درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۳۰۰): چگونه یک تیم شکست‌خورده را از نو برای برنده شدن بازسازی کنیم؟

«هرگز فکر نمی‌کردم که بازگشت به اوج تا به این حد سخت باشد. مانچینی از روز اول ما را به جلو هل داد و تحت فشار گذاشت، او به ما کمک کرد و یک سال تجربه اضافه به همه ما، پیر و جوان، حتی بازیکنان بزرگ‌تر، داد. در این سال ما تجربه و اشتیاقی را کسب کرده‌ایم که به ما این امکان را داده است که این‌جا باشیم و به چیزی که سه سال پیش همچون یک مدینه فاضله به نظر می‌رسید، باور داشته باشیم. ما همه کار می‌کنیم تا یکشنبه شب به آن برسیم.

او روی ذهنیت ما کار کرد و اعتماد به نفس، اشتیاق و عزت نفس را به ما برگرداند. او باعث شد ما باور کنیم که راه او، راه درست و بهترین راه است. او استعداد و کیفیتی که در فوتبال باعث پیروزی می‌شود را به کار گرفت. شما می‌توانید بهترین بازی‌تان را انجام دهید اما اگر کیفیت شما منجر به گلزنی نشود، در بهترین حالت از صفر به صفر می‌رسید. بازی کردن با این همه استعداد در خط هافبک و خط حمله، مسیر ما را آسان می‌کند.» (لئوناردو بونوچی؛ پیش از فینال یورو ۲۰۲۰؛ این‌جا)

باورنکردنی بود اما ایتالیا، قهرمان ۴ دوره‌ی جام‌ جهانی نتوانست در جام‌ جهانی ۲۰۱۸ روسیه حاضر باشد. شاید از آن ایتالیای در هم شکسته‌ که یک مربی فرامعمولی به‌نام جان پیرو ونتورا با کیفیت پایین فنی و بازیکنانی اغلب بسیار بی‌استعداد‌ داشت، تنها تصویری که به‌یادمان مانده باشد، بازی برگشت مقابل سوئد در پلی‌آف جام جهانی بود: ایتالیا برای صعود نیاز به گل داشت؛ اما ونتورا به‌جای فرستادن مهاجم به زمین، به دانیله ده‌روسی اصرار می‌کرد وارد زمین شود و او هم روی نیمکت نشست و نپذیرفت و اصرار کرد تا اینسینیه وارد زمین شود! همین ماجرا خودش برای یادآوری وضعیت اسف‌بار آن ایتالیا کافی است.

و بعد روبرتو مانچینی جانشین ونتورا شد: یک مربی بزرگ با کوله‌باری از تجربه‌ی بازی و مربی‌گری در سطح اول فوتبال ایتالیا و اروپا و با سابقه‌ی قهرمان کردن تیم‌هایی که سال‌ها بود نتوانسته بودند به قهرمانی برسند: اینتر میلان و من‌سیتی. مربی خوش‌تیپ و جذابی که شاید کنار زمین مانند آنتونیو کونته شور و حال زیادی از خودش نشان ندهد؛ اما به وقت‌ش می‌بینیم که کم‌تر از کونته، ایتالیاییِ پرشور و پُر احساسی نیست!

مانچو تیمی در هم ریخته را به‌دست گرفت. تیمی که سال‌ها بود از استعداد خالی بود. تیمی که باور و شور و اشتیاق‌ش را از دست داده بود. شاید کم‌تر کسی فکر می‌کرد که مانچو بتواند آن تیم را بازسازی کند؛ اما او توانست. بدیهی است که در هر موفقیتی باید کمی چاشنی خوش‌شناسی را هم بپذیریم: او در دورانی مربی ایتالیا شد که نسلی جدید از جوانان بااستعداد ـ در رأس آن‌ها دوناروما، بارلا و فدریکو کیه‌زا ـ به جمع کهنه‌کارانی چون: کیه‌لینی، بونوچی و جورجینیو و حتی اینسینیه و وراتی پیوسته بودند. با این حال، وجود بازیکن خوب یک بحث است و ساختن تیمی خوب از آن‌ها بحثی دیگر. اما مانچو باز هم مثل رستاخیزی که برای اینتر و من‌سیتی رقم زد در این‌جا هم موفق بود: او ایتالیای زیبایی ساخت که در یورو ۲۰۲۰ (که با یک سال تأخیر در تابستان ۲۰۲۱ برگزار شد) چشم‌ها را  نه‌تنها با قدرت دفاعی‌ همیشه بی‌نظیری که از ایتالیا انتظار می‌رود، بلکه با بازی تهاجمی زیبای‌ش خیره کرد. اما او چگونه توانست؟

لئوناردو بونوچی در حرف‌های‌ش قبل از فینال ومبلی به سه گام اشاره کرده است که باعث موفقیت ایتالیای مانچو شد و می‌تواند راه‌نمای مدیران و ره‌برانی باشد که می‌خواهند سازمان‌های در هم شکسته را بازسازی کنند:

۱- اصلاح ذهنیت‌ها و باورمندی به امکان‌پذیری موفقیت: وقتی یک تیم، شکست بزرگی می‌خورد، اولین چیزی که از دست می‌دهد باور به امکان‌پذیری موفقیت است. «ما نتوانستیم» تبدیل به ترجیع‌بند ذهنی تک‌تک اعضای تیم و حتی دیگر افراد مرتبط با آن (مثلا: هواداران در فوتبال و سهام‌داران در دنیای کسب‌وکار) می‌شود. شخصا بارها دیده‌ام که تله‌ی اصلی که آدم‌ها را در زمان شکست‌ها گرفتار خودش می‌کند، همین است: این‌که باورت را به این‌که می‌شود دوباره بلند شد و ادامه داد، از دست بدهی. با این حال، هیچ‌گاه آخر خط نیست؛ حتی اگر برخاستن، مستلزم نابودی هر چیزی که داشتی باشد و شروع دوباره نه از صفر، بلکه منفی ۱۰۰۰ باشد! ره‌بر بزرگی مانند مانچو همین کار را انجام داد: او به بازیکنان‌ش این باور را داد که می‌توانید بلند شوید و دوباره به راه بیفتید! اما این تنها گام اول و اصلاح باورها در سطح فردی است.

۲- بازگرداندن اعتماد به‌نفس، اشتیاق و عزت نفس به اعضای تیم: این‌که می‌شود دوباره راه افتاد و این‌بار به مقصد رسید، یک بحث است و این‌که ما با هم می‌توانیم، بحثی دیگر. هویت و عزت‌ نفس جمعی ـ یعنی این‌که ما در کنار هم و در قالب تیم‌مان ارزش‌مند و توان‌مند هستیم و می‌توانیم ـ آن چیزی است که گم‌شده‌ی بسیاری از تیم‌ها و سازمان‌های امروزی است. به‌نظر من هنر اصلی مانچو این‌جا بود. این‌که اعضای تیم پذیرفته بودند که شاید از نظر کیفیت فردی تهاجمی مثلا از تیم‌هایی مثل آلمان و اسپانیا پایین‌تر باشند؛ اما از نظر کار گروهی و در کنار هم (تفکر سیستماتیک!) هیچ کسی را یارای رقابت با «تیم آن‌ها» نیست، احتمالا مهم‌ترین راز موفقیت ایتالیای مانچو به‌ویژه در بازی‌های سخت مرحله‌ی حذفی تا فینال بود. او نشان داد که حتی یک تیم بزرگ هم می‌تواند از تیم‌های کوچک‌تری تشکیل شده باشد که به‌خوبی در تار و پود تیم اصلی ادغام شده‌اند و شور و اشتیاق‌شان، منبع به پیش راندن کل تیم محسوب شود: به رابطه‌ی مانچو با کادر فنی‌اش ـ و از همه مهم‌تر استاد جان لوکا ویالی ـ نگاه کنید و به ترکیب درخشان مرکز خط دفاع ایتالیا ـ یعنی بونوچی و کیه‌لینی ـ تا ببینید چرا ساختار سازمانی در دنیای امروز، بیش از آن‌که به‌معنای خط و خطوط رسمی و اتوکشیده‌ی مرسوم باشد، به‌معنای قدرت‌مند کردن حلقه‌های ارتباط انسانی برای رسیدن به هدفی کوچک‌تر (هدف زیرگروه یا واحد سازمانی) است که تحقق آن در هارمونی با دیگر تیم‌های سازمان، تحقق اهداف سازمانی را امکان‌پذیر می‌سازد! (هالوکراسی مگر چیزی جز این است؟)

۳- نهادینه‌ ساختن استراتژی و تاکتیک برنده شدن مطابق مزیت رقابتی و سبک تیمی: ایتالیای مانچو خوب حمله می‌کرد و خوب دفاع می‌کرد. هر چند در نهایت، در مراحل حذفی تا فینال، عامل برنده شدن ایتالیا در درجه‌ی اول، «گل نخوردن» بود؛ اما نمی‌توان انکار کرد تیمی که در خط حمله‌ غیر از فدریکو کیه‌زا هیچ ستاره‌ی درخشانی نداشت (مقایسه کنید با مهاجمان ترسناک دهه‌ی ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ ایتالیا)، قدرت تهاجمی‌اش را هم به‌موقع به‌کار گرفت: زدن گل تساوی به انگلیس مغروری که در دقیقه‌ی ۲ فینال، موفق به گل‌زنی شد و در ومبلی در برابر هزاران تماشاگر خودی بازی می‌کرد، آن هم توسط یک مدافع (بونوچی)، کار هر تیمی نبود! ایتالیا با استراتژی همیشگی‌اش قهرمان شد (شاهد مثال این‌که دوناروما به‌ترین بازیکن یورو شد)؛ اما نقش عناصر هجومی را هم در قهرمانی‌اش نباید دست کم گرفت. استراتژی ایتالیا تکیه بر مزیت رقابتی اصلی‌ش (خط دفاعی مستحکم) در کنار به‌کار گرفتن ابزار مکملی برای غیرقابل پیش‌بینی شدن چگونه ضربه زدن‌ش به حریف بود: تیم‌های حریف نمی‌دانستند چه کسی قرار است به آن‌ها گل بزند!

با پایان یورو و شروع مسابقات مقدماتی جام جهانی، ایتالیا دوباره به تنظیمات کارخانه بازگشت و نتوانست از پسِ سوئیس سخت‌کوش برآید و به‌جای صعود مستقیم، به پلی‌آفِ سختی رسید که باید در آن با پرتغالی رقابت کند که برگ برنده‌اش کریس رونالدو است؛ آن هم در زمانی که به احتمال زیاد او آخرین جام جهانی عمرش را می‌خواهد تجربه کند و در نتیجه هرگز برای صعود، پا پس نخواهد گذاشت.

چه می‌شود؟ نمی‌دانیم. اما چیزی که می‌دانیم این است که جذابیت ایتالیا برای ما هواداران این تیم همیشه این بوده: همواره ضعیف‌ترین کورسوی نور در انتهای یک تونل تاریک، نشانه‌ی امیدی بزرگ است؛ امیدی که باید آن‌قدر صبور باشی تا به آن برسی!

ممنونیم از آقای مانچو برای این تیم زیبا. کسی چه می‌داند؛ شاید هم ایتالیای او آن‌گونه که اخیرا گفته خواب دیده در فینال جام جهانی با پنالتی جورجینیو در مقابل برزیلْ پیروز شد و قهرمان شد! زیبایی فوتبال به همین است که در آن، همه چیز برای همه ممکن است!

دوست داشتم!
۳

به‌یاد حمید رضا صدر: «پسری» که «روی سکوها» جاودانه شد، نه «نیمکت داغ»!

یک: خیلی دور نیست آن روزی که خبری کوتاه بهت‌زده‌مان کرد: دکتر حمیدرضا صدر، نویسنده‌ و مفسر فوتبالی ـ سینمایی محبوب‌مان در حال دست و پنجه نرم‌ کردن با «سرطان لعنتی» است … و زمان زیادی نگذشته بود که این بهت‌زدگی کامل شد: حمیدرضا صدر به جمع ستاره‌های آسمان پیوست …

دو: هر چه فکر کردم یادم نیامد که دکتر صدر را اولین‌بار در کدام برنامه دیدم. اما از همان بارهای اول شیفته‌ی او شدم. شیفته‌ی حرف‌های متفاوت‌اش در مورد فوتبال، حرف‌هایی فراتر از تاکتیک و تکنیک و توپ و چمن. حرف‌هایی از جنسی که ماهیت واقعی فوتبال همان است: خودِ زندگی، بازتابی تام و کمال از سرشت و سرنوشت زندگی انسان‌ها. جایی که در آن، همه می‌توانند امید و آرزو و رؤیا و دیوانگی‌های خاص خودشان را داشته باشند و حتی از آن به‌تر، فرصت تلاش برای واقعی کردن آن خیال‌ها را داشته باشند. فوتبال پر است از این رؤیاها: معجزه‌ی بِرن (قهرمانی آلمان در جام جهانی ۱۹۵۴ بعد از شکست در جنگ جهانی دوم)، افسانه‌ای به‌نام پله، «دستِ خدا»ی دون دیه‌گو مارادونا، سه گانه‌ی باشکوه منچستر ۱۹۹۹ و اساسا زندگی سر الکس فرگوسن، بارسای افسانه‌ای پپ، رقابت دیوانه‌بار لیو مسی و کریس رونالدو، قهرمانی لستر سیتی در لیگ برتر، «معجزه‌ی نیوکمپ» بارسای لوئیس انریکه، قهرمانی لیورپول در لیگ برتر بعد از سه دهه و اینتر در سری آ بعد از یک دهه و همین آخرها، قهرمانی ایتالیای زیبای مانچو در یورو ۲۰۲۰ و قهرمانی کوپا ۲۰۲۱ توسط لیونل مسی و تیم ملی آرژانتین، تنها بخشی از معجزه‌های امیدبخش فوتبال در تمام این سال‌ها بوده‌اند. فوتبال حتی برای ما ایرانیان هم رؤیاها و معجزه‌هایی کنار گذاشته: رکورد گل‌زنی ملی افسانه‌ای علی دایی که تنها به‌دست ستاره‌ای مثل کریس رونالدو شکسته شد، درخشش ستاره‌های‌مان در فوتبال اروپا (مثل درخشش طارمی در فصل اخیر اروپا)، معجزه‌ی ملبورن و بازی‌های درخشان تیم ملی‌مان در جام‌های جهانی که شاید نقطه‌ی اوج آن، گل حمید استیلی به تیم ملی آمریکا در جام جهانی ۱۹۹۸ بود، خاطراتی بودند و هستند که هنوز با یادآوری آن‌ها عشق‌بازی می‌کنیم.

سه: در این چند روز که ویدئوها و نوشته‌ها و گفته‌هایی از حمیدرضا صدر بازنشر می‌شود، بیش از هر چیزی مرگ‌اندیشی او برای‌ام جذاب و تفکرانگیز بوده است. او روی دیگر سکه‌ی فوتبال را هم در زندگی دیده بود: مرگ و درگذشتن عزیزان‌اش در روزهای جوانی و احتمال بالای ابتلای خودش به سرطان در جوانی، همان درد لعنتی که در آخر هم داستان زندگی او را به‌ صفحه‌ی پایانی‌اش رساند. فوتبال اما میدانی است که همین روی دردناک زندگی را در آن به‌روشنی می‌توانیم ببینیم: شکست خوردن «جوگو بونیتو»ی زیبای برزیل ۱۹۸۲ و داستان افسانه‌ای و تراژیک زندگی قهرمان همان تیم یعنی دکتر سوکراتیس، حواشی زندگی دون دیه‌گو ماردونا و مرگ تراژیک‌ش، مرگ مارک ویوین فو در وسط مسابقه‌ی فوتبال و داستان‌های دیگری از زندگی ستاره‌ها و اسطوره‌های فوتبالی و شکست‌های دردناک تیم‌هایی زیبا با ستاره‌هایی دوست‌داشتنی که هیچ‌وقت یادمان نمی‌رود: تصویر تاریخی لحظه‌ای که روبرتو باجو پنالتی‌اش را در فینال جام جهانی ۱۹۹۴ به بیرون زد، شکست استقلال «ناصر خان حجازی» در فینال لیگ قهرمانان آسیای ۱۹۹۹، شکست ناجوان‌مردانه‌ی ایتالیای بی‌نظیر دینو زوف در یورو ۲۰۰۰، شکست‌های پی در پی ‌آرژانتین با لیونل مسی در فینال‌های مختلف به‌ویژه فینال جام‌ جهانی ۲۰۱۴، و الیته چند مورد دیگر، خاطرات تلخی هستند که من شخصا در طول دوران «عشق فوتبال» بودن‌م هنوز غم‌شان روی دل‌م سنگینی می‌کند. کدام یک از ما از این خاطرات غم‌ناک از فوتبال در زندگی‌اش نداشته است؟

چهار: اما فوتبال یک جنبه‌ی سوم هم دارد که اتفاقا همین‌ها است که ما را عاشق و واله‌ی این ورزش کرده است: ذات انسانی فوتبال. همان چیزی که دکتر صدر اولین نفری بود که با حرف‌های‌ش در تلویزیون به ما نشان داد که حتی در علوم انسانی آکادمیک مثل جامعه‌شناسی و روان‌شناسی هم چقدر مورد توجه است. بعدها اون با نوشتن کتاب‌های مختلف‌ش، متن‌هایی پرشور و زیبا و حتی آموزنده مانند خود فوتبالی که در زمین چمن بازی می‌شود را در اختیار ما گذاشت: کتاب‌هایی که در آن‌ها با داستان‌هایی مواجه می‌شدیم که جنبه‌های دیدنی و نادیدنی فوتبال را با قلمی روان و شورانگیز و حتی فراتر از آن، تحلیل‌هایی از آن‌چه می‌توانست باشد و نبود را به ما ارزانی می‌داشت. حالا با شخصیت مبارز سر الکس فرگوسن، روحیه‌ی معلمی آرسن ونگر، انسانیت پپ و رقابت‌جویی ژوزه مورینیو و حتی قدیمی‌ترهایی مانند برایان کلاف و هلنیو هررا و ده‌ها روایت دیگر در مورد انسان‌هایی که فوتبال را به این شکلی که می‌شناسیم‌ش ساخته‌اند، روبرو می‌شدیم. حالا می‌فهمیدیم که چرا این‌قدر فوتبال را دیوانه‌بار و عاشقانه دوست‌ می‌داریم: فوتبال، همان زندگی است. فوتبال، همان انسانیت است. فوتبال، تصویر ابدی زندگی همه‌ی ما است. همان‌طور که خود حمیدرضا صدر، تقویم‌ زندگی‌اش را با جام‌های جهانی تنظیم کرده بود …

دکتر صدر با روایت‌های‌ش از روزهایی دور که او روی سکوهای امجدیه، با فوتبال بزرگ و عاشق شد، در این یک دهه‌ی اخیر که «فوتبال‌فارسی» بیش از هر زمان دیگری از جوان‌مردی و اخلاقْ تهی شده است، به‌یادمان می‌آورد که فوتبال ایران هم در دهه‌‌های گذشته سرشار از همان «انسان‌»هایی بوده که در این سال‌ها با چراغ به‌دنبال‌شان در فوتبال دنیا گشته‌ایم: مرحوم پرویز دهداری، استاد حسین فکری، مهندس حسین کلانی و همایون خان بهزادی و البته ـ شاید به‌دلیل علاقه‌ی شخصی‌ام ـ پیش از همه ناصر خان حجازی و منصور خان پورحیدری.

و من باید اعتراف کنم که ایده‌ی اولیه‌ی پست‌های «درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌وکار» با تماشای گفتگوهای دکتر صدر در تلویزیون در ذهن‌م جرقه زد!

پنج: حمیدرضا صدر، آن‌گونه زیست که می‌خواست. زندگی، شاید به او سال‌های بسیار دیگری بده‌کار بود؛ اما او یک بار دیگر ثابت کرد که برای انسان‌های بزرگ، عرض زندگی، بسیار مهم‌تر از طول آن است. او مانند تمام عاشقان افسانه‌ای این دنیای خاکی، با عشق دیوانه‌بارش، مانند تمام اهل قلم، در نوشته‌های‌ش و مانند تمام انسان‌های مهم فوتبالی زندگی‌مان، در قلب ما ابدی شد. بدرود آقای صدر! شما را با قلم سحرآمیز و کلام جادویی‌تان، صداقت و شرافت‌تان، اطلاعات وسیع و مستند و حافظه‌ی تاریخی بی‌مانندتان و بیش از هر چیزی با شور و شوق‌تان به زندگی و فوتبال ـ عشق ابدی و ازلی مشترک‌مان ـ به‌یاد خواهیم آورد. جاودانگی ابدی‌تان بر ما تسلیت و بر شما تهنیت باد!

پ.ن. عنوان مطلب، برگرفته است از نام دو کتاب دکتر صدر: «نیمکت داغ» (روایت‌هایی در مورد مربیان بزرگ تاریخ فوتبال) و «پسری روی سکوها» (داستان فوتبال ایران به‌روایت دکتر صدر.)

دوست داشتم!
۲

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۹۱): درس‌هایی از فوتبالِ کرونازده برای کسب‌وکار

در تمامی سال‌هایی که هوادار فوتبال بوده‌ام، فاصله‌ی عذاب‌آور دو ماهه بین دو فصل فوتبال، از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بوده است. روزهایی بدون هیجان فوتبال، بدون انتظار رسیدن روز مسابقه، بدون لذت ناب و بی‌مانند ۹۰ دقیقه تماشای خود فوتبال. و حالا در روزگار کرونا، ۲ ماه است که فوتبال نداریم؛ آن هم در زمانی که هر سال هیجان‌انگیزترین و زیباترین مقطع فصل بود. و بدتر این‌که نمی‌دانیم فوتبال عزیزمان کِی قرار است بازگردد!

وضعیت این روزهای فوتبال به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین زیربخش‌های صنعت سرگرمی، نکات عجیبی را به ما نشان می‌دهد که درس‌هایی را برای روزگار پسا کرونا نه‌فقط برای سازمان‌ها و کسب‌وکارها بلکه حتی تک‌تک ما خواهند داشت. در ادامه به ۳ چالشی اشاره می‌کنم که فوتبال این روزها با آن مواجه است و کوتاه می‌گویم چه درسی از این چالش‌ها می‌توان گرفت:

۱- وقوع شرایط اضطراری، غیرممکن نیست، پس باید توان تصمیم‌گیریِ سریع در ابهام را بالا برد: البته برای ما ایرانی‌ها این موضوع تبدیل به یکی از موضوعات طبیعی زندگی شده؛ ولی شاید هیچ کسی در دنیا فکر نمی‌کرد که بند «فورس ماژور» قراردادها روزی واقعا به‌جریان بیافتد! فوتبال دو ماه است متوقف شده و با چالش‌های مختلف مالی و اقتصادی، حقوقی و قانونی و حتی زمان‌بندی مواجه است. باشگاه‌های شاید یکی از به‌ترین مثال‌های زندگی در لحظه باشند؛ مخصوصا در سال‌های اخیر که پول قابل توجهی از طریق حقوق پخش تلویزیونی به فوتبال تزریق شد. باشگاه‌ها دغدغه‌ی پول نداشتند پس همواره روی امروزشان تمرکز می‌کردند. کرونا نشان داد که عصر استراتژی، اگر چه هنوز سرنیامده ولی ماهیت استراتژی بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ، پویا (دینامیک) شده و در نتیجه برای پاسخ‌گویی سریعِ استراتژیک به چالش‌های پیش‌آمده توسط شرایط اضطراری، نیاز به داشتن «توان تصمیم‌گیری چابک و متناسب با شرایط» داریم. در واقع شاید بیش از هر زمان دیگری ـ حداقل در دوران بعد از جنگ جهانی دوم ـ نقش ره‌بران قدرت‌مند در سازمان‌ها از فرایندها و الگوهای استراتژیکی پراهمیت‌تر شده باشد. چقدر «توان تصمیم‌گیری سریع و در ابهام» را داریم؟ این دقیقا همان چیزی است که نداشتن‌ش «صنعت فوتبال» را فلج کرده است.

۲- مدیریت هزینه‌ها همیشه مهم است، حتی وقتی سطح درآمدها و سود، مناسب است: بحران کرونا نشان داد که بسیاری از باشگاه‌های بزرگِ اروپا چقدر گرانْ اداره می‌شوند! به‌ترین مثال‌ش هم باشگاه بارسلونا که مدیریت آن در سال‌های اخیر، به پردرآمدترین باشگاه جهان بودن مفتخر بود و می‌خواست اولین تیم با درآمد میلیارد دلاری باشد (و با همین رویکردِ صرفا تجاری، روحِ فوتبال را در بارسا کشت!) طبیعتا در زمانی که درآمدها سر جای خودشان هستند، این گرانْ اداره شدن به چشم نمی‌آید و وقتی با بحرانی مثل کرونا مواجه می‌شویم که درآمدها را به پایین‌ترین سطح ممکن می‌رساند، آن‌وقت است که تازه این مشکل، خود را به‌خوبی نمایان می‌کند. حدس می‌زنم در دنیای پسا کرونا، دوباره مثل دهه‌های ابتدایی بعد از جنگ جهانی دوم، روش‌ها و ابزارهای مدیریت و کاهش هزینه‌ و افزایش بهره‌وری، دوباره بسیار پرطرفدار خواهند شد. به‌عبارت به‌تر، علم بهینه‌سازی که در دوران جنگ جهانی دوم ابداع شد و بسیاری از ما آن را با نام «تحقیق در عملیات» می‌شناسیم، احتمالا بازگشت شکوه‌مندانه‌ای به دنیا مدیریت و کسب‌وکار خواهد داشت.

۳- تنوع درآمدی خوب است؛ اما این‌که توزیع درآمدها بین منابع درآمدی مختلف چگونه است حتی از تنوع درآمدی هم مهم‌‌تر است: مهم‌ترین مشکلِ فوتبال در این روزها توقف، عدم دسترسی به درآمد حقوق پخش تلویزیونی است؛ یعنی همان بلای خانمان‌سوزی که در سال‌های اخیر، به جان فوتبالِ زیبای ما افتاده و آن را تا سطح یک فیلمِ سینمایی که صرفا برای فروش ساخته می‌شود، پایین آورده است. جالب است که وضعیت در لیگ‌هایی که حقوق پخش تلویزیونی، درصد کم‌تری از درآمدهای کلی باشگاه است، نسبتا به‌تر از سایر لیگ‌ها است (مثال: بوندس‌لیگای آلمان) در مقابل لیگ‌هایی که وابستگی زیادی به حقوق پخش تلویزیونی دارند (مانند: سری آ ایتالیا). بنابراین در دنیای پسا کرونا، قاعدتا مدیران باشگاه‌ها ـ و همه‌ی کسب‌وکارها ـ باید بخشی از توان خود را روی تنوع‌بخشی بیش‌تر به منابع درآمدی موجود و متعادل‌سازی نسبت آن‌ها در سبد درآمدی کسب‌وکار متمرکز کنند و از آن مهم‌تر، روی نوآوری برای خلق منابع درآمدی جدید، وقت و انرژی بگذارند (به‌عنوان مثال، شاید در دوران پسا کرونا شاهد اقبال بیش‌تر باشگاه‌ها به تیم‌های بازی‌های ورزشی الکترونیکی باشیم.)

شیوع کرونا از آن اتفاقات عجیبی است که شاید هر یک از ما در دوران زندگی‌مان تنها یک بار با آن‌ها مواجه شویم. این روزها شاید ما انسان‌های عادی ـ و نه بندگان زر و زور ـ بیش از هر زمان دیگری به محدودیت‌های توانِ بشرِ مغرورِ مدعیِ فتح و مسکونی‌سازی سایر سیارات جهان هستی پی برده باشیم. بنابراین انتظار بسیاری از متفکران این است که در کنار تحولات عمیقِ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، دنیای پسا کرونا دنیایی انسانی‌تر از دنیای تلخِ این سال‌های اخیر باشد. در مسیرِ رسیدن به آن دنیای انسانی‌تر، فوتبال ـ این پرطرفدارترین ورزش دنیا ـ می‌تواند و باید تأثیرگذار باشد. منتظر بازگشت‌ش می‌مانیم!

پ.ن. اگر علاقه‌مند تخصصی‌تر فوتبال هستید، چندی پیش در گفتگو با پادکست «فوتیمو» در مورد تأثیرات اقتصادی کرونا با فوتبال صحبت کرده‌ام که می‌توانید از این‌جا گوش بدهید.

دوست داشتم!
۰

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۷۴): علی‌رضا جهان‌بخش و راه و رسم حرفه‌ای بودن در یک فوتبال آماتور

جمعه‌ی این هفته تیم ملی فوتبال ایران گام به راهی سخت می‌گذارد و وارد کارزار جام جهانی در گروهی بسیار سخت خواهد شد. یکی از امیدهای اصلی تیم ملی برای موفقیت در این راه دشوار، علی‌رضا جهان‌بخش ـ ستاره‌ی ایرانی فصل گذشته‌ی فوتبال هلند ـ است. او فصل پیش موفق شد در لیگ هلند با ۲۱ گل آقای گل شود و با ۱۲ پاس گل سومین پاسور برتر لیگ. موفقیتی که قطعا او را به‌عنوان اولین ایرانی آقای گل در اروپا در تاریخ فوتبال کشور و آسیا ماندگار می‌کند. حالا او در آستانه‌ی جام جهانی است تا پس از درخشش احتمالی ادامه‌ی فوتبال‌ش را در تیمی دیگر پی بگیرد: تیمی بزرگ‌تر از آ زد آلکمار، شاید در سری آ ایتالیا یا بوندس‌لیگای آلمان. اما هر جا که برود یا حتی اگر در آلکمار بماند، برای فوتبال ایران در عصر “بیرانوند”ها و “طارمی”ها نمادی از یک فوتبالیست حرفه‌ای است و حتما موفقیت‌های بزرگ دیگری در انتظار او است.

چندی پیش دوست خوب‌م مرتضی ناعمه پیشنهاد کرد در مورد عوامل موفقیت علی‌رضا جهان‌بخش بنویسم. حالا این فرصت پیش آمد تا در این مورد چند نکته را بنویسم که خودم شخصا از راه و رسم موفقیت ستاره‌ی جوان فوتبال ایران یاد گرفته‌ام.

اول از همه باید بگویم که علی‌رضا جهان‌بخش همه جوره من را به‌یاد مهدی مهدوی‌کیا می‌اندازد. از این‌که هم‌پست هستند که بگذریم، این دو نفر از نظر رفتار حرفه‌ای در “فوتبال‌فارسی” جزو استثنائات محسوب می‌شوند. وقتی اسم علی‌رضا می‌آید من بلافاصله یاد واژه‌ی “حرفه‌ای” می‌افتم. حرفه‌ای که خیلی زود از فوتبال آماتوری ایران خودش را به‌سطح اول اروپا رساند و این‌قدر تلاش کرد تا موفق شد. اما این‌که چه کرد تا موفق شد موضوعی است که من در ۵ کلیدواژه خلاصه‌اش می‌کنم:

  1. هدف بزرگ: اگر قصد علی‌رضا از فوتبال پول درآوردن بود قاعدتا هلند گزینه‌ی چندان جذابی نبود. اما او ثابت کرد هنوز هم بازیکنانی پیدا می‌شوند که ماندگاری با موفقیت‌های فوتبالی را به پول ترجیح دهند. شاید علی‌رضا روزی که برای اولین بار به هلند رفت در فکر آقای گل شدن نبود؛ اما همین که بخواهی در سطحی بالاتر از سطح معمول، تلاش و رقابت کنی، خود به‌خود سطح رؤیاها و دستاوردهای‌ت را خود به‌خود بالاتر می‌برد. 🙂
  2. شروع از نقطه‌ی صفر: نگاهی به بازیکن جوان بسیاری بکنید که در طول این سال‌ها در فوتبال ایران و جهان جرقه‌ای بودند و بعد ناپدید شدند. علی‌رضا از یک تیم رده پایین و معمولی فوتبال هلند فوتبال‌ش را شروع کرد: نایمخن. جایی که می‌توانست یاد بگیرد و اشتباه کند. این یاد گرفتن فقط از جنبه‌ی فوتبالی نبود: علی‌رضا در نایمخن یاد گرفت یک بازیکن حرفه‌ای باید چه کارهایی را بکند و چه کارهایی نه و این‌که چه رفتارهایی حرفه‌ای هستند و چه رفتارهایی نه. پختگی علی‌رضا جهان‌بخش را می‌توان در مصاحبه‌های‌ش دید.
  3. پیش‌رفت گام به‌گام: نایمخن با علی‌رضا به لیگ دسته‌ی دو هلند رفت و با قهرمانی به لیگ یک بازگشت. علی‌رضا در لیگ دو هلند به‌ترین بازیکن فصل شد و بعدها با پیوستن به آلکمار ـ باشگاهی بزرگ که آن را با دوران حضور لوئیس فن‌خال به یاد می‌آوردیم‌ش ـ قدم در راه پیش‌رفت هر چه بیش‌تر گذاشت تا این‌که اوج شاه‌کارش را در همین فصل اخیر دیدیم که آقای گل شد.
  4. انتخاب‌های درست: این یکی شاید بیان دیگری از همان دو نکته‌ی قبل باشد؛ اما می‌خواهم به این اشاره کنم که یک فوتبالیست در طول دوران حرفه‌ای‌ش با تصمیمات بسیار زیادی مواجه است که علی‌رضا تا به‌امروز از آن‌ها سربلند بیرون آمده است: از انتخاب هدف بزرگ حرفه‌ای و تیم محل بازی بگیرید تا انتخاب مدیر برنامه و از پذیرش سختی‌های زندگی در غربت برای یک جوان کم‌سن و سال بگیرید تا به‌دام کارهای غیرحرفه‌ای افتادن. بالاخره هر فردی در طول زندگی‌اش جایی انتخاب درستی خواهد داشت؛ اما آن‌چه سخت است و دشوار، ادامه دادن به انتخاب‌‌های درست است که موفقیت‌های بزرگ را در پی دارد.
  5. داشتن مشاور‌ان حرفه‌ای: این یکی شاید در ابتدای مسیر حرفه‌ای بیش‌تر وابسته به شانس باشد؛ اما در دنیای اینترنتی امروز، پیدا نکردن مشاوری که در مورد راه و رسم موفقیت امروز از او راه‌نمایی گرفت، خیلی بهانه‌ی قابل قبولی نیست. علی‌رضا جهان‌بخش خوش‌بختانه از ابتدای مسیر مشاورانی باتجربه و موفق مثل آقای عابدینی و در ادامه‌ی راه آقای هاشمی مقدم را داشت. اما خود حرفه‌ای هم نمی‌تواند معجزه کند؛ مگر این‌که فرد ۴ عامل قبلی را هم درونی کرده باشد.

این را هم اضافه کنم که فکر می‌کنم تفکر حرفه‌ای در واقع مجموعه‌ای از ایده‌های ذهنی است که منجر به تحقق عوامل ۵ گانه‌ی بالا در زندگی افراد حرفه‌ای می‌شوند.

برای پسرک دوست‌داشتنی و خوش‌تیپ تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی و ادامه‌ی مسیرش در فوتبال باشگاهی آرزوی موفقیت دارم.

دوست داشتم!
۷

آن را که خبری شد، خبری باز نیامد …

خبر کوتاه وغافل‌گیرکننده بود: منصور پورحیدری درگذشت … مرد بزرگی که سال‌های سال گوشه‌ی خاطرات ما نشسته بود و شاید به‌خاطر این‌که زبانِ تند و تیز و کاریزمای رفیق قدیمی‌اش ناصر حجازی را نداشت، او را نمی‌دیدیم. تا همین دیروز که دیگر متوجه شدیم دیگر لبخند “منصور خان” را هم باید در قاب عکس قدیمی استقلال کنار ناصر حجازی و خیلی‌های دیگر ببینیم …

منصور پورحیدری را هم‌نسل‌های من شاید با قهرمانی‌هایی که با تیم ملی و استقلال به‌دست آوردند به‌یاد بیاورند. نسل قدیمی‌تر احتمالا او را با دو قهرمانی جام باشگاه‌های آسیا به‌یاد می‌آورند که در قامت مدافع و سرمربی برای استقلال به ارمغان آورد. اما من شخصا یکی از هیجان‌انگیزترین لحظات فوتبالی عمرم را مدیون استقلالِ منصور پورحیدری هستم: گل علی‌رضا نیکبخت واحدی به الإتحاد عربستان که باعث شد استقلال به نیمه‌نهایی جام باشگاه‌های آسیا برسد.

اما راست‌ش را بخواهید فکر می‌کنم هیچ چیزی جز این دل‌نوشته‌ی خود منصور پورحیدری نمی‌تواند روایت کاملی از زندگی‌ی پربار او باشد: “عشق را آدم‌های عاشق می‌‌دانند. شوق را انسان‌های مشتاق. باید با من باشی باید هم دوش من باشی تا این عشق را بشناسی. من و استقلال و زندگی، یکی هستیم. این خود عین عاشقی است. عاشقی من نوبت ندارد، ازلی و ابدی است.

منصور پورحیدری را با عشق‌ش به پیراهن آبی استقلال به‌یاد می‌سپاریم. او یادمان داد که همیشه و همیشه عاشق کاری باش که انجام می‌دهی و به‌ترینِ خودت باش؛ بدون توجه به این‌که در چه جایگاهی قرار گرفته‌ای. منصور پورحیدری تا آخرین لحظه دست از عشقِ ابدی‌ش “استقلال” نکشید و تمامِ هستی‌اش را وقف این عشق کرد تا بیش از آن‌که قهرمانِ میدانِ رسانه‌ها باشد، پهلوانِ ساکتِ فاتحِ قلب‌ها بماند. در این دو روز هر وقت به‌یاد منصور خان می‌افتم، بی‌اختیار این شعر سعدی بزرگ را زیر لب زمزمه می‌کنم:

ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این بی‌خبران در طلب‌ش مدعیان‌اند
کان را که خبری شد، خبری باز نیامد …

روحِ آن مردِ عاشقِ بزرگِ تاریخ استقلال و فوتبال ایران شاد. یادش تا همیشه در قلب ما زنده است.

دوست داشتم!
۳

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۲۷): دست خوب‌ت را به‌دست من بده!

یکی از جذاب‌ترین فصول لیگ برتر فوتبال ایران از ساعاتی دیگر آغاز خواهد شد. شاید در طول سال‌های گذشته این اولین فصلی باشد که اغلب تیم‌ها بدون تغییر آن‌چنانی مقطع بین دو فصل را پشت سر گذاشتند، خوب یارگیری و خوب‌تر تمرین کردند و حالا آماده‌ی فصلی دشوار و طولانی با مسابقات فشرده هستند. این فصل احتمالا یکی از نزدیک‌ترین رقابت‌ها را میان ۴ تیم بزرگ و پرطرفدار فوتبال ایران (استقلال، پرسپولیس، سپاهان و تراکتورسازی) شاهد خواهیم بود؛ تیم‌هایی که همگی با مربیانی بزرگ، ستارگانی درخشان و انگیزه‌های فراوان به‌دنبال فتح یکی از مهم‌ترین لیگ‌های آسیا خواهند بود. این فصل البته با برگشتن تیم دوست‌داشتنی صنعت نفت آبادان و هواداران خون‌گرم‌ش قطعا لیگ جذاب‌تری را شاهد خواهیم بود؛ هر چند حتما جای خالی تیم ریشه‌دار و پرطرفداری مثل ملوان بندر انزلی را هم احساس خواهیم کرد. در هر حال امروز نقطه‌ی آغازی است دوباره بر هیجان فوتبالی برای ما عاشقان فوتبال. دیگر روزهای کسل‌کننده‌ی بعد از پایان جام ملت‌های اروپا به‌پایان رسید. تا مسابقات لیگ برتر ایران جا بیفتد، لیگ‌های جذاب فوتبال اروپا هم آغاز خواهند شد و دوباره روزها و شب‌های پراسترس و لذت‌بخش از راه می‌رسند.

شاید خیلی‌ از ما فکر کنیم لیگ برتر ایران کم‌کیفیت‌تر و تکراری‌تر از آن است که درسی برای یادگیری داشته باشد. اما همین لیگ برتر کنونی هم می‌تواند برای ما چند نکته‌ای را به ما یادآوری کند. شاید مثل هر لیگ فوتبال دیگری همین که همیشه در هر جایی از جدول مسابقات فصل را تمام کنی دوباره می‌توانی با شروع فصل جدید همه چیز را از ابتدا شروع کنی، مهم‌ترین نکته باشد. همیشه می‌توان دوباره از جای برخاست و به راه افتاد. خبر خوبی است. 🙂

اما فصل قبل لیگ برتر ایران، هم نکات جالبی را به ما نشان داد:

۱- این‌که موفقیت قبلی، لزوما دلیلی بر ادامه‌ی موفقیت‌ها نیست! (سپاهان)

۲- این‌که تو آن‌قدر بزرگی که خودت می‌اندیشی! (استقلال خوزستان)

۳- این‌که کار را که کرد؟ آن‌که تمام کرد! شروع موفق، به‌معنی پایان موفق نیست. هر چند ریسک‌پذیری نتیجه‌اش هر چه که باشد مطلوب است؛ مخصوصا وقتی به جوان‌ترها اعتماد کنی. (استقلال)

۴- این‌که هر چقدر هم زمین بخوری، هر چقدر هم که کسی روی تو حساب نکند و هر چقدر هم همه به تو بگویند که نمی‌توانی، در نهایت نیروی ایمان و امید پیروز خواهد شد. (پرسپولیس)

۵- این‌که لذت بردن از مسیر، مهم‌تر از نقطه‌ی پایانی است که در آن قرار می‌گیری (تراکتورسازی.)

و البته درس‌هایی که می‌شود از دیگر تیم‌های ایران هم گرفت و باشد برای مجالی دیگر. 🙂

فوتبال ایران با تمام فراز و فرودهای‌ش و با تمام حاشیه‌های‌ش هنوز برای خیلی از ما یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های لذت‌بخش زندگی است. 🙂 شور و هیجان، بیم و امید و رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها برای ما هواداران فوتبال و باشگاه‌های بزرگ ایران در طی سال‌ها بخشی از تجربه‌ی زندگی است که آن را کشف و کسب می‌کنیم؛ اما نباید فراموش کنیم که فوتبال تنها بخشی (هر چند مهم) از زندگی ما است. و چه به‌تر که از فوتبال یاد بگیریم که امید، آخرین چیزی است که می‌میرد. سلام دوباره به دورهمی بزرگ و جذاب فوتبال و هیجان‌ش، و با امید روزهایی پر از رقابت و رفاقت. 🙂 بسم‌الله.

پ.ن. این پست را به پیشنهاد دوست خوبم مرتضی ناعمه نوشتم و به خودش پیش‌کش می‌کنم.

دوست داشتم!
۲

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۳۷): ساختن برای ماندن

هفته‌ی پیش یکشنبه شب فینال جام جهانی برگزار شد و تیم ملی آلمان قهرمان جهان شد. حتی من که در فینال به‌خاطر لیو مسی عزیز طرفدار آرژانتین بودم هم باید اعتراف کنم که آلمان شایسته‌ترین تیم جام بود. در این یک هفته تحلیل‌های متفاوتی از علل پیروزی آلمان ارائه شد. تحلیل‌هایی که اغلب روی برنامه‌ی بلندمدت فدراسیون فوتبال آلمان برای قهرمانی متمرکز بوده‌اند (از جمله این یادداشت عالی را بخوانید!)

اما به‌نظرم در کنار این برنامه‌ریزی درخشان و فراموش‌نشدنی‌ یک عامل بسیار مهم دیگر هم در موفقیت ژرمن‌ها تأثیرگذار بود. عاملی که باعث برخاستن ققنوس این ملت بعد میان خاکسترهای جنگ جهانی دوم شد: ویژگی‌های اختصاصی جامعه‌ی آلمان.

یک نکته‌ی شاید ساده‌ی تاریخی سال‌هاست در گوشه‌ای از ذهن من جای گرفته است. یادم نیست کجا آن را خواندم؛ اما در هر حال اگر واقعی باشد ـ که احتمالا هست ـ بسیار عجیب است: مردم آلمان در طول بیست سال اول بعد از جنگ جهانی دوم دو شیفت کار می‌کردند: یک شیفت برای گذران زندگی و یک شیفت برای ساختن کشورشان و پرداخت غرامت‌های سنگین ناشی از شکست در جنگ. حالا وضعیت اقتصادی آلمان را همه می‌دانیم.

به‌نظرم آلمان‌ها جدا از برنامه‌ریزی و نظم آهنین‌شان چند ویژگی دیگر هم دارند که در موفقیت این کشور در حوزه‌های کسب و کاری، اقتصادی و ورزشی تأثیرگذار بوده و هستند:

۱- ثبات: در سراسر زندگی این را تجربه‌ کرده‌ام که نداشتن “ثبات” ذهنی و عملکردی بزرگ‌ترین عامل از دست دادن فرصت‌های بزرگ زندگی‌ام بوده است. در مقابل، خوبی آلمان‌ها این است که همیشه در یک سطح ثابت، خوب بازی می‌کنند. آن‌ها هیچ‌وقت ستاره‌های درخشانی مثل مسی و رونالدو ندارند؛ اما ستاره‌های‌شان آن‌قدر باثبات هستند که همیشه عملکردشان قابل پیش‌بینی است. این، به‌ترین تعریف از حرفه‌ای بودن است.

۲- سماجت: هر کشور دیگری جز آلمان بود بعد از این همه تورنمنت ناموفق که در به‌ترین حالت تیم به نیمه‌نهایی می‌رسید، دست از تلاش برمی‌داشت. اما ژرمن‌ها بعد از هر شکست دوباره راه طولانی رفتن برای رسیدن را شروع می‌کردند. و بالاخره این بار به مقصد هم رسیدند!

۳- تمرکز: آلمان‌ها همیشه چشم‌شان به چشم‌انداز بزرگی که دارند ـ یعنی فتح جام ـ است. اما برای رسیدن به این چشم‌انداز، همواره به هدف‌های کوچک‌تر نیاز دارد. شاید چند بار شکست خوردن برای یاد گرفتن برنده شدن، خودش هدفی باشد!

معمولا ما اسم این ویژگی‌ها را رفتار ماشینی آلمان‌ها می‌گذاریم؛ اما قهرمانی تیم ملی چند ملیتی آلمان در جام جهانی ثابت کرد این ویژگی‌ها قابل آموزش‌اند؛ به‌شرط این‌که بخواهیم!

دوست داشتم!
۶

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۳۶): چند قدم تا فاجعه

جام‌جهانی فوتبال این روزها به گام پایانی رسیده است. فردا شب یکشنبه فینال جام بیستم هر برگزار خواهد شد و پرونده‌ی این جام هم بسته می‌شود. اما این روزها بیش از توجه به فینال جذاب آلمان ـ آرژانتین، جهان فوتبال در شوک پیروزی تحقیرآمیز آلمان مقابل برزیل است. چه شد که شانس اول قهرمانی در جام جهانی گرفتار “فاجعه‌ی بلوهوریزنته”ی مورد علاقه‌ی عادل فردوسی‌پور شد؟

خیلی قصد نوشتن مطلب مفصلی ندارم؛ اما فکر می‌کنم سه عامل کلیدی در نابودی رؤیاهای برزیل و مردم‌ش اثر کلیدی داشتند:

۱- محدود بودن شایستگی‌های رقابتی: این بازی به‌خوبی نشان داد که برزیل تنها با تکیه بر قدرت هجومی نیمار و قدرت دفاعی تیاگو سیلوا و البته خوش‌شانسی به نیمه نهایی رسیده است. به‌نظرم اسکولاری با باور به قدرت نیمار فاجعه‌ی اصلی را با دعوت نکردن کاکا و رونالدینیو رقم زد. در لحظات رقت‌بار پایانی بازی، تلاش ناامیدانه‌ی برزیل من را به این فکر انداخت که چه اتفاقی باعث شده تا برزیل بزرگ تا به این حد از ستاره‌های درخشان‌ش تهی شود؟

۲- نداشتن باور و ایمان به قدرت خود: بازیکنان برزیل از همان اول بازی گویی با این تفکر وارد میدان شده بودند که بدون نیمار و سیلوا شانسی برای موفقیت ندارند!

۳- ضعف تمرکز: چهار گل پیاپی آلمان اگر چه براساس قدرت تاکتیکی و تکنیکی این تیم به‌ثمر رسید؛ اما بیش از هر چیزی مدیون از بین رفتن تمرکز بازیکنان برزیل بود!

اگر چه من طرفدار برزیل نیستم؛ اما امیدوارم برای زیبایی فوتبال روزی دوباره همان “جوگوبونتیو”ی هجومی و دوست‌داشتنی برزیل با بازیکنان باشکوه فانتزی‌ش را شاهد باشیم؛ نه این برزیل فیزیکی نتیجه‌گرا و بازیکنان معمولی اما جنگند‌ه‌اش را.

در سخت‌ترین روزها هم نباید فراموش کنیم امید آخرین چیزی است که می‌میرد. 🙂

پ.ن. این یادداشت پیش از بازی فاجعه‌بار برزیل در برابر هلند در بازی رده‌بندی جام جهانی نوشته شده بود. حالا فکر می‌کنم ناامیدی و بی‌تفاوتی را هم می‌شود به سه عامل فوق اضافه کرد.

دوست داشتم!
۶

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۳۳): در ستایش یوزهای سربلند ایرانی!

هیجان جام‌جهانی در حال به اوج رسیدن است و بیش از هر چیزی، با وارد شدن تیم ملی کشور عزیزمان ایران به بازی‌ها، جذابیت‌ها برای ما چند برابر شده‌اند. شنبه شب، همه‌ی ایرانی‌های دنیا منتظر بزرگ‌ترین بازی تاریخ تیم ملی بودند: جدال با لیونل مسی ـ که این‌بار استثنائا نمی‌توانست دوست‌داشتنی باشد! ـ و یاران‌ش در تیم ملی آرژانتین.

آن‌چه در میدان از تیم ملی دیدیم، سراسر شور و عشق و تلاش تا آخرین نفس بود. پسران دوست‌داشتنی تیم ملی فوتبال ایران، چنان نمایش درخشانی از خودشان ارائه دادند که دنیا به‌احترام فوتبال ایران ایستاد و همه‌ی آن‌هایی که پیش از بازی، از برتری عجیب و غریب آرژانتین سخن می‌گفتند، مجبور به این اعتراف شدند که ناداوری و خوش‌شانسی تنها عوامل موفقیت آرژانتین در بردن تیم ملی ایران در این بازی بودند. تیم ملی بعد از سال‌ها در این بازی آن‌چنان هیجان و حس غرور و لذت از فوتبال را به ما برگرداند که حتا آن گل لعنتی لحظه‌ی آخر لیو مسی هم نتوانست شادی درونی ما را از بین ببرد.

در ستایش این تیم ملی غرورآفرین سخن بسیار است؛ اما چند نکته‌ که در این بازی و در طول مسیر آماده‌سازی تیم ملی و البته تفکر و رفتار و گفتار کارلوس کی‌روش بزرگ برای من جالب بود را این‌جا یادداشت می‌کنم:

۱- هدف‌گذاری و تدوین استراتژی‌ با در نظر گرفتن داشته‌ها و نداشته‌ها: سال ۲۰۰۶ را هنوز یادمان نرفته که انتظار همه از تیم ملی صعود به مرحله‌ی دوم بود. اما این‌بار همه‌ی ما واقع‌بینانه می‌دانستیم حریفان بسیار برجسته‌ای داریم که کار را بر ما سخت خواهند کرد. بنابراین هدف ما موفقیت با این تعریف بود: خوب بازی کردن در درجه‌ی اول برای اثبات کیفیت فوتبال ایران. با این حال با وجود عدم برابری داشته‌های ما با تیم‌های رقیب به‌ویژه آرژانتین، هدف‌گذاری برد داشتیم؛ از تنها راهی که شدنی بود: استراتژی دفاع و ضدحمله‌های کشنده.

۲- تو آنی هستی که خودت می‌شناسی؛ نه آنی که دیگران می‌شناسند: پیش از سوت آغاز بازی، هیچ‌کس جز کی‌روش و احتمالا بازیکنان تیم ملی نمی‌دانست که قرار است در زمین چه اتفاقی بیفتد و ایران چگونه می‌خواهد در برابر ستاره‌های میلیون دلاری آرژانتین ایستادگی کند. حالا به‌گمانم تمام دنیا فوتبال ما را می‌شناسند.

۳- همه هم‌دل و هم‌قسم تنها و تنها برای یک هدف: تیم ملی فوتبال ایران سال‌ها بود این‌قدر یک‌دل و “تیم” نبود. همیشه افرادی بودند که ساز خود را می‌زدند و مربی تیم هم کنترلی نمی‌توانست داشته باشد (جام ملت‌های آسیای ۲۰۰۰ لبنان، مقدماتی جام‌‌جهانی ۲۰۰۲، جام جهانی ۲۰۰۶ و ده‌ها مورد دیگر هنوز یادمان هست!) اما در این تیم ملی، همه برای موفقیت در کنار هم هم‌دل بودند: از بازیکنان اصلی تا ذخیره‌ها (در پایان بازی شنبه شب، دانیال داوری و رحمان احمدی اولین کسانی بودند که به‌سراغ علی‌رضا حقیقی رفتند!) و هر کسی که با محور بودن تیم ـ و نه خودش ـ مخالف بود، باید از تیم حذف می‌شد (راستی حال آقای رحمتی این روزها چطور است؟)

۴- تصمیم درست را بگیر؛ حرف دیگران مهم نیست: کی‌روش در دوران آماده‌سازی تیم ملی و قبل از بازی با حجم زیادی از درخواست‌ها و انتقادها مواجه بود. اما بدون توجه به حرف دیگران، درست‌ترین تصمیمی را که به آن باور داشت، گرفت. گذشت زمان ثابت کرد که حق با چه کسی بود.

۵- باور داشتن به قدرت ایمان عمیق و امید و آرزو: شاید کم‌تر کسی باور داشت که تیم‌ ملی بتواند چنین بازی درخشانی را انجام دهد. اما کی‌روش به خودش و تیم‌اش و به امیدها و آرزوهای مردم ایران، ایمان داشت و همین، تفاوت‌ را نسبت به تیم‌های ملی ادوار گذشته‌ی ایران رقم زد!

۶- انعطاف‌پذیری: چه کسی باور داشت بازی سرد و کسل‌کننده‌ی ایران مقابل نیجریه به این بازی پر شور و هیجان در برابر آرژانتین بیانجامد؟ کی‌روش عامدانه دست‌ش را رو نکرد و با هر حریفی مطابق ویژگی‌های خودش بازی کرد.

۷- تبدیل هوش‌مندانه‌ی ضعف‌ به توان‌مندی یک سلاح بزرگ رقابتی است: این‌که تیم ملی برآمده از فوتبال کم‌تحرک ایران یکی از دونده‌ترین تیم‌های جام است، واقعا شگفتی‌آفرین است! اما کی‌روش با کار کردن روی قدرت بدنی بازیکنان، از این ضعف آشکار، سلاح رقابتی پنهانی ساخت که هیچ‌کس روی آن حساب نمی‌کرد!

این روزها که موفقیت تیم ملی والیبال در لیگ جهانی هم خنده‌ی مضاعفی را به لبان مردم دوست‌داشتنی کشورمان آورده، عمیقا بر این باور قدیمی‌ام استوار شدم که: ما به کارلوس کی‌روش و خولیو ولاسکو این را بده‌کاریم که به ما یاد دادند که با تلاش کردن، می‌توانیم سقف رؤیاهای‌مان را تا آسمان بالا ببریم …

به‌احترام این دو مربی بزرگ و به‌احترام یوزهای جوان و سربلند و افتخارآفرین ایرانی. زنده‌باد ایران و ایرانی برای همیشه.

دوست داشتم!
۱۶

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۳۰): رایان گیگز؛ افسانه‌ی همیشگی!

خبر خداحافظی یکی از دوست‌داشتنی‌ترین بازیکنان تاریخ، اگر چه قابل انتظار بود؛ اما هم‌چنان شوک‌آور. رایان گیگز را می‌گویم. بیست و چند سال در اوج؛ با بردن ۳۱ جام و جابه‌جا کردن بسیاری از رکوردها. ۶۷۲ بار پوشیدن پیراهن پرافتخار عصر سر الکس در منچستر یونایتد. تنها بازیکنی که از روز اول تا آخر همراه فرگی بود. و البته همیشه در اوج.

رایان گیگز را بیش از همه با گل تاریخی‌اش در نیمه‌نهایی اف‌ای‌ کاپ به آرسنال در اوج آرسن ونگر در آن فصل بی‌نظیر ۹۹-۹۸ به‌یاد سپرده‌ایم. اما “گیگزی” همیشه همین بود. بازیکنی که در چهل سالگی هم به‌ترین بازیکن میدان می‌شد و با گل‌ها و پاس گل‌ها و اعجاز پای چپ هنرمندش، همه را در حیرت فرو می‌برد.

شاید تنها این دو نقل قول از دو افسانه‌ی فوتبال بتواند توصیف کند که گیگزی در یونایتد چه کرد و چه بود:

سر الکس فرگوسن: “وقتی گیگزی به سوی مدافعان حمله می‌کند، هیجان‌زده می‌شوند. آن‌ها دیگر دوست ندارند مدافع باشند!”

الساندرو دل‌پیرو: “من در طول زندگی‌ام دو بار برای دیدن یک فوتبالیست گریه کرده‌ام: نفر اول مارادونا بود و دومی رایان گیگز.”

رور برخی گفته‌های خود “گیگزی” در طول دوران بازی‌ش در این‌جا می‌تواند به ما بیاموزد که چگونه می‌توان افسانه شد:

“من هیچ‌گاه نمی‌خواهم گذشته‌ام را پنهان کنم و نمی‌خواهم در مورد گذشته‌ام سخن بگویم. من همین کسی هستم که می‌بینید.”

“زمانی که همه چیز خوب پیش می‌رود، فوتبال ساده است. اما زمانی که این‌گونه نباشد، فوتبال تبدیل به بزرگ‌ترین امتحان زندگی خواهد شد.”

“اغلب فوتبالیست‌ها به‌دنبال این هستند که هر چه می‌توانند بیش‌تر پول دربیاورند و برای ده هزار دلار تیم‌شان را عوض می‌کنند. اما سؤال من این است: این کار چه تغییری در زندگی‌شان ایجاد می‌کند؟”

“من فوتبالیست نشدم که معروف بشوم. من فوتبالیست شدم که موفق بشوم!”

“هیچ نقطه‌ی کمالی در مسیر شغلی فوتبال من وجود ندارد. من همیشه در حال سخت‌کوشی برای رسیدن به نقطه‌ی بعدی هستم.”

“اگر احساس کنم دیگر در بازی تأثیری نمی‌گذارم ـ چه گل زدن باشد و چه گل ساختن ـ زمان خداحافظی من فرا رسیده است …”

“در مقام یک بازیکن، شما روی دوچرخه خودتان را گرم می‌کنید و سپس وارد زمین تمرین می‌شوید: جایی که همه چیز برنامه‌ریزی شده است و آماده شده تا شما کارتان را شروع کنید. شما درباره آماده‌سازی‌های اولیه‌ای که صورت می‌گیرد، فکر نمی‌کنید. اکنون من [در مقام مربی ـ بازیکن] می‌توانم هر دو طرف تمرینات را ببینم و این مسئله واقعا دید مرا بازتر کرده است.”

رضایت از امروز، لذت بردن از تجربه‌ی زندگی، هدف داشتن، سخت‌کوشی و نگاه جامع‌نگر به همه‌ی ابعاد یک شغل. رایان گیگز با این اصل‌های ساده، افسانه شد.

خداحافظ افسانه‌ی همیشگی. دل‌مان برای‌ت حسابی تنگ خواهد شد …

منابع: + و + و + و +

دوست داشتم!
۴
خروج از نسخه موبایل