بايدها و نيازها

اهداف‌تان را به دو دسته تقسيم كنيد: “بايدها” و “نيازها” (Musts and Wants). بايدها اهدافي “ضروري” هستند كه بايد براي تضمين گرفتن تصميم‌ درست به آن‌ها دست يافت. وقتي زمان ارزيابي گزينه‌هاي (Alternative) مختلف در برابر اهداف‌مان فرا مي‌رسد، هر گزينه‌‌اي كه نتواند يك هدف از نوع “بايدها” را محقق كند به سرعت از فرايند ارزيابي‌مان كنار گذاشته مي‌شود. اين اهداف بايد قابل اندازه‌گيري باشند؛ زيرا به‌عنوان نمايش‌گري براي حذف گزينه‌هايي كه مستعد شكست هستند به كار مي‌روند. در واقع ما بايد بتوانيم بگوييم: “اين گزينه نمي‌تواند به شكل كامل اين هدف را محقق كند. اين گزينه نمي‌تواند يك نيازمندي را كه براي دستيابي به موفقيت حياتي است تأمين كند.”

تمام اهداف ديگر در قالب دسته “نيازها” جا مي‌گيرند. گزينه‌هايي كه ايجاد مي‌كنيم بر مبناي عملكرد آن‌ها در برابر “بايدها” مورد قضاوت قرار مي‌گيرند؛ نه بر مبناي اين‌كه آيا آن اهداف را محقق مي‌كنند يا خير؟ اين اهداف به ما تصوير قابل مقايسه‌اي از گزينه‌ها مي‌دهند ـ احساسي در زمينه اين‌كه گزينه‌ها چگونه با يكديگر مرتبط مي‌شوند.

يك “نياز” ممكن است ضروري باشد، اما بسته به موضوع بنابر به يك يا دو دليل زير نتوان آن را در گروه “بايدها” قرار داد:

  1. آن هدف ممكن است قابل اندازه‌گيري نباشد و در نتيجه نتواند به ما در داشتن يك قضاوت كامل “بله” يا “خير” در مورد عملكرد گزينه مرتبط با خودش كمك كند.
  2. ممكن است ما به يك بله يا خير نياز نداشته باشيم و ترجيح دهيم از آن هدف به‌عنوان يك مقياس براي سنجش عملكرد گزينه‌ها بهره بگيريم.

هدفي كه به صورت مداوم تحت عنوان “بايد” در نظر گرفته مي‌شود و سپس در قالب يك “نياز” نيز مورد توجه قرار مي‌گيرد؛ مي‌تواند هر دو كاركرد را براي ما داشته باشد. در “بايدها” تصميم گرفته مي‌شود چه كساني بايد بازي كنند؛ اما در “نيازها” اين تصميم گرفته مي‌شود كه چه كسي بازي را مي‌برد.

منبع

دو درس در ره‌بري

دارم کتاب اجرا را مي‌خوانم. اجرا کتابي است درباره‌ي اين‌که براي موفقيت تنها برنامه‌ريزي و فهميدن اين‌که به کجا بايد برويم کافي نيست؛ بلکه از آن مهم‌تر ياد گرفتن اين است که چطور طرح‌ها و برنامه‌ها را اجرا کنيم. کتاب مثال‌هاي جذابي دارد درباره‌ي کساني که به علت بلد نبودن اجرا شکست خوردند و البته کساني که پيروز شدند چون مي‌دانستند چطور اجرا کنند!

يکي از مديراني که اجرا را بلد بود و به همين دليل به پيروزي‌هاي بزرگي دست يافت ديک براون مديرعامل سابق شرکت EDS (مطابق ويکي‌پديا در حال حاضر بخش خدماتي شرکت HP) بود. وقتي او وارد EDS شد، وضعيت EDS شبيه وضعيتي بود که لويي گشنر در ابتداي ورودش به IBM با آن روبرو بود (اين‌جا را ببينيد) و در نهايت هم به دليل بلد بودن آيين اجرا موفق شد که شرکت‌اش را نجات دهد. براون متوجه شد شرکت EDS داراي توان لازم براي ارايه‌ي خدمات به مشتريان‌اش و ورود به حوزه‌هاي کاري جديد است؛ اما فرهنگ سازماني و شيوه‌ي سازمان‌دهي باعث کندي و سنگيني آن شده است. بنابراين دو راه‌کار اصلي او براي نجات EDS تغيير فرهنگ سازماني و بازنگري در ساختار سطح استراتژيک (Corporate Governance) بود. خيلي به جزييات‌ کارهايي که براون کرد نمي‌پردازم، اين‌جا تنها به دو درس ره‌بري بسيار جالب را که در کتاب به نقل از براون ذکر شده اشاره مي‌کنم:

اولين درس وقتي است که مديران از فشار وارد شده از سوي براون براي تغيير سريع و بنيادين شرکت در جلسات مديريتي ماهانه، اظهار نگراني ي‌کنند. براون در پاسخ آن‌ها مي‌گويد: «ببينيد، اين يک آزمون ره‌بري است. دوست دارم هر کس در اين جلسه واقعا نگران جايي است که مي‌خواهيم برويم و دغدغه‌ي اين را دارد که ممکن است شکست بخوريم، نظر خود را همين الان به من بگويد. از اظهار نگراني خود نترسيد. اگر فکر مي‌کنيد داريم اشتباه بزرگي مي‌کنيم و به جاي آب به دنبال سراب هستيم، همين الان بگوييد.»

«هيچ کس چيزي نگفت. بنابراين گفتم: اگر شما نگراني نداريد، پس چه چيزي موجب نگراني مي‌شود؟ من که نگران نيستم، شما هم نگراني نداريد. پس چرا بعضي از شما زبان‌تان چيزي مي‌گويد و زبان بدن‌تان چيزي ديگر؟ هر سازماني که در اثر نگراني دست‌هاي خود را به هم فشار دهد، به شايعات گوش دهد، و درباره‌ي آينده دلواپس و مضطرب باشد، نشانه‌ي اين است که ره‌بر آن سازمان داراي همين خصوصيات است. کارکنان از ره‌بران خود تقليد مي‌کنند. اگر سازمان شما نگران است و خودتان مي‌گوييد نگران نيستيد، به طور قطع با مشکلي روبرو هستيد.»

«و نتيجه‌گيري کردم: در اين‌جا شما با آزمون ره‌بري خود روبرو هستيد؛ برويد و سازمان‌تان را آرام کنيد و به آن‌ها اطلاعات بدهيد؛ مستقيما به قلب نگراني آن‌ها حمله کنيد. نمي‌توانم بپذيرم که نگراني آن‌ها ناشي از واقعيت باشد. بلکه معتقدم نگراني آن‌ها ناشي از ناآگاهي‌شان است. چنان‌چه اين طور باشد، کوتاهي از شما بوده است.»

و درس دوم درباره‌ي ارتباطات: «بايد يک‌ديگر را بشناسيم تا وقتي با مشارکت هم کاري مي‌کنيم هر يادداشت، اي‌ميل يا نامه‌اي را که دريافت مي‌کنيم يا نامي را مي‌شنويم، چهره‌اي را در ذهن‌مان تداعي کند. همه‌ي ما در تيم واحدي قرار داريم، و تنها در صورتي مي‌توانيم به هدف خود برسيم که با يک‌ديگر هم‌کاري کنيم.»

جالب است که آقاي براون هم مثل لويي گشنر از همان روز اول ارتباط با پايين‌ترين سطوح سازماني را وظيفه‌ي خود تلقي مي‌کند و با آن‌ها از طريق اي‌ميل ارتباط برقرار مي‌کند؛ ارتباطي ساده و کم‌هزينه اما بسيار مؤثر!

پ.ن. به ترتيب در اين‌جا و اين‌جا مقاله‌اي را در مورد آيين اجرا در دو قسمت بخوانيد.

دوربين مخفي مادرم!

بچه که بودم هميشه فکر مي‌کردم مادرم يک دوربين مخفي دارد که هميشه هم‌‌راه من است و همه‌ي کارهاي‌ام را ضبط مي‌کند تا بعدا مادر بفهمد و براي کارهاي بدم دعواي‌ام کند! يادم هست هر از چند گاهي (مخصوصا وقتي تنها بودم) يواشکي پشت سرم را نگاه مي‌کردم تا جاي آن دوربين را پيدا کنم و بلايي سرش بياورم!

وقتي بزرگ‌تر شدم فهميدم که مادرم کار عجيب و غريبي نمي‌کرده و دقيقا از جاهايي که من به دليل بچه‌گي‌ام فکرش را نمي‌کرده‌ام، کارهاي‌ام را کشف مي‌کرده است. اما در کنار درک اين موضوع، اين حقيقت را هم فهميدم که دو تا دوربين مخفي بزرگ‌تر و واقعي در زندگي هر آدمي وجود دارند: خدا و وجدان. اما حيف و صد حيف که آن تأثيري که خيال وجود دوربين مادرم روي من داشت، در مورد اين دو دوربين خيلي وقت‌ها وجود ندارد!

استدلال‌هاي منطقي ايراني (1)

راستش مدت‌ها است که از شنيدن و ديدن استدلال‌هاي بسيار منطقي ايراني‌ها لذت مي‌برم و اين کار تبديل شده به يکي از تفريحات سالم زندگي من! امروز صحبت با يکي از دوستان بسيار عزيزم انگيزه‌اي شد براي اين‌که هر از چند گاهي اين استدلال‌هاي جذاب را با هم مرور کنيم. اصلا اين استدلال‌ها را نه تحليل مي‌کنم و نه قضاوت؛ فقط دور هم مي‌خوانيم و تفريح مي‌کنيم. اين هم اولين قسمت‌اش:

دارم مدلي را براي يک مدير محترم توضيح مي‌دهم. وسط کار مدام بازي در مي‌آورد و هر چقدر هم سعي مي‌کنم حواس‌اش را به موضوع جلب کنم نمي‌شود. دست آخر با کمال اعتماد به نفس بر مي‌گردد و به من مي‌گويد: ببين آقاي مهندس! من از اين چيزايي که مي‌گي سر در نميارم. ولي فکر هم نمي‌کنم درست باشه. در واقع بايد بگم اين‌که من نمي‌فهمم چي مي‌گي يعني حرفت غلطه!

پ.ن. خوش‌بختانه ديگر در آن سازماني که مديرعامل‌اش در اين حد، منطقي استدلال مي‌کند کار نمي‌کنم.

200مين پست و يک بازي وبلاگي

اين 200مين پست وبلاگ گزاره‌ها است. خوب يا بد؛ اين وبلاگ دارد در وردپرس به سه سالگي نزديک مي‌شود. خوش‌حالم که توانسته‌ام جايي را بيابم براي نوشتن از خودم و دغدغه‌ها و تفکرات‌ام؛ از خوانده‌ها و شنيده‌ها و ديده‌هاي‌ام. خوشحال‌ام که شما هم همراه من هستيد و اميدوارم اين‌جا براي‌تان مفيد بوده باشد.

براي 200مين پست به نظرم رسيد يک بازي وبلاگي را شروع کنم: سه پستي را که خودم از همه بيش‌تر دوست دارم انتخاب مي‌کنم. البته من انتخاب‌هاي‌ام را دو بخش مي‌کنم. يکي پست‌هاي مربوط به مديريت و آي‌تي و يکي هم پست‌هاي ديگرم. اين انتخاب‌هاي من:

پست‌هاي مديريتي و آي‌تي: رقص فيل‌ها ـ يک نگاه کلي؛ چگونه کار ديگران را نابود نکنيم!؟ و توصيه‌هايي به مديران از زبان يک کارشناس و با تفدير ويژه از به‌روز بودن!

پست‌هاي ديگر: خودخواهي وصل؛ فراموشي احساس و اين آدم‌هاي فراموش‌کار و با تقدير ويژه از نيايش 5!

از دوستان عزيزم سماع، شيث، امين، احسان، امير، رضا، آيدا، آزاده، پانته‌آ، احمد و خلاصه هر کسي که اين‌جا را مي‌خواند دعوت مي‌کنم در اين بازي شرکت کنند و سه پست از ميان پست‌هاي وبلاگ خودشان را که بيش‌تر از همه دوست دارند، انتخاب کنند.

خودخواهي وصل …

امروز اتفاقي معناي اين بيت مشهور مولانا را کشف کردم:

هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو / که نه معشوق‌اش بود جوياي او …

خواستن وصل از سوي عاشق، معنايي جز خودخواهي ندارد. او دوست دارد در کنار معشوق باشد؛ در حالي که اگر هشيار باشد مي‌داند که تا وقتي معشوق‌‌اش را دوست دارد، معشوق نيز درکنار اوست. همين سوختن دايمي در آرزوي وصل است که باعث مي‌شود عشق‌اش به معشوق، آلوده به منيت‌ها شود و لذت وصل که نيازمند خلوص تام است، به اين زودي‌ها حاصل نشود!

عاشق بايد دوست داشتن معشوق‌اش و شاد بودن او، براي‌اش کافي باشد؛ چه در کنار هم و چه دور از هم …

چگونه افکار گمراه کننده را تغيير دهيم

نوشته‌: پيتر برگمان

در همين لحظه، شما هر فکري مي‌کنيد شايستگي آن را را داريد. آن زندگي را سپري مي‌کنيد که باور داريد لياقت‌اش را داشته‌ايد. تجربيات شما در زندگي نشان‌گر اعتماد به نفس دروني شماست. اگر اعتماد به نفس‌تان پايين باشد، هيچوقت از زندگي که آرزوي‌اش را داشتيد لذت نخواهيد برد. حتي اگر در دستيابي به اهداف مورد نظرتان موفق هم شده باشيد، تا زماني که به منطقه آرامشي که نشان دهنده عقيده شما نسبت به خودتان است برنگشته‌ايد، خودتان را اذيت خواهيد کرد. اگر اعتماد به نفس‌تان بالا باشد، به خودتان اجازه خواهيد داد به آن‌چه که دوست داريد و از آن لذت مي‌بريد برسيد. حتي اگر دچار مشکلات شديد مالي يا يک تجربه آسيب‌زا شده باشيد، دوباره به جاي اول‌تان برمي‌گرديد. دوباره خواهيد توانست چيزهايي را که از دست رفته را برگردانيد و تجربياتي بهتر و تاز‌ه‌تر به دست آوريد. به همين سادگي!

يک چيز را بدانيد: اين واقعيت که شما روي اين کره خاکي قرار داريد، نشان مي‌دهد که ارزشمند هستيد. هر انساني با يک استعداد خاص، هدفي عالي و خردي براي ابراز توانايي‌هاي خود خلق شده است. اين حقي است که از بدو تولد به شما اعطا شده است. هر زمان که رابطه‌تان را با آن کسي که هستيد قطع کنيد، کشمکش‌ها‌ي‌تان شروع مي‌شود. هر زمان که از خط حقيقت ذاتي‌تان دور افتاديد، دچار نارضايتي، خستگي و نااميدي مي‌شويد.

کاري که بايد بکنيد اين است که زمان بيشتري را دم باجه روزنامه‌فروشي بگذرانيد و تيترهاي روزنامه‌ها را که خبر از افراد معروف و مشهوري که همه چيز تمام هستند مي‌دهند، مرور کنيد. آنجا است که سرتان را تکان مي‌دهيد و در شگفتيد که “او چه فکري در سر داشته که به اينجا رسيده؟”

احتمالا افکار دروني شخصي که بدون منطق همه چيز را در هم مي‌کوبد چيزي مثل اين است:

“من لياقت اين همه چيزهاي خوبي که دارم را ندارم. خيلي زود همه مي‌فهمند که من استعداد کافي براي داشتن اين چيزها را ندارم. اين چيزهاي خوب براي من ماندگار نيستند.”

آلبرت انيشتين مي‌گويد: “مشکلات با همان روش فکر کردني که موقع پديد آوردن آن‌ها استفاده مي‌کرديم، قابل حل نيستند.”

رفتارهاي خود تخريبي لازم نيست حتما در مقياس خيلي بزرگ انجام شوند تا آسيب برسانند. همين که به آن چيزي که هستيد “نه” مي گوييد، به آن چيزهايي که مي‌خواهيد و کارهايي که مي‌کنيد “نه” مي گوييد، کافي است. وقتي درمقابل آنچه شما را به آرزوهاي‌تان نزديک‌تر مي‌کند مقاومت مي‌کنيد، فرصت‌هاي زندگي‌تان را دور مي‌‌اندازيد. وقتي براي فهميدن اين‌که چرا نمي‌توانيد به آنچه مي‌خواهيد برسيد دنبال دليل و بهانه هستيد، خودتان را محدود مي‌کنيد.

اگر شما هم جزو آن دسته از افراد هستيد که پشت سر هم خودتان را سر اين موضوعات آزار مي‌دهيد، بايد بگويم که با يک منتقد دروني هدايت مي‌شويد که هر روز و هر روز به شما گوشزد مي‌کند که چه کارهايي مي‌توانيد بکنيد و چه کارهايي را نمي‌توانيد و لياقت چه چيزي را داريد و چه چيز را نداريد. بايد اين را هم بدانيد که کار اين منتقد دروني ـ صداي ترس و ترديد دروني شما ـ امن نگه داشتن شما در همان جايي است که الان هستيد. شايد از وضعيت کنوني‌تان راضي نباشيد اما اگر باز از آن آگاه هستيد، پس بايد با آن راحت باشيد.

اگر شخصي هستيد که نمي‌توانيد از مسير خودتان بيرون بياييد، بايد بدانيد که با اين کار خودتان را عقب نگه مي‌داريد. شما اسير آن منتقد دروني يا بهتر بگويم ترس و ترديد دروني‌تان شده‌ايد و افکار واعمال بدون پشتيبان شما فقط تلاشي براي توجيه است. شما وقت و تلاش زيادي را صرف اين الگوهاي فکري غلط کرده‌ايد و هيچ علاقه‌اي هم به دور انداختن آن‌ها نشان نمي‌دهيد.

به قول هنري فورد: “چه فکر کنيد که مي توانيد چه فکر کنيد که نمي توانيد، حق با شماست.”

اولين قدم براي به دست آوردن تجربيات خوب بيش‌تر و و حفظ آن‌ها و هم‌چنين کاهش تجربيات بد اين است که هرچه که فکر مي‌کنيد را باور نکنيد. با امتحان کردن تجربيات‌تان و زير سوال بردن افکارتان، دست از اين ناداني خود برداريد. به چه فکر مي‌کنيد؟ اگر افکاري که پشت يک عملي که به يک تجربه بد ختم شده است مبني بر ترس و ترديدهاي دروني‌تان باشد، بد نيست که کمي اين افکار را روشن‌تر کنيد. از خودتان اين سؤال‌ها را درمورد افکارتان بپرسيد:

ـ آيا اين افکار حقيقت دارند؟ از کجا مي‌داني؟ براي دفاع از اين حقيقت چه مدارکي داري؟ آيا مدرکي براي نقض آن داري؟ دنبال کردن اين باورها چه عواقبي دارد؟ براي بيرون آمدن از آن به چه نيازمنديد؟ اگر اين باورها را نداشتيد، چه کسي مي شديد، چه مي کرديد و چه داشتيد؟

به جاي اين‌که روي آنچه که باور داريد نيستيد و کارهايي که نمي‌توانيد انجام دهيد تمرکز کنيد، توجه‌تان را به آنچه که هستيد، آنچه که داريد و کارهاي مثبتي که انجام داده‌ايد معطوف کنيد. آن وقت متوجه خواهيد شد که دستاوردهاي‌تان بر شکست‌هاي‌تان غلبه مي‌کند. آن وقت به همه کارهاي خوبي که براي خودتان و ديگران انجام داده‌ايد پي مي‌بريد. يک باور تازه خلق کنيد، يک رويکرد تازه درمورد خودتان و آنچه که لياقت‌اش را داريد.

اليور وندل هولمز مي‌گويد: “خيلي افراد مي‌ميرند، با اين‌که خاطرات‌شان هنوز در دل‌هاست.”

با احترام گذاشتن به خودتان و اميال و آرزوهاي‌تان اعتماد به نفس‌تان را بالا ببريد. مراقب افکار، نظرات و اعمالي که شما را از آرزوهاي‌تان دور مي‌کند باشيد. هوشيارانه و درجهت رسيدن به آن‌چه که خوشحال و خوشبخت‌تان مي‌کند، فکر کنيد، حرف بزنيد و عمل کنيد.

منبع

پ.ن. از اين به بعد سعي مي‌کنم هفته‌اي حداقل يک پست ترجمه داشته باشم.