“ـ شما برای بازیکنانتان بیشتر شبیه پدر هستید یا مربی؟
ـ من کاملا یک آدم عادی هستم. گاهی اوقات دوست آنها، گاهی معلم آنها. من کاری که باید انجام بشود را میگویم. پیدا کردن لحظهای که باید دوست آنها باشی یا معلمشان، کار سختی نیست. بزرگترین مهارت من، پیدا کردن حس همراهی است.من زندگی را درک میکنم. فوتبال بخشی از زندگی است و من به آنها میگویم که چطور اتفاقات را درک کنند. آنها جوان هستند و مانند سوپراستارها رفتار نمیکنند. آنها نیاز به کمک دارند تا راه درست را پیدا کنند.” (از مصاحبه با يورگن كلوپ؛ مربي جوان و نابغهي بروسيا دورتموند؛ اينجا)
راستش از نظر من، گوياتر و زيباتر و خلاصهتر و بهتر (و همينجور صفات تفصيلي بيشتر!) از اين نميشود كل مباحث رهبري در مديريت را بيان كرد! چه مدير باشيد و چه مثل من، مشاور، همين چند جملهي كوتاه را جايي جلوي چشمتان بچسبانيد تا يادتان باشد كه براي چه داريد كار ميكنيد و لازم است چه كار كنيد. 🙂
نميتوانم از اين تكجملهي درخشان و بسيار بسيار انگيزشبخش استاد در همين مصاحبه هم بگذرم: “اگر میخواهید نتیجهي ویژهای بگیرید، باید احساس ویژهای داشته باشید!” بهقول خودم: عاااااااااااااااالي!
براي تيم بسيار دوستداشتني دورتموند و يورگن كلوپ عزيز در فينال شنبه شب ـ يعني فينال بزرگترين بازي سال: فينال ليگ قهرمانان اروپا ـ آروزي موفقيت دارم. 🙂
26 سال در اوج بدون رقيب. تبديل شدن به يك افسانه. تصوير ثابت ذهنهاي فوتبالي ما در تمامي اين سالها. با آن آدامس گوشهي دهان و دستهاي گره كرده و چشمهاي متفكرش. با آن خوشحاليهاي كودكانهاش بعد از هر گل. با آن غروري كه سزاوارش بود. با آن همه طعنههاي بهيادماندني و جنگهاي بيپاياناش با رقبا و رفقا. با توفانهاي گاه و بيگاهاش.
سر الكس فرگوسن را شايد تنها بشود با يك جمله تعريف كرد: “كسي كه خودش، تعريف موفقيت، در دنياي حرفهايها بود!”
*****
سال 1996. اولين تصاوير نقش بسته از فوتبال باشگاهي روز دنيا در ذهن من. تقابل يووهي استاد ليپي و منيو سر الكس فرگوسن در ليگ قهرمانان اروپا. برد منيو با وجود ضربهي آزاد بينظير زيدان. منچستر در بازي برگشت به يووه باخت. يووهاي كه همان سال تا پاي فينال رفت. اما تصوير آن بازي بينظير تيم قرمزپوش ميدان ـ براي مني كه از قضاي روزگار، هوادار آبيپوشان وطني بودم ـ فراموش نشد و بيش از همه نامي جذاب در ذهن من حك شد: الكس فرگوسن.
بعد از جام جهاني 98 ـ خاطرهانگيزترين و زيباترين جام جهاني عمر من ـ كه تلويزيون ايران پخش زندهي فوتبال را جدي گرفت و دسترسي ما هم بهواسطهي روزنامههاي ورزشي جذاب آن روزها ـ بهويژه ابرار ورزشي ـ به اخبار فوتبال دنيا آسانتر شد، من تازه فهميدم كه اين مونقرهاي دوستداشتني، بيش از 10 سال است كه كارگردانِ لشكرِ قرمزپوش و فوقالعاده موفق “تئاتر رؤياها” است.
اگر چه تصاوير محوي از بازيهاي درخشان اريك كانتونا در ذهنم بود و مثل خيليهاي ديگر از خداحافظي اريك كبير جا خوردم، اما بعدتر ـ و بهويژه بعد از فينال دراماتيك 99 مقابل بايرن ـ دريافتم كه منيو فرقي دارد با تمام تيمهاي ديگر ـ تفاوتي كه بعدها آن را فقط در بارساي پپ آن را ديدم: شور و اشتياقي كودكانه به لذت بردن از فوتبال.
براي فرگي، فوتبال خود زندگي بود: همين بود كه چند بار از خداحافظي گفت و دل ما لرزاند؛ اما خودش هم نتوانست طاقت دوري را بياورد و خداحافظي را فراموش كرد. تا امروز كه خبر خداحافظياش مانند آواري روي دل تمامي دوستدارانش خراب شد …
*****
اسطورهها يك ويژگي مشترك دارند: تا هستند جزءي عادي و تفكيكناپذير از زندگي روزمرهي ما هستند و وقتي ميروند، چشم ميدوزيم به جاي خالي پرنشدنيشان و حسرت گذر ايام را ميخوريم …
*****
سر الكس فرگوسن براي من بيش از هر چيز نماد يك رئيس حرفهاي تمامعيار است. كسي كه هويت مربيان فوتبال را از جايگاه سنتيشان بالاتر كشيد. كسي كه از رفتار و تصميماتاش در طول اين سالها، بهاندازهي چندين هزار صفحه كتاب مديريتي، درسآموزي كردهام. بياييد نگاه كنيم به برخي از درسهاي بزرگ فرگي:
اول ـ چشماندازتان را بزرگ و دستنيافتني تعريف كنيد و به آن معتقد بمانيد: بارها و بارها گفته بود كه هدفاش به زير كشيدن ليورپول از برج عاج پرافتخارترين تيم انگليسي است. 3-4 سال اول كه نتايج درخشاني نگرفت ـ و در همان سالها اين ليورپول بود كه با مربي ـ بازيكني بهنام كني دالگليش در فوتبال جزيره آقايي ميكرد ـ همه با تمسخر به حرفهاي فرگي مينگريستند. حالا امروز كه فرگي دارد از فوتبال ميرود، كمتر كسي ركوردهاي دستنيافتني ليورپول را به ياد ميآورد.
دوم ـ ثبات. ثبات. ثبات. در تمامي اين سالها، تنها چهرهي ثابت تيم، خودش بود. همهي آن ديگران ـ از مديران تيم تا مربيان و بازيكنان ـ نسل اندر نسل تغيير كردند. اما خود او، هماني بود كه هميشه بود؛ تنها با موهايي سپيدتر از گذشته.
سوم ـ ايدههاي ثابت، اجراي انعطافپذير: يادم هست يكي از چيزهايي كه من را عاشق منيو كرد، بازي هجومياش بود. تيمي خالي از ستارههاي آنچناني كه از چپ و راست به دروازهي تيمهاي بزرگ و كوچك حمله ميكرد. اما جالبتر اينجا بود كه ايدهي اصلي بازي هجومي منيو در طول اين سالها مدام تغيير ميكرد: زماني هجوم با سيستم سنتي انگليسي و تيكه بر سانترهاي بيمانند ديويد بكهام و قدرت سرزني مهاجمان تيم، سلاح اصلي اين تيم بود و زماني ديگر استفاده از گوشهاي كناري سريعي كه سرعت جابهجاييشان در كنارهها، حريف را اينقدر گيج ميكرد تا دقيقا از جايي كه خودش حتي حدس هم نميزد، ناكآوت شود!
چهارم ـ قله، پايان راه نيست: يك آدم چقدر بايد موفقيت بياورد تا از موفق شدن خسته شود؟ اما براي فرگوسن، بالاتر از همه قرار گرفتن، تنها شروع راهي بود براي رسيدن دوباره به همان قله و قلههايي بلندتر.
پنجم ـ شكست، تنها نقطهاي است براي شروع دوباره: تصوير مشتهاي گره كرده و عصبانيت سر الكس بعد از فينال سال 2009 ليگ قهرمانان اروپا مقابل بارسا را يادتان هست؟
اينها و دهها درس ريز و درشت ديگر نشان ميدهند كه چرا سالها بايد بگذرد تا معلوم شود چرا فرگوسن براي هميشه جاودانه شد. حرفهاي آخرش را هم بخوانيد!
*****
خودش جايي گفته بود: “فوتبال نبايد هرگز رمانتيسماش را از دست بدهد. هرگز.” و شايد بههمين دليل است كه تصويري هم كه از او در ذهن ما نقش بسته، تصوير يك انسان است. با تمام ضعفها و قوتهايش. و با عشقي بيمانند به معشوقي بزرگ: فوتبال. عاشقي كه رمانتيسم را در حد كمال، با زيباييهايي كه در اين سالها بر صحنهي “اولدترافورد” براي ما بهصحنه آورد، زنده نگه داشت.
ديويد بكهام بهنظرم زيباترين جملهي خداحافظي را خطاب به فراموشنشدنيترين رئيس تاريخ فوتبال گفته است: “من بهواقع به اینکه زیر نظر بهترین مربی تاریخ کار کردم، به خودم افتخار میکنم. مرسی رئیس و از بقیه اوقاتت لذت ببر …”
از تو ممنونيم براي خلق برخي از نابترين لحظات زندگي فوتباليمان. خداحافظ پيرمرد دوستداشتني. خداحافظ رئيس!
«”غیرممکن” تنها یک کلمه است که افراد ضعیف از آن استفاده میکنند تا بهسادگی از کنار اتفاقهایی که در دنیا برایشان رخ میدهد، بگذرند. بدون آنکه شجاعت استفاده از تواناییای که میتوانند شرایط را تغییر دهند را داشته باشند. “غیرممکن” یک عمل نیست؛ بلکه یک نظر است.”غیرممکن” یک صحبت نیست و یک چالش است. “غیرممکن” پتانسیل است. “غیرممکن” موقتی است. “غیرممکن” هیچی نیست!” (دني آلوس؛ دربارهي مأموريت غيرممكن امشب بارسا. اينجا)
غيرممكن معجزه نيست. آيا امشب باز هم اين را خواهيم ديد؟
یک بار تا آستانهی مرگ پیش رفته بود؛ اما باز پا به زمين فوتبال گذاشت. با اين حال مدتی بعد دوباره در سختترین موقعیت زندگی یک انسان قرار گرفت: احتمال مرگ ناشي از بيماري لاعلاج سرطان! اما جنگید و پیروز شد و باز هم بازگشت. این جملات درخشان اریک آبیدال عزیز ـ که خود نمایندهای است از فرهنگِ زیبایِ امید در باشگاه بارسلونا ـ را بخوانید تا انرژی بگیرید برای مبارزه با زندگی برای دستیابی به نشدنیترین و دورترین آرزوها:
ـ هیچ وقت شد که امیدت رااز دست بدهی و به مرگ فکر کنی؟
ـ نه. هیچ وقت. من خیلی به خدا اعتقاد دارم و وقتی کسی به خدا ایمان داشته باشد، میداند که کیست که درمورد همه چیز تصمیمگیری میکند.
ـ دو ماجرا پیش روست: یکی خواست خود من است و دیگری آن چیزی است که خدا میخواهد. من به این فکر میکردم که با این بیماری بجنگم تا به بهترین نحو ممکن به این ماجرا خاتمه دهم: با بازگشتم به زمین چمن … تا بعد از آن ببینیم که چه میشود.
ـ برای کسانی که شرایط سختی مثل من را تجربه میکنند باید بگویم که شجاع باشید و بجنگید. از نبرد دست نکشید؛ چون همیشه امید وجود دارد. خدا و کمک او را فراموش نکنید و دعا کنید. از کمک سایرین هم بهره بگیرید؛ چون بدون دیگران ما نمیتوانیم هیچ کاری انجام دهیم.
“اگر من اکنون این جا هستم، به خاطر ونگر است. هرگز فراموش نمی کنم که او چه کارهایی برای من انجام داد. من بسیار به او مدیونم. او به من اعتماد بهنفس داد؛ نه تنها به عنوان یک بازیکن، بلکه به عنوان یک انسان. به همین دلیل است که من به او بسیار احترام می گذارم و واقعا او را دوست دارم؛ زیرا او به بازیکنانش بسیار اهمیت میدهد. برای بعضی از مربیان، بازیکنان تنها در زمین مسابقه مهم هستند. اما او همیشه به دنبال این است که با شما صحبت کند و چیزهای بیشتری از شما بداند تا بتواند به شما اعتماد بهنفس بدهد. این برای من مثل یک عشق دوم است.” (سمیر نصری در ستایش آرسن ونگر؛ اینجا)
بدون شرح تقدیم به مدیران و رهبران گرامی سازمانها!
“تا زمانی که انگیزه بازی کردن داشته باشم، به کارم ادامه خواهم داد. خدا یک استعداد به من داد و من باید به این هدیه احترام بگذارم. هنوز احساس نمیکنم که یک دروازهبان معمولی شدهام و باید به دوران حرفهای ام پایان بدهم. هرگز یک دروازهبان معمولی نبودهام و نخواهم شد.” (جان لوئيجي بوفون؛ اينجا)
بوفون ـ اين دوستداشتنيترين دروازهبان دنيا ـ به زيباترين شكل ممكن توضيح داده است كه زمان مرگ يك فرد در دوران شغلياش كي فرا ميرسد: روزي كه معمولي شده باشد! بنابراين روي ديگر سكه را هيچوقت فراموش نكنيم: يكي از بالاترين اهداف كارراههي شغلي هر يك از ما، معمولي نبودن و معمولي نماندن و معمولي نشدن در حوزهي كاريمان است؛ چيزي كه فقط با كسب و توسعهي “تخصص” ميتواند واقعي شود!
آخرین باری که چهرهی در هم ژاوی را دیدیم، کِی بود؟ چهرهای که در عکس بالا خیلی شبیه چهرههای بازیکنان رئال بعد از الکلاسیکوهای فراوان سالهای اخیر است. این نگاه ناامیدانه اما در سه هفتهی اخیر و بعد از سه باخت بد بارسا در الکلاسیکوی جام حذفی و لالیگا و همینطور بازی رفت با میلان تکرار شد … چه بر سر بارسا آمده؟ آیا تیکیتاکا آنگونه که بسیاری گفتند به پایان رسیده؟ تحلیلهای بسیاری در این زمینه در سه هفتهی اخیر ارائه شده است. اما این تحلیلها به نظرم اگر چه نکات مهمی را موشکافی کردند؛ اما به چند نکتهی بسیار کلیدی هم توجه نداشتند. اشکالات نگرانکنندهای که نباید در سایهی پیروزی بزرگ دیشب برابر میلان فراموش شوند.
*******
سال 2008 که مربی جوانی به نام پپ گواردیولا در بارسا سر کار آمد، هیچ امیدی به آیندهی بارسا وجود نداشت. بارسای رؤیایی فرانک رایکارد بهمعنای واقعی کلمه نابود شده بود: تحقیر برابر رئال با چهار گل و از دست دادن قهرمانی در لالیگا با رفتنِ نمادِ بیمانند باشگاه ـ رونالدینیو ـ کاملا تکمیل شد. اما پپ همان تیم را با همان بازیکنان به تیمی جادویی تبدیل کرد. چگونه؟ این راز موفقیتهای فراوان پپ در سالهای اخیر بوده است.
بارها و بارها به این فکر کرده بودم که چه چیزی بارسای پپ را از تمامی تیمهای دنیا متمایز کرده است. در طول این سالها جنبههای مختلفی از یک تصویر شکسته از فلسفهی مربیگری پپ را یافته بودم و قبلا در گزارهها بارها به آنها اشاره کردم و خلاصهشان را میتوانید از اینجا ببینید. اما در این دو ماه اخیر که معلوم شده پپ فصل آینده در بایرن خواهد بود و بهویژه در دو هفتهی اخیر به اینکه تفاوت بارسای پپ با بارسای تیتو در چیست، چرا پپ از بارسا رفت و چرا پپ به بایرن رفت، فکر کردهام. حالا بهگمانم جادوی واقعی “توتال فوتبال” پپ را فهمیدهام: تغییر انقلابی با سرعتی بیشتر از دیگران! یعنی چی؟
1. نوآوری انقلابی: تاکتیک پپ در بارسا، شکل جدیدی از توتال فوتبال بود که در خود بارسا هم سابقه نداشت. او روح توتال فوتبال را که مبتنی بر زیبایی فوتبال و بازی تهاجمی و مبتنی بر مالکیت توپ بود را گرفت و با اضافه کردن ایدههای خودش تیمی ساخت که در آن نبوغ، در چارچوب تاکتیک محبوس نبود! بارسا ناگهان اوج گرفت؛ چون تیمهای حریف با تیمی مواجه شدند که راه مقابله با آن را نمیشناختند! انقلاب تاکتیکی پپ آنقدر ناگهانی و گسترده بود که تا آخرین روز حضورش در بارسا هم تیمهای دیگر جز بهصورت مقطعی و موردی نتوانستند با بارسای او همآوردی کنند. این یعنی نوآوری در استراتژیها، روشها و رویکردها.
2. هر روز بهتر از دیروزِ خودمان: بارسای پپ هر سال یک پدیده داشت: سال اول مسی و پیکه، سال دوم پدرو، سال سوم تیاگو و بوسکتس و سال چهارم تیو و کوئنکا. اما ماجرا فقط همین نبود: هر سال بازیکنانی که به کار تیم نمیآمدند هم از تیم حذف میشدند. رونالدینیو و دکو در سال اول و زلاتان در سال دوم، بهترین نمونهها هستند. بنابراین تیم، اگر چه به چند ستاره تکیه داشت؛ اما همیشه در حال نوسازی بود.
3. تغییر مدلهای ذهنی: پپ تفکر بازیکنان و حتی مدیران و هواداران بارسا را تغییر داد و به جادویی تکرار نشدنی رسید: مثلث طلایی لذت، سادگی و عادت! ـ که فلسفهی مربیگری پپ هم در همین سه واژه خلاصه میشود ـ هدف فوتبال، نتیجهگیری نیست. هدف فوتبال، لذت بردن از توانمند بودن خودمان در کنار هم است! تا عمر دارم لحظهی بالا بردن جام فینال ومبلی توسط اریک آبیدال را فراموش نمیکنم. جوهرهی شعار جاودان “فراتر از یک باشگاه” یعنی همین …
جالب است که استراتژیهای اصلی اپل استیو جابز هم همین سه مورد بود!
*******
اما چرا پپ از بارسا رفت؟ بهنظرم به این دلایل:
1. ذهنیت بازیکنان باشگاه دیگر با پپ همخوانی نداشت. پپ با بازیکنانی اشباع شده مواجه بود که مهارتهای سطح بالا در آنها شکلی ماشینی پیدا کرده بود. آنها اگر چه هنوز از تیمهای معمولی و حتی بزرگ با فاصلهای زیاد پیش بودند، اما دیگر خبری از جادوی خلاقیت در انجام کارهای تکراری نبود! همین بود که بارسا در مردابهایی مثل چلسی فصل قبل غرق شد …
2. مدیران باشگاه ـ و در رأس آنها راسل رئیس باشگاه ـ با ایدههای فوتبالی پپ همخوانی نداشتند. راسل در فکر ساختن امپراطوری اقتصادی کهکشانی شبیه رئال بود و هست. برای او ـ برخلاف خوان لاپورتا ـ سودآوری و نتیجهگیری است که اهمیت دارد و نه لذت بردن از فوتبال. راسل کوچکترین درکی از فلسفهی عمیق و تاریخی و نمادین بارسا ـ بهعنوان نماد مقاوما مردمی در برابر دیکتاتوری فرانکو ـ ندارد. و همین شد که پیراهن مقدس کاتالونیا ـ که همیشه افتخار میکردیم مزین به نام یونیسف است ـ را به پولهای امیر قطر فروخت!
3. اما فاجعهی اصلی وقتی رخ داد که پپ در بارسا تنها شد. بزرگترین اشتباه راسل اما بهنظرم این بود که او نهتنها میخواست تیمی کهکشانی در زمین داشته باشد، که میخواست بیرون زمین هم پرستارهتر از رقیب مادریدیاش باشد. همین بود که نزدیکترین دوست پپ یعنی تکسیتی بگریستان از بارسا رفت تا آندونی زوبیزارتا به تیم بیایید. اما ماجرا فقط همین نبود: راسل از محبوبیت شدید پپ رنج میبرد و با این کار قصد داشت این محبوبیت را بشکند!
پپ همسو نبودن این تغییرات اجباری را با فلسفهی مربیگریاش با تمام وجود تجربه کرد و تصمیم به رفتن گرفت.
*******
بارسای این فصل اگر چه با رکوردشکنیهای پیاپی شروعی بینظیر را تجربه کرد؛ اما از همان اول فصل مشخص بود که این بارسا، “آنی” را کم دارد که ما را عاشق بارسای پپ کرده بود. بارسای تیتو مثل تانکی سنگین هر آنچه زیر پایاش بود را له میکرد و پیش میرفت؛ اما حواساش به مینهای وسط راه نبود! این بارسا ربات بود. ماشین بود. روح انسانی نداشت! و همین بود که وقتی به تیمهایی رسید که ربات بودن را بهتر از خودش بلد بودند (و در رأس آنها رئال مادرید مورینیو)، سقوط کرد!
*******
شاید عجیب باشد؛ اما همیشه وقتی در برابر “سبکی تحملناپذیر هستی” کم میآورم، کافی است تا این ویدئوی 5 دقیقهای “گراسیس پپ” را ببینم تا انرژی و شور و اشتیاقام کاملا به وجودم برگردد. شور درونی پپ را در ثانیه ثانیهی این ویدئو ببینید …
*******
این روزها معتقدم تفاوت بارسای این فصل بارسای پپ در این جمله خلاصه میشود: ذهنهای زمستانی که شور و اشتیاق به فلسفهی فوتبال بهمثابه زندگی را فراموش کردهاند. باخت به میلان، تلنگری بود برای بیدار شدن ذهنهای بازیکنان، مربیان و هواداران. بارسای دیشب، مدل کوچکی بود از بارسای پپ با همان شور و اشتیاق مثالزدنی!
اما … متأسفانه شک ندارم که این بیداری کاملا مقطعی است. دوباره از فردا چیزی که مهم میشود اخبار گلزنیها و رکوردزنیهای لئو مسی است و نارضایتیهای الکسیس و ویا از نیمکتنشینی. افتخار بارسا ایجاد فاصلهی بینظیر با رئال در لالیگا است و نه بینظیر بودن چشمنوازی بازیهایاش. مشکل همین جاست: این روزها بارسای راسل و تیتو، دیگر “فراتر از یک باشگاه” نیست: افسی بارسلونا هم باشگاهی است مثل دیگران که به دنبال سودآوری اقتصادی و نتیجهگیری و جام بردن است. و این است که من را میترساند …
*******
بهنظرم میرسد که راز سقوط تمامی تیمهای بزرگ تاریخ ـ از برزیل پله گرفته تا میلان ساکی ـ همین فراموش کردن مهم بودن اندازه و سرعت تغییر در مقایسه با دیگران است. آنها بهجایی میرسند که سرعت تغییرشان از سرعت تغییر رقبا کمتر میشود و همین میشود که مثل مسابقهی خرگوش و لاکپشت در برابر تیمهای سختکوش که آهسته و پیوسته پیش میروند، سقوط میکنند. بنابراین: ذهنهای زمستانی بارسایی. بیدار شوید!
پ.ن.1. عمیقا معتقدم که این، پایان تیکیتاکای بارسا نیست: تیکیتاکای بهخواب رفتهی این روزها را نابغهی پرشور دیگری بیدار خواهد کرد. او را همه بهخوبی میشناسیماش: ژاوی هرناندز!
“من این فشار بازی کردن برای منچستریونایتد را دوست دارم. فوق العاده است که در دیدارهای بزرگ حضور داشته باشید. شما نمی دانید چه اتفاقی رقم خواهد خورد زیرا مرز باریکی بین پیروزی و شکست وجود دارد. من این گوش به زنگ بودن و هیجان را دوست دارم. نمیتوانم روزی که باید از فوتبال کنار بروم را تصور کنم. میدانم که دلم برای این هیجان و هیاهو تنگ خواهد شد.” (رابين فنپرسي؛ اينجا)
راستش تا حالا به اين شاخص رضايت شغلي فكر نكرده بودم: هيجانانگيز بودن شغل! بسيار جالب است؛ چه مدير باشيد و از زاويهي ديد سازمان به ماجرا نگاه كنيد و چه از زاويهي ديد شغل خودتان بهدنبال انگيزهاي براي ادامه دادن يا ندادن و انتخاب كردن باشيد.
گواردیولا در مورد دوران موفقیتآمیز حضورش در نوکمپ گفت:” من بسیار خوششانس بودم که مربی یک تیم فوقالعاده شدم؛ با فلسفهای که همه به آن اعتقاد داشتند و بازیکنانی بااستعداد فراوان که میخواستند هر روز بهتر از روز قبل کار کنند. این راز همهي موفقیتهای ما بود.” (پپ؛ اينجا)
گاهي واقعا فكر ميكنم پپ عزيز، بايد حتما درس مديريت خوانده باشد! او اينجا هم در يك جملهي كوتاه بهزيبايي هر چه تمامتر، كل مديريت استراتژيك را در يك جمله خلاصه كرده است. پپ بهدرستي ميگويد كه در هر سازماني لازم است:
فلسفهي وجودي يا همان Mission سازمان همان چيزي باشد كه همهي اعضاي سازمان آن را ميدانند و به آن اعتقاد دارند و بهدنبال پياده كردن آن در عمل هستند.
منابع و امكانات مناسبي داشته باشيد (از همه نظر: كيفيت مديريت ارشد، امكانات و زيرساختهاي نرمافزاري و سختافزاري و هر چيز ديگر)؛
نيروي انساني مستعد و توانمند و مهمتر از همه علاقهمند به رشد و پيشرفت و جلو رفتن و جلو زدن! (اينجا)
اولي روح برنامهي استراتژيك است و دومي و سومي هم مهمترين ابزارهاي اجراي استراتژيها در عمل. و البته نبايد فراموش كرد كه همهي اينها تنها در كنار داشتن يك رهبر بزرگ مثل پپ هستند كه موفقيتي شگفتانگيز را تضمين ميكنند …
پ.ن. براي حضورش در فوتبال دلمان تنگ شده بود. بسيار خوشحالم كه تا چند ماه ديگر او را روي نيمكت يك تيم بزرگ، اصيل و دوستداشتني ديگر دوباره خواهيم ديد!
“فالکائو بازیکنی کلیدی برای اتلتیکو است. او در مدتی که به اتلتیکو آمده، پیشرفت زیادی داشته است. او هیچ گاه از گلزنی خسته نمیشود. این واقعا تعجبآور است. من هرگز چنین اشتیاقی ندیده بودم؛ زیرا او اشتهای زیادی دارد، نیاز به پیشرفت و بهتر شدن دائمی در او وجود دارد.او میداند که این قدرت او برای رسیدن به موفقیت است. او بهترین بازیکنی است که تا به حال مربیاش بودهام.” (ديهگو سيمئونه، مربي اتلتيكو مادريد در مورد فالكائو؛ اينجا)