دستاورد ۱۵ سال زندگی کاری: ۱۵ گزاره‌ی شاید معتبر در مورد دنیای کاری حرفه‌ای

امروز به‌صورت کاملا اتفاقی یادم افتاد که روز ۱۳ اردیبهشت سال ۱۳۸۵ وارد دنیای کاری حرفه‌ای شدم؛ یعنی شنبه‌ی همین هفته وارد پانزدهمین سال دوران کاری حرفه‌ای‌ام شدم. اولین نکته پس از یادآوری این سال‌گرد، تعجب از این بود که چه زود گذشت و البته چقدر غواصی دشوار و پرعمقی در اقیانوس دنیای کاری حرفه‌ای بود! بعد با مرور سریع این ۱۴ سال و دو روز، دیدم که زندگی کاری هم مثل هر جنبه‌ی دیگری از زندگی انسان، سرشار است از غم و شادی، موفقیت و شکست، سرگردانی و راه‌یابی، رسیدن و نرسیدن، اضطراب و آرامش و دو گانه‌های بسیار دیگری از این دست. چیزی که شاید در این میان بیش‌تر از هر چیز دیگری مهم این باشد که در این مسیر پر و پیچ و خم، مجموع برآیند حرکت‌ت، مثبت باشد و در طول زمان، حتی شده به‌اندازه‌ی یک قدم، پیش رفته باشی. خوشحال‌م اگر در مورد زندگی شخصی‌ام نمی‌توانم با قاطعیت بگویم همیشه رو به‌جلو بوده؛ اما در مورد شغل‌م به‌عنوان یک تحلیل‌گر کسب‌وکار و مشاور مدیریت، قاطعانه می‌توان بگویم که اگر نه هر سال، ولی در مجموع در طول سالیانِ که مشغولیت‌م به‌ کار حرفه‌ای، توانسته‌ام پیش‌رفت خوبی داشته باشم. این رضایت درونی ـ با وجود تمام زمین خوردن‌ها و حس‌های متناقض در مورد انتخاب‌های‌م ـ بیش از هر چیز دیگری به من برای ادامه‌ی مسیرم در تاریک‌ترین روزهای زندگی شغلی انرژی و انگیزه داده است. خوش‌حال‌م که در مسیر رؤیای‌های خودم گام برداشتم و حتی اگر هم جایی باختم، نتیجه‌ی انتخاب خودم بود و حتی همین باخت‌های بزرگ و کوچک هم سه دستاورد داشتند:

۱- کشف کردم چه چیزهایی را بلد نیستم و چه ضعف‌هایی دارم: من آن‌قدرها که خودم تصور می‌کنم آدم همه‌فن‌حریف و یک متخصص حرفه‌ای درجه اول نیستم!

۲- فهمیدم که بار بعدی چه کارهایی را نباید انجام بدم!

۳- یاد گرفتم که کورسوی نورِ امید در دوردست‌ها را باید خیلی بیش از آن چیزی که فکر می‌کنی، جدی بگیری!

شاید تنها حسرت من در این دورانِ نسبتا طولانی این باشد که چرا پول درآوردن را آن‌قدر که باید جدی نگرفتم! 🙂 هر چند که این روزها متوجه شده‌ام که روزهای بی‌پولی و بده‌کاری سنگین هم تجربه‌ای بود که باید آن را به‌دست می‌آوردم تا به‌قول بازی‌های رایانه‌ای به «مرحله‌ی بعدی» بروم.

حالا در این روزهای ابتدایی ۱۵مین سال زندگی‌ام در دنیای کاری حرفه‌ای می‌خواهم ۱۵ گزاره‌ای را که براساس تجربه و مطالعات‌م فکر می‌کنم در مورد دنیای کاری حرفه‌ای می‌توانند درست باشند را بنویسم. پس این خلاصه‌ی روایتِ من از دنیای کاری حرفه‌ای بدون هیچ ترتیبی:

۱- در دنیای کاری، پویاییِ مسیر، از سرعتِ طی مسیر، مهم‌تر است: ممکن است گاهی در جا بزنی، ولی در واقع داری خودت را برای مسابقه‌ی دو صد متر بعدی گرم می‌کنی!

۲- کارِ واقعی آن است که خود ببوید، نه آن‌که بیش‌نمایی (همان شوآفِ خودمان!) بگوید.

۳- پول، اگر چه نباید اولویت اصلی در کار باشد؛ اما اولویت آخر هم نیست!

۴- روابط کاری ممکن است دوستانه نباشد؛ اما باید برای هر دو طرف، ارزش‌آفرین باشد. در شکستن رابطه‌های کاری با اطمینان حاصل کردن از نگاهِ ابزارگرایانه‌ی طرف مقابل به من یا گذر از مرزهای اخلاقی، نباید هیچ‌گونه تردیدی داشت.

۵- ادامه دادن به کارهای پرهزینه و بی‌نتیجه، در هر جایی که متوقف شود، نه‌تنها هزینه‌ی از دست رفته را در آینده جبران خواهد کرد بلکه سود هم خواهد داشت (تبصره: هزینه و سود در این‌حا لزوما از جنس مالی نیست)؛ چرا که دوباره شروع کردن، هم ترس‌ناک و هم دردناک؛ اما خیلی وقت‌ها هم تنها چاره‌ی کار است.

۶- اگر چه فروتنی حتما یک ارزشِ اخلاقی است؛ اما نه همیشه و نه در برابر همه‌ی انسان‌ها نمی‌تواند معنادار باشد. گاهی باید طرف مقابل‌ت را متوجه کنی که کیستی و کیست، جایگاه‌ت کجا است و جایگاه‌ش کجا.

۷- معمولا کسی از حرف زدن با دیگران درباره‌ی اختلاف نظرها ضرر نمی‌کند؛ مگر در مورد افرادی که اساسا به‌دنبال اختلاف نظر باشند تا از آن استفاده‌های لازم را به‌نفع خود ببرند!

۸- این‌که برای رعایت اصول اخلاقی که به آن‌ها معتقدی، از منفعت‌های بزرگِ بالقوه (اعم از مالی و غیر مالی) چشم بپوشی، اسم‌ش هر چه باشد باخت و عقب‌ماندن از دیگران نیست.

۹- راهِ خودت را کشف کن و پیش برو نه آن چیزی که دیگران می‌خواهند: «جوینده یابنده است» و «آن چیز که در جستن آنی، آنی» شعار نیستند، اصولِ زندگی‌اند. 🙂

۱۰- سرگردانی در مسیر کاری طبیعی است و نشانه‌ی این‌که زمانِ یک تغییرِ بزرگ فرا رسیده: انتخاب با من است که «به‌قدر وسع» به‌جستجوی «رازِ سیب» بروم یا این‌که بترسم و عمری حسرت بخورم!

۱۱- این‌که در چه دانشگاهی و در چه رشته‌ای درس خواندی یا از چه شغلی وارد دنیای حرفه‌ای شدی اهمیتی ندارد. در بلندمدت مهم این است که چه چیزی را عمیقا بلدی و در انجامِ چه کاری به‌ترینِ خودت هستی. اگر از ترکیب این دو کنار هم لذت ببری و پولِ خوبی دربیاری دیگر عالی است!

۱۲- شبکه‌سازیِ واقعی زمانی واقعا اتفاق افتاده که برای بازاریابی شخصی‌ات کاری نکنی و دیگران برای‌ت بازاریابی کنند. فرقی هم ندارد که مسیر زندگی کاری‌ات را کارمندی انتخاب کرده باشی یا آزادکاری (فریلنسینگ).

۱۳- هیچ روزی و هیچ زمانی نمی‌رسد که از یاد گرفتن و تجربه کردن بی‌نیاز باشی. دانش‌آموز همیشگی ماندن، از حسِ خوبِ استاد و منتور و مشاور و مربی خوانده شدن ـ به‌ویژه در زمانه‌ای که از این عناوین پرطمراق، پول خوبی هم می‌شود درآورد ـ هزاران بار به‌تر است.

۱۴- خودت را بشناس و خودت بمان: جواهرِ اصلی همیشه به‌تر از جواهرِ بدلی است، حتی وقتی که جواهر بدلی قیمت بالاتری دارد!

۱۵- در پایان همیشه خودت می‌مانی و خودت، می‌توانی زندگی برای حرف و تشویق دیگران را انتخاب کنی (و عمری رنج ببری) و می‌توانی راهِ خودت را انتخاب کنی، تمسخر و تحقیر را به‌جان بخری (و حتی به آرزوهای‌ت نرسی)؛ اما حسِ خوبِ گام برداشتن در مسیر رؤیاها (= زندگی کردن رؤیاها) را در اعماق وجودت به‌همراه داشته باشی. 🙂

لازم است تأکید کنم ۱۵ گزاره‌ی فوق، گزاره‌اند: اصول کاری و ارزش‌ها و اعتقاداتی هستند که در این ۱۴ سال و دو روز به‌مدد تجربه به آن‌ها رسیده‌ام و لزوما جهان‌شمول نیستند. روایت‌شان کردم به این امید که برای شما هم مفید و الهام‌بخش باشند. خوش‌حال خواهم شد تا نقدهای‌تان را هم بر این گزاره‌ها با من درمیان بگذارید.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۳2): به‌ترین جای تو کجاست؟

قطعا این‌که بخواهم در گوشه‌ها بازی کنم برای‌م سخت‌تر است چرا‌ که من یک مهاجم نوک هستم. در فوتبال امروز شما باید تلاش کنید و انعطاف‌پذیر باشید، اما همه می‌دانند بهترین پست من چیست. مشخص است که در کدام پست بیش از بقیه راحت هستم. من بازیکنی هستم که طبق غرایزم بازی می‌کنم و در پست مهاجم مرکزی درک بهتری از حرکات‌م داشته و به‌نحوی‌که سال‌ها کارکرده‌ام بازی می‌کنم. در آن پست من به‌طور ناخودآگاه و خودکار بازی می‌کنم. اما وقتی به‌عنوان وینگر به کار گرفته می‌شوید، باید به مسائل متعددی توجه کنید. همه‌چیز متفاوت است؛ نحوه حرکات، نحوه بازی، همه‌چیز متفاوت است. نمی‌توانید به‌همان صورت که در پست مهاجم مرکزی بازی می‌کنید در گوشه‌ها بازی کنید.” (دنیل استوریج؛ این‌جا)

دنیای حرفه‌ای امروز، نیازمند داشتن انعطاف در انجام وظایف و پذیرش مسئولیت‌ها است. امروز یک عنوان سازمانی می‌تواند به شکل‌های مختلفی تفسیر شود. بنابراین شاید امروز دیگر مثل ده سال قبل نتوان به‌راحتی وقتی عنوان یک شغل سازمانی (مثلا: مدیر استراتژی) را می‌شنویم، در مورد ماهیت و محدوده‌ی کاری آن شغل تصویر کاملی را در ذهن‌مان ایجاد کنیم. این البته غیر از این مسئله‌ی دیگر است که امروزه شغل‌های فراوانی ایجاد شده‌اند که چند سال پیش از این وجود خارجی نداشتند (مثلا: مدیر بازاریابی دیجیتال.)

در مواجهه با این دنیای پیچیده‌ چه باید کرد؟ آیا تخصص در وضعیت کنونی بی‌معنی شده است؟ پاسخ به این سؤال منفی است. شما در هر حال هم‌چنان نیازمند داشتن تخصص هستید و حتی لازم است به فراتخصص دست پیدا کنید. منظور چیست؟ در دنیای تخصص‌گرای دیروزی شما می‌توانستید یک تخصص خاص را در حوزه‌های مختلفی به‌کار بگیرید. مثلا تا همین چند سال پیش با کمی اغماض تخصص مدیریت استراتژیک را می‌شد در صنایع مرتبط (مثلا: صنعت مخابرات و صنعت آی‌تی) به‌کار برد؛ اما این روزها دیگر نمی‌توان به‌راحتی و با اطمینان، به چنین کاری دست زد. چند دلیل برای بروز این وضعیت وجود دارد:

  1. صنایع امروزی آن‌چنان به شاخه‌های مختلف تخصصی تقسیم شده‌اند که در هر حوزه و زیرحوزه‌ای شما با دنیایی عظیم، در هم تنیده و پیچیده مواجهید و طبیعی است که نمی‌توانید مختصات همه‌ی دنیاها را به‌آسانی کشف کنید!
  2. سرعت پیش‌رفت علم و فناوری آن‌چنان بالا است که در هر حوزه‌ای باشید در به‌ترین حالت می‌توانید امیدوار باشید که از سرعت تحولات، خیلی جا نمانید!
  3. اینترنت و رسانه‌های دیجیتال باعث افزایش نجومی خلق محتوا شده‌اند و در عین حال دسترسی به محتوای تخصصی را هم به‌شدت تسهیل کرده‌اند. بنابراین جدا از این‌که به‌روز بودن بسیار مشکل‌تر از قبل شده، خودِ همین به‌روز بودن این روزها نه یک مزیت رقابتی که یک الزام کاملا ضروری است!

بنابراین شما چاره‌ای ندارید جز این‌که یک حوزه‌ی تخصصی مشخص را برای خود انتخاب کنید و روی ساختن برند شخصی تخصصی خود در آن حوزه تمرکز کنید. اما این همه‌ی داستان نیست. شما اگر نخواهید به‌صورت آزادکاری (Freelance) کار کنید، ناگزیرید برای کار کردن در سازمان‌ها عنوان و ماهیت تخصص مورد نظر خود را با عنوان و محتوای شرح شغل‌های موجود در سازمان‌ها تطبیق بدهید. بنابراین در هر حوزه‌ی تخصصی با دامنه‌ای از تعاریف متفاوت، مسئولیت‌ها و شرح شغل‌های گوناگون و دانش‌ها و مهارت‌های متنوع مواجهیم که لازم است در مورد آن‌ها حداقل اطلاعات لازم را داشته باشیم. بنابراین یک استراتژی شغلی جدی، این است که در حوزه‌ی تخصصی مورد نظرمان اقیانوسی گسترده باشیم که بخش عمده‌ی آن کم‌عمق است؛ اما در یک نقطه‌ی خاص بسیار عمیق می‌شود!

همان‌طور که استوریج گفته، اگر چه لازم است شما خود را با محدودیت‌‌های شغلی و سازمانی تطبیق بدهید؛ اما نباید فراموش کنید که به‌ترین جا برای شما کجا است! کشف این به‌ترین جا اگر چه با عرق ریختن و ممارست در تجربه کردن به‌دست می‌آید؛ اما ارزش‌اش را دارد! پس اگر در یک دوره‌ی زمانی مشخص (به‌ویژه در اوایل دوران کاری‌تان) به‌جای دنبال کردن پول و عناوین پرطمطراق سازمانی، کسب تجربیات متنوع و عمیق را دنبال کنید، شک نداشته باشید روزی از راه خواهد رسید که شما و تخصص‌تان توسط همان افرادی که باید شناخته می‌شود و آن روز، آن‌ها هستند که به‌دنبال شما می‌آیند.

  1. کشف کنید در حوزه‌ی تخصصی شما چه عناوین شغلی تخصصی وجود دارند.
  2. از گوگل و البته سؤال کردن از متخصصان دریابید مختصات هر عنوان شغلی چیست؟
  3. حتی اگر با تجربه هم هستید، برای شروع یک مسیر جدید از کارآموزی شروع کنید. سخت است و ترس‌ناک؛ اما درد ندارد!
  4. همیشه به‌دنبال یاد گرفتن و به‌روز بودن و تجربه کسب کردن باشید!
  5. جایی در مسیر کارراهه‌ی شغلی خود، بالاخره تصمیم بگیرید چه کاره‌اید و قرار است شما را به چه ویژگی یا توان‌مندی بشناسند. از این‌جا مسیرتان را در راستای تحقق همین هدف تنظیم کنید.

تبریک می‌گویم! به‌ترین جا را پیدا کرده‌اید. حالا باید روی همین مسیر کم‌عرض اما طولانی کاملا متمرکز بمانید. نگذارید موانع و سنگلاخ‌ها و شوره‌زارها و مرداب‌های مسیر جلوی به‌پیش رفتن شما را بگیرند. خبر خوب این است که منحرف شدن از مسیر، طبیعی و جبران‌پذیر است.

دوره‌ی آموزشی رایگان متخصص حرفه‌ای در “وب‌یاد”

همه‌ی ما از روزی که وارد بازار کار می‌شویم، اولین هدف‌مان موفقیت و پیش‌رفت شغلی است. اما چند سالی که از دوران کار کردن‌مان گذشت با این حقیقت مواجه می‌شویم که آن‌قدرها هم پیش رفت نکرده‌ایم: هنوز همان کارشناس جزء باقی مانده‌ایم، حقوق‌مان افزایش خاصی پیدا نکرده و از همه مهم‌تر با وجود سخت‌کوشی و صرف انرژی بسیار زیاد و به‌رغم داشتن دانش و مهارت‌‌های عالی، جایگاه‌مان در سازمان‌ محل کار یا در مسیر شغلی‌مان با هدف‌های شغلی که باری خودمان ترسیم کرده بودیم، فاصله‌ی زیادی دارد.

به تجربه مشخص شده که مهم‌ترین مشکلات افراد در مواجهه با موضوع موفقیت شغلی و حرفه‌ای را می‌توان در این سؤال‌ها خلاصه کرد:

1- من چه کسی هستم، از دنیا چه می‌خواهم و اصلا چه باید بخواهم؟

2- موفقیت و پیش رفت شغلی و حرفه‌ای یعنی چه؟

3- افراد موفق در شغل و حرفه‌شان چه ویژگی‌هایی دارند؟ آیا آن‌ها موفق به دنیا آمده‌اند؟

4- چطور به موفقیت شغلی و حرفه‌ای دست پیدا کنیم؟

پاسخ به این سؤالات خیلی هم سخت نیست. اصل ماجرا این است که شما برای رسیدن به پاسخ‌های سؤالات بالا باید به سه نوع شایستگی مجهز باشید:

1- تخصص

2- مهارت حل مسئله و تفکر سیستمی

3- شایستگی‌های کار حرفه ای

با به‌دست آوردن این شایستگی‌ها شما به یک متخصص حرفه‌ای تبدیل می شوید و گام در مسیر موفقیت آینده می گذارید. اما چطور باید متخصص حرفه‌ای شد؟

من برای پاسخ‌گویی به همه‌ی سؤالات فوق، دوره‌ی متخصص حرفه‌ای را طراحی کرده‌ام. در این دوره‌ی آموزشی شما شایستگی‌های سه گانه‌ی مورد نیاز برای موفقیت در دنیای حرفه‌ای‌ها را به‌دست می‌آورید. چه برای خودتان کار کنید و چه در سازمانی مشغول به‌کار باشید، مهارت‌هایی را در این دوره می‌آموزید که به شما برای موفق شدن و پیش رفتن کمک خواهند کرد. تلاش کرده‌ام به شعار گزاره‌ها “مدیریت و کار حرفه‌ای به‌روایت زندگی” پای‌بند بمانم. بنابراین اصول تخصص حرفه‌ای با کمک مثال هایی از زندگی روزمره و زندگی افراد موفق شناخته شده تشریح می‌شوند. دوره‌ی متخصص حرفه‌ای در طول یک سال گذشته چندین بار برگزار شده و خیلی از دوستان پیشنهاد داشتند تا به‌شکلی به مباحث این دوره دسترسی داشته باشند.

برای پاسخ به‌همین نیاز دوره‌ی مقدماتی متخصص حرفه‌ای، با همت و لطف دوستان‌م در وب‌سایت ارزش‌مند “وب‌یاد” به‌صورت ویدئویی ضبط شده است. وب‌یاد دوره‌ی آموزشی متخصص حرفه‌ای از همین لحظه در دسترس شما است!

در این دوره شما کلیات و اصول اساسی “تخصص حرفه‌ای‌” را می‌آموزید.

در آینده‌ی نزدیک دوره‌های تخصصی‌ مرتبط با هر یک از مباحث مطرح شده در این “وب‌یاد” (به‌ویژه در حوزه‌های: کشف و توسعه‌ی تخصص، شبکه‌سازی حرفه‌ای، مهارت‌های کاری حرفه‌ای و شبکه‌سازی حرفه‌ای) با عنوان “شایستگی‌های رقابت‌پذیری حرفه‌ای” نیز برگزار خواهند شد. در صورت علاقه به حضور در این دوره‌های تخصصی‌ می‌توانید این‌جا ثبت‌نام کنید تا زمان‌بندی، سرفصل‌ها و شیوه‌ی ثبت‌نام این دوره‌ها در زمان برگزاری برای شما ارسال شوند.

از این‌که با من در دوره‌ی متخصص حرفه‌ای همراهید سپاس‌گزارم و امیدوارم لحظات خوبی را برای‌تان ساخته باشم. خوش‌حال می‌شوم که من را هم از نظرات ارزش‌مندتان در این مورد مطلع فرمایید.

مجدد از دوستان عزیزم در وب‌یاد ـ و به‌صورت ویژه عماد قائنی عزیز ـ برای پی‌گیری و همکاری که در تهیه‌ی این دوره‌ی آموزشی داشتند، سپاس‌گزارم.

تک‌واژه‌ی کلیدی کسب و کار شما

هفته‌ی پیش در اخبار داشتیم که گوگل یک شرکت سازنده‌ی ترموستات‌های هوشمند به نام “نست” را خرید. در پی این خبر تحلیل‌های متفاوتی در مورد رویکردهای آینده‌ی گوگل و علت ورود این شرکت به بازار جدیدی که ظاهرا به کسب و کار اصلی آن ربطی ندارد، ارائه شد. اما این تحلیل منتشر شده روی سایت اکونومیست، برای من بسیار جذاب و الهام‌بخش بود. این تحلیل یک نکته‌ی بسیار کلیدی دارد:

سال‌ها پیش شرکت جنرال الکتریک، واژه‌ی کلیدی به‌نام “الکتریسیته” را به‌عنوان واژه‌ی کلیدی کسب و کارش برگزید و با آن به هر حوزه‌ای که ربطی به الکتریسیته داشت وارد شد. جی‌ای هم‌چنان به موفقیتی کم‌نظیرش ادامه می‌دهد. گوگل هم همین کار را دارد با واژه‌ی کلیدی “داده” انجام می‌دهد! (ترموستات هوشمند، داده‌های زیادی از منزل شما جمع می‌کند و … بقیه‌اش را خودتان حدس بزنید!) می‌شود مثال‌هایی را هم به بحث نویسنده افزود: مثلا فیس‌بوک را با “ارتباط”، توییتر را با “لحظه”، لینکدین را با “حرفه”، استارباکس را با “کافه” و … توصیف کرد. ماجرا وقتی جالب‌تر می‌شود که به سراغ شرکت‌های مشکل‌دار دنیای امروز برویم: به‌نظرتان واژه‌ی کلیدی “یاهو” چیست؟ (این سؤال را به‌گمانم خانم مریسا میر هم نمی‌تواند پاسخ بدهد!)

ایده‌ی نویسنده‌ی این مقاله، ایده‌ی بسیار جالبی است و من را به یاد بحث “تخصص” انداخت. خیلی لازم نیست ماجرا پیچیده کنیم: شما چه کسب و کاری داشته باشید و چه بخواهید خودتان به‌عنوان یک فرد مستقل در دنیای کسب و کار موفق شوید، چاره‌ای ندارید جز این‌که روی یک حوزه‌ی مشخص “تمرکز” کنید. این نقطه‌ی تمرکز، همان “تخصص” شما است که چون یک نخ تسبیح، مهره‌های عمر و دانش و تجربه‌تان را به هم پیوند می‌دهد و به شما کمک می‌کند تا در مسیر زندگی و چرخه‌ی عمر کسب و کار / مسیر شغلی‌تان به اهداف‌تان آن‌گونه که باید و دوست دارید دست پیدا کنید.

بحث “تخصص” بیش‌تر برای آدم‌ها مطرح می‌شود تا سازمان‌ها؛ اما فرقی ندارد: همان‌طور که قبلا گفتیم، شما همیشه باید برای موفقیت شایستگی‌های متمایزی داشته باشید. گفتیم که باید این شایستگی‌ها را کشف کرد و توسعه داد. این سؤال قطعا در ادامه‌ی این جمله پیش می‌آید که از کجا باید شروع کنیم؟ پاسخ، همین بحثی است که در این پست در مورد آن صحبت کردیم: شما باید شایستگی‌های‌ کسب و کار و خودتان را در حول و حوش “تخصص”تان کشف کنید! (به بحث کشف “تخصص” بعدها در گزاره‌ها مفصل خواهیم پرداخت.)

به‌نظرم چالشی بسیار جذاب است که خودمان را در دنیای بی‌رحم کسب و کار حرفه‌ای تنها با یک واژه‌ی کلیدی ـ که همان تخصص ماست ـ تعریف کنیم. واژه‌ی کلیدی من “مسئله” است (یعنی تخصص من حل مسئله است!). شما کسب و کارتان را در چه واژه‌ای خلاصه می‌کنید؟ 🙂

هشت درس از هشت سال تجربه‌ی کاری

من روز ۱۳ اردیبهشت سال ۱۳۸۵ وارد دنیای کاری حرفه‌ای شدم. چند ماهی در شرکت‌مان کارآموزی کردم تا این‌که در هفده شهریور سال 1385 به‌صورت رسمی مشغول کار شدم. البته قبل از آن هم تجربیات کاری اندکی داشتم؛ اما هیچ‌کدام جدی نبودند. این‌گونه شد که من به‌عنوان یک کارشناس بی‌تجربه وارد یک شرکت مشاوره‌ی مدیریت شناخته شده و معتبر شدم و بعد از هفت سال تجربه‌ی لذت‌بخش و آموزنده، سال گذشته از این شرکت جدا شدم و این روزها در شرکتی دیگر مشغول به فعالیتم. و البته در این یک سال اخیر، تجربه‌ی کار مشاوره‌ای مستقل را هم به تجربیات سازمانی‌ام افزوده‌ام.

بد ندیدم در روزهای اول نهمین سال فعالیت‌‌م، یادداشتی بنویسم با موضوع مرور کلی تجربیات این سال‌ها. امید که برای دوستان جوان‌ترم و البته همگان، مفید باشد. پس این شما و این هم هشت درس زندگی شغلی من:

سال اول؛ درس اول: کشف کن! محل کار یک دنیای جدید، اسرارآمیز و جذاب است که باید قوانین‌ موفقیت‌ش را خودت کشف کنی. در دانشگاه هر چیزی یاد گرفته باشی، مطمئن باش فن آخر این یکی را یادت نداده‌اند!

سال دوم؛ درس دوم: تمرین کن. عادت کن! وقتی قوانین محیط کاری را یاد گرفتی، رعایت آن‌ها را با تمرین، تبدیل به عادت کن!

سال سوم؛ درس سوم: آمدنت بهر چه بود؟ به این فکر کن که چه کاره هستی یا قرار است باشی؟ تخصص‌ت چیست؟ چشم‌اندازت برای 5 سال آینده چیست؟ قرار است به کجا برسی؟ و البته: چطور؟ استراتژی شغلی‌ات چیست؟

سال چهارم؛ درس چهارم: گاهی به آسمان نگاه کن! نابغه‌ی عصر در تخصص‌ت هم که باشی، همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانی. خورشید را که در دل آسمان را که ببینی، هر جور باشد نردبان رسیدن به خورشید را هم جور خواهی کرد.

سال پنجم؛ درس پنجم: هنوز نه! تا زمانی که به مشکل حاد و عجیبی برخورد نکردی یا فرصت کسب تجربیات جدیدتر پیش روی تو نیست؛ تغییر شغل و محل کار مخصوصا برای افزایش اندک درآمد تنها باعث کاهش اعتبار حرفه‌ای‌ت می‌شود. مدیر سازمان بعدی احتمالا برای‌ش وفاداری شما به محل کارتان مهم است و هر شش ماه یک شغل عوض کردن، نشانه‌ی خوبی نیست.

سال ششم؛ درس ششم: زندگی و کار؛ نه کار و زندگی! “تو کار می‌کنی تا زندگی کنی.” عکس این عبارت، هیچ‌وقت صادق نیست!

سال هفتم؛ درس هفتم: نه بگو؛ به خودت و دیگران! هر روز پیشنهاد کار جذابی را داری؟ پروژه‌های جدید در را‌ه‌اند؟ خودت کلی ایده‌ی بترکان و “تلنگرزننده‌ به کهکشان” داری؟ به فکر محصولی هستی که دنیا را تغییر دهد و تو را هم پولدار کند؟ متأسفانه نمی‌شود. یک کار را تمام کن و بعد سراغ دیگری برو. در عمق یک اقیانوس، شنا کن و بعد به درون رودخانه‌ی روان بعدی شیرجه بزن. یاد بگیر اول از همه به خودت نه بگویی و بعد هم به دیگران!

سال هشتم؛ درس هشتم: دست خوبت را به‌دست من بده! اگر درست متوجه شده باشی که دنیای حرفه‌ای‌ها چه مقتضیاتی دارد؛ احتمالا ظرف این هشت سال، شبکه‌ی بزرگی از متخصصان حرفه‌ای برای خودت ایجاد کرده‌ای. وقت‌ش رسیده از این شبکه‌ی طلایی برای پول درآوردن و گسترش کسب و کارت استفاده کنی!

این‌ها درس‌هایی بودند که من از هشت سال کار کردن‌م در دنیای حرفه‌ای به‌دست آوردم. شما هم اگر دوست داشتید، برای من و دیگر دوستان بنویسید شما از تجربیات کار کردن‌تان چه درس‌هایی دارید که فکر می‌کنید به‌درد دیگران هم خواهد خورد. منتظرتان هستم‌!

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹8): كسب تخصص، راه معمولي نشدن در دنياي كسب و كار

“تا زمانی که انگیزه بازی کردن داشته باشم، به کارم ادامه خواهم داد. خدا یک استعداد به من داد و من باید به این هدیه احترام بگذارم. هنوز احساس نمی‌کنم که یک دروازه‌بان معمولی شده‌ام و باید به دوران حرفه‌ای ام پایان بدهم. هرگز یک دروازه‌بان معمولی نبوده‌ام و نخواهم شد.” (جان لوئيجي بوفون؛ اين‌جا)

بوفون ـ اين دوست‌داشتني‌ترين دروازه‌بان دنيا‌ ـ به زيباترين شكل ممكن توضيح داده است كه زمان مرگ يك فرد در دوران شغلي‌اش كي فرا مي‌رسد: روزي كه معمولي شده باشد! بنابراين روي ديگر سكه را هيچ‌وقت فراموش نكنيم: يكي از بالاترين اهداف كارراهه‌ي شغلي هر يك از ما، معمولي نبودن و معمولي نماندن و معمولي نشدن در حوزه‌ي كاري‌مان است؛ چيزي كه فقط با كسب و توسعه‌ي “تخصص” مي‌تواند واقعي شود!

15 مدرك حرفه‌اي داراي بالاترين درآمد در حوزه‌ي IT

چند سالي است تب مدارك حرفه‌اي در ايران هم مثل جهان داغ شده است و افرادي كه تمايل دارند تخصص خود را در چارچوب استانداردهاي جهاني به‌روزرساني كنند و توسعه دهند و به سازمان‌ها عرضه كنند، به‌سراغ اين مدارك مي‌روند. البته طبيعي است كه “مُدِ روز” شدن مدارك حرفه‌اي هم در اين ميان بي‌‌تأثير نبوده است. به‌نظرم داشتن مدارك حرفه‌اي دو نشان‌ي خوب از متخصص بودن فرد به‌حساب مي‌آيند؛ چون:

1- نشان مي‌دهد كه فرد از دانش روز دنيا در حوزه‌‌ي تخصص دنيا و مطابق با استانداردهاي حرفه‌اي مورد نظر برخوردار است.

2- نشان مي‌دهد فرد داراي سابقه‌ي تجربي مناسبي است (براي شركت در امتحان بسياري از مدارك، لازم است چند سال سابقه‌ي كار داشته باشيد.)

در هر حوزه‌‌ي حرفه‌اي و هر رسته‌ي شغلي مدارك تخصصي متفاوتي وجود دارند كه بسياري از آن‌ها هم با يك‌ديگر هم‌پوشاني دارند. اخذ بسياري از اين مدارك هم فرايندي زمان‌بر و پرهزينه است. بنابراين افراد مجبورند از ميان مدارك تخصصي مختلف دست به‌انتخاب بزنند. بخشي از معيارهاي انتخاب در اين زمينه، مي‌توانند موارد زير باشند:

1- ميزان اعتبار مدرك مورد نظر در دنيا و كشور مورد نظر (مثلا در ايران تقريبا همه PMP را مي‌شناسند؛ ولي كم‌تر كسي مثلا مدرك +Project را مي‌شناسد)؛

2- گستره‌ي استفاده از تخصص مربوط به مدرك (مثلا PMP مستقل از نوع پروژه به همه‌ي پروژه‌ها مربوط است)؛

3- ميزان درآمد مدرك حرفه‌اي در مقايسه با ساير مدارك مشابه / مرتبط؛

4- ميزان زمان و هزينه‌اي كه فرد بايد براي كسب مدرك صرف كند (از جمله: حجم مطالب جديدي كه فرد بايد ياد بگيرد، هزينه‌ي ساعت‌هاي آموزش اجباري، هزينه‌ي مسافرت به خارج از كشور براي مداركي كه در ايران امتحان‌شان برگزار نمي‌شود و …)

5- ميزان حداقل سابقه‌ي كاري مورد نياز (مثلا در مورد PMP اين‌جا را ببينيد.)

چندي پيش اين‌جا ديدم كه اطلاعات مربوط به معيار “ميزان درآمد مدارك حرفه‌اي” در حوزه‌ي فناوري اطلاعات ارائه شده است. بد نديدم هم كمي در مورد مدارك حرفه‌اي بنويسم و هم فهرست اين مدارك و حقوق و دستمزد آن‌ها را. بنابراين 15 مدرك حرفه‌اي داراي بالاترين درآمد در حوزه‌ي IT را با هم مرور مي‌كنيم:

1- PMP: با حقوقي برابر 111,209 دلار؛

2- CISSP: با حقوقي برابر 342دلار؛

3- CCDA: با حقوقي برابر 101,915 دلار؛

4- ITIL v3 Foundation: با حقوقي برابر 97,691 دلار؛

5- MCSE: با حقوقي برابر 91,650 دلار؛

6- VCP: با حقوقي برابر 91,648 دلار؛

7- CCNP: با حقوقي برابر 90,457 دلار؛

8- +CompTIA Server: با حقوقي برابر 84,997 دلار؛

9- MCITP: با حقوقي برابر 84,330 دلار؛

10- CCNA: با حقوقي برابر 82,923 دلار؛

11- MCSA:با حقوقي برابر 82,923 دلار؛

12- +CompTIA Security: با حقوقي برابر 80,066 دلار؛

13- MCP: با حقوقي برابر 79,363 دلار؛

14- CCENT: با حقوقي برابر 74,764 دلار؛

15- +CompTIA Network: با حقوقي برابر 71,207 دلار.

عكس از اين‌جا

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (66)

«من حركت‌های زیادی در طول زندگی‌ام داشته‌ام و همه‌ي آن‌ها را به‌عنوان یك ماجرا و چالش دیده‌ام. هشت بار در باشگاه‌های مختلف و كشورهای متفاوت قهرمان هشت جام شده‌ام. فوتبال بازی كردن در شرایطی كه در طول زندگی‌تان یك‌جا مانده‌اید، آسان است. شما در خانه‌ي خود هستید و محیط راحتی دارید؛ ولی وقتی به پنج جای متفاوت نقل مكان می‌كنید با آزمونی واقعی روبرو می‌شوید. اگر موفق شدید، قهرمان واقعی خواهید بود و به‌همین خاطر هم به شما بیشتر احترام خواهند گذاشت.» (زلاتان ايبراهموويچ در مورد علت زياد عوض كردن باشگاه‌هاي‌ش؛ اين‌جا)

در تمامي سال‌هايي كه سابقه‌ي كار كردن دارم، در اغلب جاهايي كه مشغول كار بوده‌ام يا سازمان‌هايي كه با آن‌ها پروژه داشته‌ام، از كار من به‌صورت نسبي راضي بوده‌اند و اين را به من منتقل هم كرده‌اند. البته همه چيز نسبي است؛ اما وقتي اين تكرار مي‌شود نشانه‌ي يك اتفاق خوب است! اما به‌همين دليل من هميشه با اين سؤالات مواجه بوده‌ام: آيا من در كار كردن واقعا همان‌قدر كه ديگران مي‌گويند خوب و شايسته‌ام؟ شايد همين كار را درست بلدم؟ شايد هم براي كار كردن در اين محيط كاري خوب‌م؟

ابتداي امسال با وجود شرايط نسبتا مناسبي كه در محل كار قبلي‌ام داشتم تصميم گرفتم محل كارم را عوض كنم. من مي‌خواستم جواب سؤال‌هاي‌م را پيدا كنم. من مي‌خواستم خودم و توانايي‌هاي‌م را به‌چالش بكشم. هنوز براي قضاوت زود است؛ تا بعد ببينم چه مي‌شود …

زلاتان در حرف‌هاي‌ش به همان دغدغه‌ي من به‌خوبي اشاره كرده است: اگر بتوانيد يك كار را در محيط‌‌هاي مختلف خوب انجام دهيد و اگر بتوانيد در يك محيط جديد كار جديدي را در راستاي تخصص‌تان به‌خوبي انجام بدهيد، يعني واقعا آدم متخصصي هستيد!

پاسخ به فراخوان “دعوت از نيروهاي آماده به كار”: دو گانه‌ي “انتظار” و “توهم”!

آقاي كماليان عزيز در اين‌جا فراخواني داده‌اند و از نيروهاي جواني كه تازه قصد دارند وارد بازار كار شوند خواسته‌اند تا بگويند چه انتظاري از سازماني كه قرار است در آن كار كنند دارند. بحث جالبي پاي همان مطلب شكل گرفته كه توصيه مي‌كنم حتمن آن را دنبال كنيد.

وقتي اين فراخوان را خواندم ياد وضعيت چند سال پيش خودم افتادم. زماني كه سال آخر دوره‌ي ليسانس بودم و داشتم دنبال كار مي‌گشتم. كمي فكر كردم و باورهاي آن روزهاي‌م را به‌ياد آوردم. امروز كه به آن روزها نگاه مي‌كنم مي‌بينم بعضي‌هاي‌شان درست بوده‌اند و بعضي ديگر نه. اين باورها را اين‌جا مي‌نويسم تا در اين بحث شركت كرده باشم. طبيعي است كه اين‌ها تجربيات يك دانش‌جوي سابق مهندسي صنايع هستند و لزوما همه‌ي آن‌ها را نمي‌شود به رشته‌‌هاي ديگر تعميم داد:

1- من سال آخر دانشگاه (و تقريبا فارغ‌التحصيل) هستم و در نتيجه دانش و مهارت مورد نياز بازار كار را به‌دست آوردم: متأسفانه بعدها فهميدم كه چيزي بيش از 80 درصد درس‌ها در بازار كار به‌درد نمي‌خورند. مخصوصا در حوزه‌ي كاري كه من واردش شدم (مشاوره‌ي مديريت) تنها يكي دو درس (در واقع تنها درس تحليل سيستم‌ها) به‌ كارم آمدند. من بايد ياد گرفتن را از ابتدا شروع مي‌كردم، مي‌خواندم و مي‌خواندم و مي‌خواندم. در سال‌هاي بعد (مخصوصا زماني كه MBA خواندن را شروع كردم) با حقيقت ديگري مواجه شدم: حتا آن‌جايي كه درس‌هاي دانشگاه را مي‌شد در عمل به‌كار برد هم تفاوت ميان دنياي تئوريك با آن‌چه بايد عملي مي‌شد بسيار بود. من بايد كاربرد تئوري در عمل را تجربه مي‌كردم و راه تبديل آن به اين را مي‌يافتم.

2- من اين‌قدر توان‌مندم كه فقط كافي است يك فرصت كاري به‌دست بياورم: نه. من آن‌قدرها هم كه فكر مي‌كردم، خوب نبودم. چيزهايي كه من فكر مي‌كردم توان‌مندي‌هاي من هستند در عمل اين‌گونه نبودند. من مهارت كار تيمي نداشتم، بلد نبودم حتي يك صفحه گزارش بنويسم، نمي‌دانستم چطور بايد با ديگران حرف زد و از آن‌ها اطلاعات به‌دست آورد، آدم حساسي بودم (و هستم) و نمي‌دانستم چطور بايد روابط‌م را با همكاران‌م و مديران‌م تنظيم كنم، رفتارم بچه‌گانه بود و صميميت را با خيلي چيزها اشتباه مي‌گرفتم و … در كنارش با ادبيات موضوع حوزه‌اي كه در آن كار مي‌كردم آشنايي نداشتم، از نرم‌افزارهاي تخصصي حوزه‌ي كاري‌م سر در نمي‌آوردم و … به‌صورت خلاصه: نه مهارت‌هاي “كار حرفه‌اي” داشتم و نه “دانش و مهارت فني.” و همين باعث مي‌شد كه اشتباهات‌م حسابي ناراحت‌ و عصبي‌م كنند.

3- تخصص‌م هر چه باشد مهم نيست: طبيعتا اين يكي به طبيعت بسيار متنوع مباحث رشته‌ي مهندسي صنايع مربوط است؛ ولي تنها خاص اين رشته نيست. مشكل اين‌جا بود كه من هيچ تصوري در مورد آينده‌م نداشتم. نمي‌دانستم كه قرار است به‌عنوان يك مهندس صنايع چه كاره بشوم. فقط مي‌دانستم دوست ندارم در حوزه‌ي كاري اصلي كه در دانشگاه مثلا براي آن تربيت شده بودم ـ يعني مهندسي توليد و كارخانه ـ مشغول به‌كار شوم. براي همين هر چيزي كه گيرم مي‌آمد مي‌خواندم: از شش سيگما و مباحث پيش‌رفته‌ي مديريت كيفيت تا مهندسي ارزش و ده‌ها موضوع ديگر كه بعدها در كارم عملا كاربرد خاصي پيدا نكردند. من فقط داشتم وقت‌م را تلف مي‌كردم …

4- كار بايد دنبال من بگردد نه من دنبال كار! آن روزها اسم رزومه‌ و مصاحبه‌ي شغلي را اصلا نشنيده بودم. نمي‌دانستم كه چطور بايد كار پيدا كرد. مثل خيلي‌هاي ديگر فكر مي‌كردم كه ديگران بايد با روابط‌شان به من كمك كنند و خودم هيچ نقشي در اين زمينه ندارم!

5- هدف از كار كردن كسب درآمد است! آن روزها به‌دليل اقتضائات سن و سال‌م فقط و فقط دوست داشتم مستقل باشم و دست‌م در جيب خودم. اين‌كه از پدرم پول توجيبي مي‌گرفتم براي‌م قابل قبول نبود. براي همين از كار، تنها انتظار داشتم كه درآمدي داشته باشم. همين. آن روزها نمي‌دانستم كه در كار، رضايت شغلي و حرفه‌اي، انجام دادن كار دل‌خواه، ياد گرفتن و … هم مهم‌اند و درآمد تنها يك معيار تأثيرگذار در زندگي شغلي است.

6- پيش‌رفت يعني مدير شدن! آن روزهاي اول كارم فكر مي‌كردم كه پيش‌رفت يعني اين‌كه در رده‌هاي سازمان رشد عمودي داشته باشم. نمي‌دانستم كه كارشناس متخصص بودن، بسيار سخت‌تر و در خيلي جاها مهم‌تر از مدير بودن است. از آن بدتر نمي‌دانستم كه در پست كارشناس هم چيزي به‌ نام كارراهه‌ي شغلي وجود دارد و مي‌توانم در همان رده‌ي سازماني هم پيش‌رفت بسياري داشته باشم.

شايد شانسي كه من آوردم اين بود كه خيلي زود راه‌م را پيدا كردم، آدم‌هايي دور و برم بودند كه به من اجازه دادند اشتباه كنم، الگوهاي قابل دسترسي در زندگي شغلي‌م داشتم كه هميشه خودم را از آن‌ها عقب‌تر مي‌دانستم (و در نتيجه چاره‌ام پيش رفتن حداكثري بود تا به آن‌ها برسم) و از همه مهم‌تر اين‌كه خيلي زود “دانستم همي كه نادانم!” براي همين خيلي زود شروع كردم به ياد گرفتن و تجربه كردن و بعدها هم با راه‌اندازي گزاره‌ها ماجرا براي‌م جدي‌تر شد.  و حالا خوش‌حال‌م كه اشتباهات آن روزهاي‌م را فهميده‌ام، خوش‌حال‌م كه تلاش كرده‌ام پيش بروم و به‌تر بشوم و از همه بيش‌تر خوش‌حال‌م كه مي‌‌دانم هنوز اول خط‌م و براي به‌تر شدن و ياد گرفتن و براي تجربه كردن و درس گرفتن از اشتباهات، حد پاياني وجود ندارد.

اين روزها كه به ششمين سال‌گرد شاغل شدن‌م نزديك مي‌شوم، فهميده‌ام كه در زندگي شغلي “انتظار” و “توهم” در مورد خودمان و شرايط‌ كاري‌مان هم‌چون دو روي سكه‌اند. مرز بسيار نازكي بين اين دو وجود دارد كه تشخيص‌ش بسيار مشكل است. البته فكر هم مي‌كنم مشكل در درجه‌ي اول از من و شما نيست. مشكل از دانشگاهي است كه ما را براي ورود به بازار كار درست آماده نمي‌كند. دانشگاهي كه در آن درس‌ها و كتاب‌ها مربوط‌اند به 30-40 سال پيش. دانشگاهي كه در آن خبري از آموزش مهارت‌هاي شغلي نيست.

جايي مي‌خواندم كه “خودشيفتگي” يعني “ديدن تصويرِ خودِ مطلوب در آينه‌ي امروز.” اين‌كه من فكر كنم هماني‌ام كه بايد باشم يا دوست دارم باشم. در زندگي شغلي متأسفانه هيچ‌وقت اين‌گونه نيست. حتا پيتر دراكر مرحوم هم نمي‌توانست ادعا كند در علم مديريت كه خودش بنيان‌گذارش بوده به كمال رسيده است (و هيچ‌وقت هم چنين ادعايي نكرد.) بنابراين به همه‌ي جوانان جوياي كاري كه اين نوشته را مي‌خوانند توصيه مي‌كنم براي كار پيدا كردن: “خودتان را بشكنيد؛ آينه شكستن خطا است!”

کدام اقيانوس کم‌عمق؟

نام شرکتي را در يک نشريه‌ي تخصصي مديريت مي‌بينم که مدعي داشتن سابقه و تخصص در يکي از حوزه‌هاي اصلي فعاليت شرکت ماست. به‌عنوان يک رقيب بالقوه به سايت‌ش سر مي‌زنم تا ببينم اوضاع از چه قرار است. اما هر چه مي‌گردم در سايت جز آگهي‌هاي متعدد برگزاري کلاس‌ها و کارگاه‌هاي آموزشي جناب آقاي مديرعامل شرکت چيزي پيدا نمي‌کنم. آقاي مديرعامل تقريبا حوزه‌اي نيست که در آن توان تدريس نداشته باشد؛ از استراتژي گرفته تا فرايند و از بازاريابي گرفته تا مديريت منابع انساني و رفتار سازماني! نگاهي به رزومه‌ي او مي‌اندازم؛ دو سه سالي از من بزرگ‌تر است و دانش‌جوي دکتراي گرايشي ناشناخته از مديريت در يک دانشگاه ناشناخته‌تر است! در عجب‌م که واقعا سطح توان آدمي تا به کجاست؟

******

همه‌ي ما آدم‌هايي شبيه اين آقاي مديرعامل را زياد ديده‌ايم. آدم‌هايي که در بسياري حوزه‌ها متخصص‌اند و در هر زمينه‌اي صاحب‌نظر و داراي حق اظهارفضل. خب شايد هم حق دارند. در زير اين آسمان آن‌قدر موضوع جذاب وجود دارد که آدم مي‌تواند به همه‌شان هم علاقه داشته باشد و اگر کمي توانايي‌هاي غيرمعمول هم داشته باشد (مثلا بهره‌ي هوشي بالا يا حافظه‌ي بسيار خوب)، آن‌وقت حتما توان و صلاحيت ورود به همه‌ي حوزه‌ها را هم دارد! به اين ترتيب مثلا من هر روز در حوزه‌ي خاصي کارشناس و متخصص مي‌شوم؛ يک روز کارشناس فرايندهاي کسب و کار هستم و فردا متخصص منابع انساني. امروز مهندس ناظر فونداسيون پروژه‌ي ساختماني هستم و فردا مهندس طراح سازه‌ي فلان پالايشگاه. امروز کارشناس ابزار دقيق هستم و فردا مهندس نصب دکل‌هاي مخابراتي. و يا حتا امروز مدير مالي و اداري هستم و فردا استاد حقوق فلان دانشگاه! 😉

شرايط نامتعادل بازار کار و امنيت شغلي پايين هم البته عوامل تأثيرگذاري هستند. در هر حال من بايد کار کنم و درآمد کسب کنم؛ هر جايي که بشود و با انجام هر کاري که مي‌توانم. کيفيت انجام کار هم البته مهم است؛ اما من که دارم تلاش خودم را مي‌کنم. ما مکلف به وظيفه‌ايم نه به نتيجه!

******

امروز علوم مختلف بشري تا آن‌جا گسترده و پيچيده شده‌اند که حتا آشنايي مختصر با همه‌ي آن‌ها هم ممکن نيست. اگر در قديم عنوان “حکيم” شايسته‌ي بزرگاني مثل ابن‌سينا بود که در تمامي علوم دوران خودشان، متخصص بودند؛ پيدا کردن “حکيم” جزو محالات روزگار ماست.

تقسيم علوم و تخصصي شدن کارها تا جايي پيش رفته که به اعتقاد برخي، جهان در حال بازگشت به عصر پيش از آدام اسميت است؛ عصري که در آن هر کس تنها مي‌تواند در يک حوزه‌ي بسيار محدود متخصص باشد. اين ايده را توماس مالون و هم‌کاران‌ش در تحقيقي مطرح کرده‌اند که نتايج آن در مقاله‌اي با عنوان “فراتخصص‌گرايي” در شماره‌ي 123 ماه‌نامه‌ي گزيده‌ي مديريت (آبان 1390) به چاپ رسيده است.+ به‌ عقيده‌ي آن‌ها، اين يک تغيير پارادايم در شيوه‌ي کار کردن بشر است؛ يک موج عظيم که همه را با خود مي‌برد. آن‌ها مي‌گويند که ابتدا کارفرمايان با درک مزاياي ناشي از اين تغيير پارادايم، به آن تن خواهند داد و بعد از آن‌ها کارکنان هم به‌اجبار با آن همراه خواهند شد.

******

امير مهراني عزيز اين‌جا از مزاياي متخصص نبودن گفته است. من کاملا با نکاتي که امير نوشته موافق‌م. اما مي‌خواهم روي يک نکته‌ي نوشته‌ي امير دست بگذارم؛ جايي که درباره‌ي نوآوري و استخراج الگو با ديد بين‌رشته‌اي نوشته است. در واقع مي‌توان اين‌طور به ماجرا نگاه کرد که وقتي يک اقيانوس وسيع اما کم‌عمق باشي، به‌صورت بالقوه يک متخصص حل مسئله‌ي بي‌نظير هم هستي؛ چرا که در مواجهه با هر مسئله، مي‌تواني تعداد زيادي ايده‌هاي متفاوت و متنوع حل مسئله داشته باشي. اصلا پايه‌ي تکنيک حل مسئله‌ي TRIZ همين است: اين‌که ممکن است جواب يک مسئله در فضاي حل مسئله‌اي نباشد که يک متخصص دنبال آن مي‌گردد. يک مثال کلاسيک‌ش اين است که مهندسان طراح خودرو براي کاهش زمان عمل ترمزها تمام راه‌حل‌هاي مکانيکي را امتحان کردند؛ ولي بعدها فهميدند که در واقع راه‌حل اين مسئله، استفاده از مدارهاي الکترونيکي است!

اما اگر کمي دقت کنيد همين هم خودش نوعي تخصص است: تخصص تحليل سيستم و حل مسئله. در واقع داشتن نگاه فراتخصصي و استخراج راه‌حل و الگو از حوزه‌هاي مختلف هم خودش نيازمند نوعي تخصص است. بنابراين اگر متخصص يک حوزه‌ي مشخص نيستيد و اگر دوست نداريد خودتان را به يک حوزه‌ي کاري يا علمي محدود کنيد، روي کسب دانش و مهارت تحليل سيستم و حل مسئله تمرکز کنيد. در واقع بسياري از افراد موفق که در حوزه‌هاي مختلف کاري و علمي به چهره‌هاي برجسته تبديل شدند، اين موفقيت‌ها را به‌واسطه‌ي دانش و توان حل مسئله‌شان کسب کردند. فرايند و ابزارهاي تحليل و حل مسئله شايد در نگاه اول، ساده باشند و در تمام حوزه‌ها قابل کاربرد؛ اما به‌کارگيري به‌موقع و در جاي درست‌شان خودش يک تخصص است. اما همين تخصص حل مسئله هم يک پيش‌نياز دارد!

مدتي قبل حامد قدوسي هم در يک ليوان چاي داغ‌ش در همين مورد نوشته بود +. حامد هم در مورد دانش‌منداني نوشته بود که در شاخه‌هاي مختلف يک علم منشأ تأثير شده‌اند. حامد نوشته بود که عامل موفقيت اين دانش‌مندان فهم عميق مباني رشته‌ي علمي خودشان بوده است. 

******

از کنار هم گذاشتن پاراگراف‌هاي پراکنده‌ي بالا و با ترکيب نتايج تحقيق پروفسور مالون و نوشته‌هاي امير و حامد مي‌خواهم به اين نتيجه برسم: انتخاب با شماست که يک برکه‌ي عميق باشيد يا يک اقيانوس کم‌عمق. اما اگر انتخاب‌تان دومي است، فراموش نکنيد که هر اقيانوس نامي دارد! بنابراين اگر قرار است يک اقيانوس يک سانتي‌متري باشيد، نام آن را پيدا کنيد: قرار است در کدام رشته‌ي علمي يا کدام شاخه‌ي کاري اقيانوس کم عمق باشيد؟

در دنياي پيچيده‌ي امروز، متأسفانه هيچ گريزي از متخصص بودن نيست: حتا اگر نخواستيد درياچه‌ي کم‌عمقي در يک رشته يا حوزه‌ي خاص باشيد، آخرين راهِ پيشِ روي شما تبديل شدن به يک متخصص حل مسئله است!

خروج از نسخه موبایل