درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۴6): تو آن‌قدر می‌توانی که امیدواری

وقتی دچار مشکل هستم، هنوز هم می‌توانم رؤیای موفق شدن را داشته باشم. با تمرینات سختی که دارم، می‌توانم به اهدافم برسم و برای رئال بدرخشم. من برای تیم، برای خودم و برای سرمربی، به‌سختی تلاش می‌کنم. من دوباره احساسی را به‌دست آوردم که آن را از دست داده بودم.” (کاکا؛ این‌جا)

متأسفانه مصدومیت‌ها به کاکا ستاره‌ی دوست‌داشتنی برزیلی اجازه نداد تا شاه‌کارهای‌ش در میلان کارلتو را تکرار کند. اما آن بخشی از حرف‌های او را که پررنگ کرده‌‌ام ببینید. مهم‌ترین چالش ما در روزهای سخت زندگی، توانایی امیدوار ماندن است. آن کسی موفق خواهد شد بر چالش‌ها غلبه کند که مجموع توان‌ش در امیدوار ماندن همراه با سخت‌کوشی بیش از دیگران باشد. 🙂

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۳4): درس‌هایی بزرگ از کارلوس کی‌روش

مثل همیشه باختیم و حذف شدیم؛ اما‌ آبرومندانه! این تنها یک دل‌خوشی نیست: ایران در میان تیم‌های آسیایی به‌ترین تیم شکست‌خورده بود. تیم ما که به مراتب‌تر از نظر کیفیت فنی و حرفه‌ای بازیکنان از تیم‌های دیگر آسیایی جام‌جهانی عقب‌تر است. تیم ما در برابر حریفانی بسیار بزرگ‌تر از امثال بلژیک و الجزایر و ساحل عاج، بسیار موفق بود. حالا وقت آن است که از کارلوس کی‌روش و بازیکنان تیم ملی برای هیجان و لذتی که با زحمات‌شان در این جام جهانی به ما دادند، تشکر کنیم و به آینده نگاه کنیم.

در یادداشت قبلی درباره‌ی دلایل موفقیت تیم ملی در برابر آرژانتین چند نکته را نوشتم؛ اما شاید بد نباشد به‌ شکست ایران در برابر بوسنی هم نگاه مختصری بیاندازیم. چه شد که با وجود آن همه امید و آرزو و انگیزه باختیم؟ فکر می‌کنم جدا از فاصله‌ی فنی ما با بوسنی، دو عامل اصلی باعث شکست ما در این بازی سرنوشت‌ساز شدند:

1- ظرفیت ذهنی محدود: کی‌روش بعد از مسابقه با بوسنی گفت: “تمام تلاش‌مان را کردیم اما به نهایت ظرفیت ذهنی رسیدیم.” ما تمامی انرژی و انگیزه‌مان را در بازی با آرژانتین صرف کرده بودیم و دیگر چیزی نبود که به آن در بازی به این مهمی تکیه کنیم! افق بزرگ ذهنی ما بد نباختن به آرژانتین بود که با تحقق آن، متأسفانه راضی شدیم و فراموش کردیم که رقیب اصلی ما از ابتدا بوسنی بود!

2- نداشتن تمرکز: آندو بعد از شکست از بوسنی گفت: “ما تمام توان خودمان را روی دو بازی اول گذاشته بودیم.” بازیکنان ما در بازی با بوسنی هم از لحاظ بدنی ضعیف و خسته بودند و هم از نظر ذهنی. از تمرکز ذهنی ما که اصلی‌ترین عامل بازی خوب‌مان در برابر آرژانتین بود، در بازی با بوسنی خبری نبود!

بنابراین در این جام جهانی یاد گرفتیم که پتانسیل موفق شدن را داریم؛ به‌شرط این‌که ظرفیت ذهنی‌مان و تمرکزمان را را بالاتر ببریم! همان‌طور که کی‌روش در کنفرانس خبری بعد از بازی با بوسنی گفت: “در این جام فهمیدیم اگر بخواهیم پیشرفت کنیم باید سرمایه‌گذاری کنیم، اگر ایران می‌خواهد به اوج برسد باید مانند رم، بنفیکا و رئال مادرید سرمایه‌گذاری کند. اگر می‌خواهیم بهترین باشیم و به موفقیت برسیم باید شکست مقابل بوسنی را فراموش کنیم و از همین فردا برای پیروزی تلاش کنیم.”

اما جدا از این‌ها حرف‌های لذت‌‌بخش کی‌روش درباره‌ی آرزو کردن برای من بسیار جذاب بود:

“وقتی تهران را ترک می‌کردیم می‌دانستیم که نمی‌آییم جام جهانی را فتح کنیم. هیچ‌کس هم چنین توقعی از ما ندارد. اما ما رؤیاهای خودمان را بالا بردیم. اخیرا در یک روزنامه خواندم که وقتی در مورد گروه ما مقاله نوشته بود حتی نام ایران را هم نیاورده بود. بنابراین ما خواستیم که ایران را در نقشه‌ی راه فیفا قرار دهیم. این اولین هدف ما بود و به آن رسیدیم. الان [پیش از بازی بوسنی] آرزوی ما این است که به مرحله بعدی برسیم. اکثریت فکر می‌کنند که این آرزو دست‌نیافتنی است؛ اما آرزو کردن هزینه‌ای ندارد: پس بگذارید ما حداقل آرزو کنیم.+

اما آرزو و امید، بدون سخت‌کوشی و تمرکز روی چشم‌انداز درست بی‌ثمر است:

“فوتبال رشته‌ای نیست که بتوان با حرف زدن کار را پیش برد؛ بلکه باید با تعهد و آموزش، کار را پیش برد. اگر آرژانتین را شکست داده بودیم می‌توانستیم صعود کنیم. برای من حرف زدن مهم نیست بلکه بردن است که اهمیت دارد. ما بعد از ده ماه، تلاش کردیم بهترین تدارکات را داشته باشیم. هر روز در زندگی‌ام در ایران تلاش می‌کردم که مربیان و فدراسیون را متقاعد کنم که باید همه فکرمان به جام جهانی باشد. ما امید هم داشتیم اما نشد.” +

و حرف‌های او درباره‌ی موضوع جدیدی به‌نام برندسازی ملی:

“مهم‌ترین دستاوردمان از جام‌جهانی این بود: قبل از حضور در این رقابت‌ها هیچ‌کس در مورد ایران صحبت نمی‌کرد؛ اما ما توانستیم بعد از این رقابت‌ها یک احترام بین‌المللی به دست آوریم. این وظیفه‌ی ما در زندگی و فوتبال است تا هر روز بتوانیم جایگاه تیم ملی را ارتقا ببخشیم.(رونوشت به تک‌تک ما …)

سپاس برای این روزهای خوب آقای کی‌روش. امیدواریم راه بزرگ آغاز شده، با خود شما به قهرمانی در آسیا ختم شود. 🙂

5 گام تا مديريت نااطميناني‌هاي زندگي

همه‌ي ما لحظاتي را در زندگي تجربه كرده‌ايم كه در آن نامشخص نبودن آينده‌، آن‌چنان بر دوش‌مان سنگيني مي‌كند كه گويي زندگي متوقف مي‌شود. لحظاتي كه در آن، تمام وجودمان از ترس از آينده، يخ مي‌زند و درمانده‌ي “حكمت‌هاي فراوان زندگي” مي‌شويم:

1- اين روزهاي بد، تمامي ندارند؟ آيا آينده هم براي من، چيزي جز دريغ و درد و اشك و آه همراه ندارد؟

2- آيا آينده، آني مي‌شود كه من مي‌خواهم بشود؟ 

3- من اميدي واهي به روزهاي زيباي آينده دارم. مي‌دانم كه نمي‌شود! 

اين روزها زندگي فردي و اجتماعي اغلب ما در حلقه‌اي از مشكلات و ناكامي‌ها و غم‌ها و دردها گير افتاده است؛ حلقه‌اي كه به‌نظر بي‌پايان مي‌رسد. امروز، آينده از هميشه نامشخص‌تر و از آن بدتر، دردناك‌تر به‌نظر مي‌رسد. اميد، گم‌شده‌ي بزرگ اين روزگار است. اما از آن بدتر، داشتن اين احساس است كه آينده در دستان من نيست: دنيا با من سر سازگاري نداشته و ندارد و من، تسليمِ محضِ عواملي هستم كه روي آن‌ها كوچك‌ترين تأثيري ندارم! زندگي طرحي است تكراري از رخ‌دادهاي بيرون از اختيار من كه در آن، خوبي‌ها و زيبايي‌ها “اتفاق‌”اند” و بدي‌ها و زشتي‌ها “الگوهاي ثابت زندگي.”

شايد. در روزهاي بد زندگي، عميقا اين گزاره‌ها را تجربه‌ كرده‌ام. به‌عنوان فردي كه نااميدي را تا جايي نزديك به آخرش رفته است، از تجربيات خودم به‌ياد مي‌آوردم كه در آن روزها، نااطميناني از آينده‌‌اي خوش و زيبا، بيش‌تر از غم و درد ديروز و امروز آن روزها‌ی‌م آزارم مي‌داد. هر چند كه بالاخره راه فرار از اين چرخه‌ي ظاهرا بي‌پايان نااميدي را به‌سبك خودم پيدا كرد: كنترل كن نه فرار!

همين اواخر نوشته‌ي لورنا ناپ را در همين مورد خواندم. لورنا در نوشته‌اش به دوره‌اي از اتفاقات بد پياپي در زندگي‌اش اشاره مي‌كند. اتفاقاتي كه هر كدام‌شان براي به‌زانو درآوردن يك انسان معمولي كفايت مي‌كنند: شكست در عشق، بي‌كار شدن و از همه بدتر، مبتلا شدن پدرش به بيماري سرطان …

لورنا اما از راه‌هايي مي‌گويد كه براي فرار از حس‌هاي دردناك زندگي‌اش آموخته و خودش هم تأثير آن‌ها را عميقا تجربه كرده است. راه‌هايي ساده اما اثرگذار. به‌نظرم رسيد در اين جو نااميدي و نااطميناني كه اين روزها گريبان‌گير زندگي تك‌تك ماست، مرور اين تجربيات مي‌تواند راه‌گشا باشد. بنابراين خلاصه‌اي از 5 راه لورنا براي مديريت نااطميناني‌هاي آينده را با هم در ادامه‌ي پست مي‌خوانيم:

1- به‌ياد بياوريم آينده‌ي قابل پيش‌بيني كسل‌كننده است: همان‌طور كه از اتفاقات خوب ناگهاني سرشار از لذتي فراموش‌نشدني مي‌شويم، اتفاقات بد احتمالي هم بخشي از زندگي هستند. خيلي وقت‌ها آينده، نتيجه‌ي تصميمات امروز خود ماست. ما هم كه تلاش مي‌كنيم به‌ترين تصميم را براي آينده براساس اطلاعات امروز بگيريم. بسيار خوب پس چرا در امروز كه منتظر آينده‌ايم، در انتظار آن اتفاقات خوب نباشيم؟ غصه‌ي گذشته كم نيست كه خودمان را گرفتار دردِ غمِ آينده كنيم؟ هيجانِ رسيدنِ آينده، لذت بيش‌تري دارد!

2- بپذيريم كه اغلب اوقات،ترس‌هاي ما بي‌مورد هستند: مغزهاي ما براي تمركز بر جنبه‌ي منفي ماجرا سيم‌كشي شده‌اند. اما مشكل اين‌جا است كه وقتي اين‌گونه نگاه بكنيم، تنها براي رخ ندادن ترس‌هاي‌مان و اتفاقات بد احتمالي تلاش مي‌كنيم و نه براي اتفاقات خوبي كه وابسته به تلاش خود ما هستند! نگراني در مورد آينده، جلوي تلاش براي عمل‌كردهاي عالي را مي‌گيرد (به‌ترين مثال‌ش براي ما ايراني‌ها نگراني براي كنكور است! يادتان هست؟)

3- دامنه‌ي پذيرش ابهام‌مان را افزايش دهيم: تغيير، دردناك است. اما … روي ديگر تغيير، احتمالات مثبت ماجرا است. لورنا به زماني فكر مي‌كند كه گرفتار آينده‌ي مبهم و دردناك آينده بود. لورنا مي‌توانست اين‌گونه هم اوضاع را بررسي بكند: “اگر در عشق با اين آدم شكست بخورم، ممكن است خيلي زود با يك محبوب جديد و سازگارتر با خواسته‌هاي‌م روبرو شوم!” (که آن محبوب هم پیدا شد!) يا “اگر بي‌كار بشوم،  از دست شغلي پراسترس و تمام‌وقت‌م راحت مي‌شوم. شغلي دوست‌نداشتني كه تنها جنبه‌ي مثبت‌اش درآمدش است. بنابراين مي‌توانم مشغول به‌ كاري بشوم كه دوست‌اش دارم!” (که این هم اتفاق افتاد!) (تجربه‌ي خود منِ مترجم هم مي‌گويد كه خيلي وقت‌ها ريسك رها كردن گذشته و حال نامطلوب، در ذهن ماست. چون فكر مي‌كنيم آينده‌، همان گذشته است و حتا بدتر. من از رها كردن گذشته ضرري نكردم؛ شما هم امتحان‌ش كنيد!)

4- شكرگذاري را تمرين كنيم: هميشه در بدترين روزهاي زندگي هم مي‌توانيم چيزي پيدا كنيم كه از ديدن‌اش و تجربه كردن‌اش لذت ببريم: لورنا درخت كريسمسي را به‌ياد مي‌آورد كه با مادرش تزيين كرده بودند. او از طبيعت زيباي شهر محل زندگي‌اش لذت مي‌برد و چيزهايي شبيه اين‌ها. (براي خود مترجم هم گاهي اوقات گوش كردن يك موسيقي زيبا يا خوردن يك ليوان قهوه معجزه مي‌كند!) لورنا حتا مي‌گويد شكرگذار اين است كه خانواده‌اي دارد و دوستاني كه مي‌تواند دردهاي‌اش را با آن‌ها تقسيم كند …

5- بپذيريم كه واقعيت، همين امروز است. همين لحظه: لورنا به‌ياد مي‌آورد كه براي درمان پدرش هر كاري كه از دست‌ش برآمد انجام داد. اما … پدر لورنا در نهايت درگذشت (اين‌جاي متن اصلي اين‌قدر دردناك است كه گريه كردم! ـ مترجم) او مي‌گويد كه بزرگ‌ترين درس زندگي‌اش را همين‌جا گرفت: او با تمركز بر آينده‌ و اين‌كه براي درمان پدرش چه مي‌تواند بكند، لذتِ بودن در روزهاي آخر با پدرش را از دست داد. او با نگراني براي از دست دادن عشق‌ش، دست به كارهايي زد كه باعث شدند فرايند جدايي سريع‌تر جلو برود. او نمي‌خواست غرق شود؛ اما غافل از اين بود كه در مرداب تفكرات خودش گير كرده و با دست و پا زدن، هر لحظه بيش‌تر به فرو رفتنی بازگشت‌ناپذیر نزديك مي‌شود … شايد بد نباشد در چنين روزهايي به‌ياد بياوريم پدري را كه در روزهاي آخر زندگي‌اش كاشف شد

براي‌تان آينده‌اي زيبا و دوست‌داشتني همان‌طور كه امروز رؤياي‌ش را مي‌بينيد آرزو مي‌كنم. 🙂 

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (100): اریک آبیدال؛ در ستایش جنگ‌ با سلاح اميد!

یک بار تا آستانه‌ی مرگ پیش رفته بود؛ اما باز پا به زمين فوتبال گذاشت. با اين حال مدتی بعد دوباره در سخت‌ترین موقعیت زندگی یک انسان قرار گرفت: احتمال مرگ ناشي از بيماري لاعلاج سرطان! اما جنگید و پیروز شد و باز هم بازگشت. این جملات درخشان اریک آبیدال عزیز ـ که خود نماینده‌ای است از فرهنگِ زیبایِ امید در باشگاه بارسلونا ـ را بخوانید تا انرژی بگیرید برای مبارزه با زندگی برای دست‌یابی به نشدنی‌ترین و دورترین آرزوها:

ـ هیچ وقت شد که امیدت رااز دست بدهی و به مرگ فکر کنی؟

ـ نه. هیچ وقت. من خیلی به خدا اعتقاد دارم و وقتی کسی به خدا ایمان داشته باشد، می‌داند که کیست که درمورد همه چیز تصمیم‌گیری می‌کند.

ـ دو ماجرا پیش روست: یکی خواست خود من است و دیگری آن چیزی است که خدا می‌خواهد. من به این فکر می‌کردم که با این بیماری بجنگم تا به به‌ترین نحو ممکن به این ماجرا خاتمه دهم: با بازگشتم به زمین چمن … تا بعد از آن ببینیم که چه می‌شود.

ـ برای کسانی که شرایط سختی مثل من را تجربه می‌کنند باید بگویم که شجاع باشید و بجنگید. از نبرد دست نکشید؛ چون همیشه امید وجود دارد. خدا و کمک او را فراموش نکنید و دعا کنید. از کمک سایرین هم بهره بگیرید؛ چون بدون دیگران ما نمی‌توانیم هیچ کاری انجام دهیم.

(منبع: + و + و +)

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (71)

“من فکر می‌کنم بهتر است زیاد صحبت نکنم. به‌تر است این مسئله را در شرایط خون‌سردتری آنالیز کرد و برای بازی بعدی دوباره متحد شد …  مهم‌ترین ناامیدی این قبیل شکست‌ها تأثیر آن روی باورتان است. این خطرناک است … بیایید واقع‌گرا باشیم . ما در دنیای خیالی زندگی نمی‌کنیم. شاید دو یا پنج درصد از نظر ریاضی شانس داریم. باید یک عملکرد کاملا متفاوت داشته باشیم. شما هیچ گاه از آینده اطلاع ندارید!” (آرسن ونگر پس از باخت چهار هيچ به ميلان در ليگ قهرمانان اروپا؛ اين‌جا)

شيوه‌ي واكنش به شكست را ياد بگيريم از زبان يكي از استادان بي‌بديل فوتبال در دنياي امروز كه نبوغ‌ش را در بازي برگشت با يك تيم نصفه و نيمه ثابت كرد (هر چند فقط و فقط يك گل كم آورد …) واي از اين جمله‌ي شاه‌كار استاد كه با تمام وجود در برخي شكست‌هاي زندگي تجربه‌اش كرده‌ام: مهم‌ترین ناامیدی این قبیل شکست‌ها تأثیر آن روی باورتان است!

کنترل کن، نه فرار!

دو ماه پيش همين روزها يکي از بدترين اتفاق‌هاي زندگي‌ام رخ داد. لحظات بسيار سختي را گذراندم که هنوز به‌ياد آوردن‌شان مرا آزار مي‌دهد. مدام سعي مي‌کردم تا فراموش کنم و نمي‌شد. هر لحظه و هر نفس، زندگي سخت‌تر از قبل مي‌شد. من ناخواسته داشتم به تهِ چاهِ زندگي سقوط مي‌کردم …

******

آن روزهاي سخت گذشته‌اند. حالا من به‌شرايط عادي زندگي برگشته‌ام. اين‌که چه شد و چه کردم، بماند براي وقتي ديگر که شايد تصميم گرفتم از اين تجربه‌ي شخصي عميق‌ام بنويسم. اما وقتي که خوب شدن را شروع کردم، براي برنگشتن آن حالت بد روحي ـ رواني قبلي بايد کاري مي‌کردم. همان روزها آقاي حق‌پرست عزيز سؤالي را پاي يکي از پست‌هاي گزاره‌ها مطرح کردند: “یک سؤال در ذهن‌ام پیدا شده. چرا با رواج این همه کتاب‌ها، مجله‌ها و سمینارهای مختلف درباره‌ي موفقیت حتی افرادی که از این کتاب‌ها و مجله‌ها استفاده می‌کنن و به همین سمینارها می‌رن کمتر می‌تونن تو زندگی روزمره‌شون این رؤیاها را پیاده کنن و به‌قول شما رؤیاهاشون رو زندگی کنن؟”

آن نياز شخصي و اين سؤال باعث شدند تا من روزهاي زيادي براي حل اين مسئله‌ي بغرنج (!) فکر کنم: چرا تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت و شاد بودن را نمي‌توانم در لحظات سخت زندگي‌ام پياده کنم؟

در همين فکر کردن‌ها ياد زماني افتادم که تعليم رانندگي مي‌رفتم. آن روزها هر وقت منِ تازه‌کار در موقعيتي سخت قرار مي‌گرفتم و مي‌خواستم مثلا با انحراف به چپ يا راست و يا ترمز زدن از آن موقعيت فرار کنم، مربي‌‌ام به من مي‌گفت: “فرار نکن. ماشين را کنترل کن. اين راه‌هايي که تو استفاده مي‌کني، احتمال تصادف را بالاتر مي‌برند!”

و همين‌جا بود که من پاسخ آن سؤال را پيدا کردم: وقتي اتفاق ناخوشايندي در زندگي آدم مي‌افتد و باران احساسات منفي بر سر روح آدمي هم‌چون سيل فرو مي‌ريزد، به‌صورت ناخودآگاه و ناخواسته در برابر آن مقاومتي نمي‌کنيم. به اين ترتيب احساسات منفي بدون هيچ مانعي شروع مي‌کنند به تخريب روحيه‌ي آدم که نتيجه‌اي جز نااميدتر شدن و دل‌خستگي بيش‌تر ندارد. شبيه همين اتفاق وقتي که با شکست بزرگي هم روبرو مي‌شويم رخ مي‌دهد. در اين حالت آدم گويي در مردابي قرار گرفته و مي‌داند که دست و پا زدن‌اش نتيجه‌اي جز بيش‌تر فرو رفتن ندارد؛ اما از فرط استيصال، هم‌چنان تقلا مي‌کند …

حداقل در مورد من، مشکل اصلي اين‌جا بود که احساس مي‌کردم شکست در گذشته، يعني اين‌که موفقيت در آينده ديگر وجود نخواهد داشت! خودم هم الان به احساس آن موقع‌ام مي‌خندم؛ اما همه‌ي ما تجربه‌ي روزهاي بد زندگي‌مان را داريم و مي‌دانيم که در چنين شرايطي آدم نمي‌داند که حق با عقل است يا احساس …

بنابراين در برابر آن اتفاق بد ـ همان‌طور که مربي‌ام گفته بود ـ چاره‌اي نداشتم جز کنترل کردن احساسات منفي‌ام و نه فرار کردن از آن‌ها. بنابراين وقتي ياد آن ماجرا مي‌افتادم، سعي نمي‌کردم که فراموش‌اش کنم. به‌جاي آن تمام تمرکز و تلاش‌ام را روي کنترل احساسات‌ام مي‌گذاشتم.

خوب به‌تدريج بخشي از مشکلات‌ام حل شد. اما هنوز براي‌ام عجيب بود در آن روزها خيلي تلقين احساسات مثبت و روش‌هاي شادماني و موفقيت براي خارج شدن از آن موقعيت بد، کمک‌ام نمي‌کردند! سؤال آقاي حق‌پرست هم دقيقا همين بود. مدتي که از آغاز کنترل احساسات و نه فرار کردن از آن‌ها گذشت و وضعيت زندگي‌ام نسبتا عادي شد، متوجه شدم که آن تکنيک‌هاي تا چند روز پيش بي‌اثر، چقدر دوباره روي زندگي‌ام اثرگذار شده‌اند.

و اين‌جا بود که کشف بزرگ دوم‌‌ من اتفاق افتاد: تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت، شادي، خوب کار کردن و … معمولا فرض‌شان اين است که منِ نوعي در شرايط عادي و نرمال زندگي به‌سر مي‌برم و حداقل، نمودار زندگي من بالاي محور مختصات خود است (و نه به‌صورت يک موج سينوسي زير محور!) اين تکنيک‌ها با اين فرض، به من کمک مي‌کنند تا شرايط نرمال زندگي‌ را حفظ کنم و آن بخش‌هايي از زندگي‌ام را هم که درست نيست ـ مثل عادت‌هاي بد ـ اصلاح کنم. فرض بر اين است که يک زندگي نرمال و روي مسيرِ درست و مستقيم، به موفقيت و شادکامي و خوش‌بختي دست خواهد يافت! به بيان ديگر اين تکنيک‌ها مي‌خواهند به من کمک کنند تا شاد و موفق بمانم نه اين‌که شاد و موفق بشوم! 

بنابراين وقتي که من از نظر روحي ـ رواني در شرايط خوبي نبودم، نمي‌توانستم از آن تکنيک‌ها استفاده‌ي مناسب را ببرم. اما وقتي به حالت عادي برگشتم، امکان استفاده از آن‌ها را براي ثابت نگه داشتن شرايط خوب زندگي‌ام پيدا کردم.

بنابراين در مواجهه با شکست و روزهاي بد و غم‌ناک، بيش از هر چيز روي کنترل احساسات منفي‌تان و نه فرار کردن از آن‌ها تمرکز کنيد. اين کار خود به خود باعث مي‌شود تا کم‌کم به زندگي عادي‌تان برگرديد. مي‌توانيد به جملاتي مثل “زمين خوردن که کاري نداره؛ بلند شدنه که سخته!” و “خوش‌بيني يعني انتظار هميشگي وضعيت به‌تر!” (توئيت‌هاي آن روزهاي من!) هم به‌عنوان مسکن فکر کنيد! (براي من که جواب داد!) بعد کمي که اوضاع مناسب‌تر شد، از تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت و شاد بودن هم به‌عنوان يک داروي مکمل بهره بگيريد تا سرعت به‌بودتان را افزايش ببخشيد.

******

“کنترل کن، نه فرار!” چه درس خوبي. براي هميشه اين جمله‌ي کوتاه را از مربي‌ام به يادگار نگه مي‌دارم.

10 راه براي تقويت خوش‌بيني

خوش‌بيني از آن ويژگي‌هاي مثبتي است که معمولا اغلب ما فکر مي‌کنيم جزو ويژگي‌هاي دروني آدم‌هاست: بعضي‌ها خوش‌بين به‌دنيا آمده‌اند و ديگران نه. در مقابل بعضي‌ها هم احتمالا مثل گولوم کارتون گاليور به‌دنيا آمده‌اند: “ما موفق نمي‌شيم!” و بعدش “من مي‌دونستم موفق نمي‌شيم!” همين است که بسياري از ما “آدمِ نتوانستن” هستيم نه “آدمِ توانستن.” اما خوش‌بيني و بدبيني جزوي از نگرش ما آدم‌ها هستند؛ نه يک ويژگي ذاتي. خوش‌بيني / بدبيني نوع نگاه ما به زندگي و دنياي اطراف را بازتاب مي‌دهد: مي‌توانيم فيلتري روي چشم‌مان بگذاريم که فقط نقاط مثبت‌ را ببينيم و مي‌توانيم هم فقط نقاط منفي را. همه چيز دست خودمان است. ما مي‌توانيم خوش‌بين باشيم و البته مي‌توانيم اين‌طور نگاه کردن را ياد بگيريم.

اگر پذيرفتيم که خوش‌بيني ياد گرفتني است، مي‌توانيم از راه‌هايي که به ما کمک مي‌دهند تا خوش‌بين شويم (يا خوش‌بين‌تر حتا!)، کمک بگيريم. در اين پست به‌‌نقل از اين‌جا 10 تا از اين راه‌ها را مرور مي‌کنيم:

  1. براي ايجاد تعادل ميان زندگي و کار تلاش کنيد.
  2. کار داوطلبانه انجام بدهيد و بخشنده باشيد.
  3. پذيرفتن افراطي همه چيز (حتا بدترين شرايط زندگي) را تمرين کنيد.
  4. ارزش خانواده و دوستي را دريابيد.
  5. عادت‌هاي بد را تغيير دهيد.
  6. به انجام کارهاي جديد علاقه داشته باشيد.
  7. يک سيستم پشتيبان متنوع (از خانواده و دوستان و ديگران) ايجاد کنيد.
  8. هميشه به “اگه بشه چي مي‌شه!” فکر کنيد نه “واي اگه نشه …”
  9. از آدم‌هاي نااميد دوري کنيد.
  10. به‌صورت ناگهاني و غيرمنتظره به ديگران مهرباني و لطف کنيد.
خروج از نسخه موبایل