خبر خداحافظی یکی از دوستداشتنیترین بازیکنان تاریخ، اگر چه قابل انتظار بود؛ اما همچنان شوکآور. رایان گیگز را میگویم. بیست و چند سال در اوج؛ با بردن 31 جام و جابهجا کردن بسیاری از رکوردها. 672 بار پوشیدن پیراهن پرافتخار عصر سر الکس در منچستر یونایتد. تنها بازیکنی که از روز اول تا آخر همراه فرگی بود. و البته همیشه در اوج.
رایان گیگز را بیش از همه با گل تاریخیاش در نیمهنهایی افای کاپ به آرسنال در اوج آرسن ونگر در آن فصل بینظیر 99-98 بهیاد سپردهایم. اما “گیگزی” همیشه همین بود. بازیکنی که در چهل سالگی هم بهترین بازیکن میدان میشد و با گلها و پاس گلها و اعجاز پای چپ هنرمندش، همه را در حیرت فرو میبرد.
شاید تنها این دو نقل قول از دو افسانهی فوتبال بتواند توصیف کند که گیگزی در یونایتد چه کرد و چه بود:
سر الکس فرگوسن: “وقتی گیگزی به سوی مدافعان حمله میکند، هیجانزده میشوند. آنها دیگر دوست ندارند مدافع باشند!”
الساندرو دلپیرو: “من در طول زندگیام دو بار برای دیدن یک فوتبالیست گریه کردهام: نفر اول مارادونا بود و دومی رایان گیگز.”
رور برخی گفتههای خود “گیگزی” در طول دوران بازیش در اینجا میتواند به ما بیاموزد که چگونه میتوان افسانه شد:
“من هیچگاه نمیخواهم گذشتهام را پنهان کنم و نمیخواهم در مورد گذشتهام سخن بگویم. من همین کسی هستم که میبینید.”
“زمانی که همه چیز خوب پیش میرود، فوتبال ساده است. اما زمانی که اینگونه نباشد، فوتبال تبدیل به بزرگترین امتحان زندگی خواهد شد.”
“اغلب فوتبالیستها بهدنبال این هستند که هر چه میتوانند بیشتر پول دربیاورند و برای ده هزار دلار تیمشان را عوض میکنند. اما سؤال من این است: این کار چه تغییری در زندگیشان ایجاد میکند؟”
“من فوتبالیست نشدم که معروف بشوم. من فوتبالیست شدم که موفق بشوم!”
“هیچ نقطهی کمالی در مسیر شغلی فوتبال من وجود ندارد. من همیشه در حال سختکوشی برای رسیدن به نقطهی بعدی هستم.”
“اگر احساس کنم دیگر در بازی تأثیری نمیگذارم ـ چه گل زدن باشد و چه گل ساختن ـ زمان خداحافظی من فرا رسیده است …”
“در مقام یک بازیکن، شما روی دوچرخه خودتان را گرم میکنید و سپس وارد زمین تمرین میشوید: جایی که همه چیز برنامهریزی شده است و آماده شده تا شما کارتان را شروع کنید. شما درباره آمادهسازیهای اولیهای که صورت میگیرد، فکر نمیکنید. اکنون من [در مقام مربی ـ بازیکن] میتوانم هر دو طرف تمرینات را ببینم و این مسئله واقعا دید مرا بازتر کرده است.”
رضایت از امروز، لذت بردن از تجربهی زندگی، هدف داشتن، سختکوشی و نگاه جامعنگر به همهی ابعاد یک شغل. رایان گیگز با این اصلهای ساده، افسانه شد.
خداحافظ افسانهی همیشگی. دلمان برایت حسابی تنگ خواهد شد …
26 سال در اوج بدون رقيب. تبديل شدن به يك افسانه. تصوير ثابت ذهنهاي فوتبالي ما در تمامي اين سالها. با آن آدامس گوشهي دهان و دستهاي گره كرده و چشمهاي متفكرش. با آن خوشحاليهاي كودكانهاش بعد از هر گل. با آن غروري كه سزاوارش بود. با آن همه طعنههاي بهيادماندني و جنگهاي بيپاياناش با رقبا و رفقا. با توفانهاي گاه و بيگاهاش.
سر الكس فرگوسن را شايد تنها بشود با يك جمله تعريف كرد: “كسي كه خودش، تعريف موفقيت، در دنياي حرفهايها بود!”
*****
سال 1996. اولين تصاوير نقش بسته از فوتبال باشگاهي روز دنيا در ذهن من. تقابل يووهي استاد ليپي و منيو سر الكس فرگوسن در ليگ قهرمانان اروپا. برد منيو با وجود ضربهي آزاد بينظير زيدان. منچستر در بازي برگشت به يووه باخت. يووهاي كه همان سال تا پاي فينال رفت. اما تصوير آن بازي بينظير تيم قرمزپوش ميدان ـ براي مني كه از قضاي روزگار، هوادار آبيپوشان وطني بودم ـ فراموش نشد و بيش از همه نامي جذاب در ذهن من حك شد: الكس فرگوسن.
بعد از جام جهاني 98 ـ خاطرهانگيزترين و زيباترين جام جهاني عمر من ـ كه تلويزيون ايران پخش زندهي فوتبال را جدي گرفت و دسترسي ما هم بهواسطهي روزنامههاي ورزشي جذاب آن روزها ـ بهويژه ابرار ورزشي ـ به اخبار فوتبال دنيا آسانتر شد، من تازه فهميدم كه اين مونقرهاي دوستداشتني، بيش از 10 سال است كه كارگردانِ لشكرِ قرمزپوش و فوقالعاده موفق “تئاتر رؤياها” است.
اگر چه تصاوير محوي از بازيهاي درخشان اريك كانتونا در ذهنم بود و مثل خيليهاي ديگر از خداحافظي اريك كبير جا خوردم، اما بعدتر ـ و بهويژه بعد از فينال دراماتيك 99 مقابل بايرن ـ دريافتم كه منيو فرقي دارد با تمام تيمهاي ديگر ـ تفاوتي كه بعدها آن را فقط در بارساي پپ آن را ديدم: شور و اشتياقي كودكانه به لذت بردن از فوتبال.
براي فرگي، فوتبال خود زندگي بود: همين بود كه چند بار از خداحافظي گفت و دل ما لرزاند؛ اما خودش هم نتوانست طاقت دوري را بياورد و خداحافظي را فراموش كرد. تا امروز كه خبر خداحافظياش مانند آواري روي دل تمامي دوستدارانش خراب شد …
*****
اسطورهها يك ويژگي مشترك دارند: تا هستند جزءي عادي و تفكيكناپذير از زندگي روزمرهي ما هستند و وقتي ميروند، چشم ميدوزيم به جاي خالي پرنشدنيشان و حسرت گذر ايام را ميخوريم …
*****
سر الكس فرگوسن براي من بيش از هر چيز نماد يك رئيس حرفهاي تمامعيار است. كسي كه هويت مربيان فوتبال را از جايگاه سنتيشان بالاتر كشيد. كسي كه از رفتار و تصميماتاش در طول اين سالها، بهاندازهي چندين هزار صفحه كتاب مديريتي، درسآموزي كردهام. بياييد نگاه كنيم به برخي از درسهاي بزرگ فرگي:
اول ـ چشماندازتان را بزرگ و دستنيافتني تعريف كنيد و به آن معتقد بمانيد: بارها و بارها گفته بود كه هدفاش به زير كشيدن ليورپول از برج عاج پرافتخارترين تيم انگليسي است. 3-4 سال اول كه نتايج درخشاني نگرفت ـ و در همان سالها اين ليورپول بود كه با مربي ـ بازيكني بهنام كني دالگليش در فوتبال جزيره آقايي ميكرد ـ همه با تمسخر به حرفهاي فرگي مينگريستند. حالا امروز كه فرگي دارد از فوتبال ميرود، كمتر كسي ركوردهاي دستنيافتني ليورپول را به ياد ميآورد.
دوم ـ ثبات. ثبات. ثبات. در تمامي اين سالها، تنها چهرهي ثابت تيم، خودش بود. همهي آن ديگران ـ از مديران تيم تا مربيان و بازيكنان ـ نسل اندر نسل تغيير كردند. اما خود او، هماني بود كه هميشه بود؛ تنها با موهايي سپيدتر از گذشته.
سوم ـ ايدههاي ثابت، اجراي انعطافپذير: يادم هست يكي از چيزهايي كه من را عاشق منيو كرد، بازي هجومياش بود. تيمي خالي از ستارههاي آنچناني كه از چپ و راست به دروازهي تيمهاي بزرگ و كوچك حمله ميكرد. اما جالبتر اينجا بود كه ايدهي اصلي بازي هجومي منيو در طول اين سالها مدام تغيير ميكرد: زماني هجوم با سيستم سنتي انگليسي و تيكه بر سانترهاي بيمانند ديويد بكهام و قدرت سرزني مهاجمان تيم، سلاح اصلي اين تيم بود و زماني ديگر استفاده از گوشهاي كناري سريعي كه سرعت جابهجاييشان در كنارهها، حريف را اينقدر گيج ميكرد تا دقيقا از جايي كه خودش حتي حدس هم نميزد، ناكآوت شود!
چهارم ـ قله، پايان راه نيست: يك آدم چقدر بايد موفقيت بياورد تا از موفق شدن خسته شود؟ اما براي فرگوسن، بالاتر از همه قرار گرفتن، تنها شروع راهي بود براي رسيدن دوباره به همان قله و قلههايي بلندتر.
پنجم ـ شكست، تنها نقطهاي است براي شروع دوباره: تصوير مشتهاي گره كرده و عصبانيت سر الكس بعد از فينال سال 2009 ليگ قهرمانان اروپا مقابل بارسا را يادتان هست؟
اينها و دهها درس ريز و درشت ديگر نشان ميدهند كه چرا سالها بايد بگذرد تا معلوم شود چرا فرگوسن براي هميشه جاودانه شد. حرفهاي آخرش را هم بخوانيد!
*****
خودش جايي گفته بود: “فوتبال نبايد هرگز رمانتيسماش را از دست بدهد. هرگز.” و شايد بههمين دليل است كه تصويري هم كه از او در ذهن ما نقش بسته، تصوير يك انسان است. با تمام ضعفها و قوتهايش. و با عشقي بيمانند به معشوقي بزرگ: فوتبال. عاشقي كه رمانتيسم را در حد كمال، با زيباييهايي كه در اين سالها بر صحنهي “اولدترافورد” براي ما بهصحنه آورد، زنده نگه داشت.
ديويد بكهام بهنظرم زيباترين جملهي خداحافظي را خطاب به فراموشنشدنيترين رئيس تاريخ فوتبال گفته است: “من بهواقع به اینکه زیر نظر بهترین مربی تاریخ کار کردم، به خودم افتخار میکنم. مرسی رئیس و از بقیه اوقاتت لذت ببر …”
از تو ممنونيم براي خلق برخي از نابترين لحظات زندگي فوتباليمان. خداحافظ پيرمرد دوستداشتني. خداحافظ رئيس!
“مربیان در حال حاضر به 11 نفری میاندیشند که در تیم برترند، اما هیچگاه نتوانستهاند از تمامی 25 بازیکن به نحو احسن و بهموقع بازی بگیرند. اما فرگی این چنین نمیاندیشد، او 11 بازیکن را در زمین قرار میدهد؛ اما از سایرین غافل نمیشود و به نوعی با آنها رفتار میکند که آنها در خدمت تیم میمانند و تمام تلاش خود را بهکار می گیرند تا در صورت لزوم برای تیم مؤثر واقع شوند و این خود یکی از نکته هایی است که از ایجاد تنش و حاشیه در اردوی تیم به شدت کم میکند.” (پارک جي سونگ در ستايش سر الکس فرگوسن؛ اينجا)
عموما مديران ـ مخصوصا وقتي حيطهي نظارتشان (Span of Control) از عدد طلايي 9 نفر بيشتر ميشود، ديگر نه وقتي براي رهبري و هدايت و مربيگري همهي نفرات دارند و نه اصلا حال و حوصلهي اين کار را. پارک به نکتهي شگفتانگيزي در مورد پيرمرد تمامنشدني و دوستداشتني فوتبال جزيره اشاره ميکند. سر الکس هيچ وقت تمرکزش را به بازيکنان اصلي محدود نميکند. او هميشه براي تکتک اعضاي تيماش ـ چه ستاره باشند و چه جوان جويايي نامي مثل تام کلورلي کشف جديد اين فصلش ـ وقت ميگذارد، آموزششان ميدهد، هدايتشان ميکند و بهوقتاش از آنها استفاده ميکند. به همين دليل است که من در تمامي سالهايي که فوتبال را از نزديک دنبال ميکنم به ياد ندارم که هيچ بازيکن نيمکتنشيني در منچستر يونايتد لب بهاعتراض باز کرده باشد!
روش فرگوسن بهعنوان يک رهبر، الهامبخش است: تکتک اعضاي تيم ميدانند که براي رهبر تيم داراي اهميت هستند. اين همان جادوي مربيگري فرگي است.
“سولسشر بازیکن بزرگی بوده و من به هیچ عنوان در حد و اندازههای او نیستم. وقتی مردم این مقایسه را انجام میدهند به این فکر میکنم که من حتی 10 درصد اوله هم نیستم. او فوقالعاده بود. راستش را بخواهید چندان از مقایسه شدن خوشم نمیآید. وقتی در مکزیک بودم همیشه مرا با پدرم مقایسه میکردند که از این موضوع اصلا راضی نبودم. به نظر من هر کس باید با عملکرد خودش مقایسه شود.” (خاوير هرناندز مهاجم جوان منچستر يونايتد در مورد مقايسهاش با اولهگونار سولسشر؛ اينجا)
جملهي آخر را چه مدير هستيد و چه کارشناس، بزرگ پرينت بگيريد و جلوي چشمتان بچسبانيد! 🙂
“او (فرگوسن) هميشه انگيزه من در فوتبال بوده است. من هميشه گفته ام يكي از دلايلي كه به انگليس آمدم و مربي چلسي شدم او بود.
سرمربي رئال مادريد افزود: اشتياق او براي فوتبال مسري است، مدل مربي گري او الگويي براي هر مربي فوتبال در دنيا است. هنگامي كه شما درباره سر الكس فرگوسن فكر مي كنيد دو چيز به ذهنتان مي رسد: او بينظير و موفق است.
مورينيو دوازدهمين قهرماني منچستريونايتد با هدايت فرگوسن را ‘دستاوردي افسانهاي ‘ توصيف كرد و گفت: هيچ نشانهاي از فروكش كردن عطش و اشتياق او براي موفقيت ديده نميشود. هر بار كه او يك جام را تصاحب مي كند اشتياقش براي قهرمانيهاي بعدي بيشتر ميشود.
سرمربي سابق چلسي گفت: او زندگي ميكند براي اين كه پيروز شود. تقاضا نميكند ولي انتظار دارد بازيكناناش هم همين اشتياق را در زمين پياده كنند.” (خوزه مورينيو در توصيف سر الکس فرگوسن؛ اينجا)
قصد تفسير نوشتن بر توصيف فوقالعادهي آقاي مثلا خاص را از پيرمرد دوستداشتني اولدترافورد ندارم. بخوانيد، لذت ببريد و ياد بگيريد. فقط ميخواهم نکتهاي را اضافه کنم: هميشه برايام انگيزهي تمام نشدني فرگوسن جالب و جذاب بوده است. طرفدار يونايتد شدن من دو دليل اصلي داشت: سر الکس و اريک کانتونا. مدتها به دنبال اين بودم تا راز اين عطش هميشگي سر الکس را به موفقيت کشف کنم. و خوب فکر ميکنم کشفاش کردم: وقتي شما موفق ميشويد، احساس موفقيت آنقدر لذتبخش و شاديآفرين است که تمام سعيتان را بهکار ميگيريد تا دوباره به آن موفقيت برسيد. دائمي کردن لذت بودن در قلّه، راز انگيزهي بيپايان سر الکس فرگوسن است.
“من خیلی خوشحالم که جزئی از این تیم بودم. ما یک مربی سطح بالا داشتیم و بازیکنانی که فوقالعاده بودند.” (پيتر اشمايکل در مورد دوران حضورش در منچستر يونايتد؛ اينجا)
آيا اعضاي گروه / سازمان شما از بودن کنار شما و همکارانشان خوشحالاند؟
” فکر نمی کنم لازم باشد با ترس و لرز مقابل بارسلونا قرار بگیريم. بارسلونا تیم بسیار خوبی است و ما مقابل تیم بسیار فوق العادهای قرار خواهیم گرفت؛ اما فکر نمیکنم دلیلی برای ترس وجود داشته باشد. در واقع نباید بترسیم. باید راهحلی برای بازی مقابل آنها پیدا کنیم.” (سر الکس فرگوسن؛ اينجا دربارهي فينال ليگ قهرمانان مقابل بارسلونا)
يادمان باشد: ترس و اضطراب راهحل نيستند!
بنابراين وقتي پيرمرد فينال را به بارسا باخت و همهي دنيا لرزش دستهاياش را از شدت خشم ديدند، دست به کار دوباره ساختن تيماش شد و چند ستارهي جوان و آيندهدار را به تيماش اضافه کرد و اين روزها هم که بهدنبال بهخدمت گرفتن وسلي اسنايدر، ستارهي خط مياني باشگاه اينتر است. فرگي بزرگ در عمل هم ثابت کرد که به حرفاش پايبند است!
“کاری که همیشه میخواستهام انجام دهم بازی برای یونایتد است و خوشاقبال بودهام که این کار را 20 سال است انجام میدهم. عالی است که بدانم هنوز به موفقیت تیم کمک میکنم و حس میکنم داخل و خارج از میدان کارهای زیادی میتوانم انجام دهم.” (رايان گيگز؛ اينجا)
رايان گيگز اسطورهي زندهي (!) باشگاه منچستر يونايتد، غير از حضور خودش در سطح اول فوتبال دنيا در سن 37 سالگي که نشاندهندهي اهميت ثبات داشتن در زندگي شغلي است، درس ديگري را هم به مديران و رهبران سازمانها ميدهد: مهم است که فرد بداند در موفقيت سازمان يا تيمي که عضو آن است تأثيرگذار است و هنوز کارهاي زيادي باقي مانده که بايد انجامشان بدهد! اين برعهدهي شماست که اين احساس را در فرد ايجاد کنيد.