بهعنوان يک کارآفرين، غذاهاي زيادي براي ميل کردن در بشقاب روي ميزتان قرار دارند. متمرکز ماندن زير فشار دائمي درخواستهاي کارکنان و مشتريان، نامههاي الکترونيک و تماسهاي تلفني که همه بهدنبال پاسخي از جانب شما هستند، بسيار مشکل است. در ميان اين همه عوامل منحرفکنندهي حواس، درک محدوديتهاي ذهنيتان و کار کردن روي آنها ميتوانيد تمرکز و بهرهوري شما را افزايش دهد.
مغزهاي ما بهخوبي براي حواسپرتي تنظيم شدهاند. بههمين دليل است که محيط ديجيتال امروزي باعث شده تا تمرکز بسيار سختتر شود. ديويد راک بنيانگذار مشترک “مؤسسه رهبري مبتني بر علم عصبشناسي” و نويسنده کتاب “مغز شما در کار” ميگويد: “حواسپرتي نشاندهندهي اين است که چيزي تغيير کرده است. حواسپرتي يک اخطار است که ميگويد «توجهات را همين الان جمع کن؛ اين ميتواند خطرناک باشد.»” اين واکنش مغز، خودکار و عملا غيرقابل توقف است.
در حالي که چند وظيفهاي بودن يک مهارت ضروري است؛ داراي يک جنبهي منفي نيز است. راک ميگويد: “اين کار ميتواند هوشمندي ما را کاهش دهد و بهزبان بهتر، IQ ما را کم کند. ما اشتباه ميکنيم، نشانههاي ظريف را تشخيص نميدهيم، زماني که نبايد، فرمان را رها ميکنيم يا حرف اشتباهي ميزنيم.”
شرايط وقتي بدتر ميشود که بدانيم حواسپرتي باعث ايجاد احساس خوبي هم در ما ميشود. راک ميگويد: “مغز شما در زمان چند وظيفهاي بودن، کليد پاداشدهي مغزتان را روشن ميکند” که بدين معناست: زماني که کارهاي زيادي را همزمان انجام ميدهيد، احساس بسيار خوبي در مورد تواناييهاي خودتان داريد.
سرانجام اينکه هدف اصلي، تمرکز مستمر نيست؛ بلکه دستيابي به يک زمان کوتاه بدون حواسپرتي در هر روز است. راک ميگويد: “بيست دقيقه تمرکز عميق در هر روز ميتواند تحولآفرين باشد.”
اين سه ترفند را براي متمرکز شدن و بهرهوري بالاتر امتحان کنيد:
1. کارهاي خلاقانه را اول انجام دهيد: معمولا ما کارهاي بينياز از تفکر را اول انجام ميدهيم و بعد بهسراغ کارهاي سخت ميرويم. اين کار انرژي شما را تحليل ميبرد و تمرکزتان را کاهش ميدهد. راک ميگويد: “يک ساعت بعد از آغاز کار، شما ظرفيت کمتري نسبت به زمان آغاز کارتان داريد. هر تصميمي که ما ميگيريم، ذهنمان را خستهتر ميکند.” براي اثربخشي در تمرکز، ترتيب کارها را برعکس کنيد: صبحها پيش از هر چيز، کارهاي نيازمند خلاقيت يا توجه زياد را انجام دهيد و کارهاي آسانتر ـ مانند پاک کردن ايميلها يا زمانبندي جلسات ـ را براي زمان ديگري در روز بگذاريد.
2- زمانتان را سنجيده تخصيص دهيد: با مطالعهي هزاران فرد مختلف، راک متوجه شده که ما دقيقا تنها شش ساعت در يک هفته تمرکز کامل داريم. او ميگويد: “شما بايد در مورد کارهايي که در اين ساعات محدود انجام ميدهيد، بسيار سختگير باشيد.”
اغلب افراد در ساعات ابتدايي صبح يا ساعات انتهايي شب بهتر تمرکز ميکنند و مطالعات راک نشان ميدهد که 90 درصد افراد خارج از محل کارشان بهتر فکر ميکنند. بنابراين دريابيد که کجا و چه زماني بهتر ميتوانيد تمرکز کنيد و سپس سختترين وظايفتان را براي آن زمانها نگاه داريد.
3- مغزتان را همانند عضلاتتان پرورش دهيد: زماني که چندوظيفهاي بودن هنجار قابل قبولي است؛ مغزتان بهسرعت خودش را با شرايط تطبيق ميدهد. شما با تبديل شدن حواسپرتي به يک عادت قابليت تمرکز را از دست ميدهيد. راک ميگويد: “ما مغزمان را براي تمرکز نداشتن تربيت ميکنيم.”
تمرکز را با حذف کليه عوامل منحرفکننده حواس و توجه کامل به يک فعاليت مشخص تمرين کنيد. با زمان محدودي ـ مثلا 5 دقيقه در روز ـ شروع کنيد و تلاش کنيد اين زمان را بهصورت مداوم افزايش دهيد. در زمان تمرين، اگر متوجه شديد تمرکز ذهنيتان از بين رفته است، تنها به همان فعاليتي که داريد انجام ميدهيد بپردازيد. راک ميگويد: “اين کار مثل متناسب کردن اندامها است. شما بايد روي عضلهاي که ميخواهيد بسازيد، تمرکز کنيد.”
یک شرکت تولیدی با سابقه جهت تکمیل کادر خود در محل کارخانه (شهرک صنعتی شمسآباد) در نظر دارد در دو موقعیت کاری زیر و با شرایط ذکر شده به جذب نیرو اقدام نماید:
1- رییس برنامهریزی تولید:
لیسانس مهندسی صنایع (همهی گرایشها)
3 سال سابقه کار و حداقل یک سال سابقهی کار مرتبط
آشنا به مباحث برنامهریزی تولید
آشنا با کنترل موجودی
آشنا به نحوهی تعامل میان فرآیندها و واحدهای مختلف یک شرکت تولیدی مانند تأمین، بازرگانی و تولید
علاقمند به کار در محیط تولیدی رو به توسعه
2- مهندس تولید:
حداقل لیسانس پلیمر یا شیمی
حداقل یک سال سابقه کار در حوزههای مشابه
آشنایی به صنعت تولید فوم و فرمولاسیونهای مرتبط یک مزیت ویژه است
علاقمند به کار در محیط تولیدی رو به توسعه
لازم به ذکر است محل کار در شهرک صنعتی شمسآباد (نزدیک به فرودگاه امام) است و ترجیحاً دوستانی که در جنوب، جنوب شرقی و مرکز تهران ساکن هستند نسبت به ارسال رزومه اقدام فرمایند. ارسال رزومه به m.ali.entezari@gmail.com
همهي ما لحظاتي را در زندگي تجربه كردهايم كه در آن نامشخص نبودن آينده، آنچنان بر دوشمان سنگيني ميكند كه گويي زندگي متوقف ميشود. لحظاتي كه در آن، تمام وجودمان از ترس از آينده، يخ ميزند و درماندهي “حكمتهاي فراوان زندگي” ميشويم:
1- اين روزهاي بد، تمامي ندارند؟ آيا آينده هم براي من، چيزي جز دريغ و درد و اشك و آه همراه ندارد؟
2- آيا آينده، آني ميشود كه من ميخواهم بشود؟
3- من اميدي واهي به روزهاي زيباي آينده دارم. ميدانم كه نميشود!
اين روزها زندگي فردي و اجتماعي اغلب ما در حلقهاي از مشكلات و ناكاميها و غمها و دردها گير افتاده است؛ حلقهاي كه بهنظر بيپايان ميرسد. امروز، آينده از هميشه نامشخصتر و از آن بدتر، دردناكتر بهنظر ميرسد. اميد، گمشدهي بزرگ اين روزگار است. اما از آن بدتر، داشتن اين احساس است كه آينده در دستان من نيست: دنيا با من سر سازگاري نداشته و ندارد و من، تسليمِ محضِ عواملي هستم كه روي آنها كوچكترين تأثيري ندارم! زندگي طرحي است تكراري از رخدادهاي بيرون از اختيار من كه در آن، خوبيها و زيباييها “اتفاق”اند” و بديها و زشتيها “الگوهاي ثابت زندگي.”
شايد. در روزهاي بد زندگي، عميقا اين گزارهها را تجربه كردهام. بهعنوان فردي كه نااميدي را تا جايي نزديك به آخرش رفته است، از تجربيات خودم بهياد ميآوردم كه در آن روزها، نااطميناني از آيندهاي خوش و زيبا، بيشتر از غم و درد ديروز و امروز آن روزهایم آزارم ميداد. هر چند كه بالاخره راه فرار از اين چرخهي ظاهرا بيپايان نااميدي را بهسبك خودم پيدا كرد: كنترل كن نه فرار!
همين اواخر نوشتهي لورنا ناپ را در همين مورد خواندم. لورنا در نوشتهاش به دورهاي از اتفاقات بد پياپي در زندگياش اشاره ميكند. اتفاقاتي كه هر كدامشان براي بهزانو درآوردن يك انسان معمولي كفايت ميكنند: شكست در عشق، بيكار شدن و از همه بدتر، مبتلا شدن پدرش به بيماري سرطان …
لورنا اما از راههايي ميگويد كه براي فرار از حسهاي دردناك زندگياش آموخته و خودش هم تأثير آنها را عميقا تجربه كرده است. راههايي ساده اما اثرگذار. بهنظرم رسيد در اين جو نااميدي و نااطميناني كه اين روزها گريبانگير زندگي تكتك ماست، مرور اين تجربيات ميتواند راهگشا باشد. بنابراين خلاصهاي از 5 راه لورنا براي مديريت نااطمينانيهاي آينده را با هم در ادامهي پست ميخوانيم:
1- بهياد بياوريم آيندهي قابل پيشبيني كسلكننده است: همانطور كه از اتفاقات خوب ناگهاني سرشار از لذتي فراموشنشدني ميشويم، اتفاقات بد احتمالي هم بخشي از زندگي هستند. خيلي وقتها آينده، نتيجهي تصميمات امروز خود ماست. ما هم كه تلاش ميكنيم بهترين تصميم را براي آينده براساس اطلاعات امروز بگيريم. بسيار خوب پس چرا در امروز كه منتظر آيندهايم، در انتظار آن اتفاقات خوب نباشيم؟ غصهي گذشته كم نيست كه خودمان را گرفتار دردِ غمِ آينده كنيم؟ هيجانِ رسيدنِ آينده، لذت بيشتري دارد!
2- بپذيريم كه اغلب اوقات،ترسهاي ما بيمورد هستند: مغزهاي ما براي تمركز بر جنبهي منفي ماجرا سيمكشي شدهاند. اما مشكل اينجا است كه وقتي اينگونه نگاه بكنيم، تنها براي رخ ندادن ترسهايمان و اتفاقات بد احتمالي تلاش ميكنيم و نه براي اتفاقات خوبي كه وابسته به تلاش خود ما هستند! نگراني در مورد آينده، جلوي تلاش براي عملكردهاي عالي را ميگيرد (بهترين مثالش براي ما ايرانيها نگراني براي كنكور است! يادتان هست؟)
3- دامنهي پذيرش ابهاممان را افزايش دهيم: تغيير، دردناك است. اما … روي ديگر تغيير، احتمالات مثبت ماجرا است. لورنا به زماني فكر ميكند كه گرفتار آيندهي مبهم و دردناك آينده بود. لورنا ميتوانست اينگونه هم اوضاع را بررسي بكند: “اگر در عشق با اين آدم شكست بخورم، ممكن است خيلي زود با يك محبوب جديد و سازگارتر با خواستههايم روبرو شوم!” (که آن محبوب هم پیدا شد!) يا “اگر بيكار بشوم، از دست شغلي پراسترس و تماموقتم راحت ميشوم. شغلي دوستنداشتني كه تنها جنبهي مثبتاش درآمدش است. بنابراين ميتوانم مشغول به كاري بشوم كه دوستاش دارم!” (که این هم اتفاق افتاد!) (تجربهي خود منِ مترجم هم ميگويد كه خيلي وقتها ريسك رها كردن گذشته و حال نامطلوب، در ذهن ماست. چون فكر ميكنيم آينده، همان گذشته است و حتا بدتر. من از رها كردن گذشته ضرري نكردم؛ شما هم امتحانش كنيد!)
4- شكرگذاري را تمرين كنيم: هميشه در بدترين روزهاي زندگي هم ميتوانيم چيزي پيدا كنيم كه از ديدناش و تجربه كردناش لذت ببريم: لورنا درخت كريسمسي را بهياد ميآورد كه با مادرش تزيين كرده بودند. او از طبيعت زيباي شهر محل زندگياش لذت ميبرد و چيزهايي شبيه اينها. (براي خود مترجم هم گاهي اوقات گوش كردن يك موسيقي زيبا يا خوردن يك ليوان قهوه معجزه ميكند!) لورنا حتا ميگويد شكرگذار اين است كه خانوادهاي دارد و دوستاني كه ميتواند دردهاياش را با آنها تقسيم كند …
5- بپذيريم كه واقعيت، همين امروز است. همين لحظه: لورنا بهياد ميآورد كه براي درمان پدرش هر كاري كه از دستش برآمد انجام داد. اما … پدر لورنا در نهايت درگذشت (اينجاي متن اصلي اينقدر دردناك است كه گريه كردم! ـ مترجم) او ميگويد كه بزرگترين درس زندگياش را همينجا گرفت: او با تمركز بر آينده و اينكه براي درمان پدرش چه ميتواند بكند، لذتِ بودن در روزهاي آخر با پدرش را از دست داد. او با نگراني براي از دست دادن عشقش، دست به كارهايي زد كه باعث شدند فرايند جدايي سريعتر جلو برود. او نميخواست غرق شود؛ اما غافل از اين بود كه در مرداب تفكرات خودش گير كرده و با دست و پا زدن، هر لحظه بيشتر به فرو رفتنی بازگشتناپذیر نزديك ميشود … شايد بد نباشد در چنين روزهايي بهياد بياوريم پدري را كه در روزهاي آخر زندگياش كاشف شد!
برايتان آيندهاي زيبا و دوستداشتني همانطور كه امروز رؤيايش را ميبينيد آرزو ميكنم. 🙂
باز هم شش ارديبهشت و يك قدم نزديكتر شدن به نقطهي پايان. امروز 29 ساله شدم و به آستانهي نيمهي راه زندگي رسيدم. و اين روزها برخلاف سال پيش همين روزها ـ كه دلخسته بودم از بدترين و وحشتناكترين سال زندگيام ـ شادم و بيش از هر زماني از زندگي لذت ميبرم. 🙂
*****
خوانده بودم و شنيده بودم كه بعد از يك سختي بزرگ، آرامشي و شادي بزرگتري در پيش است. اما آنقدر درگير جدال با “سبكي تحملناپذير هستي” شده بودم كه باورم و يقينم را به بزرگترين عامل دوام آوردن در روزهاي سخت زندگي از دست داده بودم: وجود نازنين “اميد” را ميگويم!
اما در اين يك سال آنچنان زندگيام متحول شد كه امروز خودم هم متحير گوشهاي ايستادهام و دارم به جريان اتفاقات عجيب و لذتبخش بزرگ و كوچكي مينگرم كه يكي پس از ديگري مرا در مسير زندگيام شگفتزده ميكنند. اتفاقاتي كه اغلب هم غافلگيركنندهاند!
*****
سال 91 براي من سال “شدن”ها و “رسيدنها” بود. سال شكستن فاصلهها. سال لبخندها. سال كشف دوبارهي اميد و زندگي. سال دلخوشيها. و مهمتر از همه سال كارهاي بزرگ. برداشت بذرهايي كه در سالهاي قبلتر كاشته بودم. و البته سال درسهاي بزرگ. درسهايي كه براي تمام زندگي همراهم خواهند بود:
1- رها كن: هميشه بستگيها و وابستگيها يكي از بزرگترين عوامل احساس درد و رنج و غم دروني است. اما … سال گذشته فهميدم كه همين دردهاي بهظاهر جانكاه هم، تنها و تنها با رها كردن گذشته و آغاز از همين لحظه براي نگاه به فردا تمام ميشوند. اينكه در گذشته چيزي نبوده و نشده و اينكه كسي در زندگي من مهم بوده اما من برايش مهم نبودهام، هيچ كدام دليلي بر اين نيست كه من با افسوسِ آن “نشدن”ها، لذت زيبايي امروز و رؤياي فردا را از خودم دريغ كنم. سخت است؛ اما ممكن و پاداشش، آرامشي است كه اين روزها بزرگترين لذت زندگي من است.
2- آرزو بهدوش باش: در يك سال گذشته به بسياري از آرزوهاي بزرگ و كوچكم رسيدهام. آرزوهايي كه زماني برايم دستنيافتني مينمودند. آرزوهايي كه فكر ميكردم حتي اگر يكي از آنها هم در زندگيام تحقق پيدا كند، من خوشبختترين آدم روي زمين خواهم بود! اما در همين يك سال، لذت رسيدن به بسياري از آنها را تجربه كردم و فهميدم كه يكي از رازهاي زندگي، لذت بردن از انتظار براي تحقق آرزوها در هر لحظهي زندگي است. بنابراين آرزوهايم را گوشهي صندوقچهي دلم چيدهام و هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشوم، سرشار از شوري درونيام: غافلگيريِ بزرگِ امروز چه خواهد بود؟
3- چشمانداز زندگي من، رؤياهاي بزرگم هستند: درس قبلي و البته همنشيني با بزرگترهايي بزرگانديش و جواناني با رؤياهايي نزديك به “تلنگر زدن به كهكشان” استيو جابز، چشمانداز زندگي مرا تا آسمان رؤياها بالا برد. حالا ديگر آينده را نه در سطح توان امروز خودم و شرايط دنياي اطرافم، كه در رؤياهاي بزرگم جستجو ميكنم. 🙂
4- زندگي يعني تجربهاي كه من براي خودم ميسازم: امروز عميقا باور دارم كه سكان قايق كوچك زندگي من در اقيانوس پرتلاطم زندگي بهدست خودم است. زندگي چيزي نيست جز مجموعهاي از انتخابها و تجربيات انسان در هر لحظه و مهم اين است كه در تكتك دقايق زندگي، هر لحظه از مسير زندگيام تا آن لحظه رضايت مطلق داشته باشم: اينكه من زندگيام را با انتخابهايم ـ درست يا نادرست ـ ساختهام!
اوه! چه زندگي شگفتانگيزي!
*****
در طول اين يك سال، بيش از هر چيز از محبت و لطف دوستان بسياري برخوردار بودهام: پيش و بيش از همه، بايد از دوست و برادرم، عليرضا معتمدي تشكر كنم كه به همكاري با ايشان مفتخرم. و البته: شهرام كريمي براي دلگرميها و راهنماييهايش، وفا كماليان براي لطف بيپايان و كمكهاي بيدريغش و از ميلاد اسلاميزاد براي همرؤيا بودنش با من. و البته: آقاي مهندس نقيزاده مديرعامل محترم شركت اركان ارزش، دوستانم در پروژههاي كلاس پرنده و جمعههاي خلاق بهويژه رضا بهرامينژاد عزيز، علي بديعي، احسان اردستاني، محسن امين، نيام يراقي و تكتك دوستان و همكارانم در دنياي واقعي و مجازي. و البته شما خوانندگان همراه گزارهها كه لطف شما بزرگترين سرمايهي گزارهها و من است.
و البته يك تشكر ويژه از خانوادهي مهربانم و بهويژه مادر عزيزم براي محبتهايشان و وجود عزيزشان كه بزرگترين انگيزهي من براي نفس كشيدن در اين دنياي خاكي هستند؛ و بهويژه كوچولوي نازنين و تازهوارد خانوادهي ما كه تماشاي لبخندهاي زيبايش بزرگترين لذت اين روزهاي من است. 🙂
امسال هم يادداشتم را با شعري بهپايان ميرسانم. تكمصراعي از زندهياد منوچهر آتشي كه اين روزها بيش از هر زمان ديگري وصف حال من است:
یک بار تا آستانهی مرگ پیش رفته بود؛ اما باز پا به زمين فوتبال گذاشت. با اين حال مدتی بعد دوباره در سختترین موقعیت زندگی یک انسان قرار گرفت: احتمال مرگ ناشي از بيماري لاعلاج سرطان! اما جنگید و پیروز شد و باز هم بازگشت. این جملات درخشان اریک آبیدال عزیز ـ که خود نمایندهای است از فرهنگِ زیبایِ امید در باشگاه بارسلونا ـ را بخوانید تا انرژی بگیرید برای مبارزه با زندگی برای دستیابی به نشدنیترین و دورترین آرزوها:
ـ هیچ وقت شد که امیدت رااز دست بدهی و به مرگ فکر کنی؟
ـ نه. هیچ وقت. من خیلی به خدا اعتقاد دارم و وقتی کسی به خدا ایمان داشته باشد، میداند که کیست که درمورد همه چیز تصمیمگیری میکند.
ـ دو ماجرا پیش روست: یکی خواست خود من است و دیگری آن چیزی است که خدا میخواهد. من به این فکر میکردم که با این بیماری بجنگم تا به بهترین نحو ممکن به این ماجرا خاتمه دهم: با بازگشتم به زمین چمن … تا بعد از آن ببینیم که چه میشود.
ـ برای کسانی که شرایط سختی مثل من را تجربه میکنند باید بگویم که شجاع باشید و بجنگید. از نبرد دست نکشید؛ چون همیشه امید وجود دارد. خدا و کمک او را فراموش نکنید و دعا کنید. از کمک سایرین هم بهره بگیرید؛ چون بدون دیگران ما نمیتوانیم هیچ کاری انجام دهیم.
بهمن فرمانآرا از آن آدمهایی است که در هر مصاحبهاش باید منتظر کلی غافلگیری باشی. یکی از ویژگیهای مهم آقای فرمانآرا، توجهاش به دنیای حرفهایگری و فروش هنر و رد گزارههایی شبیه “هنر برای هنر” است. فرمانآرا برای سالها فروش را در سینمای حرفهای جهان تجربه کرده و بههمین دلیل، حرفهایاش در اینباره شنیدنی است.
1. نظم، زیربنای فرصتسازی است: هنگام تحصیل هم در دانشگاه به این دلیل که کنار هالیوود بودیم، اول از همه انضباط را یاد میدادند. به این خاطر که میگفتند شما اگر بهترین فیلمنامه جهان را نوشتید ولی اگر چهار روز بعد از تاریخ مقرر تحویل دهید باز هم نمره مردودی میگیرید، چون دیگر فایدهای ندارد. برای اینکه میگفتند اگر انضباط نداشته باشید کسی در سینمای آمریکا شما را نمیپذیرد. چون اینجا همهچیز حرفهای است، بنابراین در دانشگاه نظم و انضباط در عالم سینما را یاد گرفتم و پدرم هم به ما قانون را یاد داد. ما در خانه همیشه قانون داشتیم؛ یعنی باید فلان ساعت و پیش از پدرم در خانه میبودیم.
2. شما ایدهی محصول / خدمتتان را میفروشید و نه خودش را: فروش اگر از ابتدا فکر بازگشت سود و سرمایه نباشید و از سرمایهی بانک ملی هم در فیلمتان استفاده کنید باز هم تمام میشود. به هر جهت من از ابتدا به سینما به عنوان یک حرفه نگاه میکردم … من در فیلمهایم سرمایهگذاری نمیکنم. دلیلش هم این است، اگر شما موضوع فیلمتان را نتوانید به دو نفر بفروشید، خود فیلم را هم نمیتوانید به بقیه بفروشید.
توصیه میکنم بقیهی بخشهای این مصاحبهی جذاب و بانمک را هم از دست ندهید!
نوشتن درسهاي توسعهي كسب و كارهاي كوچك را سال گذشته آغاز كردم؛ اما از درس يازدهم بهبعد بهدليل شلوغ شدن و البته تنبلي اين درسها ادامه نيافت. از اين هفته ادامهي اين درسها را پي ميگيريم. برنامهي آموزشي مطابق همان سرفصلهايي كه سال گذشته نوشته بودم ادامه مييابد. بنابراين اين شما و اين هم درس دوازدهم:
هر كسب و كار همانند هر موجود زنده نياز به گروهي از منابع دارد تا نفس بكشد و زنده بماند. ضمن اينكه اساسا ماهيت هر كسب و كاري چيزي بيش از ايدهاي براي ايجاد تغييري روي همين منابع و تبديل كردن آنها به كالاها و خدمات نيست! مشكل اينجاست كه مثل بدن انسان كه بايد غذا و اكسيژن و آب را از بيرون بدن دريافت كند، كسب و كارها هم نيازمند جذب منابع از بيرون هستند. اما سؤال اصلي اين است كه يك كسب و كار به چه منابعي نياز دارد؟ شكل زير را ببينيد:
اين مدل را قبلا هم ديدهايم. اين مدل به ما نشان ميدهد كه يك كسب و كار كوچك به چه وروديهايي نياز دارد. كسب و كار وروديهايي را كه در شكل بالا تمايش داده شدهاند را ميگيرد و تبديل به كالا و خدمات ميكند. اما شكل بالا يك اشكال دارد. حدس ميزنيد كه اشكالاش چيست؟
مشكل اينجاست كه شكل بالا يك مدل مفهومي است. بنابراين وقتي به زمان راهاندازي كسب و كار كوچكمان ميرسيم و بعدتر كه ميخواهيم آن را مديريت كنيم، همچنان با اين سه سؤال كليدي مواجهيم:
1- بايد چه منابعي تهيه كنيم؟
2- از هر منبعي چقدر نياز داريم و در چه زماني؟
3- اين منبع را بايد از كجا تأمين كنيم؟ آيا ميتوانيم خودمان تأميناش كنيم (مثلا انباري خانهمان را بكنيم كارگاه توليد محصولات چوبي) يا اينكه بايد آن را از جاي ديگري تهيه كنيم؟
منبعيابي بهصورت خلاصه يعني پاسخگويي به همين سؤالات. در اين درس ميخواهيم روش پيدا كردن پاسخ اين سؤالات را با هم ياد بگيريم. حاضريد؟ شروع ميكنيم:
سؤال يك ـ به چه منابعي نياز داريم؟
پاسخ به اين سؤال تا حدودي وابسته است بانه ماهيت كسب و كار شما؛ چرا كه مثلا براي يك شركت توسعهدهندهي نرمافزار، يك منبع كليدي احتمالا رايانههاي شخصي مهندسان نرمافزارش است؛ اما براي يك كارگاه تراشكاري ماشينهاي تراش. اما بدون در نظر گرفتن ماهيت شركت، هر كسب و كار كوچكي حداقل به منابع زير دارد:
1- منابع فيزيكي؛ كه ميتوانند شامل اين موارد باشند: زمين / ساختمان / دفتر كار، وسايل اداري (ميز و صندلي و مبلمان، خودكار و مداد و دفتر و كاغذ و …)، وسايل حمل و نقل و …
2- مواد اوليه و جانبي (مثلا روغن مربوط به ماشينآلات)؛
3- نيروي انساني (اعم از مدير و مهندس و كارگر و فروشنده و …)؛
4- پول و منابع مالي؛
5- فناوري؛ از جمله: رايانه و تجهيزات جانبي (چاپگر، اسكنر و …)، ماشينآلات و ابزارها و …
6- دانش و اطلاعات (اعم از دانش مديريت و كسب و كار، دانش فني و اطلاعات و آمار بازار و محيط كسب و كار)؛
اما چطور فهرست منابع كسب و كارمان را استخراج كنيم؟ اين سه گام را طي كنيد:
1- فهرست كلي منابع را كه در ابتداي اين درس ارائه شد، جلوي چشمتان بگذاريد و فكر كنيد به كدام يك از انواع منبع نياز داريد و آن منبع در كسب و كار شما يعني چه؟ (مثلا اگر ميخواهيد كافه راه بياندازيد، به يك مغازه، ميز و صندلي، دستگاه قهوهساز، فر و چيزهايي شبيه اينها، قهوه و شكر و شير، و يك فرد حرفهاي در قهوهسازي نياز داريد.)
2- براي اينكه مطمئن شويد كه منبع مهمي جا نيفتاده، به سراغ مدل كسب و كارتان برويد و با بررسي آن مطمئن شويد كه براي همهي عمليات و فعاليتهاي اصلي كسب و كارتان، منابع مورد نياز را شناسايي كردهايد يا نه.
3- اگر كسب و كارتان، كسب و كاري نيست كه براي اولين بار در تاريخ بشريت به بازار آمده، نمونههاي مشابه را بررسي و منابع مورد استفادهي آنها را تعيين كنيد. مثلا وقتي براي خريد چيپس و ماست به مغازهي خواروبارفروشي سر كوچهتان رفتيد، ببينيد كه حاج آقاي درياني از چه منابعي را در كسب و كارش استفاده ميكند؟ حتي اگر كسب و كارتان هم جديد باشد، احتماالا از نظر ماهيت كسب و كارهاي مشابهي را ميتوانيد پيدا كنيد. مثلا اگر يك اپليكيشن جديد اندرويد مينويسيد، ميتوانيد ببينيد ديگر توسعهدهندگان از چه منابعي دارند استفاده ميكنند.
سؤال دو ـ از هر منبعي چقدر نياز داريم و در چه زماني؟
ميتوانيم بهصورت كلي سه فاز اصلي را براي چرخهي عمر هر كسب و كار در نظر بگيريم: فاز راهاندازي، فاز توسعه و فاز بلوغ. در هر يك از اين فازها طبيعتا به منابع مختلفي نياز داريم و نيازمان هم متفاوت است. دو نكته در اين مورد مهماند:
الف ـ در هر مرحله از كسب و كار منابع مختلفي مورد نيازند: مثلا ممكن است در مرحلهي راهاندازي نياز به دفتر مستقل نداشته باشيم و از دفتر دوستانمان استفاده كنيم؛ اما در مرحلهي توسعه و بلوغ بايد محل استقرار مشخصي داشته باشيم.
ب ـ در هر مرحله نياز به مقدار متفاوتي از منابع داريم: مثلا در روزهاي ابتدايي كه فروشمان كم است به مواد اوليه و فروشندههاي كمي نياز داريم و بعد كه كارمان گرفت و فروشمان بالا رفت، بايد مواد اوليهي بيشتري تهيه كنيم و فروشندههاي بيشتري داشته باشيم. 🙂
خوب هنوز نگفتيم كه بايد به سؤال شمارهي دو چطور پاسخ بدهيم! ميتوانيم از سه مرجع زير استفاده كنيم:
ـ تجربه: در مراحل ابتدايي كمك گرفتن از يك آدم باتجربهي حوزهي كاريمان، دوستانمان و يا حتي رقبايمان مفيد خواهد بود. ميتوانيم از آنها مستقيم سؤال كنيم يا از طريق افراد ديگر از آنها كمك بگيريم.
ـ آمار و اطلاعات: وقتي كسب و كارمان راه افتاد، ميتوانيم از آمار و اطلاعات وضعيت واقعي كسب و كارمان استفاده كنيم. مثلا: براي ساختن يك بستني نياز به چقدر شير و شكر دارد؟ اين ميزان بهاصطلاح بهتدريج “دستتان ميآيد.”
ـ شهود: در جايي كه نميشود از اطلاعات دنياي واقعي استفاده كرد، طبيعتا بايد سراغ پيشبيني كردن برويم و حدس بزنيم! در اينجا با اتكا بر دانش و اطلاعات و شهود خودمان، حدس ميزنيم كه مثلا در سه ماه اول فروشمان كم است، يك فروشنده كه احتمالا خود منِ كارآفرين است كفايت ميكند. بنابراين لازم نيست بهفكر استخدام نيروي انساني باشيم.
و البته ميشود از تركيب دو يا سه مرجع فوق هم استفاده كرد.
اما باز در اينجا لازم است به نكات مهم ديگري هم توجه داشته باشيم:
ـ هر منبعي، هزينهي خاص خودش را دارد. بنابراين براي برآورد ميزان منبع مورد نياز، بايد به محدوديتهاي ماليمان هم توجه كنيم. در واقع از آنجايي كه معمولا مهمترين محدوديت پيش روي ما احتمالا محدوديت پولي است كه داريم؛ بهتر است در پيشبينيهايمان تا جايي كه ميتوانيم بدبينانه عمل كنيم.
ـ بهتر است نيازمان را به منابع، از پيش براي يك دورهي زماني يك ماهه تا سه ماهه پيشبيني كنيم تا مثلا با افزايش قيمت منابع بهدليل تورم، غافلگير نشويم!
ـ لازم است منابع استراتژيكتان را تعيين كنيد. منابع استراتژيك يعني چه؟ دو نوع منابع استراتژيك داريم: الف ـ منبعي كه اگر نباشد، من بهتر است كلا كسب و كارم را تعطيل كنم (مثل چوب براي نجار!)؛ ب ـ منبعي كه من دارم و ديگران ندارند! (كه خيلي وقتها مالكيت معنوي است؛ مثلا من بلدم يك نوع چيزكيك خوشمزه بپزم و در كافهام عرضه كنم كه بقيه دستورپختاش را ندارند!) ـ نكتهي مهم در اينجا اين است كه ممكن است بهدليل محدوديتهاي مالي يا غيرمالي، در يك زمان من نتوانم همهي منابع مورد نياز را تهيه كنم. در اين حالت بايد تمركزم را بگذارم روي منابع استراتژيك و براي ديگر منابعي كه نميتوانم تهيه كنم، جايگزيني بيابيم (مثلا اگر پول ندارم كه يك كيكپز خفن استخدام كنم، از مادر عزيزم كمك بخواهم!)
سؤال سه ـ هر منبع را از كجا بايد تهيه كنم؟
به اين سؤال اصلا نميشود پاسخ دقيقي داد. بايد بسته به ماهيت، اهميت و ميزان نياز به هر منبع، روش تأمين آن را مشخص كرد. طبيعتا در حالت كلي، روشهايي مثل: خريد / قرض كردن / اجاره / همكاري مشترك با ديگران ميتوانند مطرح شوند؛ اما نبايد از راههاي خلاقانهي تأمين منابع هم غافل شويم (مثلا من جايي ميخواندم كه يك خانم اصفهاني، با جمع كردن دورريز پارچههاي خانمهاي ديگر بهصورت مجاني از آنها چهلتكههاي زيبايي ميدوزد و به همان خانمها ميفروشد!)
اين سه سؤال را لازم است هر روز از خودمان بپرسيم و سعي كنيم پاسخهاي بهتر و خلاقانهتر و اثربخشيتري برايشان پيدا كنيم تا هم هزينههايمان را كاهش دهيم و هم كيفيت كارمان را بالاتر ببريم. 🙂
پايان درس دوازدهم. هفتهي آينده در مورد بحث شيرين و جذاب فرايندها و سيستمهاي مديريتي صحبت خواهيم كرد.
ـ برای من فیلمسازی و نویسندگی مثل رانندگی کردن است. شما برای اینکه رانندگی کنید، باید حتما قوانین را بدانید. مثلا باید بدانید که در سربالایی با چه دنده ای حرکت کنید. ولی وقتی دارید با خانواده به سفر می روید و در ماشین نشسته اید، دیگر به آن قواعد فکر نمیکنید و دست خودتان ناخودآگاه آنها را انجام میدهد. این قوانین تا قبل از نوشتن به درد میخورند. من وقتی شروع به نوشتن میکنم، سعی میکنم بهشان فکر نکنم. در حالی که آنها مثل یک فیلتر در ذهن من وجود دارند. شاید لحظهای که سکانسی را که نوشتهام پاره میکنم، آگاه نباشم که دلیلاش زیر پا گذاشتن یک قانون است. ولی اگر بعد بهاش فکر کنم، میفهمم که این به خاطر مغایرت با یک قانون بوده.
ـ [نوشتن فيلمنامه] اگر دست خودم باشد و تعهدی نداشته باشم خیلی طول میکشد. احتمالا آنقدر که مثلا خودم دیگر از صرافت ساخت فیلم میافتم. برای اینکه این اتفاق نیفتد، قبل از آماده شدن فیلمنامه به کسی که قرار است با هم کار کنیم مثلا تهیه کننده، قول یک تاریخ را میدهم. و این مجبورم میکند که شروع به نوشتن فیلمنامه کنم. اگر این قول را ندهم، نوشتنام طول میکشد. نوشتن این کار آخرم حداقل یک سال طول کشید. و برای «جدایی» فکر میکنم ۶-۵ ماه.
ـ من به اینکه قرار است در آینده به چه نقطه ای برسم اصلا فکر نکردم و نمی دانم آن نقطه کجاست. فیلم ساختن برایم پلکان نیست. من یک زندگی دارم و چیزی که برایم خیلی لذتبخش است، بودن سر صحنهي فیلمبرداری است. رؤیایی که دارم این است که زمان بیشتری از باقیماندهي زندگیام را سر صحنهي فیلمبرداری باشم. ولی از الآن نمیدانم که در آینده چه فیلمی را اگر بسازم خیلی خوشحال خواهم بود.
مدتهاست بهدليل دغدغههاي شخصي خودم و البته شغلم بهعنوان يك مشاور مديريت اوضاع صنعت مشاورهي ايران را از نزديك رصد ميكنم. در اين پيگيريها، نكات زيادي دستگيرم شده و منتظر فرصت مناسبي بودهام تا در موردشان بنويسم. هفتهي گذشته مطلبي از آقاي آواژ در نقد مشاوران مديريت خواندم. مطلبي كه بعد بار اولِ خواندن آن، باورم نشد بهقلم آقاي آواژ بوده است. مطلب دوم اما من را مجاب كرد كه در نقد ديدگاههاي ايشان نسبت به مشاوران مديريت در ايران چند نكتهاي را يادآوري كنم.
ابتدا لازم است به سه نكته توجه كنيم:
1- يكي از اصول نقد اين است كه ناقد، اشراف بسيار زياد و فراگيري به موضوع نقد داشته باشد. در واقع بهتر است ما افراد همتخصص خودمان را نقد كنيم؛ نه فعالان حوزهاي را كه احتمالا با بخش كوچكي از آن در ارتباط بودهايم يا در آن تجربهي كاري داشتهايم. من براي آواژ احترام بسيار زيادي قائلم؛ اما اكتفا به تجربيات قطعا محدود خود براي قضاوت در مورد وضعيت يك صنعت بهنظر من كار درستي نيست. من هم شخصا نقدهاي بسياري به شركتهاي نرمافزاري ايراني دارم. بهعنوان يك تحليلگر كسب و كار و يك فعال حوزهي معماري سازماني و طرح جامع كسب و كار، تجربيات بسيار زيادي را در مورد نرمافزارهاي سازماني ايران بهدست آوردهام. اما هيچ وقت خودم را در جايگاه نقد اين دوستان قرار نميدهم؛ چون واقعا بسياري از اين مشكلات ناشي از محدوديتهايي هستند كه مديران و كارشناسان شركتهاي نرمافزاري روي آنها كنترلي ندارند.
2- ادبيات نقد بهنظرم بر محتواي نقد اولويت دارد. اينكه يك نقد درست را در چه قالبي بريزي و به دنيا عرضه كني، ميتواند باعث شود تا منطقيترين نقد، تبديل به يك دعواي اساسي شود. چرا كه طرف مقابل را در جايگاه دفاع مينشاند و نه در جايگاه گفتگو. متأسفانه مطلب آقاي آواژ، ادبيات كاملا غيردوستانه و عصبي داشت كه براي من كاملا غيرمنتظره بود.
3- فرق است بين مشاور و مشاور حرفهاي. اين دو اصطلاح هر كدام بار معنايي خاصي دارند. وقتي از مشاور مديريت حرف ميزنيم، هر كسي ميتواند مدعي اين باشد كه مشاور است. اما مشاوران حرفهاي داراي ويژگيهايي هستند كه در ادامه به آنها اشاره خواهم كرد.
اما برويم سراغ نقد محتوايي نوشتهي آقاي آواژ. من مطلب ايشان را اينطور خلاصه ميكنم: تمام مشاوران مديريت ايراني دزد و بيسواد هستند و تنها هدفشان، كلاه گذاشتن بر سر كارفرماهاي بينواست! (محض خالي نبودن عريضه، در آخر متن عدهي قليلي را در اين بين مستنثي كردهاند كه البته مشكل آنها هم اين است كه راهحلهاي كاربردي ندارند!) اين برداشت را با من با دوستان ديگري هم مطرح كردهام تا ببينم نكند اشتباه كرده باشم و آن دوستان هم با من موافق بودند.
بسيار خوب. براي اينكه بتوانيم دقيقتر صحبت كنيم و از كيلويي صحبت كردن (كه يكي از ويژگيهاي مشاوران مديريت نه در ايران كه در همه جاي دنياست!) رهايي يابيم، بايد يك چارچوب از ويژگيهاي مشاوران مديريت بالغ و درستكار سطح بينالمللي داشته باشيم تا ببينيم مشاوران مديريت ايراني در كجا مشكل دارند. اين چارچوب را در شكل زير ميبينيد:
اين چارچوب، مدل شايستگي مشاوران حرفهاي انجمن بينالمللي مشاوران مديريت است كه براساس آن گواهينامهي CMC براي مشاوران ذيصلاح صادر ميشود. بنابراين براي اينكه ببينيم مشاوران مديريت ايراني در كجا مشكل دارند، اين چارچوب، متر و معيار مناسبي است.
بياييد از بخش بالايي شروع كنيم و بهترتيب جلو برويم:
1- دانش فني: با وجود فاصلهي بسيار زيادي علمي و دانشگاهي ما با دنيا در حوزهي مديريت، نميتوان گفت كه خيلي از مباحث روز دنيا عقبيم. ممكن است در اجرا ضعفهاي بسياري داشته باشيم (كه اين تازه فقط مشكل ما نيست و حتي در خود آمريكا هم اجرايي نشدن تئوريها يكي از نقدهاي جدي به دانشكدههاي مديريت در پي بحران مالي سال 2008 بود!)، اما در تئوري اوضاعمان خيلي بد نيست. اغلب كتابهاي روز دنيا با فاصلهي چند ماهه به ايران ميرسند و با فاصلهي شش ماه تا يك سال در ايران ترجمه ميشوند. مقالات نشريات برجستهاي مثل HBR، مككنزي كوآرترلي و … هم اغلب با فاصلهاي چند ماهه در ايران ترجمه و منتشر ميشوند. وبلاگنويسان و نويسندگان دنياي مجازي هم كه جاي خودشان را دارند. در دورههاي تحصيلات تكميلي مديريت و بهويژه دورههاي MBA هم تقريبا ديگر ميشود گفت از تكستبوكهاي روز دنيا بهعنوان مرجع درس استفاده ميشود. در شركتهاي مشاورهي بزرگ كشور (كه من بهعنوان كارشناس و مشاور و ناظر و حتي رقيب! با بسياري از آنها در تعامل بودهام) هم حداقل براي انجام پروژهها و بهروزرساني فهرست خدمات، شركتها تلاش ميكنند تا در حد امكان به مطالعه و تحقيق بپردازند (كه البته كافي نيست و ضعفهاي زيادي دارد؛ اما اينگونه هم نيست كه بگوييم هيچ كاري انجام نميشود.) حالا اينجا فقط يك مشكل داريم و آن هم اينكه آقاي آواژ قبلا گفته بودند كه بهنظر ايشان تئوريهاي مديريتي جهاني در ايران قابل اجرا شدن نيستند! به اين بحث هم چون بارها توسط دوستان ديگري مطرح شده است، بعدها در پست ديگري پاسخ خواهم داد. تجربهي من نشان ميدهد كه مشكل از كمبود دانش فني نيست و اتفاقا برعكس، خيلي وقتها از زياد بودن دانش فني است!
2- شايستگي مشاوره: اين بخش از چارچوب به ارائهي مهارتهايي ميپردازد كه يك مشاور براي دستيابي به راهحلهاي خاص نياز مشتري خود بايد داشته باشد. در واقع منظور از اين بخش، همان هنر كشف و حل مسئله است كه هفتهي گذشته در مورد آن نوشتم و شخصا تصور ميكنم كه مهمترين حلقهي مفقودهي صنعت مشاورهي مديريت در ايران در اينجا نهفته است. چرا؟ در همان پست مربوط به هنر كشف و حل مسئله، بخشي از دلايل را نوشتم. اينجا ميخواهم به نكتهي ديگري اشاره كنم. اول بگذاريد دو خاطره را تعريف كنم:
الف ـ دو سال پيش در شهريور ماه، كلاس آموزشي فرايندها و ابزارهاي مديريت از طرف انجمن بينالمللي مشاوران مديريت و با حضور يك مدرس خارجي (كه معاون انجمن مذكور و مدير علمي آن بود) در ايران برگزار شد (كه گزارشاش را اينجا نوشته بودم.) حاضران كلاس هم اغلب مشاوران جوان و ميانسال بودند. نكتهي مهم و جالب ماجرا اين بود كه استاد بعد از جلسهي صبح روز اول براساس سؤالهاي حاضران در كلاس و گفتگوهايي كه انجام شد، در ابتداي جلسهي بعد از ظهر به ما گفت كه شما تقريبا ماهيت و فرايند مشاوره را كامل بلديد و بههمين دليل من سرفصلهاي دوره را تغيير ميدهم و مباحث پيشرفتهتري را برايتان ميگويم.
ب ـ دقيقن يكشنبهي هفتهي پيش در جلسهاي ناظر مذاكرات يك تيم مشاور از يك شركت برجستهي خارجي با يك كارفرماي بسيار بزرگ در مورد يك پروژهي معماري سازماني بودم. در بخشي از اين مذاكرات، تيم مشاور خارجي متدولوژي و چارچوب كاري خودش را تشريح كرد. در صحبتهاي مطرح شده، هيچ چيزي بيشتر از آنچه ما در ايران انجام ميدهيم و چيزهايي كه بلديم، وجود نداشت.
خوب پس مشكل كجاست كه مشاوران ايراني نميتوانند راهحل مناسب و اثربخشي توليد كنند؟ تجربهي من نشان داده اينها:
اول ـ تجربهي انباشتهي كم كار مشاوره در كشور: سابقهي قديميترين شركتهاي مشاورهي مديريت ايران به سي سال هم نميرسد. اين در حالي است كه مثلا شركت معظم آرتور دليتل در سال 1886 تأسيس شده است! بنابراين هنوز چارچوب و محدودهي كاري و انتظارات متقابل كارفرما و مشاور در ايران با توجه به ويژگيهاي بومي اجتماعي و اقتصادي كشور، هنوز تا كامل و استاندارد شدن راه درازي در پيش دارد.
دوم ـ عمق و گستره و بلوغ متدولوژيها و چارچوبها: در كارهايي كه از شركتهاي مشاورهي خارجي در ايران ديدهام، چيزي كه هميشه شگفتانگيزم كرده، عمق و گسترهي استانداردسازي متدولوژيها و چارچوبهاي آنها بوده است: اينكه براي كوچكترين و بياهميتترين فعاليتهاي (Taskهاي) يك پروژهي مشاوره هم روش كاري و ابزار و تمپليت استاندارد وجود دارد. اگر آنها در سطح 5 از يك مدل 5 سطحي بلوغ باشند، ما بهزحمت هنوز سطح اول را رد كردهايم!
سوم ـ تخصصي بودن مشاورهها: در تمامي شركتهاي مشاورهي برجستهي بينالمللي، حوزههاي مشاوره واقعا تخصصي است و يك مشاور، در خارج از حوزهي تخصص خودش (مثلا سلامت، انرژي، نفت و گاز، و …) بههيچ عنوان كار مشاوره انجام نميدهد. علت اصلي ماجرا، جهاني بودن عمليات شركتهاي مشاوره و متنوع و متعدد بودن مشتريان آنهاست. اما در ايران بهعنوان مثال ما چند شركت جدي فعال در صنعت گاز (در حد شركت ملي گاز ايران) داريم كه يك نفر براياش بصرفد انرژي و كارراههي حرفهي خود را روي آن صنعت خاص متمركز كند؟ حتي در صنايعي كه تعداد شركتها زيادتر است و رقابت بيشتر (مثلا در صنايع غذايي)، واقعا چقدر پروژه براي مشاوران بيروني تعريف ميشود؟ اغلب اين شركتها ترجيح ميدهند براي حفظ اسرار سازماني از خدمات مشاورهي بيروني استفاده نكنند.
چهارم ـ تمايل بسيار به ارزان خريدن خدمات مشاوره در ايران: بسياري از شركتهاي بزرگ و كوچك ايراني، مشاوره عملا يك محصول لوكس و زينتي محسوب ميشود و چه بهتر كه بشود اين محصول را به ارزانترين شكل ممكن خريد! همين ميشود كه مشاوران مديريت حرفهاي، هر روز كار كمتري دارند و مشاوران مديريت بنجلفروش و شومن هر روز كار بيشتري!
پنجم ـ عدم توانايي سازمانها در انتخاب و استفاده از مشاوران حرفهاي: اين هم يكي از مشكلات اساسي صنعت مشاوره در ايران است. مشترياني كه نميدانند از مشاور بايد چه بخواهند و چه نخواهند، مشترياني كه نميدانند مشاور قرار نيست معجزه كند و داروي شفابخش بيماريهاي لاعلاج را تجويز كند، مشترياني كه واقعا فرق مشاور حرفهاي غيرحرفهاي را درك نميكنند (و بدتر اينكه مشاوران غيرحرفهاي را با قيمت بالاتر از مشاوران حرفهاي بهكار ميگيرند) و خيلي چيزهاي ديگر خود از معضلات اساسي صنعت مشاوره در ايران هستند.
مسائل بسيار زياد ديگري هم وجود دارند كه براي اختصار از آنها ميگذرم. در هر حال، با تعطيل كردن صنعت مشاوره در ايران اوضاع بهتر نخواهد شد. بهتر است بهجاي زير سؤال بردن فعالان اين صنعت، به تجربه كسب كردن و آزمون و خطاهاي سازمانها و مشاوران مديريت اميدوار باشيم و همزمان، براي بهتر شدن و حرفهاي شدن فضا تلاش كنيم. بيشتر بنويسيم، بهتر بخوانيم و حرفهايتر صحبت كنيم. هدف اصلي من از ترجمهي كتاب “مشاورهي مديريت” چيزي جز اين نبود!
3- رفتار حرفهاي: در اينباره سخنهاي بسياري گفتهاند و گفتهايم و شنيديم و خواندهايم. نميخواهم وارد اين مباحث شوم كه سر دراز دارد. نكتهاي كه آقاي آواژ بهنظرم قصد تأكيد روي آن داشتهاند همين است. اين:كه افراد بيصلاحيت وارد اين حرفه ميشوند (جايي براي تشريح پيشنهادمان براي انجام پروژهي استراتژي رفته بوديم، طرف از من پرسيد ديروز يك آقاي پزشك اينجا بود. فرق كار شما با استراتژي كه ايشان مينويسد چيست؟)، اينكه سادهترين اصول اخلاق حرفهاي رعايت نميشود (براي گرفتن يك پروژه، رقيب دولتي ما از رانت دولتي بودناش استفاده كرد و كارفرماي محترم ما را كه از نظر امتياز فني و قيمت در مناقصه اول شده بوديم كلا از مناقصه حذف كرد!)، اينكه آدمها در همهي حوزههاي فني ادعاي متخصص بودن دارند (فردي ميشناسم كه مدعي است مشاورهي استراتژي، منابع انساني، طراحي ساختار سازماني، بهبود فرايندها، مالي و … و از آن مهمتر مشاورههاي مهندسي صنايع مثلا بالانس خط و طراحي لياوت را بهتر از همهي ايرانيها بلد است!) و خيلي دردهاي ناگفتني ديگر و اينكه نهادهاي متولي مشاورهي مديريت در كشور (بهويژه سازمان مديريت صنعتي و انجمن مشاوران مديريت ايران) در زمينهي كنترل و رگولاتوري بازار تلاش چنداني انجام نميدهند، خود حديث بسيار مفصلي است كه شايد بعدها به آنها هم پرداختم.
پ.ن. اين نوشته را نه در دفاع از مشاوران مديريت در ايران كه براي يادآوري لزوم حفظ حرمت بزرگترهايي نوشتم كه هميشه به شاگرديشان افتخار كردهام (بهويژه آقاي مهندس مؤمني مديرعامل شركت حاسب سيستم كه شخص آقاي آواژ هم بهگمانم ايشان را بهخوبي ميشناسند.) با وجود اينكه در حسن نيت آقاي آواژ ترديدي ندارم؛ اما فكر ميكنم اين نوشته در حداقلترين حالتاش، ناخواسته موجب زير سؤال رفتن مشاوران قديمي و برجستهاي ميشود كه با وجود تمامي محدوديتها و مشكلات و كجفهميها براي جا افتادن لزوم وجود صنعت مشاورهي مديريت در ايران، خونِ دلها خوردهاند. صنعت مشاورهي مديريت در ايران هنوز در آغاز راه است. بياييد در كنار هم براي جلو رفتن و رشد و توسعهي واقعي اين صنعت تلاش كنيم.