درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (16)

“آخر و عاقبتی مشابه با پیگرینی؟ (مربي فصل قبل رئال) اتفاق مشابهی رخ نخواهد داد. می‌دانید چرا؟ چون اگر سران رئال مرا اخراج کنند، من مربی مالاگا نخواهم شد و به تیم بزرگی در انگلیس یا ایتالیا می‌روم و نه مالاگا.” (از گفتگو با خوزه مورينيو؛ اين‌جا)

به مناسبت پيروزي تاريخي رئال در کسب تساوي با بارساي گوارديولا (تازه آن هم در ورزش‌گاه سانتياگو برنابو)، دو درس جذاب از آقاي خاص تقديم به مهدي عامري عزيز:

  1. پرسنال برندينگ را جدي بگيريد! اين‌که مورينيو اين حرف را مي‌زند به اين دليل است که خود را به‌عنوان يک مربي هميشه برنده به جهان فوتبال ثابت کرده است.
  2. هميشه در کنار حفظ موقعيت کنوني، براي اوضاع بحراني يک نقشه‌ي B داشته باشيد. فرقي هم نمي‌کند مدير باشيد يا کارشناس و کارمند. و همين طور فرقي نمي‌کند که موضوع مربوط به تصميم‌گيري در سطح شرکت و سازمان و واحد و تيم‌تان باشد يا زندگي شخصي يا کاري خودتان. نقشه‌ي B را فراموش نکنيد لطفا!

پ.ن. مقاله‌ي هفته، حتما فردا.

کمک! من عملکرد ضعيفي دارم

نويسنده: ايمي گالو / مترجم: علي نعمتي شهاب

هيچ کس دوست ندارد عملکرد ضعيفي داشته باشد. اين وضعيت مي‌تواند خجالت‌آور، دل‌سردکننده و گيج‌کننده باشد. هنوز بسياري از ما بعضي وقت‌ها نمي‌توانيم انتظارات را برآورده سازيم. خبر خوب اين است که عملکرد ضعيف غيرقابل علاج نيست. حل آن و حفظ وجهه خود با آگاه بودن، داشتن يک رويکرد صادقانه و پشتيباني صحيح امکان‌پذير است.

متخصصان چه مي‌گويند

جي. ريچارد هکمن استاد کرسي ادگار پيرس در روان‌شناسي سازماني و اجتماعي دانشگاه هاروارد و نويسنده‌ي کتاب “رهبري تيم‌ها: بنا نهادن پايه‌اي براي عملکرد عالي” مي‌گويد: “معمولا خود فرد تشخيص نمي‌دهد که عملکرد خوبي ندارد.” گاهي اوقات يک رئيس، همکار يا کارمند بخش منابع انساني به شما مي‌گويد در وضعيت مناسبي به سر نمي‌بريد؛ اما هکمن معتقد است اين اتفاق کم‌تر از آن چيزي که به نظر مي‌رسد بايد بيفتد، رخ مي‌دهد. بدون توجه به اين‌که عملکرد ضعيف شما چگونه شناسايي مي‌شود ـ توسط خودتان يا ديگري ـ تصاحب آن توسط خودتان يک گام آغازين بسيار مهم است. ژان فرانسوا مانتزوني استاد رهبري و توسعه‌ي سازمان در مؤسسه‌ي بين‌المللي IMD و نويسنده‌ي همکار کتاب «سندروم شکست راه‌اندازي: چگونه مديران خوب باعث شکست آدم‌هاي بزرگ مي‌شوند» مي‌گويد: “اگر عملکرد ضعيفي داريد، شانس شما اين است که همه اين موضوع را بدانند. اگر همه اين را نمي‌دانند، خودتان همه را آگاه کنيد؛ چرا اين طوري حداقل‌اش اين است که بعد از اين افشاگري، همه‌ي ما در يک جهان خواهيم زيست!” وقتي اين کار را انجام داديد، اين گام‌ها را براي بهبود موقعيت خودتان انجام دهيد:

عملکرد ضعيف‌تان را پذيريد و آن را بفهميد

هکمن مي‌گويد: “همه‌ي ما قابليت عجيبي براي ايجاد احساس نسبت به گذشته داريم؛ چيزي که به ما اجازه مي‌دهد مشکلات را با بهانه‌ي “تقصير من نبود”توجيه کنيم.” دفاعي عمل کردن درباره‌ي کاهش ندادن وزن‌تان به‌ويژه وقتي که دلايل پنهان در زير لايه‌هاي آشکار چندان سرراست و صريح نيستند، بسيار آسان است. معمولا مجموعه‌ي پيچيده‌اي از علل وجود دارد. شما احتمالا بد مديريت شده‌ايد يا قرباني يک تيم ضعيف شده‌ايد. حتي اگر داده‌هاي ملموسي ـ مثل ميزان فروش ـ يا بازخوردهاي مشابهي از رئيس، همکاران يا زيردستان خود در دست داريد، مهم است که اطلاعات را با يکديگر متوازن سازيد. مانتزوني مي‌گويد: “کسي که در حال دست و پا زدن است، تمايل دارد تا در وقايع بيروني دخالت بيش‌تر داشته باشد.” اين اغلب به دليل خطاي خدمت به خود (self-serving bias) است. مثلا شما ممکن است معتقد باشيد که بايد يک قلمروي فروش بزرگ‌تر يا يک تيم سخت‌کوش‌تر داشته باشيد.

در حالي که اين چيزها ممکن است درست باشند؛ احتمالا جنبه‌هاي ديگري از رفتار خود شما هم در اين شکست دخالت داشته‌اند. مانتزوني توصيه مي‌کند که نگاه عميقي به عملکرد خودتان داشته باشيد و بين آن چيزي که مي‌توانيد تغيير دهيد و چيزي که نمي‌توانيد تفاوت قائل شويد. هکمن پيشنهاد مي‌کند که از همکاران‌تان بخواهيد به شما نشان بدهند که چگونه اهداف را گم مي‌کنيد. اما فقط نپرسيد: “من چگونه کار مي‌کنم؟”

هکمن مي‌گويد: “عموما سازنده‌تر و کمک‌کننده‌تر اين است که تأييد يا رد ارزيابي کسي نسبت به خود را انتظار داشته باشيد به جاي اين‌که از کسي بخواهيد به يک سؤال باز را در مورد عملکرد شما پاسخ دهد. “

کمک بخواهيد

مانتزوني تشويق‌تان مي‌کند که: “اگر سردرگم هستيد، با رئيس‌تان روراست باشيد.” بسياري از رؤسا به درخواست “من کمک لازم دارم” بهتر پاسخ مي‌دهند تا بهانه‌ها و توضيحاتي که معمولا عملکرد ضعيف را همراهي مي‌کنند. در مورد چيزي که مي‌خواهيد سخت‌گير باشيد. مانتزوني مي‌گويد: “ديگران وقتي به آن‌ها نشان بدهيد که چطور مي‌توانند به شما کمک کنند و اين‌که شما مسئوليت آن چيزهايي که در کنترل خودتان است به‌عهده مي‌گيريد، از اين کار استقبال بيش‌تري مي‌کنند.”

درگير کردن ديگران ـ همکاران، رؤسا و حتي زيردستان ـ نيز مي‌تواند ياري‌بخش باشد. از آن‌ها بخواهيد در مورد عملکرد شما بازخورد بدهند و به شما توصيه کنند که چگونه مي‌توانيد بهتر عمل کنيد. اين مباحثات دو هدف را دنبال مي‌کنند. اول اين‌که به شما کمک مي‌کنند تا ديد درستي در مورد رفتار خودتان داشته باشيد. دوم اين‌که به ديگران نشان مي‌دهد که شما داريد روي اين مشکل کار مي‌کنيد. اگر آن‌ها اين را بدانند، احتمال بيش‌تري دارد که به شما مزيت نهفته در ارزيابي عملکرد آينده‌تان را تقديم کنند!

تصميم بگيريد که بر چه چيزي بايد تمرکز کنيد

هکمن يک چک ليست سه بخشي را براي شناسايي عوامل نهان پيشنهاد مي‌کند:

  1. ميزان تلاش: آيا من زمان و انرژي کافي را براي کارم خرج مي‌کنم؟
  2. استراتژي: آيا هوشمندانه کار مي‌کنم يا به شکل روتين؟
  3. استعداد: آيا من مهارت‌ها، دانش و توانايي‌هاي مورد نياز براي شغل‌ام را به اندازه‌ي کافي دارم؟

هکمن مي‌گويد: “تنها پرسيدن اين سه سؤال ساده اغلب مي‌تواند بخش مهمي از آن چه فرد مي‌تواند براي بهبود خود انجام بدهد را آشکار سازد.” از پاسخ‌ها براي تعيين آن چيزي که بايد تلاش‌هاي‌تان را بر آن متمرکز کنيد، استفاده نماييد.

وجهه‌تان را بازگردانيد

به محض اين‌که بهبود عملکردتان را آغاز مي‌کنيد، احتمالا متوجه خواهيد شد که وجهه‌تان آسيب ديده است. هکمن مي‌گويد: “گوياترين و معتبرترينِ سيگنال‌ها اين است که آيا شما در حال انجام چالش‌برانگيزترين و مهم‌ترين کار ممکن ديده مي‌شويد يا وقتي اتفاق قابل توجهي رخ مي‌دهد بيش از حد زير ذره‌بين قرار مي‌گيريد.” اگر اين وضعيت اتفاق بيفتد، لازم است که توجه دقيقي به اين‌که چگونه در چشم ديگران ظاهر مي‌شويد، داشته باشيد. به قول مانتزوني: “شما تنها نيا نداريد که بهتر عمل کنيد؛ بلکه بايد ديگران هم ببينند که بهتر عمل مي‌کنيد!”

وقتي کمي پيشرفت کرديد، موفقيت‌تان را با ديگران به‌اشتراک بگذاريد. از آن‌ها بازخورد بخواهيد که آيا آن‌ها هم اين بهبود را مي‌بينند يا خير؟ هکمن پيشنهاد مي‌کند چيزي شبيه اين بگوييد: “من تلاش کرده‌ام تا درجه‌ي کيفيت کار X خودم را بهبود بخشم. آيا شما تغيير قابل توجهي ديده‌ايد؟ آيا پيشنهاد ديگري هم براي من داريد؟” او اخطار مي‌کند: “معمولا يک تأخير در بهبود وجهه‌ي شما وجود دارد. کمي زمان لازم است تا بهبود شما ديده شود و حتي زمان بيش‌تري لازم است تا خود افراد از شما انتظار کارهاي مهم را داشته باشند.”

اگر شکست خورديد، تغيير را در نظر داشته باشيد

زمان‌هايي هست که ممکن است شما بازگرداندن وجهه‌تان را بسيار سخت ببينيد. حتي اگر پيشرفت محسوسي داشته باشيد، ديگران ممکن است در اين مورد با شما موافق نباشند. هم‌چنين ممکن است متوجه شويد که شما عملکرد خوبي نداريد چون اشتياق يا علاقه‌اي نسبت به کارتان نداريد. در هر دوي اين موقعيت‌ها، حرکت از موقعيت کنوني را در نظر داشته باشيد: چه رفتن به يک تيم جديد باشد و چه کار کردن براي يک سازمان جديد. هکمن مي‌گويد: “بعضي وقت‌ها کنار کشيدن بهترين انتخاب ممکن است.”

اصولي که بايد به خاطر بسپاريد

اين کارها را بکنيد:

  • امکان تغيير چه چيزي در دستان شما است و چه چيزي نه.
  • به صورت محترمانه از ديگران درخواست توصيه و بازخورد بکنيد.
  • ديگران را در فرايند بهبود خود درگير کنيد تا آن‌ها بتوانند پيشرفت شما را ببينند و آن را بپذيرند.

اين کارها را نکنيد:

  • در مورد عملکرد ضعيف‌تان گارد دفاعي بگيريد و تلاش کنيد وقايع بيروني يا ديگران را در مورد آن سرزنش کنيد.
  • فرض کنيد همين که شما پيشرفت کنيد، ديگران هم آن را مي‌بينند.
  • در شغلي که به صورت دائمي به‌عنوان يک فرد با عملکرد ضعيف شناخته مي‌شويد، باقي بمانيد.

منبع

آينده‌اي به نام گذشته …

مردم هميشه فرياد مي‌زنند که مي‌خواهند آينده‌ي به‌تري بسازند. اين حقيقت ندارد. آينده، خلئي بي‌احساس است که به درد هيچ کس نمي‌خورد. گذشته آکنده از زندگي است، ريش‌خندمان مي‌کند، به ما اهانت مي‌کند و ما را از کوره در مي‌برد، ما را وسوسه مي‌کند تا آن را نابود کنيم و رنگ تازه‌اي بر آن بزنيم. مردم فقط به اين دليل مي‌خواهند اربابان آينده باشند تا گذشته را تغيير دهند. مي‌جنگند تا به تاريک‌خانه‌هايي راه يابند که در آن‌ها عکس‌ها را دست‌کاري و زندگي‌نامه‌ها و تاريخ‌ها را بازنويسي مي‌کنند …

(از: کلاه کلمنتيس؛ ميلان کوندرا؛ ترجمه: احمد ميرعلايي؛ نشر باغ نو؛ صص 98-97)

مديريت بر خود به سبک فاميل دور!

امسال هم عيد نوروز را با نوستالژي و خيال روزهاي خوش کودکي‌مان سپري کرديم: کلاه قرمزي و پسرخاله! کلاه قرمزي با آن معصوميت و سادگي و شيطنت‌اش و پسرخاله با آن احساس مسئوليت و پرکاري‌اش، دو شخصيت محبوب دوران کودکي همه‌ي ما هستند (و من اصلا تعجب نمي‌کنم که نسل جديد و بچه‌هاي اين روزها، آن‌قدر که از پنگول خوش‌شان مي‌آيد، با کلاه قرمزي و حتا عروسکي که پنگول از نظر ظاهري از روي آن کپي پيست شده‌ ـ يعني مخمل محبوب ما ـ ارتباط برقرار نمي‌کنند. بگذريم.)

امسال مجموعه‌ي کلاه قرمزي چند سورپريز جدي داشت؛ اما در ميان همه‌ي آن‌ها شخصيت فاميل دور براي من بسيار جالب بود. آدمي ساده و سن‌ و سال دار که هنوز خوش‌بختانه دارد براساس کودک درون‌اش زندگي مي‌کند!

اما چرا به رغم جذابيت بسيار زياد شخصيت‌هاي ديگر کلاه قرمزي، فاميل دور براي من جالب بود!؟ چون فاميل دور ويژگي‌هايي داشت که در مباحث مديريت بر خود بسيار به آن‌ها اشاره مي‌شود. چند تا از جالب‌ترين‌هاي‌شان را با هم مرور کنيم:

  • “من الان چطوري‌ام!؟” ترجيع‌بند صحبت‌هاي فاميل دور اين سؤال بود. در زندگي شخصي‌ و کاري‌مان، اگر مي‌خواهيم که در جا نزنيم و آن‌جايي که هستيم نمانيم، هميشه بايد دنبال پاسخ اين سؤال باشيم؛ اما هميشه هم يادمان مي‌رود! من چطوري‌ام!؟ کجا هستم؟ چطور آدمي هستم؟ چه ويژگي‌هاي مثبت و منفي دارم؟ چه نقاط قوت و ضعفي دارم؟ اولين گام در به‌بود زندگي‌مان، پرسيدن اين سؤال‌ها از خودمان و ديگران است که همگي در همان سؤال ساده‌ي فاميل دور جمع شده‌اند: “من الان چطوري‌ام!؟” فقط لطفا مثل فاميل دور تنها به اين اکتفا نکنيد در همين لحظه چطوريد. اين چطور بودن، محرکي است براي شروع فرايند توسعه و به‌بود خود.
  • خودتان باشيد. اين ويژگي‌ مثبت تمام شخصيت‌هاي کلاه قرمزي است. آن‌ها با تمام کلک‌ها و کودکي‌هاي‌شان، هميشه خودشان هستند. وقتي خودتان باشيد، نه خودتان را گول مي‌زنيد و نه ديگران را. مي‌فهميد که شما هم آدمي هستيد مثل ديگران؛ با ضعف‌ها و قوت‌هاي خاص خودتان. مي‌فهميد که جايگاه واقعي‌تان کجاست و بايد به کجا برويد. اين طوري ديگران هم از بودن با شما احساس خوبي به‌دست مي‌آورند.
  • تهديد را به فرصت تبديل کنيد: فاميل دور از ببعي مي‌ترسيد؛ اما بعدتر جنبه‌هاي مثبت ببعي را ديد و جنبه‌هاي منفي‌اش را کنار گذاشت. اين طوري، تهديدِ ببعي را به فرصتي براي نمايش توانايي‌هاي خودش (به‌عنوان يک مربي و منتور که خودش جاي حرف زياد دارد) تبديل کرد!
  • خوش‌بين باشيد. فاميل دور به همه چيز و همه کس خوش‌بين بود. به قول خودش “من در اين ببعي [البته بااستعداد برنامه] افق‌هاي روشني مي‌بينم!”
  • بر تخصص حرفه‌اي خود تمرکز کنيد: فاميل دور، “در ـ کار” بود و دنيا را از زاويه‌ي ديد تخصص‌ خودش يعني “در” مي‌ديد و تفسير مي‌کرد. براي همه چيز راه‌حلي از جنس “در” داشت. کارش را دوست داشت و به آن افتخار مي‌کرد. نمونه‌ي عالي درک اين‌که “تخصص من چيست” يعني اين!

مرتبط: ۵ نکته کاری که می‌توان از “کلاه‌قرمزی” آموخت (از امير مهراني)

6 عنصر يک زندگي خوب

نويسنده: توني شوارتز/ مترجم: علي نعمتي شهاب

من آخرين پست وبلاگم را با اين جمله به پايان رساندم: “معيار درست بزرگ‌منشي ظرفيت ما براي حرکت در برابر بادهاي مخالف زندگي همراه با چابکي و ظرافت است: پذيرفتن خودمان به همان شکل که هستيم بدون متوقف کردن تلاش‌هاي‌مان براي بهتر شدن.”

هفته‌ي پيش من در اين مورد عميق‌‌تر انديشيدم. چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که يک زندگي خوب تا چه حد به پذيرفتن پارادوکس‌ها نيازمند است.

هميشه انتظار ياد گرفتن و رشد کردن را داشته باشيد؛ اما خودتان را همان‌طور که هستيد بپذيريد

يادگيري و رشد نيازمند آمادگي براي نگاه صادقانه و بي‌رحمانه به نقاط ضعف‌مان است. با بهترين نقطه‌ي قوت‌ شخصي‌تان آغاز کنيد. وقتي زياده از حد از آن استفاده مي‌کنيد، اغلب اين نقطه‌ي قوت به بزرگ‌ترين نقطه‌ي ضعف شما تبديل مي‌شود.

مهم‌ترين نقاط قوت من، توانايي هدايت‌گري و هم‌دلي است. وقتي بيش از حد آن‌ها را به کار بگيرم، به زورگويي تبديل مي‌شوند. چند ماه پيش من با مشتري درگير شده بودم که فکر مي‌کردم غيرمنصفانه و با دورويي با من رفتار کرده است. من با او منصفانه رفتار کردم و اين منجر به از دست رفتن آن مشتري براي ما شد.

ارزش چنداني در شکستن خودم درباره‌ي آن‌چه رخ داد يا مقابله با عصبانيت‌ام وجود نداشت. مشتري بدرفتاري کرده بود؛ اما مهم‌تر، کاري بود که من انجام دادم: با پذيرفتن مسئولانه‌ و بخشيدن خودم درباره‌ي اين حقيقت که هر چند زيادي نزديک شدن به افراد بخش غيرقابل انکاري از من است؛ اما من هنوز مي‌توانم خودم را رشد دهم و چيزهاي جديدي ياد بگيرم.

همين هفته‌ي پيش که من ملاقاتي با مشتري ديگري داشتم؛ احساس کردم ضروري است کمي واکنش جدي‌تر نشان بدهم. به جاي اين کار، من آگاهانه عقب‌نشيني را انتخاب کردم و اجازه دادم نتيجه‌ي کار، مواظب خودش باشد. و همين طور هم شد. با آگاه بودن از عادت خودم در مورد استفاده‌ي بيش از اندازه از يک نقطه‌ي قوت ـ يعني با تشخيص نقطه‌ي آسيب‌پذيري خودم ـ توانستم انتخاب ديگري داشته باشم.

ارزش‌آفريني براي ديگران و مراقبت از خودمان

تأمين ضروري‌ترين نيازهاي‌ و آرزوهاي‌مان موجب دل‌خوشي‌هاي پياپي مي‌شوند؛ اما اين شادي‌ها کوتاه مدت هستند. وقتي ما به چيزي يا کسي فراتر از خودمان خدمت کنيم، ديرپاترين احساس بامعنا بودن زندگي و رضايت از آن را کسب مي‌کنيم. بخشيدن به ديگران منبعي بي‌پايان از انرژي است.

به‌عنوان مثال وقتي با پرستاران بخش مراقبت‌هاي قلبي در بيمارستان کليولند کلينيک کار مي‌کرديم، به شکل سازگاري تعهد آن‌ها ما را شگفت‌زده مي‌کرد. اين پرستاران اغلب بدون اين‌که چيزي بخورند، دمي بنشينند يا حتي دوشي بگيرند، 12 تا 14 ساعت به صورت مداوم براي بيماران‌شان کار مي‌کردند.

با اين حال تقريبا همه‌ي آن‌ها کارشان در خدمات‌رساني به بيماران واقعا بدحال را رضايت‌بخش توصي مي‌کردند. مشکل اين بود که در طول زمان شغل آن‌ها طاقت‌فرسا مي‌شد.

به تشويق بيمارستان پرستاران نيازهاي بيماران را بر نيازهاي خودشان مقدم مي‌دانستند و معتقد بودند که هر کار ديگري، خودخواهي است. بسياري از پرستاران از پديده‌اي به نام خستگي از غم‌خواري (Compassion Fatigue) رنج مي‌بردند. نرخ خروج از شغل، بالا بود.

بنابراين قرباني کردن خودتان براي کمک به ديگران هيچ فرقي با تمرکز کامل بر روي خودتان به هزينه‌ي ديگران ندارد. خودخواهي يعني لذت‌بخش ساختن زندگي خودتان؛ اما مراقبت زا خود درباره‌ي اطمينان حاصل کردن از تأمين نيازهاي اساسي شما است؛ بنابراين شما از خودتان رها مي‌شويد و براي ارزش‌آفريني براي ديگران انرژي به دست مي‌آوريد.

تمرکز زياد و بازسازي منظم

ما در دنيايي زندگي مي‌کنيم که در آن هم‌واره با تقاضاهايي عجيب دست و پنجه نرم مي‌کنيم؛ اما به ندرت روي چيزي براي زماني طولاني تمرکز مي‌کنيم. توجه مجذوبانه ـ توانايي به تأخير انداختن ديگر چيزهاي لذت‌بخش براي تمرکز بر يک موضوع در يک زمان خاص ـ شرط لازم رسيدن و حفظ تعالي در هر چيزي است.

اگر چه برخالف ماشين‌ها، از انسان‌ها انتظار نمي‌رود در بالاترين ظرفيت براي مدت طولاني کار کنند. به جاي آن ما انسان‌ها طوري ساخته شده‌ايم تا تقريبا در هر 90 دقيقه، بين مصرف کردن انرژي قبلي، براي کسب انرژي جديد وقفه‌اي ايجاد کنيم.

ساعاتي که کار مي‌کنيد ارزش ايجاد شده توسط شما را تعيين نمي‌کند؛ بلکه انرژي که به ساعات کاري‌تان مي‌آوريد است که مهم است. هر چقدر با مهارت بيش‌تري خود را بازسازي کنيد، انرژي بيش‌تري هم خواهيد داشت.

انسان‌هاي داراي به‌ترين عملکرد ـ موسيقي‌دان‌ها، شطرنج‌بازان و قهرمانان ورزشي ـ معمولا به همين شکل تمرين مي‌کنند: بيش‌تر از 4 و نيم ساعت در روز تمرين نمي‌کنند. آن‌ها از بيش‌تر نصف ما هم بيش‌تر مي‌خوابند و چرت‌هاي بيش‌تري هم مي‌زنند.

اين افراد کشف کرده‌اند که وقتي براي مدت زيادي تمرين مي‌کنند؛ حواس‌شان پرت مي‌شود، انرژي‌شان کاهش مي‌يابد و کارشان خسته‌کننده مي‌شود. اما به اين دليل که آن‌ها در زمان کار کردن‌شان کاملا روي کار تمرکز دارند؛ در زمان کوتاه‌تري کار بيش‌تري انجام مي‌دهند.

اگر دوست داشتيد در مورد اين‌که چطور انرژي‌تان را مديريت مي‌کنيد بيش‌تر بدانيد، آزمون انرژي ما را امتحان کنيد.

منبع

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (15)

“خود تورس بهتر شده است؟ فکر نمی‌کنم. موضوع این است که فکر نمی‌کنم که تورس بتواند بهتر شود. ایبراهیموویچ هم بهتر نشده. او همان بازیکن سابق است و در بود یا نبود اتوئو یک جور بازی می‌کند. می‌توانی تغییراتی داشته باشی و از اشتباهات‌ات بکاهی؛ ولی چطور می‌توانی بهتر شوی؟” (گفتگوي روزنامه‌ي مارکا با فرناندو تورس؛ اين‌جا)

درس اين شماره اين است: حتما لازم نيست براي واقعا به‌تر شدن تلاش کنيد. همين که بتوانيد تعداد اشتباهات‌‌تان را کاهش دهيد يعني به‌تر شدن!

 

اهداف‌تان را به مسير خودشان بازگردانيد

نويسنده: هايدي گرانت هالوورسون/ مترجم: علي نعمتي شهاب

يک ماه از سال جديد هم به سرعت در حال گذشتن و تمام شدن است. اهداف سال جديدتان در چه حال‌اند؟ احتمالا آن طوري که دوست داشتيد پيش نرفته‌اند. اگر اين‌گونه است، شما تنها نيستيد. در واقع مطالعات بسياري نشان داده‌اند که بيش از نيمي از افرادي که تصميماتي براي سال جديد گرفته‌اند، آن‌ها را در ميانه‌ي راه شکسته‌اند.

ايجاد تغييرات واقعي مي‌تواند مشکل باشد و همين موضوع، انگيزه‌اي است براي آغاز کاهش دادن انتظارات يا کنار گذاشتن کامل اهداف. اما ناراحت نباشيد،‌ هنوز براي فشردن کليد ريست و دوباره حمله‌ کردن به اهداف دير نشده است؛ اما اين بار بايد مجهزتر باشيد.

اغلب ما سرزنش‌هاي‌مان را براي شکست بر نقاط اشتباهي متمرکز مي‌کنيم. معتقديم که استعداد يا عزم راسخي نداشتيم يا از يک توانايي ذاتي لازم براي دستيابي به هدف‌مان بهره‌مند نبوديم. اما اولين چيزي که با مطالعه‌ي عوامل موفقيت در زندگي ياد مي‌گيريد اين است که توانايي‌هاي ذاتي (البته اگر اصلا چنين چيزي وجود داشته باشد!) در مورد شانس شما براي موفقيت در دستيابي به هدف‌تان هيچ نمي‌گويند. تحقيق من در کنار نتايج چند دهه تحقيق در مورد انگيزش تصوير متفاوتي را ترسيم مي‌کند: در حقيقت مثل بسياري ديگر از جنبه‌هاي زندگي همه چيز به استراتژي برمي‌گردد.

در اين‌‌جا دو استراتژي که به صورت عملي مورد آزمون قرار گرفته‌اند و مي‌توانند باعث شوند يک سال نااميدکننده‌ي ديگر با عملي شدن همان تغييرات اساسي که به دنبال‌شان مي‌گرديد به سالي پربار تبديل شود، بررسي مي‌شوند:

1- تعيين اهداف خاص نه؛ ‌اهداف کاملا خاص تعريف کنيد: وقتي آدم‌ها اهداف‌شان را براي من تعريف مي‌کنند من چيزهايي مثل اين‌که “مي‌خوام بيش‌تر کار کنم”، “غذاي سالم‌تري بخورم”، “کم‌تر خرج کنم و بيش‌تر پس‌انداز” و مانند اين‌‌ها را مي‌شنوم. در جواب اين حرف‌ها من مي‌گويم: “اوکي، خوب موفقيت برات چطوري تعريف مي‌شه؟ از کجا مي‌فهمي به هدف‌ات رسيدي؟” اغلب اين سؤال با سکوتي طولاني، سردرگمي و پاسخي مثل “راست‌اش واقعا در اين مورد فکر نکردم” همراه مي‌شود.

زمان گذاشتن براي تعريف و نوشتن دقيق آن‌‌چه مي‌‌خواهيد به آن برسيد احتمال راضي شدن به کم‌تر و توجيه خودتان با گفتن اين‌که “همين هم خوبه” را کاهش مي‌دهد. “هزاران مطالعه نشان داده‌اند که خاص کردن هر چه بيش‌تر اهداف، يکي از اثربخش‌ترين گام‌ها براي دستيابي به هر هدفي است.”

به جاي “سخت کار کردن”، يک هدف بلند مدت را در نظر بگيريد ـ مثل “افزايش حقوق به‌اندازه‌ي حداقل … دلار” يا “رسيدن به رده‌ي … سازماني در ارتقاي شغلي.” هم‌چنين جزييات گام‌هاي ويژه‌ي ميان مدتي که براي رسيدن به آن نقطه لازم است را تعيين کنيد. آيا مديرتان از شما خواسته در حوزه‌‌هاي فني خاصي خودتان را بهبود بدهيد؟ آيا خبر داريد که برخي مسائل در روابط بين انساني شما را از پيش‌رفت بازداشته است؟ اگر مي‌دانيد بايد به‌تر ارتباط برقرار کنيد، هدف خاص خودتان را چيزي مثل “با دقت گوش کردن بدون قطع کردن صحبت طرف مقابل” تعيين کنيد.

وقتي چيزي را که براي‌اش تلاش مي‌کنيد مبهم باشد، استفاده از اين روش آسان وقتي خسته‌ و دل‌سرد و افسرده شده‌ايد، بسيار انگيزش‌بخش است. اما خودتان را با اين افسانه نفريبيد که اگر هدف مشخصي را تعيين کرديد، يا به آن مي‌رسيد و يا نه. اگر نرسيديد، چاره‌اي نداريد جز اين‌که آن‌قدر روي آن موضوع کار کنيد تا موفق شويد.

2- درباره‌ي آن‌چه که مي‌خواهيد و چيزهايي که بين شما و آن فاصله مي‌اندازند بيانديشيد: در ذهن‌تان تا نقطه‌ي مطلوب برويد و برگرديد! اين استراتژي مقايسه‌ي ذهني ناميده مي‌شود و به صورت خلاصه شامل خوش‌بينانه فکر کردن درباره‌ي جنبه‌هاي شگفت‌انگيز دست‌يابي به هدف‌تان در عين واقعي فکر کردن درباره‌ي اين‌که چگونه مي‌خواهيد به آن نقطه برسيد، است.

اول تصور کنيد در زمان دست‌يابي به هدف‌تان چه احساسي خواهيد داشت. تا جايي که مي‌شود آن را در ذهن‌تان روشن و روشن‌تر تصوير کنيد. سپس متوجه موانعي شويد که در بين راه‌ به آن‌ها برخواهيد خورد. مثلا اگر دوست داريد شغلي به‌تر و با درآمد بالاتر به دست آوريد، بايد با تخيل درباره‌ي احساس غرور و لذتي که از پذيرفتن يک پيشنهاد شغلي فوق‌العاده از سازماني برجسته به شما دست مي‌دهد شروع کنيد. سپس مي‌توانيد درباره‌ي چيزهايي که بين شما و آن پيشنهاد مطبوع فاصله انداخته‌اند فکر کنيد؛‌ مثلا: کانديداهاي برجسته‌ي ديگري که براي آن شغل درخواست مي‌دهند. آيا توجه به اين موضوع باعث نمي‌شود که شما روزمه‌تان را کمي به‌بود بدهيد؟

اين کار تجربه‌ي لزوم اقدام ناميده مي‌شود ـ حالتي روان‌شناختي که براي دست‌يابي به هدف مورد نياز است. خيال‌پردازي در مورد اين‌که گرفتن آن شغل چقدر خوب خواهد بود مي‌تواند خيلي لذت‌بخش باشد؛ اما شما را به سر منزل مقصود نمي‌رساند. تکنيک مقايسه‌ي ذهني آرزوها و خيالات شما را با متمرکز کردن‌تان بر آن‌چه براي رسيدن به آن‌ها مورد نياز است، به واقعيت تبديل مي‌کند.

در تحقيقاتي که توسط من و همکاران‌ام انجام شده ـ از بررسي نوجوانان 15 ساله‌اي که در طول تابستان خودشان را براي امتحان PSAT آماده مي‌کنند تا کارکنان واحد منابع انساني که براي مديريت به‌تر زمان‌شان تلاش مي‌کنند و از افراد مجردي که براي يافتن همسر تلاش مي‌کنند تا پرستاران کودکان که مي‌کوشند با والدين بچه‌ها ارتباط به‌تري برقرار کنند ـ نتايج هميشه مشابه بوده‌اند. استفاده‌ از تکنيک مقايسه‌ي ذهني به شکل قابل اطميناني به تلاش‌ها، انرژي و برنامه‌ريزي بيش‌تر و دست‌يابي به‌تر به اهداف مي‌انجامد. صرف چند دقيقه براي رفت و برگشت ذهني بين آينده‌ي مورد نظرتان و وضعيت امروزتان و موانعي که بايد براي رسيدن به نقطه‌ي مطلوب پشت سر بگذاريد، به شما کمک مي‌کند تا به شفافيت و انگيزه‌ي لازم براي موفقيت دست يابيد.

منبع

پ.ن. امسال پست‌هاي ثابت هفتگي گزاره‌ها اين طوري خواهد بود: شنبه‌ها يک مطلب ترجمه، يک‌شنبه‌ها مقاله‌ي هفته، سه‌شنبه‌ها مشاوره‌ي مديريت و جمعه‌ها لينک‌هاي هفته.

عاشق سرنوشت …

… با سرسختي مقاومت مي‌کرد. عاشق سرنوشت خود بود و در سير خود به سوي تباهي شرف و زيبايي مي‌ديد.

لطفا حرف مرا بد تعبير نکنيد. گفتم عاشق سرنوشت خود بود، نه عاشق خود. اين‌ها دو چيز بسيار متفاوت‌اند. زندگي‌اش هويت جداگانه‌اي يافته و به تعقيب هدف‌هاي خود پرداخته بود، که از اهداف ميرک [خودش!] جدا بود. وقتي مي‌گويم زندگي‌اش به سرنوشت‌اش بدل شده بود، مقصودم همين است.

سرنوشت بر آن نبود که حتي انگشتي براي کمک به ميرک بلند کند (براي شادي، ايمني، روحيه‌ي خوش يا سلامت او.) حال آن‌که ميرک آماده بود هر کاري براي سرنوشت خود بکند (براي جلال، وضوح، زيبايي، بهنجاري و اهميت آن.)خود را مسئول سرنوشت خود مي‌دانست؛ اما سرنوشت مسئوليتي نسبت به او حس نمي‌کرد …

(از: کلاه کلمنتيس؛ ميلان کوندرا؛ ترجمه: احمد ميرعلايي؛ نشر باغ نو؛ صص 85-84)

از بوق اشغال!!! (1)

چند سال پيش که روزنامه‌ي جام جم تازه درآمده بود، صفحه‌اي داشت با عنوان بوق اشغال که مصاحبه‌ با نويسندگان و هنرمندان و ديگر قشرهاي فرهيخته‌ي جامعه بود. بعدها اين مصاحبه‌هاي جالب در قالب کتابي هم با همين نام چاپ شد. از اين کتاب کلي يادداشت دارم که متأسفانه ننوشته‌ام کدام‌شان متعلق به مصاحبه با کيست و کتاب‌اش را هم متأسفانه‌تر انفاق کردم به کس ديگري! هر از چند گاهي بخشي از اين يادداشت‌ها را اين‌جا مي‌نويسم. اين هم اولي‌هاي‌اش:

ـ آخرين بار کي از خودتان بدتان آمد؟ وقتي از ديگري بدم آمد!

ـ پيغام‌تان براي انسان‌هاي هزاره‌ي سوم؟ زندگي را ادامه دهيد.

ـ تصميم‌تان در لحظه‌هاي نااميدي: تصميم نگرفتن …

نيستم نوميد از تشريف سبز نوبهار …

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
از آن پیغام‌بر خوبان پیام آورد مستان را

که جان‌ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد
ببین کز جمله دولت‌ها کدام آورد مستان را …

يک سال ديگر با خوشي‌ها و دل‌تنگي‌هاي‌اش تمام شد و در آستانه‌ي آمدن بهاري ديگريم. به همين مناسبت در اين پست پاياني سال، قصدم تشکر از دوستان و بزرگ‌واراني است که گذراندن امسال بدون همراهي‌شان، سخت‌تر مي‌شد:

  • تشکر ويژه دارم از تک تک اعضاي خانواده‌ي عزيزم به خاطر مهرباني‌هاي تمام‌نشدني‌شان.
  • تشکر مي‌کنم از دوستان بسيار نازنيني که در اين يک سال به‌ويژه در دوره‌هاي ناراحتي‌ام، بودن‌شان در کنار من و راه‌نمايي‌هاي‌شان تسکين‌دهنده و اميدبخش بود؛ به‌ويژه دوستان بسيار عزيزم صبا حسين‌نيا (که لازم است اين‌جا اسم‌اش را بياورم!) و شهرام و نيماي عزيز.
  • تشکر مي‌‌کنم از دوستان و هم‌کلاسي‌هاي عزيزم که اين روزها با پايان گرفتن دوران تحصيل‌ام در دوره‌ي MBA، دل‌تنگي‌ام نشان از آن دارد که چقدر بودن در کنارشان براي‌ام ارزش‌مند و شادي‌آفرين بوده است.
  • تشکر مي‌کنم از همه‌ي مديران و کارشناسان سازمان‌هاي کارفرما و هم‌چنين هم‌کاران‌ عزيز و محترم‌ام که بدون آن‌ها، کارهاي‌ام پيش نمي‌رفت!
  • تشکر مي‌کنم از دوستان گل‌آقايي به‌ويژه گل‌نساي عزيز. واقعا نشستن روي صندلي‌هاي اتاقِ کارِ مرحوم گل‌آقا و همکاري با اين مؤسسه، سورپريز اصلي امسال براي من بود!
  • تشکر مي‌کنم از دوستان عزيزي که به لطف شبکه‌هاي مجازي ـ به‌ويژه گودر ـ و اين وبلاگ يعني گزاره‌ها، افتخار آشنايي با آن‌ها را پيدا کردم و هم در شناخته‌ شدن اين وبلاگ به من کمک کردند و هم ازشان کلي مطلب جديد ياد گرفتم؛ به‌ويژه: احسان اردستاني، امير مهراني، دکتر علي رضا مجيدي، مهدي عرب عامري، احمد شريفي، نيام يراقي، آيدين کسايي، نادر خرمي‌راد، دوستان وبلاگ همينا و علي واحد و اساتيد و بزرگ‌تر‌هايي مثل آقاي مجيد آواژ و استاد پرويز درگي (که جا دارد بابت هديه‌ي بسيار ارزش‌مندشان در اين روزهاي آخر سال از ايشان و هم‌کاران محترم‌شان در TMBA تشکر کنم.)
  • و در آخر تشکر مي‌کنم از تک‌ تک شما دوستان و خوانندگاني که اين‌جا را چه زماني که در گزاره‌ها وردپرس دات کام در خدمت شما بود و چه زمانی که روی گزاره‌ها دات کام قرار گرفت، دنبال کرديد، مطالب‌اش را خوانديد و به‌اشتراک گذاشتيد و در موردشان اظهارنظر کرديد. شمايي که مرا براي نوشتن، انگيزه بخشيديد. امسال را به لطف شما با سرمايه‌اي به نام گزاره‌ها به پايان مي‌برم.

گزاره‌ها در طول تعطيلات نوروزي فعال خواهد بود؛ هر چند که بيش‌تر به دغدغه‌هاي فرهنگي و ادبي و هنري من خواهد پرداخت تا مطالب مديريتي و آي‌تي. با پايان تعطيلات، باز هم گزاره‌ها به روال قبلي‌اش باز خواهد گشت.

سال نو و نوبهارش بر شما مبارک‌ و خجسته باد. سبز باشيد و شاد و سلامت.