آقای جعفری ما شما را بیشتر به عنوان یک بازیگر طنز میشناسیم. این بار شما بازیگر نقش پدر شهرزاد در «قاعده تصادف» بودید که خصوصیات آن را به شکل باورپذیری ایفا کردید. شما به ریسکش فکر نکردید؟
ـ این را باید بگویم که من در «نفوذی» هم این نقش را داشتم، اما در آن فیلم پدر ماجرا مظلوم واقع شده بود. اینجا ماجرا فرق میکرد و شاید دو نقش متفاوت باشد. اما بهطور کلی نه تنها بازیگری که زندگی هم سرشار از ریسک است. بازیگری که ریسک نکند چطور میتواند درست حرکت کند؟ من متوجه نمیشوم مثلا بازیگری میگوید من نقش قهرمان داشتهام همیشه و نمیخواهم ضد قهرمان بازی کنم تا مبادا محبوبیتم خدشهدار نشود. زندگی کلا ریسک است، نباید همه چیز یکنواخت شود. این لذتی ندارد و برایت عادی میشود. اتفاقا فیلمهایی مثل «قاعده تصادف» است که باعث میشود تو شبها بنشینی، تفکر کنی و تدبیر کنی که حالا چه کنم. من خودم به آقای بهزادی گفتم نقش را به من بده و کاری هم نداشته باش تا من درش بیاورم، خود آقای بهزادی کمی دو به شک بود، اما من چون کلا نقشهایی که فرد را به چالش میکشند را دوست دارم، ولی کمتر پیش میآید چون فیلمهای خوب کمتر ساخته میشود. اما این اتفاق در تئاتر بیشتر میافتد. من دنبال این هستم که آزار ببینم و از این آزار دیدن به این معنا که ذهنم مشغول شود لذت میبرم.
بهمن فرمانآرا از آن آدمهایی است که در هر مصاحبهاش باید منتظر کلی غافلگیری باشی. یکی از ویژگیهای مهم آقای فرمانآرا، توجهاش به دنیای حرفهایگری و فروش هنر و رد گزارههایی شبیه “هنر برای هنر” است. فرمانآرا برای سالها فروش را در سینمای حرفهای جهان تجربه کرده و بههمین دلیل، حرفهایاش در اینباره شنیدنی است.
1. نظم، زیربنای فرصتسازی است: هنگام تحصیل هم در دانشگاه به این دلیل که کنار هالیوود بودیم، اول از همه انضباط را یاد میدادند. به این خاطر که میگفتند شما اگر بهترین فیلمنامه جهان را نوشتید ولی اگر چهار روز بعد از تاریخ مقرر تحویل دهید باز هم نمره مردودی میگیرید، چون دیگر فایدهای ندارد. برای اینکه میگفتند اگر انضباط نداشته باشید کسی در سینمای آمریکا شما را نمیپذیرد. چون اینجا همهچیز حرفهای است، بنابراین در دانشگاه نظم و انضباط در عالم سینما را یاد گرفتم و پدرم هم به ما قانون را یاد داد. ما در خانه همیشه قانون داشتیم؛ یعنی باید فلان ساعت و پیش از پدرم در خانه میبودیم.
2. شما ایدهی محصول / خدمتتان را میفروشید و نه خودش را: فروش اگر از ابتدا فکر بازگشت سود و سرمایه نباشید و از سرمایهی بانک ملی هم در فیلمتان استفاده کنید باز هم تمام میشود. به هر جهت من از ابتدا به سینما به عنوان یک حرفه نگاه میکردم … من در فیلمهایم سرمایهگذاری نمیکنم. دلیلش هم این است، اگر شما موضوع فیلمتان را نتوانید به دو نفر بفروشید، خود فیلم را هم نمیتوانید به بقیه بفروشید.
توصیه میکنم بقیهی بخشهای این مصاحبهی جذاب و بانمک را هم از دست ندهید!
ـ برای من فیلمسازی و نویسندگی مثل رانندگی کردن است. شما برای اینکه رانندگی کنید، باید حتما قوانین را بدانید. مثلا باید بدانید که در سربالایی با چه دنده ای حرکت کنید. ولی وقتی دارید با خانواده به سفر می روید و در ماشین نشسته اید، دیگر به آن قواعد فکر نمیکنید و دست خودتان ناخودآگاه آنها را انجام میدهد. این قوانین تا قبل از نوشتن به درد میخورند. من وقتی شروع به نوشتن میکنم، سعی میکنم بهشان فکر نکنم. در حالی که آنها مثل یک فیلتر در ذهن من وجود دارند. شاید لحظهای که سکانسی را که نوشتهام پاره میکنم، آگاه نباشم که دلیلاش زیر پا گذاشتن یک قانون است. ولی اگر بعد بهاش فکر کنم، میفهمم که این به خاطر مغایرت با یک قانون بوده.
ـ [نوشتن فيلمنامه] اگر دست خودم باشد و تعهدی نداشته باشم خیلی طول میکشد. احتمالا آنقدر که مثلا خودم دیگر از صرافت ساخت فیلم میافتم. برای اینکه این اتفاق نیفتد، قبل از آماده شدن فیلمنامه به کسی که قرار است با هم کار کنیم مثلا تهیه کننده، قول یک تاریخ را میدهم. و این مجبورم میکند که شروع به نوشتن فیلمنامه کنم. اگر این قول را ندهم، نوشتنام طول میکشد. نوشتن این کار آخرم حداقل یک سال طول کشید. و برای «جدایی» فکر میکنم ۶-۵ ماه.
ـ من به اینکه قرار است در آینده به چه نقطه ای برسم اصلا فکر نکردم و نمی دانم آن نقطه کجاست. فیلم ساختن برایم پلکان نیست. من یک زندگی دارم و چیزی که برایم خیلی لذتبخش است، بودن سر صحنهي فیلمبرداری است. رؤیایی که دارم این است که زمان بیشتری از باقیماندهي زندگیام را سر صحنهي فیلمبرداری باشم. ولی از الآن نمیدانم که در آینده چه فیلمی را اگر بسازم خیلی خوشحال خواهم بود.
کلاهقرمزی 92 جمعه شب مثل نوروز تمام سالهای اخیر خداحافظی باشکوهی داشت. ایرج طهماسب و حمید جبلی عزیز باز هم لحظات شاد، زیبا و فراموشنشدنی را برای ما رقم زدند. نشاندن لبخند بر لبان مردم خستهدل این روزهای ایران با یک ابزار تکراری ـ هر چقدر هم که این ابزار یعنی عروسکهای این مجموعه نماد نوستالژی روزهای خوش گذشته باشند ـ هنری است که هر کسی ندارد. همین است که زبان، در ستایش کاری که این دو مرد بزرگ سالهاست دارند بهخوبی از عهدهاش برمیآیند، در میماند …
امسال کلاهقرمزی را که میدیدم، علاوه بر سرخوشی ناشی از دیدن خود این مجموعه، از طراحی بینظیر کلاهقرمزی بهعنوان یک محصول هنری لذت بردم. کلاهقرمزی امسال تفاوتهای بسیاری با مجموعههای نوروز سالهای اخیر داشت و از نظر من، نقطهی اوج کار طهماسب و جبلی در مجموعهی کلاهقرمزی بود. مثل همیشه که وقتی یک محصول فوقالعاده را میبینم، بهدنبال علت موفقیت آن هستم، برایام جالب بود تا بفهمم کلاهقرمزی 92 چرا تا به این حد موفق شده است. در نهایت به پنج اصل سادهی زیر رسیدم که برای طراحی هر محصول موفقی مورد نیاز است:
1- خودتان باشید؛ اما متفاوت: کلاهقرمزی امسال در ظاهر با سالهای گذشته هیچ تفاوتی نداشت. دکور که همان بود. شخصیتها هم تقریبا همانها بودند. تم برنامه هم هنوز همان ماجرای شیطنتهای بچهگانه و آموزشهای پدرانهی آقای مجری است. اما … در تکتک شخصیتها امسال تحولات ظریفی ایجاد شده بود که با کمی دقت، مخاطب را شگفتزده میکردند. به چند مورد زیر توجه کنید:
ایرج طهماسب امسال بههیچ عنوان عصبانی نشد! 🙂
ببعی از یک شخصیت حاشیهای به متن آمد و بر جنبههای روشنفکرانهی او تأکید بیشتری شد. ببعی همان چیزهایی را دوست داشت که علاقهمندیهای نسل جوان امروزند: فیلمهای نوستالژیک و رومانتیک کلاسیک (کازابلانکایاش را که یادتان هست!؟) و ترانهها و موسیقیهای مجبوب این روزها (ترانههای سلن دیون و بهویژه ترانهی معروف تایتانیک فقط یک نمونهاش بود!)
فامیل دور شخصیت محوری امسال بود با دغدغههای یک مرد جوان امروزی. 🙂
پسر عمه زا با دیدن دختر همسایه عاقلتر شد! 🙂
حضور پسرخاله بسیار محدود شد؛ اما بسیار تأثیرگذار (مثلا خانهی سالمندان رفتن پسرخاله را بهیاد بیاورید!)
ایدهها و داستانهای درخشان طهماسب و جبلی برای هر یک از عروسکها نشان دادند که تکراریترین محصول هم میتواند چنان نو ساخته شود که هیجان و لذتی بیمانند را به مشتریان ارائه کند.
2- منبع خلق ایده برای دیگران باشید: محصولی موفق است که بتواند علاوه بر فروش مستقیم خودش، منبعی باشد برای خلق ایدههای جذاب و بترکان (!) توسط دیگران. اگر کمی دقت کنید در دنیای فناوری امروز نمونهاش را بسیار میبینید (مثلا آیفون را که پدر تلفنهای هوشمند امروزی است ببینید!) کلاهقرمزی هم همین ویژگی را دارد. فقط بهعنوان نمونه لطیفههای ساخته شده از روی شخصیت “آقوی همساده” را به یاد بیاورید! 🙂 این هم نوعی بازاریابی ویروسی است دیگر!
3- مشتریتان را درست انتخاب کنید؛ سایر مشتریان خودشان بهسراغ شما میآیند: کلاهقرمزی 92 یک ویژگی بسیار مهم دیگر هم داشت. بالاخره بعد از چند سال، این برنامه فقط و فقط روی بچههای دههی 60 متمرکز بود. ایدهی محوری کلاهقرمزی امسال “ارائهی لذتها و علاقهمندیهای نسل متولد دههی 60 در قالبی جدید” به آنها بود: تمهای آشنا برای این بچهها، گنجاندن علاقهمندیهای این نسل (از ترانهها و فیلمهای مورد علاقه گرفته تا تئاترهای کلاسیک و شوخی با برنامهی محبوب 90!) و البته داشتن مابهازاهای شخصیتی برای این نسل مثل “ببعی” باعث شده بود تا بچههای دههی 60، شیفتهتر از هر سال بهتماشای کلاهقرمزی بنشینند (در این زمینه فقط و فقط ارجاعتان میدهم به وضعیت تایملاین توییتر در زمان پخش کلاهقرمزی!) اما این همهی ماجرا نبود. پدربزرگها و مادربزرگها، پدرها و مادرها و فرزندان بچههای دههی 60 هم کلاهقرمزی را دیدند و لذت بردند.
4- تنوع اجزای محصول را کم کنید و خلاقیت را زیاد: آشنا نیست؟ استراتژی استیو جابز در اپل همین بود! در کلاهقرمزی امسال بهدرستی از تنوع موقعیتهای نمایشی کم شده بود و در عین حال، خلاقیت موقعیتهای نمایشی بسیار بالا رفته بود. مثلا یک تم اصلی حضور جمعی بچهها در یک موقعیت تخیلی بود که در سینما، پشت چراغ راهنمایی و … تکرار شد. اما بیتردید، شاهکارترین تم کلاهقرمزی امسال، تئاترهای کلاسیکی بود که با روایت عروسکها به درخشانترین شکل ممکن اجرا شدند: از اتلو گرفته تا رومئو و ژولیت. فکر میکنم فقط و فقط به دلیل همین یک ایده میتوان به کلاهقرمزی 92 نمرهی 20 داد!
5- دوستداشتنی و جذاب، غافلگیر کنید: از همان قسمت اول، من شخصا منتظر حضور گیگیلی بودم. ورود گیگیلی در برنامهی آخر و رسیدناش به خداحافظی ـ که کنایه از کند بودن ذاتی گیگیلی و خانواده بود ـ غافلگیری بینظیری بود! خداحافظی تکتک عروسکها با آن جملات بینظیرشان (مثلا شعر جیگر را یادتان هست؟) آنقدر لذتبخش بود که هنوز طعم خوش لحظههایاش را در اعماق قلبام احساس میکنم …
سال گذشته نقدی نوشته بودم بر کلاهقرمزی 91 که امسال به بهترین شکل ممکن تمامی نقدهای من توسط آقایان طهماسب و جبلی برطرف شدند. به سهم خودم و با تمام وجود، سپاسگزارم از این دو مرد نازنین برای تمامی لحظات زیبا و خوشی که برای ما در زندگیمان بهیادگار گذاشتند. حالا دیگر وقت لحظهشماری است تا نوروز 93 و کلاهقرمزی بعدی. بهامید آن روز. 🙂
“آدمهايي كه خواب بهشت را ميبينند، وقتي به كنار آن ميرسند، ديگر عجلهاي براي وارد شدن ندارند!” (سيمون دوبوار در رمان “ماندارنها“؛ ترجمهي دكتر پرويز شهدي)
از مطالعهي اين رمان و ديدن اين تكجملهي درخشان سيمون دوبوار بزرگ، سالها ميگذرد. از همان لحظهاي كه اين جمله را خواندم تا همين روزها، چرايي اين “انتخاب” سخت اما در عين حال سهل آدمي، برايم از بزرگترين رازهاي زندگي بود. اينكه چرا وقتي به در “بهشت” ميرسيم، ديگر ميلي به ورود به آن نداريم. بهشت البته در اينجا كنايهاي است از همهي آرزوهاي بهظاهر، نشدني و رؤياهاي بيتعبير. و چه كسي هست كه اقلا يك بار در زندگياش، در دروازهي “بهشت”، به ترديد نيفتاده باشد و در باقي عمر، رنجِ حسرتِ وارد نشدن را به دوش نكشيده باشد؟
اما واقعا چرا اين اتفاق، نه يك بار، كه بارها در زندگي ما تكرار ميشود؟ سالهاست كه همراه با تحمل دردِ “گذشتن از بهشتها و رؤياها” به اين مسئله فكر ميكنم و اين روزها، بهگمانم رازش را بالاخره يافتهام: اينكه لذتي كه ما از تصوير بهشت رؤيايي حس ميكنيم، تفاوت بسياري دارد با لذت بهشت واقعي. ما بهشتي را ترسيم ميكنيم كه وقتي به در ورودياش ميرسيم، ميبينيم هماني نبوده است كه ميانديشيديم؛ و همينجا است كه ناخودآگاه، به انكارِ واقعيتِ آن بهشت ميپردازيم: “نه! اينجا بهشت گمشدهي من نيست!” و همين انكارِ واقعيت و همين واقعيتِ دردناكِ لعنتي، بزرگترين زلزلههاي زندگي انسانها را رقم ميزند …
شايد عاليترين تصوير ماجرا را اما بتوان در “هبوط از بهشت” تصوير كرد: جايي كه در فيلم بينظير “” ـ شاهكار پيتر وير ـ ترومن (جيم كري) به دروازهي خروجي بهشت رؤيايي كه در آن زندگي ميكند ميرسد و دچار ترديدي برعكس ميشود. همانجا سؤال كارگردان اين نمايش بزرگ (اد هريس) از ترومن بسيار شنيدني است: اينكه آيا ميخواهد “بهشت” را رها كند و با واقعيتِ ناشناخته روبرو شود؟ و جالب، اينجاست كه بسياري از آدمها، بهاميد پيدا كردن بهشتي كه احساس لذت ناشي از تصوير كردن آنها در ذهن، با احساس لذت بودنِ واقعي در آن بهشت همسان باشد، همانند ترومن، بهشتِ رؤيايي زندگيشان را بهفراموشي ميسپارند و قدم در راه پرريسك پيدا كردن “قطعهي گمشده“شان ميگذارند. فيلم “نمايش ترومن”، سرنوشت ترومن را پس از انتخابش به ما نشان نميدهد؛ چرا كه بهدنبال ستايش “سنتشكني” و “انتخاب جسورانه” براي فرار از “بهشت روزمرگي” است. اما طعم تلخ واقعيت، به ما انسانها ثابت كرده كه متأسفانه پايان تمام اين جستجوها، هماني نيست كه عمو شلبي در داستان “آشنایی قطعه گمشده با دایرهي بزرگ” نشانمان ميدهد …
و همينجاست كه بهنظر ميرسد لازم است همهي ما كمي فكر كنيم: “احساس ما از فكر كردن تصوير بهشتِ رؤيايي زندگيمان چقدر با احساس واقعي تجربهي آن بهشت همسان است؟” اين را كه بفهميم، ترديدِ مواجهه با بهشت، رنگ ميبازد. و بههمين علت، لازم است كه “پروژهي كشف كردن” مهمترين اولويت زندگي ما باشد؛ همانطور كه شل سيلوراستاين در همان داستان “آشنايي قطعهي گمشده …” قصهاش را برايمان تعريف ميكند: درست مثل قطعهي گمشده، تنها با غلت زدن و تجربه كردن زندگي است كه ميتوان واقعيتِ بهشتِ رؤيايي زندگي را در عمل ساخت و دايره شد!
دنياي امروز، دنيايي است پر از دلخستگيها و نرسيدنها، غمها و شكستگيها و از همه بدتر، خودبينيها و خودپسنديها و خودخواهيها. خوب بودن، كمياب است و خوبي، اكسيري گرانبها و نيافتني. خيانت و دورويي و سوء استفاده از صداقت و دوستي هم كه در زندگي هر روز ما طنيني تكراري دارند. و احتمالا بههمين دليل است كه انتخاب اغلب ما در زندگي، حداكثر كردن لذت و شادي خودمان ميشود و بس؛ و فراموش ميكنيم كه نشاندن لبخندي عميق بر چهرهي ديگران، چقدر ساده است و زيبا و بالاترين درجهي انسانيت است …
در اين گير و دار، شايد لازم باشد هر از گاهي تلنگري به خودمان بزنيم تا به خودمان بياييم و بهيادمان بيايد كه آن دنياي پر از عشق و مهر و شادي و زيبايي و مهرباني كه آرمانشهر زندگي همهي ماست با تلاش تكتك ما ساخته ميشود و از آن مهمتر، در ساختن آن، وظيفهي اخلاقي بزرگي را بر دوش ميكشيم: مهرباني! نه براي خودنمايي و نه در حد آنچه “لياقت” ديگران ميپنداريم؛ بلكه هر چقدر كه ميتوانيم و هر كجا كه ميشود و بدون داشتن چشمداشت جبران از ديگران. و فراموش نكردن اينكه كوچكترين مهر و محبت، ميتواند همانند تلنگري بر كهكشان، دنيايي را زير و رو كند. حالا اين دنيا ميتواند به كوچكي دنياي يك پرنده باشد كه در اين روزهاي سرد سال، با خوردن غذاي اضافي ما سير شود و ميتواند به بزرگي دنياي بشريت باشد!
چند روز پيش از اين بود كه يك ويدئو كليپ بهدستم رسيد. ايميل محمود حقوردي دوست بسيار خوبم، در حكم يك تلنگر بزرگ بود براي من و يادآوري همين چيزهايي كه در اين پست نوشتم. ويدئو كليپي كوتاه؛ اما عميق از تأثير زنجيرهوار محبتهاي ساده در ساختن زيباترين دنياي دنيا! اين كليپ را براي دوستان بسياري فرستادم. بعد ديدم حيف است كه شما خوانندگان خوب گزارهها را از ديدن اين كليپ محروم كنم. بنابراين اين شما و اين هم كليپ ما نظارهگر نيستيم. خواهش ميكنم كه چند دقيقهاي وقت بگذاريد و اين كليپ را با حجم حدود 12 مگابايت دانلود كنيد و نگاهش كنيد. به احساس خوبي كه در آخرِ كليپ خواهيد داشت، كاملا ميارزد …
متأسفانه يا خوشبختانه در ايران “هنر” يكي از حوزههايي است كه با “پول” يكجا جمع نميشوند؛ مگر اينكه پاي محصولي عامهپسند و بازاري وسط ماجرا باشد. همين سينمايمان را ببينيد و پرفروشترين فيلمهاي سالهاي اخيرش. اما هر از گاهي استثناهايي هم مثل “جدايي نادر از سيمين” پيش ميآيد كه البته براي آنها هم بهانههايي تراشيده ميشود. بهانههايي مثل تأثير مسائل سياسي، مثل فصل اكران، مثل داشتن يك “فيلم رقيب” با آن كارگردان مشهورش و هزار نكتهي باريكتر از موي ديگر. در اين ميان اما همهي ما فراموش ميكنيم كه “هنر” هم پيش از هر چيز “شغل” هنرمند است: هنر با وجود تمام ارزشهاي روحاني و معنويش، داراي ارزش مادي نيز هست. اين نكتهاي است كه متأسفانه در كشور ما فراموش شده و نتيجهش هم شده اين بازار آشفتهي هنري كه در آن هر محصول هنري مزخرفي به اسم “هنر براي هنر” به خورد مخاطبين داده ميشود و از آن سو، هميشه هم در حال شنيدن گلايههاي هنرمندان كشور ـ اعم از بزرگ و كوچك و پير و جوان ـ از “عدم توجه مسئولين” هستيم.
در تمامي اين سالها بهعنوان يك بيزينسخواندهي علاقهمند هنر براي من اين علامت سؤال وجود داشته كه چرا هنرمندان خوب كشور ما با اين همه استعداد و ذوق و قريحهي عالي ـ كه من اعتراف ميكنم حسرت نداشتنشان را ميخورم ـ به سادهترين اصول كسب و كار هم در توليد و ارائهي آثارشان فكر نميكنند. البته وضع هنرهاي پرمخاطبي مثل سينما و موسيقي در اين ميان بهتر است و عمق فاجعه را بايد در هنرهاي اصيلي مثل تئاتر و هنرهاي تجسمي ديد. همين است كه بسيار خوشحال و در عين حال شگفتزده ميشوم وقتي ميبينم هنرمند بزرگي مثل اصغر فرهادي عزيز، در عين داشتن استعداد هنري والا، چقدر خوب به رعايت اصول “كسب و كار” در ساخت فيلمهايش توجه ميكند (فقط و فقط به كارهاي آقاي فرهادي روي “برندينگ” خودش و فيلمهايش توجه كنيد!)
رضا بهرامي دوست بسيار نازنين من، هنرمند و فيلمساز است. يكي از ويژگيهاي دوستداشتني رضا براي من اين است كه در عين هنرمند بودن، اهميت جملهي معروف “بيزينس ايز بيزينس” را در حوزهي هنر كاملا درك كرده است. 😉 بر همين اساس رضا مجموعه كارگاههايي را با عنوان “كارگاه هنر حرفهاي” براي هنرمندان طراحي كرده است تا به آنها ياد بدهد هنر حرفهاي و كسب و كار هنري چگونه است (ياد كارهاي زمينماندهي كارگاه “كار حرفهاي” خودم افتام!) رضا در كارگاهش مورد موضوع بسيار مهمي با نام “تفكر طراحي (Design Thinking)” صحبت ميكند. حوزهاي از مطالعات هنري كه در دنيا هم عمر چنداني ندارد و جذابيتش اينجاست كه در تمامي مشاغل و براي همهي متخصصين كاربردي است و حرفهاي جديدي براي گفتن دارد (اينجا هم قبلا در مورد تفكر طراحي توضيح دادهام.) من در دو كارگاه مقدماتي اين دوره شركت داشتهام و با وجود اينكه رشتهام و تخصصم چيز ديگري است از كارگاه رضا نكات بسيار زيادي ياد گرفتم (اينجا در مورد آموختههايم از كارگاه اول رضا نوشتم.)
با اين اوصاف ديگر حرفي باقي نميماند جز اينكه قابل توجه دوستان هنرمند، پزشك، مهندس و داراي ساير تخصصها:
“این کارگاه در بیست ساعت (پنج جلسه ی چهار ساعته) برگزار میشود و برای برگزاری بهتر و انجام تمرینهای متمرکز، ظرفیت آن پنج نفر است. لطفا برای کسب اطلاعات در زمینه نحوهی برگزاری و ثبتنام و دریافت کاتالوگ کارگاه به این آدرس ایمیل بزنید:
workshop@rezabahrami.com”
براي رضا بهرامي عزيز در راه جديدي كه آغاز كرده آرزوي موفقيت روزافزون را دارم.
من وقتی فیلم بازی میکنم زیاد به مخاطبم کاری ندارم؛ به لذتی که خودم میبرم فکر میکنم. به اینکه از محیط، بازیگران اطرافم و خلاقیتی که بهخرج میدهم چه لذتی میبرم. هر هنرمندی باید اول از کارش لذت ببرد تا مخاطب بتواند از کار او لذت ببرد. هنرمندی که از قبل به مخاطبش فکر میکند، بیشتر تکنسین است تا خلاق. خلاق کسی است که که از کاری که انجام میدهد کیف میکند؛ در هر هنری. برای همین است که میگویند هنرمندان در لحظهی خلاقیت دیوانهاند. یعنی دیوانههایی پارهوقت هستند؛ لحظههایی عاقل و لحظههایی دیوانه … همیشه هنرمند باید خودش لذت ببرد؛ بعد حتما عدهای پیدا میشوند که از لذت بردن او لذت ببرند!
(از گفتگو با رضا کیانیان در مورد فیلم “یه حبه قند”؛ مجلهی فیلم؛ شمارهی ۴۳۳؛ آبان ۱۳۹۰)
ـ … اصولا اعتراف به اينکه سر کار فيلم به آدم خوش ميگذرد، ممکن است در برخي اين تصور را ايجاد کند که ما وقت ميکشتيم و هرهکره ميکرديم؛ چرا که تصور لذت بردن از نفس فيلمسازي براي خيليها غريبه است. اما من واقعا لذت بردم … کاردستي باحالي بود و خيلي کيف ميدهد که براي کاردستي درست کردن، لذت ببري و پول هم بگيري!
ـ به چه چيزي ميتوان عميقا تکيه کرد؟ اين را بايد کشف کرد. هر بار که بخواهي فيلم بسازي بايد دوباره کشف کني.
کلاهقرمزی نوستالژی مشترک نسل ما است. این مایی که میگویم منظورم بچههای دههی 50 و دههی 60 است. خاطرات روزهای شیرین کودکی و شیطنتهای کلاهقرمزی دوستداشتنی که خیلی وقتها دوست داشتیم ما هم آنها را مرتکب شویم اما از ترس تنبیه بزرگترها یا برای حفظ کلاس مؤدب بودن بیخیالشان میشدیم. 😉 پسرخاله را هم که دیگر نگو! نماد یک بچهی محروم زحمتکش همه کاره که همیشه دنبال کمک کردن به دیگران و باز کردن گرههای کور زندگیشان بود.
در این سالها کلاهقرمزی بارها و بارها به فرمهای مختلف در خانههای ما حاضر شده: از فیلم “کلاهقرمزی و پسرخاله” ـ که همین اواخر قبل از عید باز دیدمش و اشکم جاری شد ـ بگیرید تا نوروزی (یادم نیست چه سالی بود) که کلاهقرمزی هفتسینش را با سیخ و سیم چیده بود. 🙂 همهی این سالها ماجراهای کلاهقرمزی و پسرخاله و آقای مجری را دیدهایم، لذت بردهایم، خندیدهایم و کنار هم یک خاطرهی خوب را تجربه کردهایم.
سه سال است که عیدها کلاهقرمزی باز مهمان ماست. ایدههای درخشان ایرج طهماسب و حمید جبلی انگار هیچوقت تمام نمیشوند. هر سال با سورپرایزهایی جدید و طنازیهایی متفاوت و فضاسازیهایی متنوعتر از قبل. برای من در این سه سال اخیر جالب بوده که کلاهقرمزی ویژهی نوروز با یک طراحی و ایدهسازی کامل وارد مرحلهی تولید شده و این پیشنیاز وقتی با پسنیازِ اجرای واقعن عالی ایده همراه شده، نتیجهش شده یک برنامهی بهیادماندنی. هنوز طعم شیرین حضور “ابراهیم حاتمیکیا”ی ظاهرا عبوس و جدی کنار کلاهقرمزی شیطان و بانمک و آیتم دستور غذای شاهکار “ببعی” را بهعنوان فقط دو نمونهی عالی از کارهای طهماسب و جبلی در این سه سال اخیر در دهانمان حس میکنیم.
اما … امسال در تولید کلاهقرمزی بهنظرم آن مرحلهی ایدهسازی و طراحی برنامه یا خیلی ضعیف برگزار شده یا کلا حذف شده است. البته با توجه به تولید فیلم جدید مجموعهی کلاهقرمزی در اواخر سال 90 ـ مخصوصا اینکه فیلم به جشنوارهی فیلم فجر هم نرسید ـ میشود حدس زد واقعن زمان کافی برای این کار وجود نداشته است.
در کلاهقرمزی 91 هر چند هنوز ایدههای درخشان و اجرای واقعن عالی را داریم، اما من در کلیت این مجموعه بهعنوان یک محصول فرهنگی که منِ بیننده آن را مصرف میکنم اشتباهاتی میبینم. سعی میکنم خیلی خلاصه در مورد این اشتباهات بنویسم:
1- تمرکز اشتباهی روی مخاطبان: کلاهقرمزی تلویزیونی همیشه یک ذات آموزشی را داشته. چه در زمان “صندوق پست” و چه در مجموعههای چند سال اخیرش. این خوب است اما نه برای نسل “عمو پورنگ” و “فیتیلهایها” که قالب آموزشیشان جور دیگری است. من شخصا در میان بچههای کوچکتر فامیل حتا یک نفر را هم ندیدهام که حتا رغبت به تماشای کلاهقرمزی داشته باشد. کلاهقرمزی مخصوص ما نوستالژیبازهاست. مخاطب کلاهقرمزی ماییم. نتیجهی این ماجرا شده نکتهای که در بند دوم به آن اشاره میکنم.
2- اشتباه در ایدی محوری: ایدهی محوری گوگل، فروش تبلیغات براساس جستجو است. اگر یادتان باشد ایدهی محوری کلاهقرمزی 88 که در آن بعد از سالها “آقای قرمزکلاه” (به قول حمید جبلی در فیلم اول مجموعهی کلاهقرمزی) به تلویزیون برگشت، نوستالژی بود؛ تازه با حضور آن همه مهمان دوستداشتنی که خودشان کم برای ما نوستالژیساز نبودند. شاید من دارم اشتباه میکنم؛ اما امسال بار آموزشی برنامه در مقایسه با سالهای قبل بسیار افزایش پیدا کرده و در مقابل، آن جنبههای نوستالژیک ماجرا کمتر شده است.
3- اشتباه در محصول محوری: محصول محوری گوگل، جستجو است نه شبکهی اجتماعی. گوگل با تأکید اشتباه روی توسعهی شبکهی اجتماعی دارد باعث ضعیف شدن کسب و کار اصلیش در برابر رقیب ضعیفی مثل بینگ میشود. در مورد کلاهقرمزی هم بیتعارف ـ با وجود تمامی جذابیتهای سایر شخصیتهای فرعی ـ محصول محوری خود این عروسک است. اما متأسفانه امسال عروسک “جیگر” ـ که من با آن اصلا ارتباطی برقرار نمیکنم و ایدهی جذابی هم ندارد ـ تبدیل به عروسک محوری برنامه شده و این بهنظر من اصلا خوشایند نیست. این در حالی است که کلاهقرمزی هر قسمت کمرنگتر از قبل میشود. پسرخاله هر سه چهار قسمت یک بار برمیگردد. اصلا از “گیگیلی” خبری نیست!
من میپذیرم که شاید این تغییر برای خیلیها دوستداشتنی باشد. حتمن بسیاری به شیرینکاریهای این جناب “جیگر” میخندند. اما به خودم این حق را میدهم نپسندمش. برای ایرج طهماسب و حمید جبلی با آن سابقهی درخشانشان و این ایدههای بینظیر که هنوز در گوشه و کنار برنامه میبینیم (مثلا آنجایی که فامیل دور و کلاه قرمزی و پسر عمه زا در برابر نخوردن از یک سینی شیرینی مقاومت کردند و آقای مجری همین که رسید شروع کرد به خوردن!) افت دارد که به کمدی برسند که محورش بلاهت ذاتی این کرهالاغ و پرزور بودنش باشد (که این دومی خودش هم باز مفهومی کنایی است.) شاید این قرار است تکرار ایدهی موفق پارسال یعنی “ببعی” باشد: ظهور یک شخصیت جدید و بسیار جذاب بهدلیل ماهیت متفاوت شخصیت و ویژگیهایش با بقیه. اما در عمل این درنیامده و بار طنز برنامه روی ایدهی امکانپذیر نبودن اطلاق اسم الاغ یا خر به این عروسک ـ که علت تغییر اسمش هم هست ـ متمرکز شده و همین هم هزار بار تکرار میشود. این من را نمیخنداند. در مقابل، با یک “سلاین” گفتن “کلاهقرمزی” از خنده روی زمین پخش میشوم.
4- تنوع بیش از اندازه و در نتیجه پیچیدگی محصول: شما همهتان بهتر از من از زندگی استیو جابز باخبرید. زندگینامهش را خواندهاید و میدانید که یکی از رازهای اصلی جادوی محصولات جابز، سادگی آنها است. اما مجموعهی “کلاهقرمزی” هر روز پیچیدهتر میشود. من واقعا متعجبم چرا این دو آدم نازنین ـ آقایان طهماسب و جبلی ـ روی قالب تکراری آموزشی بودن برنامه این همه تأکید میکنند و هیچ خلاقیتی را در این ماجرا نمیبینیم؛ اما از این طرف آن همه شخصیت شناسنامهدار مجموعهی کلاهقرمزی را احتمالا برای ایجاد تنوع به نفع یک شخصیت واقعا لایتچسبک کمرنگ یا حذف میکنند. اما همهی ماجرا این نیست. “فامیل دور” در آخرین قسمت کلاهقرمزی 90 ازدواج کرد؛ اما در کلاهقرمزی 91 خبری از عروسش نیست. خواهر پسرعمه زا و دخترش دو سه قسمتی هستند و بعد کلا حذف میشوند. “آقوی همساده” اگر چه ایدهی بسیار درخشانی است؛ اما مقطعی است: میآید و میرود و دوباره میآید و میرود. ناگهان شخصیت “دلاک” رو میشود و خداحافظ. با همهی اینها هنوز محور قصه و روایت شخصیت “جیگر” است. راستش این روزها فکر میکنم شاید خوب باشد یکی دو قسمت “صندوق پستی” دوباره پخش شود تا همه به یاد بیاوریم که چه شخصیتهای بانمکی آنجا بودند که امروز کسی بهیادشان نیست. “ژولیپولی” نمونهی درخشان “زبان بدن” در عصری بود که هیچ کس در ایران حتا عبارت “بادی لنگوئج” به گوشش نخورده بود. آقای نقاش را چی؟ یادتان هست؟ خود صندوق پستی را چطور؟ سؤال این است که اگر میخواهیم تنوع ایجاد کنیم چرا سراغ این شخصیتها نرویم که آن جنبهی نوستالژی ماجرا را هم پررنگتر بکنند؟ من شخصا دلیل این همه آشفتگی ـ و نه تنوع ـ را در شخصیتپردازی نمیفهمم.
باید این را بگویم که با وجود نقدهای بالا، “کلاهقرمزی” هنوز برای من با فاصلهای در حد هزاران سال نوری بهترین برنامهی تلویزیون است. کلاهقرمزی با هر متر و معیاری یک پدیده است؛ پدیدهای که باعث میشود طعم گس آن پنجشنبههای این روزها دور ـ که تمام هفته منتظر رسیدنشان بودیم برای دیدن صندوق پستی ـ با لحظه لحظهی برنامه زیر زبانم احساس شود. هنوز هم با دیدن این برنامه و ایدههای درخشانش، ساعتی فارغ از تمام ماجراها کنار خانواده مینشینم و میخندم و “حال میکنم.” دست گل تیم سازندهش واقعن درد نکند. تمام حرف من اینجا بهسادگی این بود: “کلاهقرمزی اینقدر عالی بوده که نباید حتا یک درصد هم افت کند.”
پ.ن. قرار بود این پست بعد از تعطیلات نوشته شود که بهدلایلی به امشب افتاد. در هر حال این اولین پست گزارهها در سال جدید است. سال نو مجددا مبارک و سال شاد و موفقی را برای تکتک شما آرزو دارم.