي‌دانند، کم‌تر احساس گناه مي‌کنند.

دروغ‌هايي که مي‌گوييم در دو دسته‌ي کلي طبقه‌بندي مي‌شوند: دروغ‌هاي حمله‌اي و دروغ‌هاي دفاعي. اولي شامل دروغ‌هايي است که براي به دست آوردن چيزي که به سادگي در دسترس نيست گفته مي‌شود (مثلا رشوه دادن به يک نفر براي به دست آوردن يک قرارداد) يا دروغ‌هايي که براي ايجاد تأثير مثبت تحويل مخاطب داده مي‌شود (مثلا اغراق در فعاليت‌هاي نوع‌دوستانه‌ و خيريه‌تان يا خالي‌بندي در مورد ميزان فروش‌تان در جلسه‌ي کميته‌ي فروش شرکت.) دروغ‌هاي دفاعي شامل راست نگفتن براي فرار از يک مجازات يا يک موضوع شرم‌آور يا حفظ فردي ديگرـ چيزي که يکي از مهم‌ترين محرک‌هاي دروغ‌گويي به‌ويژه در ميان زنان است ـ هستند.

تکنيک 2. نشانه‌هاي کلامي و غيرکلامي دروغ‌گويي را بشناسيد و از آن‌ها به‌عنوان پرچم‌هاي قرمز براي سؤال کردن استفاده کنيد.

نشانه‌هاي کلاسيک کلامي دروغ‌گويي عبارتند از:

ـ فرار از مواجهه با ديگران با حالت عصبي (مثلا گفتن “من نه بو دم!” به جاي “من نبودم.” )

ـ تأکيد زياد بر جزييات (مثلا گفتن اين‌که “من اون 200 دلار را ندزديدم” به جاي “من به عمرم يک سنت هم ندزديدم.”)

ـ عقب‌نشيني محتاطانه (مثلا: “من با اون خانوم ـ منظورم خانوم لوينسکيه ـ رابطه‌ي نامشروع نداشتم.”)

ـ تکرار کامل يک سؤال براي خريدن زمان جهت آماده کردن جواب (“کي کافه را قفل کردم و رفتم؟ وايستا يک کم فکر کنم …”)

ـ ترکيب حالت بالا با تکرار بي‌وقفه‌ي يک عبارت مقدماتي خنثي (“کي کافه را قفل کردم و رفتم؟ وايستا يک کم فکر کنم. تا جايي که حافظه‌ام ياري مي‌کنه … بهتر بگم تا جايي که مي‌دونم … چيزي که من مي‌دونم …” رسوايي واترگيت شکل اغراق‌آميز ـ و اوج فاجعه‌ي ـ استفاده از عبارت‌هاي مقدماتي را نشان داد.

نشانه‌هاي غيرکلامي دروغ‌گويي عبارتند از:

ـ دروغ‌گوها قسمت بالاي بدن‌شان را بدون تحرک نگه مي‌دارند.

ـ آن‌ها مدام چشم‌هاي‌شان را مي‌مالند يا به شکل ديگري به آن دست مي‌زنند.

ـ پاهاي‌شان را به سمت داخل جمع مي‌کنند يا در جهت نزديک‌ترين نقطه‌ي فرار (!) قرار مي‌دهند.

ـ با اشياي روي ميز بازي مي‌کنند يا اشياي بزرگي مثل کيسه يا چمدان را روي ميز مي‌گذارند تا يک سد حفاظتي براي خودشان دست کنند.

ـ آن‌ها به صورت مستقيم و حق‌شناسانه به شما چشم مي‌دوزند (برخلاف اين افسانه که راست‌گوها به شما خيره مي‌شوند!)

ـ آن‌ها جلسه را با يک آه يا لبخند دروغين آغاز مي‌کنند و وقتي با پرسش‌هاي سخت روبرو مي‌شوند وضعيت استقرارشان را عوض مي‌کنند.

تکنيک 3. مراقب رفتار تحقيرآميز باشيد و در هنگام انتخاب همکاران تجاري يا اعضاي تيم‌تان از آن‌ اجتناب کنيد.

تحقير آخرين پرچم قرمز است: وقتي فرد دهان‌اش را کج مي‌کند و صورت‌اش حالت تمسخرآميزي به خود مي‌گيرد. تحقير تنها حالت نامتقارن صورت است؛ بنابراين وقتي علائم‌اش را بشناسيد تشخيص آن بسيار ساده است. پژوهش‌گري آن را به‌عنوان يک عامل مهم پيش‌بيني‌کننده‌ي جدايي در زوج‌ها بررسي کرده است. وقتي کسي از دست شما عصباني است، هنوز شما را مي‌بيند؛ ولي وقتي که کار به تحقير بکشد، ديگر در ميدان ديد او نيستيد! تحقير يک احساس زهردار است؛ به‌ويژه وقتي با فريب همراه مي‌شود.وقتي فردي به اين نقطه رسيد؛ ديگر به سختي مي‌تواند از آن فرار کند.

تکنيک 4. هيچ وقت اعضاي تيم را زير فشار کاري اهداف بلندپروازانه غيرواقعي نگذاريد.

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که کارکنان و هم‌کاران که به آن‌ها اهداف “بلندپروازانه” داده شده يا تحت فشار کاري شديد قرار گرفته‌اند، از ترس شکست فلج مي‌شوند و در نتيجه، احتمالا تمايل بيش‌تري به دروغ‌گويي در مورد عملکردشان يا دست‌کاري در ارقام براي حفظ شغل‌شان خواهند داشت؛ به‌ويژه وقتي پاداش‌‌هاي‌شان نيز به آن اهداف بلندپروازانه و غيرقابل دسترسي متصل باشد. آن‌ها احساس مي‌کنند که هيچ راهي جز دروغ‌گويي براي رسيدن به اعداد مشخص شده ندارند. از چنين موقعيتي اجتناب کنيد.

منبع (نويسنده: پاملا مير)

پ.ن. قبلا مطلب ديگري با عنوان رابطه‌ي قدرت و دروغ از وبلاگ‌هاي هاروارد ترجمه کرده‌ بودم. پيشنهاد مي‌کنم آن را هم بخوانيد.