زندگي دو گانه ورونيک

ديشب “” اثر بزرگ را ديدم. فيلمي ديگر در ستايش زندگي که اين بار هم به سبک خاص استاد، يکي ديگر از مهم‌ترين پرسش‌هاي فلسفي بشر در طول تاريخ‌اش را مطرح مي‌کند: به راستي زندگي ما حقيقت است يا مجاز؟ من واقعي‌ام يا کس ديگري واقعيت است و من سايه او هستم؟‍ اين‌ها سؤالاتي است که “زندگي دو گانه ورونيک” قصد مطرح کردن آن‌ها را دارد و طبق معمول ساير آثار کيشلوفسکي پيدا کردن جواب‌اش به عهده من و شماي بيننده است.

از لحاظ بصري، اين يکي از به‌ترين فيلم‌هايي است که من تاکنونن ديده‌ام. قاب‌بندي‌هاي کيشلوفسکي در اين فيلم حيرت‌انگيز است؛ قاب‌بندي‌هايي که بيش از هرچيز اولين فيلم سه گانه رنگ‌ها و به‌ترين آن‌ها ـ يعني آبي ـ را به ياد مي‌آورند و به اعتقاد من در بسياري جاها چشم‌نوازتر هستند: قاب‌هايي که اغلب با نور سبزي کم‌رنگ  رنگ‌آميزي شده‌اند و در آن‌ها زاويه ديد دوربين به شکلي بسيار عجيب و غيرمعمول  يک نقاشي رنگارنگ را به سبک خاص کيشلوفسکي نمايش مي‌دهد.

بازي ايرنه ژاکوب ـ همان دخترک فيلم قرمز ـ در اين‌جا هم بسيار چشم‌گير است؛ به‌ويژه در يک سوم ابتدايي فيلم که ما داريم زندگي ورونيکا ـ همزاد سرخوش لهستاني ورونيک فرانسوي ـ را مي‌بينيم. بازي ژاکوب به خوبي حس حيراني و سرگشتگي کاراکتر فيلم را به نمايش مي‌گذارد؛ اين‌که به راستي کدام يک از اين دو حقيقي است: ورونيکا يا ورونيک؟

اگر اين فيلم را ديديد حتما از موسيقي طبق معمول استثنايي زيبگنيو پرايسنر ـ آهنگ‌ساز هميشگي فيلم‌هاي کيشلوفسکي ـ غافل نشويد که مثل سه گانه رنگ‌ها، اين‌جا هم موسيقي جزيي از فيلم است.

در تمام مدت تماشاي فيلم اين شعر فروغ در ذهن‌ام تکرار مي‌شد که:

«اي بسا من گفته‌ام با خود

زندگي آيا درون سايه‌هامان رنگ مي‌گيرد؟

يا که ما خود سايه‌هاي سايه‌هاي خويشتن هستيم؟»

به نظرم اين شعر به زيباترين شکل ممکن خلاصه اين شاه‌کار کيشلوفسکي را بيان مي‌کنند.

تخصص واقعي

يكي دو روز پيش من مطلبي نوشتم تحت عنوان: “تخصص شما چيست؟” بازخورد اين نوشته براي خودم بسيار جالب بود و به شكل بامزه‌اي از عصر ايران و پارسينه سر درآورد! (هر چند هر دو سايت اسم وبلاگ مرا به اشتباه “گذاره‌ها” ثبت كرده‌اند!) به دليل همين بازخورد مثبت، تصميم گرفتم نكته‌اي ديگر را به آن يادداشت اضافه كنم. ماهنامه گزيده مديريت ـ كه مقالات هاروارد بيزينس ريويو را با تأخيري چند ماهه منتشر مي‌كند ـ براي علاقه‌مندان پي‌گير رشته مديريت در ايران شناخته شده است (هر چند مطالعه اين نشريه به دليل انتشار مقالات مختلفي در حوزه‌هاي عمومي مانند: بهداشت كار، مديريت بر خود و … به همه كساني كه به نوعي در سازمان‌هاي مختلف شاغل هستند توصيه مي‌شود.) در شماره 75 گزيده مديريت مقاله جالبي تحت عنوان “متخصص شدن” چاپ شده است. نويسنده اين مقاله معتقد است تخصص واقعي بايد از پس 3 آزمون بربيايد:

1- تخصص بايد منجر به عملكرد همواره برتري نسبت به همتايان متخصص شود؛ 2- نتايج عيني و ملموس ايجاد كند؛ 3- قابل تكرار و اندازه‌گيري در آزمايشگاه باشد.

شاخص‌هاي جالب و خوبي است. نظر شما چيست؟

از كوندرا (1)

ميلان كوندرا براي من يعني تمام ادبيات. از روزي كه خيلي اتفاقي رمان هويت‌اش به دست‌ام رسيد و خواندم‌اش تا روزهايي كه جهالت‌ و بار هستي و جاودانگي‌اش را خواندم؛ هر روز بيش‌تر و بيش‌تر از قبل فهميدم كه لذت خواندن آثار يك رمان‌نويس فيلسوف تا چه حد است: كوندرا براي ما از تفسير “هستي” مي‌گويد و اين تفسير، وقتي همراه مي‌شود با سرخوردگي‌ او از دنياي انساني اطراف‌اش، ديدگاهي تلخ و در عين حال درست را پديد مي‌آورد. ديدگاهي كه زندگي را در پستي و بلند‌هاي زندگي معنوي بشر (در برابر زندگي مادي و نه در معناي مذهبي‌اش) مي‌جويد و تلاش مي‌كند بدين وسيله، به انسان‌ها بگويد كه در سراسر زندگي‌شان چرا و چطور فكر مي‌كنند و عمل مي‌كنند. كوندرا به دنبال ريشه‌يابي چيستي و چرايي زندگي نيست؛ كوندرا به دنبال اين است كه به انسان بفهماند حالا كه به هر دليلي بر روي اين كره خاكي به‌وجود آمده، بايد به دنبال اين باشد كه بفهمد ريشه رفتارهاي خودش و ديگران چيست (هر چند كه فهميدن اين موضوع هم به نظر او خيلي تفاوتي در زندگي ايجاد نمي‌كند و دست آخر، بشر بايد اين دنياي نامطلوب را “فقط” تحمل كند!)

يادداشت‌هاي زيادي از كتاب‌هاي كوندرا دارم كه از اين پس هر از چند گاهي اين‌جا آن‌ها را مي‌نويسم. اين هم اولين مورد:

چرا معمولا در بحث‌هاي بيهوده‌اي كه هيچ نتيجه عملي هم ندارد بحث و جدل پيش مي‌آيد؟ كوندرا در رمان جاودانگي‌اش مي‌گويد معتقد است به دو دليل: 1- عقايد و باورهاي ما انسان‌ها بخشي از وجود ما شده‌اند؛ 2- هيچ يك از ما تحمل “حق نداشتن” ندارد!!! (دومي خيلي مهم‌تر است!)

تخصص شما چيست؟

هفته پيش جايي براي مصاحبه استخدامي رفته بودم. تجربه بسيار جالبي بود و چيزهاي زيادي ياد گرفتم. اما از همه جالب‌تر و بامزه‌تر جايي بود که مصاحبه‌گر (که مديرعامل آن شرکت بود) از من پرسيد: “شما فکر مي‌کني تخصصت چيه؟ در يک جمله به من بگو.” سؤال جالبي که تا آن لحظه بهش فکر نکرده بودم! سريع خودم را جمع کردم و جوابي دادم که مقبول نظر طرف مقابل هم بود.

غرض اين‌که وقتي ما رزومه‌هاي‌مان را پر مي‌کنيم از کارهاي مختلف و متنوع، ارزيابي تخصص ما براي ديگران مشکل مي‌شود. اين مهم است که دقيقا بدانيم چه کاري را خوب بلديم يا حداقل به آن علاقه داريم. اين‌جوري هم مطالعات‌مان و هم تجربه‌هاي‌مان در يک حوزه مشخص متمرکز مي‌شود و وقتي اين دو از يک سطحي بالاتر رفت، آن وقت بر مبناي اصل کمبود منابع عرضه (!)، انتخاب‌هاي شغلي‌مان هم افزايش خواهد يافت. ديگران هم براساس اين‌که خودمان تخصص‌مان را بشناسيم ارزيابي بهتري در مورد ما خواهند داشت؛ يعني مي‌فهمند بايد با چه زبان فني با ما صحبت کنند و در چه حوزه‌اي بايد آشنايي ما با ادبيات علمي يا تجربيات قبلي‌مان را محک بزنند.

آن قسمت سؤال آقاي مديرعامل که از من خواست در يک جمله تخصص‌ام را بيان کنم به نظرم آموزنده‌ترين بخش صحبت‌هاي او بود. منظورم اين است که حواس‌مان باشد شرح شغل نمي‌خواهيم بنويسيم؛ بايد واقعا مختصر و مفيد بدانيم که تخصص‌مان چيست.  براي اين مختصر و مفيد نويسي پيشنهاد مي‌کنم همين الان گوگل پروفايل خودتان را تکميل کنيد؛ چون بايد در آن در بخش “What I do” خيلي ساده و کوتاه بنويسيد که چه کار بلديد. يعني در واقع عنوان شغل‌تان را بنويسيد.

از همه اين حرف‌ها گذشته فکر مي‌کنم پيدا کردن عنوان تخصص‌مان تمرين خوبي است براي اين‌که خودمان و ديگران بفهميم “چه کاره‌ايم!”

کنفرانس بين‌المللي مديريت فناوري اطلاعات و مقالات بانمک‌اش!

نشسته‌ام و دارم فهرست مقالات کنفرانس بين‌المللي فناوري اطلاعات را مي‌‌بينم و افسوس مي‌خورم به حال جامعه علمي اين کشور. متأسفانه بايد اين کليشه را تکرار کرد که ما مدام از توليد علم و پيشرفت علمي سخن مي‌گوييم و وقتي پاي عمل مي‌رسد …

در فهرست مقالات اين کنفرانس نکات جالب و در عين حال تأسف‌برانگيزي به چشم مي‌خورد:

1. وفور تحقيقات غيرکاربردي و بدون ارزش افزوده و بعضا غلط (نمونه: “راهکارهاي اصلاح الگوي مصرف در استفاده از اينترنت در سطح ملي” يا “تحليل صنعت نرم‌افزارهاي متن‌باز در ايران با استفاده از مدل پنج نيروي پورتر”)

2. ترکيب‌هاي عجيب و غريب مدل‌ها  و تئوري‌ها که نتيجه‌اي جز پيچيدگي بي‌ثمر ندارند (نمونه: “ارائه چهارچوب تلفيقي BSC و EFQM جهت ارزيابي دانش سازماني”)

3. ارايه کارهاي پيش پا افتاده و بسيار مقدماتي به‌عنوان مقاله و تحقيق (طراحي پورتال تداركات الكترونيكي بر اساس زبان مدل‌سازي يكپارچه)

و بسياري موارد ديگر از اين دست.

در سال‌هاي اخير تلاش کرده‌ام هميشه کنفرانس‌هاي علمي مرتبط با حوزه کاري و درسي‌ام ـ فناوري اطلاعات و مديريت ـ را دنبال کنم (البته به دليل اشکالاتي مثل موارد سه گانه مذکور هيچ وقت هم در اين کنفرانس‌ها شرکت نمي‌کنم که وقت و پول و عمرم را تلف کنم!) و متأسفانه تا به امروز مقاله قابل توجهي را هم در اين کنفرانس‌ها نديده‌ام که واقعا چيزي را به دانش و تجربه من اضافه کند.

هدف از برگزاري اين کنفرانس‌ها چيست؟ تشويق پژوهش؟ به اشتراک‌گذاري دانش؟ نمايش پيشرفت علمي کشور؟ آشنايي مديران با تحولات روز؟ ارتقاي رتبه علمي پژوهش‌گران د انشگاهي؟ يا صرف مقاله دادن و کنفرانس برگزار کردن؟ متأسفانه کنفرانس‌هاي ما قرار است ترکيبي از همه اين هدف‌ها را کنار هم ارايه بدهند و خوب نتيجه‌اش هم معلوم است. چيزي که من از بررسي‌هاي‌ام روي کنفرانس‌هاي بين‌المللي غيرايراني متوجه شده‌ام اين است که کنفرانس علمي فقط هدف‌اش به اشتراک‌گذاري دانش ميان پژوهش‌گران است و بس.

کنفرانس‌علمي جاي ياد گرفتن و آشنا شدن مديران با مفاهيم علمي نيست و جاي کلاس درس را نمي‌گيرد. کنفرانس علمي جاي آدم‌هاي ضعيفي نيست که از عهده انجام دادن کوچک‌ترين کار عملي و حتي نظري بر نمي‌آيند و به دليل ساختار بيمار کنفرانس‌هاي علمي ايراني، ده‌ها مقاله را در رزومه‌شان رديف مي‌کنند و ادعاي پژوهش‌گر بودن را دارند. کنفرانس علمي جاي کپي پيست کردن‌ و به هم چسباندن چند تا مقاله و حداکثر مباحث چند تا کتاب کنار هم نيست (چيزي که متأسفانه شايد حدود 90 درصد مقالات را در بر بگيرد.) کنفرانس علمي جاي ارايه مطالب و مدل‌هاي عجيب و غريب و غلط نيست! (يکي از دوستان که الان دارد در خارج از کشور دکتراي فناوري اطلاعات مي‌خواند به من مي‌گفت که الان متوجه شده است که مدل پايان‌نامه‌ کارشناسي ارشدش در ايران که براساس‌اش يک مقاله هم در يکي از کنفرانس‌هاي بين‌المللي ايراني ارايه داده، کاملا غلط است!)  و بسياري موارد ديگر …

اين را هم بگويم که تابستان امسال من در يک کنفرانس علمي داخلي با يک مقاله شرکت کردم که البته به مرحله ارايه شفاهي نرسيد و تنها در کتاب کنفرانس چاپ شد. ديدن مقاله چاپ شده آدم حسابي کيف دارد؛ هر چند که الان به اين فکر مي‌کنم که کيفيت واقعي آن مقاله از نظر علمي شايد فرقي با مقالات اين کنفرانس بين‌المللي نداشت و کاش، صبر مي‌کردم و در اين کنفرانس شرکت‌ مي‌کردم!!!

از شوخي گذشته اگر واقعا مي‌خواهيد پژوهش جدي بکنيد، ژورنال‌ها و کنفرانس‌هاي داخلي را بي‌خيال شويد. با اين وضعيت تأسف‌بار تنها راه سنجش عيار واقعي يک پژوهش‌گر تلاش براي چاپ مقاله در يک ژورنال معتبر است (البته نه لزوما ISI‌هاي مورد تأييد وزارت علوم ايران که هر روز بيش‌تر از ديروز اعتبار خودشان و فرايند داوري‌شان معلوم مي‌شود!) البته اگر هدف واقعي‌تان کار علمي است و نه صرف مقاله دادن، لذت بردن از چاپ آن و صد البته پز دادن!

گوگل باز و 5 اصل طراحي براي معنا

اين روزها جو گوگل Buzz خيلي از ما را گرفته است و البته خوب، اغلب‌مان هم از آن خيلي خوش‌مان نيامده است. اين نوشته، نگاهي دارد به 5 اشتباه در طراحي گوگل باز:

گوگل باز: انقلاب، تحول يا سقوط؟ بسياري از شما از من نظرم در اين مورد را خواسته ايد. بنابراين در اين يادداشت به بررسي آن براساس 5 اصل خودم براي نسل بعدي طراحي محصولات و سرويس‌ها مي‌پردازم ـ اصول “طراحي براي معنا.”

مفهوم بقراطي: اين سؤال اساسي‌ترين پرسشي است که هر طراح محصول يا سرويس نسل بعد بايد از خود بپرسد: “بقراط چه مي‌کند؟” هدف او اين بود که پزشکان “اول؛ ضرر نزنند” ـ و در قرن 21‌ام، ما تازه به سختي دريافته‌ايم که محصولات و سرويس‌هاي زهرآلود و مضر اقتصاد مي‌توانند چه بکنند. آيا بقراط محصول شما را تأييد مي‌کند يا رد؟ او احتمالا Buzz را رد مي‌کرد؛ زيرا داراي مشکلاتي در زمينه حريم خصوصي کاربران است. استفاده ناآگاهانه از آن همان و فاش شدن آدرس اي‌ميل شما ـ و البته دنبال‌کنندگان (Follower) شما ـ همان. اين به خاطر آن است که شما مجبوريد از تنظيمات پيش‌فرض عمومي بودن (Public) فرار کنيد؛ به جاي اين‌که [داوطلبانه] در آن‌ مشارکت کنيد! اين براي همه خبر بدي است؛ اما خبر بدتري است براي يک مدافع آزادي بيان چيني [و ايضا ايراني!]. بدون جلوگيري از ضرر رساندن، هيچ محصول يا سرويسي نمي‌تواند ايجاد ارزش اقتصادي قابل اطمينان را به حداکثر برساند.

ساده‌سازي کنيد؛ اعتماد نکنيد: آيا Buzz اي‌ميل شما يا دنبال‌کنندگان شما را افشا کرده است؟ آن هم در شرايطي خاص؟ گوگل به سختي براي حل اين مشکل تلاش مي‌کند، اما حل آن هنوز وابسته به افراد است که از دستورالعمل‌هاي مشخص شده پيروي کنند. در دنياي واقعي هيچ کاربري دستورالعمل‌ها را دنبال نمي‌کند. اگر محصول يا سرويس‌تان پيچيده باشد، احتمالا شکست خواهيد خورد. هيچ‌کس دوست ندارد يک ساعت وقت براي اين صرف کند که آيا يک سرويس براي او ضرر و زيان به همراه دارد يا خير ـ يا آن را به شکلي تغيير دهد که ضرر نرساند.

ساخته شدن براي شکست خوردن و نه ويژگي‌ها: محصولات و سرويس‌هاي نسل بعد براي شکست سريع و ارزان ساخته‌ مي‌شوند ـ به جاي اين‌که ويژگي‌هاي بسيار زيادي را ارايه کنند. جنبه ديگر بسته‌بندي ويژگي‌ها در کنار هم اين است که موقعيت شکست دلپذير از بين مي‌رود؛ زيرا وابستگي متقابل ميان اجزا پيچيده شده و از کنترل خارج مي‌شود. به همين دليل است که مايکروسافت محصولات نامطبوع را توليد مي‌کند: در هم تنيدن ويندوز، آفيس و ساير برنامه‌ها در يک کوه عظيم هزينه‌هاي بهبود را به شدت افزايش مي‌دهد. يک بار گوگل اعلام کرده بود که ما محصولات‌مان را مانند مايکروسافت به هم وابسته نمي‌کنيم؛ زيرا اين روش شيطاني است (شعار معروف گوگل را به خاطر داريد: Don’t be eveil!) اما Buzz به شدت با جي‌ميل در هم تنيده شده است و اولين چيزي است که شما زير قسمت Inbox جي‌ميل‌تان مي‌بينيد. Buzz بهبود جي‌ميل را بسيار پرهزينه ساخته است و بالعکس. بهتر است که هر کدام يک سرويس جداگانه باشند.

هدف و مقصود نه محصول: جنبه ديگر “ضرر نرسان” ارايه فايده 10، 100 يا هزار برابر در يک حوزه يا فعاليت خاص است. با اين حال هنوز وقتي من روي Buzz کليک مي‌کنم آن با يک ليست عظيم از اطلاعات پديدار مي‌شود. Buzz محصولات بسيار زيادي را يکپارچه مي‌کند؛ اما به جاي ساده‌سازي آن‌ها، تنها همه چيز را به هم مي‌چسباند. مطمئن نيستم که اين ويژگي چه سودي براي‌ام دارد. تا حدودي به نظر مي رسد که Buzz محصول يک استعداد مهندسي خام باشد که بدون هدفي در ذهن طراحي شده است. “چون مي‌توانيم” به معناي اين‌ نيست که: “خوب پس مهم است!”

گشاده‌دست باشيد؛ طمع‌ورزي نکنيد: Buzz “خوپسند” است. بنابراين من مي‌توانم هر چيزي را که جاي ديگري ـ مثل توئيتر ـ منتشر شده در آن بخوانم؛ اما من هم مي‌توانم جاي ديگري بنويسم. اين “استراتژي” تعبيه شده در اين محصول است: هدف تنها اين است که گروهي از محصولات رقيب را به صورت مواد اوليه درآورده شوند و بين آن‌ها لوله‌کشي شود! اين ايده به شدت متعلق به قرن بيستم و در نتيجه آسيب‌رسان است. محصولات و سرويس‌هاي گشاده‌دست چيزي را هم پس مي‌دهند؛ آن‌ها يک اکوسيستم پيشرويي را ايجاد مي‌کنند که در آن هر کس مي‌تواند برنده باشد. در مثال ما يک سرويس سخاوتمند مي‌تواند در همه پلت‌فرم‌ها بنويسد و مطالب آن‌ها را نيز بخواند. با اين روش لازم نيست شما توئيتر و Buzz را هم‌زمان باز نگه داريد؛ انگيزه‌ها براي بهترين ـ و نه لزوما بزرگ‌ترين ـ پلت‌فرم براي موفقيت باقي مي‌مانند. با روشي که فعلا Buzz با آن سازمان‌دهي شده است؛ يک نتيجه مايکروسافتي بعيد به نظر نمي‌رسد: Buzz به دليل اندازه‌اش اما به هزينه قرباني کردن يک صنعت نو، پيشرو و چالاک موفق خواهد شد.

محصولات و سرويس‌هاي آينده نبايد تنها براي مصرف کردن طراحي شوند؛ بلکه بايد “براي معنا طراحي شوند”: آن‌ها بايد به منافع اقتصادي بادوام، مشترک و بامعنا بيانجامند ـ در غير اين صورت ما سفر خودمان را به يک آينده بي‌آينده ادامه مي‌دهيم. اين تصوير بزرگي است که نوآوران راديکال آينده بايد دوباره آن را ترسيم کنند. من فکر مي‌کنم گوگل Buzz واقعا بسيار عالي است؛ با اين حال هنوز يک سرويس بامعنا نيست. Buzz هنوز در سايه تصوير بزرگ ديروز زندگي مي‌کند؛ به جاي اين‌که آن را دوباره ترسيم کند. چالش اساسي امروز اين است: ترسيم دوباره تصوير بزرگ موفقيت با حرکت از اين تصور که “بزرگ بهتر است.”

منبع

از مشيري (1)

زندگي ذره ذره مي‌کاهد / خشک و پژمرده مي‌کند چون برگ

مرگ ناگاه مي‌برد چون باد / زندگي کرده دشمني يا مرگ!؟

فريدون مشيري از آن شاعراني است که خواندن شعرهاي‌اش هميشه مرا از لذتي سرشار، سرمست مي‌کند. چه بسيار وقت‌هاي دلتنگي که با خواندن قطعه شعري از او اميد به دلم برگشته و چه بسيار لحظاتي که خواندن عاشقانه‌هاي‌اش مرا به دنياي دل‌انگيز عشق کشانده است. خيلي از کتاب‌هاي فريدون مشيري را خوانده‌ام و خوشحال‌ام که هنوز خيلي‌هاي ديگر را نخوانده‌ام.

اين پست سرآغازي بر يادداشت کردن مستمر شعرهايي از فريدون مشيري و ساير شعراي مورد علاقه‌ام تا شما را هم در لذت خودم شريک کنم.

سلينجر و دشواري نخبه بودن در يک دنياي لعنتي …

من هم مثل بسياري ديگر از ديشب که خبر مرگ سلينجر را شنيده‌ام در بهت و حيرت به سر مي‌برم. نويسنده‌اي که با همان کتاب اولي که از او خواندم ـ ناتور دشت ـ مرا به کلي شيفته خود کرد.

به نظرم عنوان اين پست گوياترين چيزي است که مي‌توان درباره سلينجر گفت؛ چه در مورد خودش و چه در مورد داستان‌ها و شخصيت‌هاي‌اش. در مورد خود سلينجر همه مي‌دانيم تا چه حد با دنياي اطراف‌اش مشکل داشته و به همين دليل سال‌ها دور از اجتماع و حاشيه‌هاي‌اش زندگي کرد.  نخبگي او هم که از همين داستان‌هاي‌اش پيداست!

من سلينجر را با ناتور دشت کشف کردم؛ با شخصيت جوان عصبي و عقل کلي به نام هولدن کالفيلد که با همه چيز و همه کس مشکل دارد حتي خودش! آدمي که با زندگي و تفکر مکانيکي اطراف‌اش مشکل دارد و دوست دارد آن طور که خود مي‌خواهد زندگي‌اش را بگذراند. جالب است که ماجراهاي کتاب تنها در سه روزي که هولدن از مدرسه اخراج شده و دارد به اين فکر مي‌کند اين بار چطور به مادرش قضيه اخراج شدن مجددش را توضيح بدهد رخ مي‌دهد. عصيان هولدن در آن روزهايي که من داستان‌اش را مي‌خواندم به خاطر سن کم‌ام براي‌ام چندان ملموس نبود؛ اما اين روزها کاملا با هولدن همذات‌پنداري مي‌کنم! (اگر چه هولدن هم آخر داستان تصميم گرفت دست از کله‌شقي بردارد و به دنياي اطراف‌اش تن بدهد!)

کتاب‌هاي بعدي که از سلينجر خواندم ـ به ترتيب: سيمور: پيشگفتار، تيرهاي سقف رابالا بگذاريد نجاران، فراني و زويي و همين اواخر مجموعه دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم ـ اين ديدگاه را که شخصيت‌هاي سلينجر به شدت آدم‌هايي هستند که به دليل سطح بالاتر درک و شعورشان نسبت به اغلب آدم‌هاي جامعه تنها هستند، در من تقويت کرد.  آدم‌هايي مثل شخصيت‌هاي مختلف خاندان گلس در داستان‌هاي مختلف سلينجر که هم‌واره به دنبال اين سؤال مي‌گردند که: چرا بقيه اين طور هستند!؟ و حتي ذره‌اي به اين نمي‌انديشند که اين خودشان هستند که با بقيه متفاوت‌اند! (بامزه‌ترين نمود اين تفکر جايي در داستان فراني و زويي است که سلينجر در يک پاورقي به اين نکته اشاره مي‌کند که بچه‌هاي خانواده گلس 24 سال پياپي در مسابقه بچه‌هاي حاضر جواب شرکت کرده‌اند و هيچ آدم بزرگي هم نتوانسته جواب حرف‌هاي‌شان را بدهد!!!)

در اين ميان بعضي‌هاي‌شان مثل سيمور به آخر خط مي‌رسند و خودکشي مي‌کنند و برخي ديگر مثل فراني و زويي تصميم مي‌گيرند براي فهميدن چرايي زندگي ـ از ديدگاه آن‌ها پوچ ديگران ـ و يا لااقل تحمل آن تلاش کنند. و شايد جالب‌تر اين باشد که خود سلينجر اگر چه مثل سيمور خودش را از زندگي اين دنيا رها نکرد؛ اما تصميم گرفت که ديگر کاري به دنياي ديگران نداشته باشد و سال‌هاي سال را بدون نوشتن هيچ داستاني به سر ببرد.

ويژگي‌هاي جذاب داستان‌هاي سلينجر براي من اين‌ها بودند: 1- شخصيت‌هايي نخبه‌ و به شدت تنها؛ 2- بستر داستان‌هاي سلينجر همين وقايع روزمره زندگي است و هيچ اتفاق عجيب و خارق‌العاده‌اي در آن‌ها نمي‌افتد؛ 3- عصيان آدم‌ها نسبت به دنياي اطراف‌شان که به نظر آن‌ها اصلا دنياي جالبي نيست و تلاش‌شان براي ايجاد تغيير در آن‌ (گيرم که همه‌شان يا شکست مي‌خورند يا کلا بي‌خيال مي‌شوند!)

همين اواخر مجموعه دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم را با ترجمه مرحوم احمد گلشيري خواندم. در ميان داستان‌‌هاي اين مجموعه، دو داستان به شدت بر من تأثيرگذار بودند: يکي داستاني که هم‌نام کتاب است و داستان جوان نقاشي است که در يک کلاس مکاتبه‌اي نقاشي به‌عنوان معلم استخدام مي‌شود تا کارهاي شاگردان نديده‌اش را اصلاح کند و همين‌جا است که از راه دور به يک راهبه جوان دل مي‌بندد (!) و نهايتا وقتي که آن دختر راهبه از دوره انصراف مي‌دهد ديگر انگيز‌ه‌اي براي ادامه کار ندارد، کارش را ول مي‌کند و بر مي‌گردد به نيويورکي که از آن فرار کرده بود! ديگري هم داستان آخر کتاب به نام تدي که در مورد پسر بچه 12 ساله‌اي به نام تدي است؛ پسري با توانايي‌هاي روحي فوق‌العاده، بچه‌اي که فراتر از هر انسان ديگري مي‌فهمد و دانش اشراقي‌اش ـ البته شايد الهام دروني عنوان به‌تري باشد ـ براي همه اطرافيان‌اش ـ به‌ويژه پدر و مادرش ـ درک نشدني و غريب است. تدي پس از يک مکالمه طولاني با يک جوانک دانشجوي فلسفه و ادبيات ـ که لااقل بخشي از ارزش‌هاي وجودي تدي را درک مي‌کند ـ و توصيف فلسفي دنياي اطراف از ديد خودش، در پايان داستان مطابق پيش‌بني خودش در استخر کشتي به دليل شوخي احمقانه خواهر کوچک‌ترش مي‌ميرد و باز اين سؤال را پيش مي‌کشد که آيا زندگي ارزش‌اش را دارد!؟ (تعبير تدي در همين‌ داستان در مورد دوست‌ داشتن براي من بسيار جالب و تر و تازه بود: دوست داشتن به معناي وابستگي و اتصال ميان آدم‌ها است و نه به معناي داشتن احساس نسبت به يک‌ديگر!)

سلينجر هم در اين سال مصيبت‌وار 88 براي ما ايرانيان رفت و يک جاي خالي ديگر را براي‌مان در دنياي ادب و فرهنگ و هنر به جا گذاشت. (من که شخصا دعا مي‌کنم اين سال هر چه زودتر تمام شود؛ از بس که خبرهاي بد و بدتر را هر روز داريم مي‌شنويم.) خوش‌حال‌ام که هنوز دو کتاب‌اش را نخوانده‌ام و البته، در اولين فرصت بايد دوباره فراني و زويي و دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم‌اش را بخوانم. يکي هم به اين ميلان کوندرا بگويد که قبل از اين‌که خداي نکرده بلايي سرش بيايد، نوشتن را دوباره از سر بگيرد!

خروج از نسخه موبایل