۸ نکته برای انگیزش خود در کار و زندگی

آیا برای ایجاد انگیزه خود جهت انجام کارهای‌تان دچار مشکل هستید؟ مثلا می‌دانید که باید پروژه جدیدتان را شروع کنید یا رزومه‌تان را به‌روز برساندید؛ اما هیچ انرژی برای این کارها در خودتان نمی‌بینید؟

در این نوشته ۸ نکته ساده به‌یادماندنی و انگیزشی می‌خوانید که می‌توانید آن‌ها را جایی دم دست‌تان بگذارید برای زمان‌هایی که کمی انگیزه بیش‌تر برای کار کردن لازم دارید:

۱. کامل در برابر به‌ اندازه کافی خوب: در حالی که بسیاری از افراد عبارت “به‌ اندازه کافی خوب” را با متوسط بودن و کافی نبودن مرتبط می دانند، به اندازه کافی خوب یعنی همان به‌ اندازه کافی خوب! بسیاری از افراد حرفه‌ای به این دلیل که در کار خود فراتر از آن‌چه ضروری است می‌روند، آغاز کارهای جدید را به تعویق می‌اندازند. بار بعدی که یک کار را شروع کردید حدس بزنید که فکر می‌کنید کامل کردن آن کار چقدر طول بکشد (مثلا ۱۰ ساعت.) هدف شما این است که آن کار را در زمانی نصف پیش‌بینی‌تان تمام کنید. برای رسیدن به هدف‌تان به این فکر کنید که چگونه می‌توانید گرایش‌های کمال‌گرایانه خود را مهار کنید و چگونه در زمان صرفه‌جویی کنید تا تنها آن‌چه را باید تحویل دهید.

۲. کار را به روش خودتان انجام دهید: بسیاری از مشکلات در سازمان به این علت به‌وجود می‌آیند که کارکنان به روش‌های استاندارد سازمانی دل می‌بندند و به این فکر نمی‌کنند که شاید آن استانداردها با نیازهای کاری‌شان منطبق نباشند. بنابراین تلاش کنید که روش مناسبی برای انجام کار خود بیابید؛ به جایی این‌که دنباله‌رو دیگران باشید.

۳. انرژی‌تان را دنبال کنید: اگر فهرستی طولانی از کارهایی که باید انجام دهید را پیش روی خود دارید، اول آن کارهایی را انجام دهید که انرژی بیش‌تری برای‌شان دارید. آن کارهایی که بیش‌تر شما را به هیجان می‌آورند.

۴. گام‌های کودکانه بردارید: طبیعی است که بسیاری از وقت‌ها ـ به‌ویژه در مواجهه با وظایف پیچیده ـ دستپاچه شوید. در این‌گونه شرایط سعی کنید ساده‌ترین فعالیت ممکن برای خود را انتخاب کنید و اول آن را انجام دهید. تنها کاری که باید کنید انجام یک کار ساده و آسان است که مطمئنید می‌توانید آن را انجام دهید. سایر کارها را می‌توانید بعدا انجام دهید.

۵. باورهای منفی خود را همان اول کار چک کنید: بسیاری از افراد اندیشه‌های منفی چون این دارند: “من نمی‌توانم فلان کار را انجام بدهم؛ چون منظم نیستم، چون تمرکز ندارم” و مانند این‌ها. این باورها کمک‌رسان نیستند. فرض کنید در یک مسابقه ماراتن شرکت کرده‌اید و یک آدم ضعیف در اطراف شما به صورت مداوم می‌گوید: “تو نمی‌توانی این کار را انجام بدهی! تو موفق نخواهی شد!” اما یک راه به‌تر و یاری‌رسان دیگر هم وجود دارد: به این فکر کنید که “این کار وقتی که باید انجام شود، انجام خواهد شد! من به‌ترین کاری را که می‌توانم انجام می‌دهم و این فعلا کافی است.” از صداهای منفی درونی خود آگاه باشید و به جای آن‌که خود را به دردسر بیندازید برای تغییر آن‌ها به مشوق‌های یاری‌دهنده تلاش کنید.

۶. آن کار را انجام ندهید: از خودتان بپرسید “آیا واقعا باید این کار را همین الان انجام دهم؟” چه کارهایی باید حتما امروز انجام شوند؟ استفن کاوی ـ نویسنده کتاب مشهور ۷ عادت مردمان مؤثر ـ ماتریسی را پیشنهاد می‌کند که ۴ بخش دارد: ضروری / نه چندان فوری، ضروری / فوری، نه چندان ضروری / نه چندان مهم، نه چندان ضروری / فوری.) می‌توانید حدس بزنید باید وقت‌تان را بر روی کدام یک صرف کنید؟ اگر آن کار چندان ضروری یا چندان فوری نباشد، واقعا مجبور نیستید آن را انجام دهید. پس به جای عقب انداختن کارها، بعضی کارها را انجام ندهید!

۷. زمان‌بندی کنید: معمولا یکی از اشکالات همه ما انسان‌ها زمان‌بندی نکردن کارها است. بنابراین، از این پس وقتی یک کار ضروری / نه چندان فوری پیش آمد، زمانی را برای انجام آن مشخص کنید و آن را در تقویم کاری خود بنویسید. با خودتان قرار بگذارید که آن کار را سر وقت خود انجام دهید.

۸. به خودتان جایزه بدهید: وقتی با کاری روبرو می‌شوید که نمی‌خواهید آن را انجام بدهید، ولی در عین حال چاره‌ای جز انجام دادن آن ندارید، چه باید بکنید؟ راهی پیدا کنید که بخواهید آن کار را انجام دهید. مثلا: رفتن به کلاسی که دوست دارید، گرفتن یک حمام داغ یا حتی تماشای فیلم مورد علاقه‌تان. اگر این هم جواب نداد آن وقت می‌شود کارهای ناخوشایند را با ارزش‌های محوری که به آن‌ها معنا می‌بخشند مرتبط کرد. مثل این‌که من برای زندگی کردن به پول نیاز دارم؛ پس باید این کار را انجام بدهم تا بتوانم پول دربیاورم!

منبع (نویسنده: سی. جی. لیو / مترجم: علی نعمتی شهاب)

زندگی کار حرفه‌ای

عید فطر مبارک!

عید است و دلم خانه‌ی ویرانه بیا

این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک روز به مهمانی این خانه بیا …

قیصر امین‌پور

پ.ن. عید سعید فطرمبارک همراه با آروزی قبولی طاعات و عبادات همه‌ در این ماه عزیز. این ماه، برای من یکی از به‌ترین ماه رمضان‌های عمرم بود. خدا هدیه‌ای به من داد که مدت‌ها در انتظارش بودم: آرامش و شادی درونی.

دین زندگی

چگونه تمرکزمان را افزایش دهیم؟

عموما ما آدم‌ها این‌قدر مشغله‌ی ذهنی و غیرذهنی در زندگی‌مان داریم که موقع کار کردن و حتی زندگی کردن (!) تمرکز لازم را نداریم. جان سی. ماکسول نویسنده‌ی شناخته شده‌ی علم ره‌بری سازمانی در کتاب بسیار عالی خود ـ صفت‌های بایسته‌ی یک ره‌بر ـ سه پیشنهاد برای افزایش تمرکز دارد:

ـ به توانایی‌های خودتان تکیه کنید: سه یا چهار کاری را که خوب انجام می‌دهید یادداشت کنید. چند درصد از وقت‌تان را به انجام این کارها می‌گذرانید؟ چند درصد از منابع شما در این زمینه‌ها به کار گرفته شده؟ نقشه‌ی تغییرات را بریزید به شکلی که ۷۰ درصد از وقت خود را در کارهایی صرف کنید که در آن‌ها قوی هستید. اگر نتوانستید وقت آن است که شغل‌تان یا مسئولیت‌تان در سازمان را عوض کنید.

ـ ضعف‌های‌تان را پیدا کنید: سه یا چهار فعالیت لازم برای شغل‌تان را که در آن‌ها ضعیف هستید یادداشت کنید. ببینید چگونه می‌توانید این فعالیت‌ها را به دیگران واگذار کنید. آیا باید آدم‌های جدیدی استخدام کنید؟ آیا می‌توانید با هم‌کاری شریک شوید و مسئولیت‌ها را مشترکا به عهده بگیرید. برنامه‌ریزی کنید.

ـ گامی فراتر بگذارید: اکنون که اولویت‌ها را تعیین کرده‌اید، به تمرکز بیاندیشید. چگونه می‌توانید در همان حوزه‌هایی که قوی هستید گامی به جلو بردارید؟ به چه دانش‌ها، چه مهارت‌ها و چه ابزارهایی نیاز دارید؟ شیوه‌های کاری خود را بازنگری کنید و آماده ی صرف وقت و پول برای دست‌یابی به آن‌چه لازم دارید باشید که به‌ترین سرمایه‌گذاری است.

پ.ن.۱. چند روز پیش هم مطلبی از مکسول از همین کتاب نوشته بودم با عنوان پیشنهاداتی برای تقویت شجاعت.

پ.ن.۲. این‌جا و این‌جا دو نوشته‌ی خوب از دوست خوبم امیر مهرانی در همین زمینه بخوانید.

زندگی مدیریت عمومی

یک قانون سه بخشی برای رویارویی با دیگران

“آیا من باید به خودم دردسر صحبت کردن با او را بدهم؟” مایک که یک مدیر بازاریابی است، با من درباره‌ی یکی از زیردستان‌اش به نام آن صحبت می‌کرد؛ کسی که با کارهای خود او را حسابی عصبانی کرده بود. او به جلسه‌ای با یک مشتری دیر رسیده بود. البته آن خیلی هم دیر نرسیده بود (در واقع فقط ۱۰ دقیقه تأخیر داشت)، با این حال این تأخیر کمی ناخوشایند بود.

چند روز بعد او باید رأس ساعت ۱۶ برای مایک اطلاعاتی را ای‌میل می‌کرد و این کار را تا ساعت ۱۸ انجام نداده بود. من می‌دانم که این تأخیر هم مشکل خاصی ایجاد نمی‌کرد. مایک به من گفت در واقع او آن اطلاعات را تا فردا صبح لازم نداشت.

و بالاخره امروز صبح مایک یک میل صوتی (voicemail) از آن دریافت کرد که قادر نیست جلسه‌ی تلفنی را که قرار بوده با یک همکار در دفتر دیگری داشته باشند، برگزار کند. تلفن کردن یک مسئله‌ی داخلی بود و خیلی به زمان حساس نبود. اما آن دلیل موجهی برای مایک نیاورد و به همین دلیل مایک حسابی عصبانی شد: “هیچ کدام از این کارها یک مسئله‌ی اساسی نبودند و آن هم یک کارشناس بسیار خوب است. من از این کارهای او آزرده شده‌ام. آیا باید به اون چیزی بگویم یا قضیه را نادیده بگیرم؟”

من قانونی برای روبرو شدن با چنین موقعیت‌هایی دارم؛ زمان‌هایی که مطمئن نیستم که ایجاد مسئله ارزش‌اش را دارد یا نه. من به یک قانون نیاز دارم چرا که اغلب فهمیدن این‌که چیزی به‌اندازه‌ی کافی موضوع مهمی است یا نه تا وقتی خیلی دیر شده باشد، مشکل است و خوب آن وقت هم متأسفانه دیر شده و کنترل همه چیز از دست من خارج شده است! به عبارت دیگر اگر قرار باشد من بار اولی که با مسئله‌ای روبرو شدم خودم را با آن درگیر کنم، از دست می‌روم!

اولین باری که چیزی من را ناراحت کرد، تذکر می‌دهم. بار دوم یادآوری می‌کنم که بار اولی که یک مسئله پیش می‌آید یک این یک اتفاق منفرد یا تصادف نیست که روی می‌دهد، بلکه یک الگوی بالقوه است که به وجود می‌آید. بنابراین من به دقت شروع به مشاهده‌ی رخ‌دادها می‌کنم و پاسخ خودم را براساس مشاهداتم مطرح خواهم کرد. بار سوم؟ بار سوم من اغلب با آن فرد درباره‌ی کارش صحبت می‌کنم. من این روش را قانون سه بخشی می‌نامم.

اگر کسی در مورد رتبه‌ی مشاوره‌ی من مزاح کند ـ مثلا ممکن است چیزی شبیه این را بگوید: “خوب با چنین رتبه‌ای خوبه که ارزش افزوده هم داری! (خنده‌ی زیرزیرکی)” ـ من احتمالا با او به حرف‌اش می‌خندم؛ ولی ناراحتی‌ام را هم به او گوشزد می‌کنم. بار دوم لبخند می‌زنم؛ اما نمی‌خندم. بار سوم به او می‌گویم: “این بار سوم است که شما رتبه‌ی من را مسخره می‌کنید. من می‌دانم که شما دارید مزاح می‌کنید؛ اما نگرانم که شما واقعا همین طوری فکر کنید. در این صورت من دوست دارم درباره‌ی این موضوع با شما صحبت کنم.”

اگر بار اول به یک جلسه دیر رسیدید، من ملاحظه‌ی شما را می‌کنم و به یک تذکر ساده اکتفا می‌کنم. بار سوم؟ من این مسئله را علیه شما علم خواهم کرد.

بار اولی که شما در کار گروهی ضعف نشان دهید، من به شما تذکر می‌دهم. بار سوم؟ باید به من ثابت کنید که به گروه تعهد دارید.

من اغلب چیزی شبیه این می‌گویم: “من سه بار به شما اخطار دادم و اکنون مجبورم در این مورد با شما صحبت کنم.” به این ترتیب هر دوی ما می‌فهمیم قرار است در مورد یک روند صحبت کنیم.

می‌شود درباره‌ی این موضوعات همان بار اول هم صحبت کرد؟ مطمئنا. مجبور نیستید صبر کنید. اما هر کسی ممکن است یکی دو بار لغزش داشته باشد. فقط نگذارید که حرف نزدن شما باعث شود آن اتفاق برای بار سوم رخ دهد. قانون سه بخشی یک قانون سرانگشتی است؛ چرا که به شما اجازه می‌دهد با اطمینان نسبت به این که این مسئله یک دغدغه‌ی ذهنی شما نیست و واقعیت دارد، دست به عمل بزنید. و در چنین موقعیت‌هایی اعتماد به نفس داشتن برای سخن گفتن از موضع قدرت ضروری است.

مایک بعد از این‌که قانون سه بخشی‌ام را برای‌اش تعریف کردم گفت: “خوب؛ پس به نظرت با آن درباره‌ی این مسئله صحبت کنم؟”

جواب دادم: “من نمی‌توانم کمک کنم؛ فقط یادآوری می‌کنم که این سؤال را سه بار از من پرسیدی! خودت چه فکری می‌کنی؟”

منبع (نویسنده: پیتر برگمان)

زندگی مدیریت عمومی

سلام زندگی!

بعد از پشت سر گذاشتن یک دوره‌ی بسیار بد از نظر روحی و روانی، این روزها حسابی شادم و این شادی دارد با اتفاقات خوبی در زندگی‌ام همراه می‌شود. به نظر می‌رسد خوش‌بینی واقعا باعث می‌شود اتفاقات خوب هم در عمل رخ بدهند! چند روزی بیش‌تر نیست که تصمیم گرفته‌ام سپیدی‌های زندگی را ببینم و با شادی‌ها و لذت‌های هر چند محدودی که دور و برم هست، زندگی کنم. تصمیم گرفته‌ام زشتی‌ها و پلیدی‌ها و پلشتی‌ها را ببینم و به آن‌ها بخندم. تصمیم گرفته‌ام هر وقت افکار ناامیدکننده و استرس و ناراحتی به ذهن‌ام هجوم آوردند، هر وقت به این فکر افتادم که چه مشکلاتی دارم و چه چیزهایی ندارم، به شدنی‌ها و داشتنی‌های زندگی‌ام فکر کنم، به اتفاقات خوبی که در زندگی‌ام افتاده، به مسیر طولانی که تا الان طی کرده‌ام و به این‌که تقریبا به همه‌ی آرزوهای بزرگ زندگی‌ام رسیده‌ام. و البته کارهایی که نکرده‌ام و مسیر طولانی‌تر پیش روی‌‌ام که باید بسازم‌اش، به آروزهای  بزرگ‌تری که هنوز بهشان نرسیده‌ام و به لذت‌هایی که از زندگی در انتظارم است. و به کتاب‌هایی که نخوانده‌ام، چیزهای زیادی که باید یاد بگیرم و فیلم‌های بی‌شماری که باید ببینم. و از همه مهم‌تر به خدای بزرگی که جایی آن بالا بالاها ولی نزدیک به من نشسته و همیشه همان جایی که لازم‌اش داشته‌ام، به کمک‌ام آمده و به خودم که همیشه طلب‌کارانه هیچ وقت نخواسته‌ام ببینم‌اش … راست‌اش این طوری زندگی خیلی شیرین‌تر است!

نزدیکان‌ام می‌دانند که من تا چه حد آدم پراسترس و احساسی و معمولا ناامیدی هستم؛ اما خوشحال‌ام که امروز با جرأت می‌گویم که از تحمل دردهای چند ماهه‌ی اخیر زندگی‌ام یاد گرفته‌ام چطور باید زندگی کنم (البته امیدوارم واقعا هم همین طور باشد) و حالا از دیدن این‌که دارم به بقیه دل‌داری می‌دهم، خودم به شدت تعجب می‌کنم!

امروز اتفاقی بسیار بزرگ در زندگی من افتاد که حسابی دستم را برای برنامه‌ریزی طولانی مدت برای زندگی‌ام باز کرد. حالا گزینه‌های پیش روی زندگی‌ام به اندازه‌ی تمام این کره‌ی خاکی بزرگ شده‌اند و من می‌توانم به این هم فکر کنم که شاید باید در جای دیگری به دنبال سرنوشت‌ام بگردم.

به سختی‌اش حسابی می‌‌ارزید!

زندگی

پیشنهاداتی برای تقویت شجاعت!

شجاعت‌تان را از این راه‌ها تقویت کنید:

ـ به کاری سخت بپردازید: بیرون بروید و صرفا به خاطر افزایش شجاعت خود به کارهای دشوار و خطرناک دست بزنید. از ارتفاع زیاد شیرجه بزنید. در برابر جمعی سخن بگویید. در نمایشی نقشی بازی کنید. با قایقی کوچک به امواج دریا بزنید. از صخره‌ای بالا بروید. هدف این است که با ترس واقعی روبرو شوید.

ـ با همان آدم روبرو شوید: بسیاری از مردم از روبرو شدن با فردی فرار می‌کنند؛ آن آدم می‌تواند دوست، همکار، خویشاوند، رئیس یا هر فرد دیگری باشد. اگر شما هم چنین کسی را دور و بر خودتان دارید همین هفته با او صحبت کنید. از تحقیر یا بد رفتاری با او بپرهیزید. حقیقت را با مهربانی با او در میان بگذارید. اگر با قایق چوبی خود به دریای مواج زده باشید و از ارتفاع در آب پریده باشید از روبرو شدن با آن آدم نیز ترسی نخواهید داشت!

ـ گامی بزرگ بردارید: ممکن است که در زندگی شغلی خود گامی بزرگ برنداشته باشید. اگر دل‌تان می‌خواسته شغل خود را عوض کنید یا کسب و کاری جدید راه بیندازید، همین حالا وقت‌اش است. آن شغل یا کسب و کار را خوب بسنجید. با همسر، مشاور یا یکی دو نفر از دوستان مورد اعتمادتان صحبت کنید. اگر کاری درست است، قدم بردارید و انجام‌اش دهید: بسم الله!

(برگرفته از کتاب صفت‌های بایسته‌ی یک ره‌بر؛ جان سی. ماکسول؛ انتشارات فرا)

زندگی مدیریت عمومی

از میان گفتگوهای نافه‌ی شماره‌ی یک (۳) (عباس کیارستمی)

این هم بخش‌هایی از گفتگوی امید روحانی با عباس کیارستمی درباره‌ی رونوشت برابر اصل:

ـ تراژدی سرنوشت بشر است … این تراژدی بشری است که آدم‌ها هم‌دیگر را نمی‌فهمند و وقتی از دست می‌دهند باز معنای‌اش این نیست که فهمیده‌اند بلکه می‌کوشند از دست داده‌ها را دوباره به دست بیاورند. مثل قماربازی که در یک کازینو می‌بازد اما ادامه می‌دهد چون تلاش می‌کند باخت‌اش را جبران کند و به همین دلیل دوباره از دست می‌دهد و این یک بار اتفاق نمی‌افتد … تراژدی سرنوشت بشری است، بشر کاری نمی‌تواند بکند. اگر نشانه‌ی بدبینی مفرط من نباشد، دارم می‌گویم که محتوم است. فهم این‌که ناگزیر یا محتوم است گاهی کمک می‌کند که مصایب آن را به‌تر تحمل کنیم …

ـ می‌کوشم از از هر حدس و گمان و آینده‌نگری فرار کنم. به فردا فکر نمی‌کنم. رؤیابافی نمی‌کنم. به دلیل شرایط سنی‌مان البته می‌طلبد که کمی رؤیابافی کنیم چون من، دست کم، آدم گذشته نیستم. گذشته را که گذشته می‌دانم و حال را هم که داریم از دست می‌دهیم، بنابراین، واقعیت این است که تنها چیزی که برای‌مان می‌ماند همین آینده است، رؤیاست …

زندگی سینما گزاره‌ها

از میان گفتگوهای نافه‌ی شماره‌ی یک (۲) (احمد شاملو)

این بخش را به پاره‌هایی از مصاحبه‌ی منتشر نشده‌ی احمد شاملو با به‌روژ ئاکره‌یی اختصاص می‌دهم:

ـ عاشق بودن پشتوانه‌ی پیروزی در هر کاری است. داستان آن کارگر ساختمانی را شنیده‌اید که زیر آفتاب سوزان از ته دل آواز می‌خواند و خشت را بلندتر از همه می‌انداخت؟ بله. کریم خان فرستاد تحقیق کنند ببینند دلیل سرخوشی‌اش در این هوای سوزان چه می‌تواند باشد. آمدند خبر آوردند که عاشقی، بخت‌یار است.

نه قلمرو نوشتن یگانه محل کارایی عشق است، نه عشق مفهوم مطلقی دارد. عشق به تمامی جانداران و عشق به شکار! عشق به آفرینندگی و عشق به ویران‌گری! عشق فرهاد گونه و عشق تیمور و هیتلروار! ـ پس سؤال این است که آقای همینگوی [که گفت: تنها وقتی می‌توانید خوب بنویسید که عاشق باشید] واقعا به چه چیزی می‌گفت «عشق»؟ ـ آیا توفیق او در نوشتن نتیجه‌ی بخت‌یاری او بود در عشق دیوانه‌وارش به ریختن خون شیر و ببر و فیل و آهو؟ نتیجه‌ی کام‌یاری‌اش بود در علاقه به کشتن جانورانی که طبیعت همه‌ی زیبایی و شکوه‌مندی‌اش را مدیون آن‌ها است؟ ـ روان‌شناسان می‌گویند چنین عشق بیمارگونه‌ای مستقیما معلول کمبودهای روانی است و از تردیدهایی آب می‌خورد که انکارشان در گروه این خودنمایی‌ها است، چرا که عشق نیازی کاملا انسانی و احساسی عمیقا حاکی از سلامت نفس است که مجموعه‌ی هستی را در بر می‌گیرد و فقط به جنس مخالف نمی‌انجامد.

ـ در لایه‌هایی از اجتماع که انسان‌ها به غرایز تلطیف‌ شده دست پیدا نکرده‌اند، جمله‌ی «دوستت دارم» در اکثر موارد رشوه‌ای است که برای گریز از تنهایی پرداخت می‌شود و یکی از دلایلی که عشق را به «تصاحب» تبدیل می‌کند به احتمال زیاد همین وحشت از تنهایی است … گفته‌اند “انسان حیوانی اجتماعی است.” پس انسان ناگزیر از دوست داشتن دیگران است …

زندگی گزاره‌ها

از میان گفتگوهای نافه‌ی شماره‌ی یک (۱)

خوب نافه‌ی شماره‌ی یک را بعد از شماره‌ی دو شروع کرده‌ام به خواندن و این شماره هم مثل آن یکی پر است از گفتگوهای جذاب. چند تای‌اش را قبلا در گودر نوت کرده بودم که به نظرم رسید همه را در یک پست جمع کنم که برای خودم هم آرشیو شود! برای طولانی نشدن، این بخش‌ها را در چند پست منتشر می‌کنم. این هم پست اول از بخش‌های منتخب من:

ـ در طول سال‌ها به تجربه دیده‌ام هر کس یا نهادی بیش‌تر از چیزی که ندارد صحبت می‌کند! (شمس لنگرودی)

ـ در جوامع ناموزون نیروهای انرژیک به راه‌هایی کشیده می‌شوند که همواره مثبت‌اند، اما لزوما ضروری نیستند. (شمس لنگرودی در مورد دهخدا)

ـ جاه‌طلبی با خودنمایی فرق دارد. به نظر من خودنمایی چیزی است که وجود ندارد، اما فاعلش می‌خواهد آن را نشان دهد. (از گفتگو با محمد حسن شهسواری)

ـ به نظرم آدم‌ها جایی نهایت ناامنی را احساس می‌کنند که باورهای‌شان ناامن شود. (از گفتگو با محمد حسن شهسواری)

ـ به یاد بیارید که پدرهای ما ، مادرهای ما، اشک بیش از آب صورت‌شون رو شسته … (مرحوم محمد بهمن‌بیگی ـ پدر آموزش عشایری ایران)

ـ من روی این مسئله تأکید دارم که تفکر و تعقل دو واژه‌ی مجزا هستند و اتفاقا این دو، فصل تمایز کشورهای جهان اول و سوم هستند. (ماریو بارگاس یوسا)

زندگی گزاره‌ها
خروج از نسخه موبایل