از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (3) (عباس کيارستمي)

اين هم بخش‌هايي از گفتگوي اميد روحاني با عباس کيارستمي درباره‌ي رونوشت برابر اصل:

ـ تراژدي سرنوشت بشر است … اين تراژدي بشري است که آدم‌ها هم‌ديگر را نمي‌فهمند و وقتي از دست مي‌دهند باز معناي‌اش اين نيست که فهميده‌اند بلکه مي‌کوشند از دست داده‌ها را دوباره به دست بياورند. مثل قماربازي که در يک کازينو مي‌بازد اما ادامه مي‌دهد چون تلاش مي‌کند باخت‌اش را جبران کند و به همين دليل دوباره از دست مي‌دهد و اين يک بار اتفاق نمي‌افتد … تراژدي سرنوشت بشري است، بشر کاري نمي‌تواند بکند. اگر نشانه‌ي بدبيني مفرط من نباشد، دارم مي‌گويم که محتوم است. فهم اين‌که ناگزير يا محتوم است گاهي کمک مي‌کند که مصايب آن را به‌تر تحمل کنيم …

ـ مي‌کوشم از از هر حدس و گمان و آينده‌نگري فرار کنم. به فردا فکر نمي‌کنم. رؤيابافي نمي‌کنم. به دليل شرايط سني‌مان البته مي‌طلبد که کمي رؤيابافي کنيم چون من، دست کم، آدم گذشته نيستم. گذشته را که گذشته مي‌دانم و حال را هم که داريم از دست مي‌دهيم، بنابراين، واقعيت اين است که تنها چيزي که براي‌مان مي‌ماند همين آينده است، رؤياست …

از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (2) (احمد شاملو)

اين بخش را به پاره‌هايي از مصاحبه‌ي منتشر نشده‌ي احمد شاملو با به‌روژ ئاکره‌يي اختصاص مي‌دهم:

ـ عاشق بودن پشتوانه‌ي پيروزي در هر کاري است. داستان آن کارگر ساختماني را شنيده‌ايد که زير آفتاب سوزان از ته دل آواز مي‌خواند و خشت را بلندتر از همه مي‌انداخت؟ بله. کريم خان فرستاد تحقيق کنند ببينند دليل سرخوشي‌اش در اين هواي سوزان چه مي‌تواند باشد. آمدند خبر آوردند که عاشقي، بخت‌يار است.

نه قلمرو نوشتن يگانه محل کارايي عشق است، نه عشق مفهوم مطلقي دارد. عشق به تمامي جانداران و عشق به شکار! عشق به آفرينندگي و عشق به ويران‌گري! عشق فرهاد گونه و عشق تيمور و هيتلروار! ـ پس سؤال اين است که آقاي همينگوي [که گفت: تنها وقتي مي‌توانيد خوب بنويسيد که عاشق باشيد] واقعا به چه چيزي مي‌گفت «عشق»؟ ـ آيا توفيق او در نوشتن نتيجه‌ي بخت‌ياري او بود در عشق ديوانه‌وارش به ريختن خون شير و ببر و فيل و آهو؟ نتيجه‌ي کام‌ياري‌اش بود در علاقه به کشتن جانوراني که طبيعت همه‌ي زيبايي و شکوه‌مندي‌اش را مديون آن‌ها است؟ ـ روان‌شناسان مي‌گويند چنين عشق بيمارگونه‌اي مستقيما معلول کمبودهاي رواني است و از ترديدهايي آب مي‌خورد که انکارشان در گروه اين خودنمايي‌ها است، چرا که عشق نيازي کاملا انساني و احساسي عميقا حاکي از سلامت نفس است که مجموعه‌ي هستي را در بر مي‌گيرد و فقط به جنس مخالف نمي‌انجامد.

ـ در لايه‌هايي از اجتماع که انسان‌ها به غرايز تلطيف‌ شده دست پيدا نکرده‌اند، جمله‌ي «دوستت دارم» در اکثر موارد رشوه‌اي است که براي گريز از تنهايي پرداخت مي‌شود و يکي از دلايلي که عشق را به «تصاحب» تبديل مي‌کند به احتمال زياد همين وحشت از تنهايي است … گفته‌اند “انسان حيواني اجتماعي است.” پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است …

از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (1)

خوب نافه‌ي شماره‌ي يک را بعد از شماره‌ي دو شروع کرده‌ام به خواندن و اين شماره هم مثل آن يکي پر است از گفتگوهاي جذاب. چند تاي‌اش را قبلا در گودر نوت کرده بودم که به نظرم رسيد همه را در يک پست جمع کنم که براي خودم هم آرشيو شود! براي طولاني نشدن، اين بخش‌ها را در چند پست منتشر مي‌کنم. اين هم پست اول از بخش‌هاي منتخب من:

ـ در طول سال‌ها به تجربه ديده‌ام هر کس يا نهادي بيش‌تر از چيزي که ندارد صحبت مي‌کند! (شمس لنگرودي)

ـ در جوامع ناموزون نيروهاي انرژيک به راه‌هايي کشيده مي‌شوند که همواره مثبت‌اند، اما لزوما ضروري نيستند. (شمس لنگرودي در مورد دهخدا)

ـ جاه‌طلبي با خودنمايي فرق دارد. به نظر من خودنمايي چيزي است که وجود ندارد، اما فاعلش مي‌خواهد آن را نشان دهد. (از گفتگو با محمد حسن شهسواري)

ـ به نظرم آدم‌ها جايي نهايت ناامني را احساس مي‌کنند که باورهاي‌شان ناامن شود. (از گفتگو با محمد حسن شهسواري)

ـ به ياد بياريد که پدرهاي ما ، مادرهاي ما، اشک بيش از آب صورت‌شون رو شسته … (مرحوم محمد بهمن‌بيگي ـ پدر آموزش عشايري ايران)

ـ من روي اين مسئله تأکيد دارم که تفکر و تعقل دو واژه‌ي مجزا هستند و اتفاقا اين دو، فصل تمايز کشورهاي جهان اول و سوم هستند. (ماريو بارگاس يوسا)

از ميان گفتگوهاي نافه ـ شماره دوم

نافه شماره‌ي دوم از آن مجلاتي بوده که از خريدن‌شان هرگز پشيمان نشده‌ام. سهل است که لذت سرشاري را هم تجربه کرده‌ام. امروز نشستم و بخش‌هايي‌اش را خواندم و در اين بخش‌ها قسمت گفتگوهاي‌اش واقعا استثنايي بود. چند بخش از گفتگوها را انتخاب کرده‌ام که اين‌جا مي‌نويسم؛ در عين حال پيشنهاد مي‌کنم که خواندن‌ همه‌ي اين گفتگوها (به‌ويژه گفتگو با صفي يزدانيان، منتقد سينما) را از دست ندهيد:

ـ من عميقا ايمان دارم بحران اصلي بشريت در طول تاريخ جهل بوده است و شما هر خرده‌قدمي که برداريد تا اين جهل تبديل شود به معرفت و آگاهي، کاري بنياني کرده‌ايد. جهل را گاهي مي‌شود با دادنِ يک سري اطلاعات و آگاهي‌ها به مخاطب کم‌رنگ کرد، گاهي هم مي‌شود باعث انديشيدن مخاطب شد تا خودش جهل را نابود کند؛ نه اين‌که شما مدام براي‌اش استدلال کنيد که به اين دلايل جهالت‌اش را کنار بگذارد. همين که ذهن مخاطب مجبور شود فکر کند، کليد در دستش است و بهترين راهِ به انديشه واداشتن طرح سؤال است و علامت سؤال گذاردن در مقابل هر آن‌چه هست و نيست. سؤال جرقه‌ي انديشيدن است و دو کلمه‌ي مقدسِ «نه» و «چرا» کارآمدترين کلمات در توليد انديشه‌اند … انسان مديون اين دو کلمه است. (از گفتگو با اصغر فرهادي)

ـ مگر مي‌شود حسرت را کتمان کرد؟ همه با آن محشوريم؛ حسرت سال‌هاي سپري شده، حسرت اشتباهات، حسرت راه‌هاي نرفته يا به غلط رفته. ناديده گرفتن خطالها به منزله‌ي نديدن و عدم درک آن‌ها است. اگر حسرت دروني باشد و به معناي نهيبي بر خود، حتما مفيد خواهد بود، البته بعضي‌ها ابايي ندارند که چهره و رفتار و گفتارشان درون حسرت‌خوار آن‌ها را برملا کند … البته گونه‌اي از حسرت‌ها هستند که دليلي براي پنهان کردن‌شان ندارم! (از گفتگو با کيانوش عياري)

ـ آدم وقتي از چيزي تعريف کند بعدا پشيمان نمي‌شود؛ معمولا وقتي عليه چيزي منفي‌ مي‌گويد ممکن است بعدا پشيمان شود. (نقل به مضمون از گفتگو با صفي يزدانيان)

ـ … حتي وقتي کسي از يک موسيقي مبتذل لذت مي‌برد، مگر مي‌توانيم برويم به‌ش بگوييم خانم يا آقاي راننده که دوست داري تمام شهر آهنگ مورد علاقه‌ات را بشنود به اين دلايل اين موسيقي خوب نيست؟ آن موسيقي براي زندگي آن آدم معني دارد و چه خوب که، بالاخره، در اين دنيا يک چيزي براي کسي معني‌اي دارد. من اين وسط چه کاره‌ام؟ من در نهايت شايد اگر در ماشين همان راننده باشم؛ از او بخواهم صداش را کم کن، که البته معمولا درخواست پرخطري است و او با دل‌خوري دستگاه را خاموش مي‌کند؛ و اين اواخر فهميده‌ام چرا؛ نه، او فقط ناراحت است چون تا پيش از اعتراض تو فکر مي‌کرده که دارد تو را در چيزي که دوست دارد سهيم مي‌کند، و حالا از اين فاصله‌اي که از سليقه‌اش گرفته‌اي رنجيده است. (از گفتگو با صفي يزدانيان؛ استثنايي!)

خروج از نسخه موبایل