اين‌جا “بهشت گم‌شده‌”ي من نيست!

 

“آدم‌هايي كه خواب بهشت را مي‌بينند، وقتي به كنار آن مي‌رسند، ديگر عجله‌اي براي وارد شدن ندارند!” (سيمون دوبوار در رمان “ماندارن‌ها“؛ ترجمه‌ي دكتر پرويز شهدي)

از مطالعه‌ي اين رمان و ديدن اين تك‌جمله‌ي درخشان سيمون دوبوار بزرگ، سال‌ها مي‌گذرد. از همان لحظه‌اي كه اين جمله را خواندم تا همين روزها، چرايي اين “انتخاب” سخت اما در عين حال سهل آدمي، براي‌م از بزرگ‌ترين رازهاي زندگي بود. اين‌كه چرا وقتي به در “بهشت” مي‌رسيم، ديگر ميلي به ورود به آن نداريم. بهشت البته در اين‌جا كنايه‌اي است از همه‌ي آرزوهاي به‌ظاهر، نشدني و رؤياهاي بي‌تعبير. و چه كسي هست كه اقلا يك بار در زندگي‌اش، در دروازه‌ي “بهشت”، به ترديد نيفتاده باشد و در باقي عمر، رنجِ حسرتِ وارد نشدن را به دوش نكشيده باشد؟

اما واقعا چرا اين‌ اتفاق، نه يك بار، كه بارها در زندگي ما تكرار مي‌شود؟ سال‌هاست كه همراه با تحمل دردِ “گذشتن از بهشت‌ها و رؤياها” به اين مسئله فكر مي‌كنم و اين روزها، به‌گمانم رازش را بالاخره يافته‌ام: اين‌كه لذتي كه ما از تصوير بهشت رؤيايي حس مي‌كنيم، تفاوت بسياري دارد با لذت بهشت واقعي. ما بهشتي را ترسيم مي‌كنيم كه وقتي به در ورودي‌اش مي‌رسيم، مي‌بينيم هماني نبوده است كه مي‌انديشيديم؛ و همين‌جا است كه ناخودآگاه، به انكارِ واقعيتِ آن بهشت مي‌پردازيم: “نه! اين‌جا بهشت گم‌شده‌ي من نيست!” و همين انكارِ واقعيت و همين واقعيتِ دردناكِ لعنتي، بزرگ‌ترين زلزله‌هاي زندگي انسان‌ها را رقم مي‌زند …

شايد عالي‌ترين تصوير ماجرا را اما بتوان در “هبوط از بهشت” تصوير كرد: جايي كه در فيلم بي‌نظير “” ـ شاه‌كار پيتر وير ـ ترومن (جيم كري) به دروازه‌ي خروجي بهشت رؤيايي كه در آن زندگي مي‌كند مي‌رسد و دچار ترديدي برعكس مي‌شود. همان‌جا سؤال كارگردان اين نمايش بزرگ (اد هريس) از ترومن بسيار شنيدني است: اين‌كه آيا مي‌خواهد “بهشت” را رها كند و با واقعيتِ ناشناخته روبرو شود؟ و جالب‌، اين‌جاست كه بسياري از آدم‌ها، به‌اميد پيدا كردن بهشتي كه احساس لذت ناشي از تصوير كردن آن‌ها در ذهن، با احساس لذت بودنِ واقعي در آن بهشت هم‌سان باشد، همانند ترومن، بهشتِ رؤيايي زندگي‌شان را به‌فراموشي مي‌سپارند و قدم در راه پرريسك پيدا كردن “قطعه‌‌ي گم‌شده‌“شان مي‌گذارند. فيلم “نمايش ترومن”، سرنوشت ترومن را پس از انتخاب‌ش به ما نشان نمي‌دهد؛ چرا كه به‌دنبال ستايش “سنت‌شكني” و “انتخاب‌ جسورانه” براي فرار از “بهشت روزمرگي” است. اما طعم تلخ واقعيت، به ما انسان‌ها ثابت كرده كه متأسفانه پايان تمام اين جستجوها، هماني نيست كه عمو شلبي در داستان آشنایی قطعه گم‌شده با دایره‌ي بزرگ” نشان‌مان مي‌دهد …

و همين‌جاست كه به‌نظر مي‌رسد لازم است همه‌ي ما كمي فكر كنيم: “احساس ما از فكر كردن تصوير بهشتِ رؤيايي زندگي‌مان چقدر با احساس واقعي تجربه‌ي آن بهشت هم‌سان است؟” اين‌ را كه بفهميم، ترديدِ مواجهه با بهشت، رنگ مي‌بازد. و به‌همين علت، لازم است كه “پروژه‌ي كشف كردن” مهم‌ترين اولويت زندگي ما باشد؛ همان‌طور كه شل سيلوراستاين در همان داستان “آشنايي قطعه‌ي گم‌‌شده …” قصه‌اش را براي‌مان تعريف مي‌كند: درست مثل قطعه‌ي گم‌شده، تنها با غلت زدن و تجربه كردن زندگي است كه مي‌توان واقعيتِ بهشتِ رؤيايي زندگي را در عمل ساخت و دايره شد!

منبع عكس‌ها به‌ترتيب: + و + و +

 

نویسنده: علی نعمتی شهاب

ـ این‌جا دفترچه‌ی یادداشت‌ آن‌لاین یک جوان (!؟) سابقِ حالا ۴۰ و اندی ساله است که بعد از خواندن یک رشته‌ی مهندسی، پاسخ سؤال‌های بی پایان‌ش در زمینه‌ی بنیادهای زندگی را در علمی به‌نام «مدیریت» کشف کرد! جوان‌دلی که مدیریت را علم می‌داند و می‌خواهد علاقه‌ی شدیدش به این علم را با دیگران هم تقسیم کند!

2 دیدگاه برای “اين‌جا “بهشت گم‌شده‌”ي من نيست!”

  1. مرسی. قبلا یه‌بار این متن رو خونده بودم، اما الان با یه دید دیگه خوندمش. شاید یه‌کم همخوانی داشته باشه با شرایط فعلی‌م یا شرایطی که می‌خوام برای خودم بسازم…
    مرسی، مرسی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خروج از نسخه موبایل