اجازه ندهيد انتظارات‌تان شما را فريب دهند

نويسنده: پيتر برگمان؛ ترجمه: علي نعمتي شهاب

دو هفته قبل در حالي که آفتاب در آسمان مي‌درخشيد و جوانه‌هاي کوچک بر روي شاخه‌هاي درختان خودنمايي مي‌کردند، من در زمان اسکي کردن دچار سرمازدگي شدم! آن هم نه يک سرمازدگي کوچک: چند تا از انگشتان پاي من مثل برف سفيد شده بودند. خوشبختانه من انگشتان‌ام را از دست ندادم؛ اما 10 دقيقه‌ طول کشيد تا دوش آب گرم باعث شود آن‌ها به آرامي و با درد بسيار به رنگ عادي خود برگردند.

اين‌جا يک چيزي عجيب است. من تقريبا تعطيلات آخر هر هفته‌‌ي زمستان‌ها را بدون سرمازدگي در دمايي زير صفر درجه اسکي مي‌کنم. بنابراين آن روز چه اتفاقي براي من افتاد؟

خوب اين اتفاق دقيقا به اين دليل رخ داد که زماني که من سرمازده شدم ديگر بهار از راه رسيده بود!

مي‌دانيد: در زمستان وقتي هوا سرد است من يک ژاکت پر گرم مي‌پوشم و چندين لايه لباس گرم هم زير آن به تن مي‌کنم. از همه مهم‌تر من از گرم‌کننده‌هاي پا استفاده مي‌کنم ـ که بسته‌هاي شيميايي نازکي هستند که داخل کفش اسکي من قرار مي‌گيرند و براي 6 ساعت حرارت توليد مي‌کنند. من به آن‌ها نياز دارم چون کفش‌هاي من تنگ هستند؛ چيزي که باعث جريان خون من را مختل مي‌کنند و در نتيجه مرا وقتي هوا سرد است نگران سرمازدگي مي‌کنند.

اين بار از آن‌جايي که آخرين اسکي در تعطيلات آخر هفته در بهار بود، من يک ژاکت نازک پوشيدم و از گرم‌کننده‌هاي پاي خودم استفاده نکردم.

اما دماي هوا زير صفر درجه بود! فکر مي‌کنم دقيقا 20 درجه فارنهايت زير صفر!

آيا قبل از بيرون رفتن دماي هوا را بررسي کردم؟ البته که اين کار را کردم. مي‌دانستم هوا سرد است. درد پاهاي‌ام يک ساعت بعد از يک ساعت اسکي کردن شروع شد؛ اما من هم‌چنان به کارم ادامه دادم. من به سادگي داده‌هاي موجود را ناديده گرفتم. چرا؟ خوب چون بهار بود! من انتظار هواي گرم‌تري را داشتم. تجربه قبلي‌ام به من نشان مي‌داد که در اين زمان از سال هوا آفتابي و گرم است. هر سال من در چنين زماني با تي‌شرت اسکي مي‌کردم! تعطيلات آخر هفته‌ي قبل هوا حدود 15 درجه بالاي صفر بود و من به راحتي با تي‌شرت‌ام اسکي کرده بودم.

همه‌ي آن اطلاعات گذشته با اين واقعيت که هوا واقعا آن قدر سرد بود که من دچار سرمازدگي شوم، بي‌مصرف شده بودند.

اين، مثال خوبي است در مورد اين‌که چقدر ساده انتظارات ما نسبت به وضعيت واقعي، استفاده از اطلاعات گذشته براي وضعيت کنوني و آرزوهاي‌مان، ما را به اشتباه مي‌اندازند و چقدر وقتي اين چنين عمل مي‌کنيم سرانجام دردناکي در انتظار ما است.

يک اصطلاح خاص براي چنين خطايي در علم روان‌شناسي وجود دارد: خطاي تأييد (Confirmation Bias يا تله‌ تأييد.) ما به دنبال داده‌ها، رفتارها و شواهدي مي‌گرديم که به ما نشان مي‌دهند که چيزها همان‌طوري هستند که ما باور داريم بايد باشند. به عبارت بهتر، ما به دنبال تأييد اين هستيم که در موضع حق قرار داريم.

در اوايل دهه 1990، وقتي براي يک شرکت مشاوره با اندازه‌ي متوسط کار مي‌کردم، به دوره‌ي MBA مديران اجرايي دانشگاه کلمبيا رفتم. دو سال پس از فارغ‌التحصيلي من هنوز براي همان شرکت اول کار مي‌کردم و براي روبرو شدن با چالش‌هاي جديد آماده بودم. من چند مهارت جديد داشتم ـ مهارت‌هايي که با پول پرداخت شده توسط شرکت محل کارم به دست آورده بودم ـ و مي‌خواستم از آن‌ها استفاده کنم.

اما آن شرکت “منِِ جديد (The new me)” را نديد! آن‌ها “من ِقديم (The old me)” را ديدند؛ فردي که او را 4 سال قبل استخدام کرده و آموزش‌اش داده بودند. در نتيجه آن‌ها همان کارهاي قبلي را به من دادند و از من به همان شکلي که قبل از گذراندن دوره MBA استفاده مي‌کردند، بهره گرفتند.

مدتي بعد يک مشاور کاريابي با من تماس گرفت؛ اما او که از قبل مرا نمي‌شناخت در کمال تعجب من را همان طوري ديد که بودم و نه در جايگاهي که تصور مي‌کرد بايد باشم. تنها چند ماه بعد من آن شرکت را ترک کردم و به شرکت جديدي پيوستم که مي‌خواست از مهارت‌هاي جديد من براي جهش خود بهره‌‌برداري کند.

اين پديده عامل اصلي بسياري از شکست‌هاي شخصي، حرفه‌اي و سازماني است: اين‌که دنياي پيرامون ما تغيير مي‌کند؛ اما ما هنوز انتظار داريم که جهان به همان شکلي باشد که ما فکر مي‌کنيم بايد باشد، و در نتيجه هيچ کاري نمي‌کنيم!

هميشه در دوران مربي‌گري‌ سازماني‌ام با اين چالش مقابله کرده‌ام. در واقع چالش برانگيزترين وظيفه يک مربي اين نيست که به بقيه کمک کند تا تغيير کنند؛ بلکه سخت‌ترين بخش کار تغيير نگرش ديگران نسبت به آن فرد است. زيرا وقتي ما يک عقيده را شکل مي‌دهيم، در برابر تغيير آن مقاومت مي‌کنيم.

امروز دايره‌المعارف بريتانيکا که در 200 سال گذشته همواره جزو پرفروش‌ترين کتاب‌ها بوده است توسط رسانه‌هاي ديجيتال مورد هجوم واقع شده است و احتمالا نمي‌تواند خود را بازيابي کند. شرکت کداک که از سال 1888 ميلادي تاکنون فروشنده موفقي بوده است، نمي‌توانست حتي تصور کند که با چه سرعت و شدتي توسط رقباي جديد دنياي ديجيتال پشت سر گذاشته شود.

خوب چرا ما در دام فريب خوردن توسط انتظارات‌مان مي‌افتيم؟‍

براساس تجربه‌هاي‌مان!

معمولا انتظارات ما از واقعيت درست‌ هستند. در بهار، هوا گرم‌تر است. انسان‌ها معمولا کاملا تغيير نمي‌کنند. و يک محصول 200 ساله، در هر حال 200 ساله است. اين وضعيت تا حدودي ثابت است.

چنين وضعيتي به ما احساسِ خوبِ امنيت و بر حق بودن مي‌دهد.

اما بعضي وقت‌ها ما اشتباه مي‌کنيم؛ البته احتمالا نه در اغلب مواقع. ممکن است در يک زمان مشخص درست فکر و عمل مي‌کرديم؛ اما پس از آن شرايط تغيير کرده باشند. در نتيجه امروز احتمالا داريم اشتباه مي‌کنيم و نمي‌خواهيم هم بدانيم که چنين است. ما آن اشتباه را حتي نمي‌بينيم. زيرا سرگرم راه يافتن شواهدي براي تأييد ايده‌هاي قبلي‌مان هستيم.

متأسفانه وقتي خطاي تأييد به ما احساس بهتري مي‌دهد، در عين حال باعث مي‌شود بدتر رفتار کنيم. بنابراين کارکنان، سازمان را ترک مي‌کنند. کسب و کارها مي‌لغزند و من سرمازده مي‌شوم.

خوب چطور از افتاده در دام فريب خوردن توسط انتظارات‌مان اجتناب کنيم؟

براي اين منظور بايد تمرين کنيد!

به جاي گشتن به دنبال اين‌که چطور چيزهاي مختلف شبيه هم هستند، مي‌توانيم دنبال تفاوت‌هاي آن‌ها بگرديم. به جاي جستجو براي يافتن شواهدي در جهت تأييد ديدگاه‌مان مي‌توانيم براي رد کردن آن تلاش کنيم. به جاي خواستنِ بر حق بودن، مي‌توانيم خواستار قرار گرفتن بر موضع ناحق باشيم.

البته اين کار حجم عظيمي از اطمينان را مي‌طلبد. اجازه بدهيد با آن روبرو شويم، در حال که همه‌‌ي ما ترجيح مي‌دهيم در جاي درست قرار بگيريم تا جاي غلط.

اما نکته‌ي تمسخر برانگيز اين‌جاست: هر چه بيش‌تر به دنبال غلط‌ها بگرديد احتمال رسيدن به سرانجام مثبت و درست بيش‌تر است!

بار بعدي که به يک زيردست‌تان نگاه کرديد از خود بپرسيد چه چيزي تغيير کرده است؟ به جاي تمرکز بر کارهاي غلط او، به دنبال کارهاي مثبتي بگرديد که شما هرگز قبلا متوجه آن‌ها نشده‌ايد.

وقتي به صنعت‌تان مي‌نگريد از خودتان بپرسيد چه تغييراتي در آن رخ داده است و چرا ممکن است اين تغييرات موجب بي‌معني شدن استراتژي کسب و کار شما شوند. از ديگران بخواهيد با نظر شما مخالفت کنند. و به جاي استدلال کردن، فقط گوش دهيد!

دفعه‌ي بعدي که بيرون رفتيد بدون توجه به فصل، دست‌تان را از پنجره بيرون ببريد و دماي هوا را امتحان کنيد!

منبع

پ.ن. مدتی است به انتشار مجموعه ترجمه‌های منتشر شده در این وبلاگ همراه با مجموعه‌ی مشابهی از مقالات مربوط به کار حرفه‌ای و بهره‌وری شغلی که ترجمه کرده‌ام (و هنوز این‌جا منتشر نشده) در قالب کتاب فکر می‌کنم. با توجه به استقبالی که از برخی از این مقالات روی وب شده (از جمله آمار هیت فید و خود وبلاگ یا کپی پیست‌هایی که در سطح وب شده‌اند!)‌، به نظرم این‌طوری افراد بیش‌تری می‌توانند از این مقالات استفاده کنند. اگر کسی از خوانندگان محترم این وبلاگ می‌تواند در این زمینه به من کمک کند، لطفا از طریق پست الکترونيکي من به نشاني gozareha@gmail.com یا صفحه‌ی تماس با من در این زمینه به من اطلاع دهد. پیشاپیش متشکرم.

وقت است …

وقت است نعره‌اي به لب، آخر زمان کُشَد

نيلي در اين صحيفه، بر اين دودمان کِشَد

سيلي که ريخت خانه‌ي مردم ز هم، چنين

اکنون سوي فرازگهي، سر چنان کشد.

برکنده دارد اين

بنيان سست را

بردارد از زمين

هر نادرست را!

وقت است ز آب ديده که دريا کند جهان

هولي در اين ميانه، مهيا کند جهان

پس دست‌هاي خسته در آغوش هم شوند

شور و نشاط ديگر بر پا کند جهان …

نيما يوشيج

مشاهده‌گر (1)

توضيح: مشاهده‌گر بخش جديد گزاره‌ها در دوشنبه‌ شب‌ها است. يک تصوير بدون هيچ توضيحي! اگر دوست داشتيد تفسيرتان را از اين عکس، پاي اين پست در خود وبلاگ يا در گودر براي‌ام بنويسيد.

ايده‌‌ي عنوان را از کتاب بي‌نظير “ماجراهاي يک مشاهده‌گر” پيتر دراکر گرفته‌ام.

شاد بودن!

“شاد بودن وضعيتي است خيالي که در گذشته زندگان به مردگان نسبت‌اش مي‌دادند و اين روزها کودکان به بزرگ‌ترها نسبت‌اش مي‌دهند و بزرگ‌ترها به بچه‌ها.”

توماس ساژ

پ.ن. اين را هم فراموش نکنيم: جايي خواندم که چاپلين بزرگ گفته: تمام عمر سعي کردم تا بفهمي؛ اما تو فقط خنديدي …

 

کار پروژه‌اي در برابر کار برنامه‌اي

خانم فرشته جعفري از من خواسته‌اند در مورد روش‌هاي درست برنامه‌ريزي بنويسم. بد نديدم روش برنامه‌ريزي خودم براي کار و زندگي ـ از جمله وبلاگ‌نويسي! ـ را بنويسم. اميدوارم مفيد باشد.

تجربه‌ي کار کردن در يک سازمان پروژه ـ محور من را با ويژگي‌هاي کار پروژه‌اي آشنا کرده است. از تعريف استاندارد پروژه يادمان هست که پروژه فعاليتي است موقتي که براي توليد يک خروجي منحصر به فرد به صورت موقتي در طول يک دوره‌ي زماني مشخص انجام مي‌شود. در برابرش، در طول يک سال اخير در شرکت مسئوليت‌هاي ديگري هم داشته‌ام که به‌نوعي در برابر مفهوم پروژه، به مفهوم برنامه نزديک‌تر بوده‌اند که در تعريفي که من براي برنامه‌ريزي شخصي و کاري دارم، بر روي ويژگي منحصر به فرد نبودن‌ و محدود نبودن‌شان به يک دوره‌ي زماني مشخص تأکيد دارم. مثال بزنم:  در طول يک هفته توليد گزارش X براي پروژه‌ي Y براي من يک کار پروژه‌اي است؛ اما تهيه‌ي خبرنامه‌ي آموزشي هفتگي شرکت يک کار برنامه‌اي است.

در زندگي شغلي و شخصي هم مي‌شود به کارها با همين ديدگاه نگاه کرد. چند مثال مي‌زنم تا بحث روشن‌تر شود: خواندن فلان کتاب که براي کارم به آن نياز دارم، گرفتن فلان مدرک يا گواهي‌نامه‌ي حرفه‌اي (حتي همين تافل يا آيلتس و جي‌مت و جي‌ آر اي خودمون!)، دنبال کردن کارهاي فارغ‌التحصيلي‌ دانشگاه‌ام و کارهايي از اين دست براي من، کارهاي پروژه‌اي هستند که بايد در يک دوره‌ي زماني مشخص، روي آن‌ها تمرکز کنم و از اول تا آخرش را در چند روز (يا چند ماه!) طي کنم تا به نتيجه‌ي مورد نظرم برسم. دقت کرده‌ايد که خود ما هم فارغ از آشنا بودن يا نبودن با مفهوم علمي پروژه، معمولا در زندگي‌مان اين کارها را پروژه مي‌ناميم؟ مثلا: “من پارسال پروژه‌ي بزرگ گرفتن کارت معافيت خدمت‌ام را به سرانجام رساندم!” در برابرش کارهاي ديگري هم هستند که به مفهوم برنامه نزديک هستند: رشد مستمر مهارت‌ها و توانايي‌هاي‌ام (مديريت اين فرايند رشد منظورم است؛ نه مثلا صرفِ گرفتنِ PMP!)، برنامه‌ريزي مالي، پيدا کردن منابع مالي جديد (!)، مديريت درآمدها و سرمايه‌گذاري‌ها، ياد گرفتن يک ساز موسيقي، اپلاي کردن براي تحصيل در يک دانشگاه معتبر خارجي، ازدواج (!) و چيزهايي شبيه اين‌ها که به ذهن من نمي‌رسند، مي‌شوند برنامه‌هاي زندگي.

يک مثال شايد ملموس‌تر وبلاگ‌نويسي من باشد. من يک سري اهداف کلي از وبلاگ‌نويسي دارم که برنامه‌هاي من را مشخص مي‌کنند. در مقابل، نوشتن همين پست مي‌شود پروژه‌ي امروز من!

همان‌طور که مي‌بينيد تمايز ميان “پروژه” و “برنامه” شخصي‌مان، در استمرار برنامه‌ها و طولاني مدت بودن فرايند دست‌يابي به اهداف مورد انتظار آن‌ها نسبت به پروژه‌ها است.

خوب با اين تعريف اوليه بروم سراغ روشي که ديگر کم‌کم به صورت ناخودآگاه براي برنامه‌ريزي کارهاي‌ام دارم:

  1. گام اول ـ تعيين بايدها: به کمک ابزار ترسيم نقشه‌هاي ذهني Mind Mapper، با توفان فکري (Brainstorming) با خودتان، کارهايي را که بايد در يک دوره‌ي زماني مشخص انجام بدهيد (To-Do List) فهرست کنيد. راست‌اش تجربه‌ي من نشان مي‌دهد که عموما برنامه‌ريزي براي يک سال و شش ماه و اين‌ها، جواب نمي‌دهد (شايد هم من نتوانستم!) اگر براي هفته‌ي آينده يا دو هفته‌‌ي ديگر برنامه‌ريزي کنيد و واقعا به اين برنامه‌ريزي متعهد باشيد، جواب عملي‌تري مي‌گيريد (پايين‌تر مفهوم تعهد را توضيح مي‌دهم.) حواس‌تان باشد که اين فهرست، اولويت‌بندي ندارد. هر چه مي‌خواهد دل تنگ‌تان بنويسيد!
  2. گام دوم ـ تعيين فهرست نبايدها: فهرست کارهايي را که نبايد انجام بدهيد (Not To-Do List) را هم به کمک مايند مپر دربياوريد (مثال: گودربازي مجموعا بيش از سه ساعت در روز!)
  3. گام سوم ـ تعيين برنامه‌ها در برابر پروژه‌ها: در اکسل، يک جدول درست کنيد و کارهايي را که در مايندمپر در فهرست To-Do نوشته‌ايد زير ستون اول ـ با عنوان موضوعات کاري (Work Subject) ـ بنويسيد. بعد دو تا ستون کنار ستون شماره‌ي يک درست کنيد: يکي از اين ستون‌ها عنوان‌اش مي‌شود برنامه‌ها (Plan) و ديگري طبعا پروژه‌ها (Projects)! از بالا به پايين فهرست‌تان شروع کنيد و مقابل موضوعات کاري فقط و فقط در يکي از ستون‌هاي برنامه / پروژه علامت بزنيد. اگر چند بار نتيجه‌ي کارتان را مرور کنيد تا خطاهاي احتمالي برطرف شوند بد نيست.
  4. گام چهارم ـ برنامه‌ريزي اجرا: حالا فهرست برنامه‌ها و پروژه‌هاي شما براي چند روز، چند ماه يا چند سال آينده مشخص است و بايد براي اجراي‌شان برنامه‌ريزي کنيد. شايد اين‌جا حساس‌ترين بخش‌ کار باشد. اين برنامه‌ريزي را چطور انجام دهيم؟ خوب به صورت کليشه‌اي بايد گفت که اول کارهاي پروژه‌اي و برنامه‌اي را اولويت‌بندي کنيد. روش‌اش با خودتان! بعدش من اين طوري کار را انجام مي‌دهم: اول به سراغ برنامه‌ها مي‌روم و سعي مي‌کنم به شکل عملي‌تري آن‌ها را به کارهاي پروژه‌اي بشکنم. بعد براي هر پروژه‌ حداکثر فرجه‌ي زماني مورد انتظار را مشخص مي‌کنم.  مثال بزنم: من با خودم قرار گذاشته‌ام که هر روز حتما حداقل يک پست در گزاره‌ها داشته‌ باشم. براي اين کار  مي‌شود هر روز گزاره‌ها يا شعر نوشت يا از کتاب‌ها نقل قول کرد، مطلب ديگران را کپي پيست کرد و الخ. اما برنامه‌ي من داشتن يک وبلاگ مديريتي و مشاوره‌ي مديريت و توليد محتوا در اين زمينه است. فلسفه‌ي وجودي پست‌هاي ثابت هفتگي گزاره‌ها به‌عنوان پروژه‌هاي هفتگي در همين است: توليد محتوا يعني من شنبه‌ها بايد حتما يک ترجمه داشته باشم، يکشنبه‌ها بايد يک مقاله را بخوانم و مرور کنم، سه‌شنبه‌ها يک مطلب جديد در مورد مشاوره‌ي مديريت از خودم بنويسم يا از جايي ترجمه کنم و جمعه‌ها لينک‌هاي هفته را مرور کنم. اين شيوه‌ي نگاه به برنامه‌ي وبلاگ‌نويسي، در واقع مجبورم مي‌کند هر هفته مطالب و مقالاتي که بايد را بخوانم. اما همه‌ي اين‌ها در کنار هم، مرا به يک هدف ديگر هم مي‌رسانند: خواندن مطالب ثابت مربوط به کارم در طول هفته و در نتيجه رشد شغلي و مهارتي! (شايد به‌نوعي اين‌ چهار پست ثابت هفتگي در کنار پست‌هاي ديگرم، تعريف من را از ماهيت و چيستي رشد شغلي و مهارتي هم نشان بدهند.) بنابراين ارتباط ميان پروژه‌هاي اجرايي‌کننده‌ي برنامه‌هاي‌تان را هم در نظر داشته باشيد. يا مثال ديگر: من مي‌خواستم معافيت از خدمت سربازي‌ام را پي‌گيري کنم (برنامه)؛ بنابراين مجبور بودم زمان‌هاي مشخصي از هفته دنبال تکميل مدارک‌ام و طي فرايندهاي اداري‌اش بدوم! (پروژه) اين، يکي از اولويت‌هاي اصلي زندگي من بود؛ در برابر مثلا ياد گرفتن يک ساز موسيقي.
  5. گام پنجم ـ اجراي برنامه‌ها: اما … چرا اغلب برنامه‌ها اجرا نمي‌شوند؟ تنبلي، ترس از شکست، سخت بودن کار کردن و بهانه‌ها و توجيهاتي شبيه اين‌ها!؟ راه‌حل چيست؟ من هيچ راهي جز ايجاد تعهد نمي‌شناسم. بارزترين مثال‌اش گزاره‌ها: همان قضيه‌ي هر روز يک پست جديد و پست‌هاي ثابت هفتگي. راست‌اش بعضي از وقت‌ها که براي پست ثابت هفتگي‌ام کاري نکرده‌ام، استرس مي‌گيرم! اين متعهد کردن خود، يک اجبار و الزام دروني است و هيچ کس نمي‌تواند آن را به شما تحميل کند. بنابراين بايد يک تصميم مشخص بگيريد و سر تصميم‌تان بايستيد. براي اين‌ کار من دو محرک‌ بزرگ مي‌شناسم: اولي مقايسه کردن و بزرگ‌نمايي مداوم لذت‌هايي که در پايان نصيب شما مي‌شود با سختي‌هاي کار است (لذتِ داشتنِ يک مدرک معتبر با امتياز خوب مثل تافل يا PMP، تعداد لايک‌هاي يک مطلب در گودر (!)، دريچه‌هايي که با رسيدن به يک هدف به روي شما باز مي‌شود ـ مثل امکان پاسپورت گرفتن و ترک کشور براي کار يا ادامه تحصيل براي مني که داشتم کارهاي معافيت سربازي را دنبال مي‌کردم ـ و …) و دومي ترساندن خود از عواقب انجام ندادن کار و بزرگ‌نمايي اين ترس (سربازي!!! خودش بزرگ‌ترين ترس است!)
  6. گام ششم ـ مديريت فرايند اجراي برنامه‌ها: خوب آستين‌ها را بزنيد بالا و برويد سراغ انجام کارها و به‌ترتيب انجام‌شان بدهيد. هر کاري را که سر وقت و درست انجام داديد به خودتان جايزه بدهيد (برم يک ربع گودر گردي!) و از آن طرف، براي انجام ندادن کارها هم خودتان را جريمه کنيد (گودر؛ چهار ساعت تعطيل و تمرکز روي کاري که عقب است!) اگر يادتان باشد يک فهرست Not To-Do هم داشتيد. براي کارهاي آن فهرست، برعکس عمل کنيد: اگر انجام‌شان نداديد به خودتان جايزه بدهيد و اگر انجام‌شان داديد خودتان را جريمه کنيد! شوخي و تعارف هم با خودتان نداشته باشيد لطفا.

در ادبيات علم مديريت هم اين روزها ثابت شده که هدف‌گذاري و برنامه‌ريزي بدون اجرا هيچ فايده‌اي ندارد. روش اجرا قطعا مهم‌تر است. بنابراين هر طور که برنامه‌ريزي کرديد؛ مي‌توانيد از بندهاي 5 و 6 براي اجراي برنامه‌هاي‌تان استفاده کنيد. موفق باشيد.

پ.ن. من قبل‌تر نوشته‌ها و ترجمه‌هايي در اين زمينه داشته‌ام از جمله:

اهداف‌تان را به مسیر خودشان بازگردانید

يک مشاور جوان در طول هفته چه بايد بخواند!؟

درسی برای برنامه‌ریزی

پيشنهاد مي‌کنم پست‌هاي مربوط به مديريت زمان امير مهراني را هم در اين زمينه دنبال کنيد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (17)

اگر هميشه فكر كني كه همه چيز را بلدي، هيچ وقت موفق نخواهي شد. هميشه بايد بهتر شد و اين كاري است كه من در تلاش هستم كه انجام دهم . من كارهايي كه در 18-19 سالگي مي‌كردم ،‌هنوز مي‌كنم. اما هميشه در حال تكميل شدن و يادگيري چيزهاي بيش‌تر هستم . حالا پخته‌تر شده ام . تجربيات به تو انسجام مي‌دهند و به تو كمك مي‌كنند كه در زمين راحت‌تر باشي . بازي به بازي سعي مي‌كنم كه بيش‌تر در خدمت تيم باشم.” (از گفتگوي آ اس با کريس رونالدو؛ اين‌جا)

قبلا ديديم که به عقيده‌ي فرناندو تورس به‌تر شدن يعني کم‌تر اشتباه کردن. اما حرف کريس رونالدو هم در اين زمينه بسيار جالب است: به‌تر شدن يعني انجام کارهاي جديد در کنار انجام همان کارهاي قديم!

اين روزها جنجال‌هاي ال‌کلاسيکوي شماره‌ي سه و اعتراض‌هاي آقاي خاص به دست‌هاي پشت‌پرده، هم‌خواني جالبي با صحبت‌هاي به‌ترين بازي‌کن تيم رئال دارد: کاش آقاي خاص ياد بگيرد که فوتبال در ذات اصلي‌اش، چيزي است جز نتيجه‌گرايي و کاپ قهرماني و خشونت و سيستم‌هاي دفاعي.

پ.ن. به دليل خواب‌آلودگي شديد من، پست لينک‌هاي هفته فردا صبح.

تغيير مي‌کنم، پس هستم!

امروز من 27 ساله مي‌شوم. دارم کم‌کم به نيمه‌ي راه زندگي نزديک مي‌شوم! پيش از هر چيز لازم است از خانواده و دوستانم به خاطر بودن‌شان و خوبي‌هاي‌شان و شادي‌هايي که به من بخشيدند، تشکر کنم.

به قول علما اما بعد: راست‌اش الان که يادداشت پارسال همين موقع‌ام را مي‌خوانم؛ مي‌بينم که چقدر نااميد بوده‌ام و اين روزها برعکس آن روزها چقدر پراميد! در اين يک سال شايد به‌اندازه‌ي 4-5 سال در زندگي‌ام چيز ياد گرفته‌ام. بد نديدم که در آستانه‌ي تغيير عدد سمت راست شمارنده‌ي عمرم، اين‌جا ثبت‌شان کنم:

1. ياد گرفتم که مسير زندگي، راهي است که ايست‌گاه ندارد! به قول قيصر شعر ايران: رفتن رسيدن است!

2. ياد گرفتم که بايد نااميدي را هميشه نااميد کرد! به قول فريدون مشيري: اميد هست و افق‌هاي بي‌کران روشن!

3. ياد گرفتم که شکست، پايان راه که نيست؛ تازه اول راه است. همين که آدم توانايي بازگشتن به زندگي عادي را بعد از يک شکست بزرگ داشته باشد، خودش بزرگ‌ترين خوش‌بختي آدمي است.

4. ياد گرفتم که خواستن و آرزو کردن، بايد واقعا براي داشتن باشد؛ نه براي احساس محروميت از نداشتن!

5. ياد گرفتم که من مي‌توانم و بايد تغيير کنم. لذت بردن از توانايي تغيير، زيباترين احساس آدمي است. به قول مارکز بزرگ: “براي داشتن چيزي که نداري؛ بايد کسي بشوي که تا امروز نبوده‌اي.”

6. ياد گرفتم که هر انساني مأموريتي براي خود در اين دنياي خاکي دارد. مأموريت من هم، کمک به خودم و ديگران براي شاد بودن و ياد گرفتن چطور زندگي کردن است.

7. ياد گرفتم که مثل لئو مسي و بازي‌کنان بارسلونا از خوب بودن خودم و توانايي‌هاي‌ام، لذت ببرم!

8. ياد گرفتم که براي موفقيت و انجام کارهايي که بايد، آدم چاره‌اي ندارد جز اين‌که خودش را به چيزي متعهد کند. گزاره‌ها تعهد من براي رشد دادن هر روزه‌ي خودم در کار و زندگي است!

9. ياد گرفتم که آدمي هستم که با نوشتن دردها و شادي‌هاي‌ام ـ هر چند در پس پرده ـ آرامش مي‌يابم. پيشنهاد مي‌کنم شما هم دنبال مسير آرامش‌تان بگرديد …

و حالا که به آينده نگاه مي‌کنم با وجود نداشته‌هاي‌ام، مي‌خواهم سعي کنم از داشته‌هاي‌ام لذت ببرم و اميد داشته باشم براي رسيدن به آروزهاي بزرگ زندگي‌ام. همين که مي‌توانم براي رسيدن به آرزوهاي‌ام تلاش کنم، بزرگ‌ترين لذت اين روزهاي زندگي من است.

مثل يادداشت پارسال، مي‌خواهم نوشته‌ام را با شعري از حافظ به پايان ببرم (و شعر امسال را که با پارسال مقايسه کنيد، مي‌بينيد که واقعا تغيير کرده‌ام!)؛ شعري که در اين يک سال، در لحظه‌هاي سخت زندگي و نااميدي، تکرارش جرأت حرکت و پيش رفتن را در من بيدار کرده است:

گر چه منزل، بس خطرناک است و مقصد، بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان، غم مخور!

يک برنامه‌ي دو مرحله‌اي براي تغيير دادن عادات بد

نويسنده: پيتر برگمان؛ ترجمه: علي نعمتي شهاب

در حالي که داشتم توسط تلفن همراه‌ام با کسي صحبت مي‌کردم ـ يادم نمي‌آيد که چه کسي بود و در چه موردي با هم صحبت مي‌کرديم ـ سه فرزندم را از آپارتمان‌مان به سمت ميني‌ون خودم ـ که کنار خيابان پارک شده‌ بود ـ راه‌نمايي مي‌کردم.

من تلفن را در دست راست‌ام گرفته بودم و چندين کيسه را در دست چپ‌ام و در همين حال سعي مي‌کردم بچه‌ها را از پريدن وسط خيابان باز دارم. در حالي که دانيل پسر دو ساله‌ام به شلوارم آويزان شده بود، سوفيا و ايزابل ـ به ترتيب چهار ساله و هشت ساله ـ با ديدن ماشين در کنار خيابان شروع به دويدن به سمت آن کردند.

قبل از اين‌که از پياده‌رو خارج بشوند من فرياد کشيدم: “صبر کنيد!” آن‌ها دقيقا سر موقع ايستادند و اين کار باعث شد با ماشيني که داشت از خيابان رد مي‌شد تصادف نکنند. اين وضعيت باعث شد آدرنالين زيادي در خون من ترشح شود. حرف زدن‌ام را متوقف کردم. در واقع من بايد قبل از پيش آمدن اين اتفاق تلفن را قطع مي‌کردم‌ ـ حالا اين براي‌ام روشن بود ـ ؛ اما اين کار را نکرده بودم. با خودم فکر مي‌کردم که از وقوع چه فاجعه‌اي جلوگيري کرده‌ام.

اين‌که چه چيزي باعث تغيير رفتار آدمي مي‌شود، بسيار جذاب است.

من به مکالمه‌ام با تلفن ادامه دادم و در همين حال فرزندان‌ام را تا خودروي‌مان راهنمايي کردم. وقتي روي صندلي راننده نشستم، استارت زدم، دنده عقب گرفتم و چرخيدم تا عقب‌ام را ببينم، هنوز داشتم با تلفن صحبت مي‌کردم. در حالي که ماشين را با سرعت کمي به عقب مي‌بردم و سعي مي‌کردم که اين کار مکالمه‌ام را مختل نکند، به آرامي به بچه‌ها گفتم: «کمربندها را ببنديد!»

در همين حال سيستم حس‌گر خودرو شروع به بوق زدن کرد که علامت آن بود که چيزي پشت سر من قرار دارد. از پنجره‌ي عقبي نگاهي به بيرون انداختم؛ اما چيزي نديدم. بنابراين با توجه به عجله‌ام و در حالي که هنوز با تلفن صحبت مي‌کردم و هم‌زمان به بچه‌ها اشاره مي‌کردم کمربندهاي‌شان را ببندند و به آرامي دنده عقب مي‌رفتم، صداي بوق سيستم را ناديده گرفتم؛ حتي وقتي که بوق‌ها به شکل ممتد درآمدند.

ناگهان ماشين تکان شديدي خورد و من صداي برخوردي را شنيدم. به ترمزها لعنتي فرستادم و بالاخره تلفن را قطع کردم. بعد از خودرو پياده شدم و به عقب آن رفتم. آن‌جا دو موتور سيکلت له شده را ديدم!

من مي‌توانستم وقتي در نماي عقبي که در صفحه GPS‌ام نمايش داده شده بود يا وقتي سيستم شروع به بوق زدن کرد آن‌ها را تشخيص دهم. اما حواس‌ام خيلي پرت شده بود.

چيزي که مرا خيلي ترساند اين بود که ممکن بود کسي هم سوار اين موتورسيکلت‌ها مي‌بود. يا اصلا مي‌شد به جاي اين موتورسيکلت‌ها بچه‌هايي در حال بازي کردن باشند. من قسر در رفتم. کسي صدمه نديد. اما من در عين شکرگزاري، به شدت آشفته بودم.

رانندگي در حال صحبت کردن با تلفن، معادل رانندگي در حال مستي است. اس‌ام‌اس زدن حتي از آن بدتر است: کساني که در حال رانندگي اس‌ام‌اس مي‌زنند، احتمال تصادف‌شان 23 برابر است؛ چنان‌که اخيرا يک مطالعه نشان داده که رانندگاني که در حال رانندگي اس‌ام‌اس مي‌زنند يا دريافت مي‌کنند، در 4.6 ثانيه از هر 6 ثانيه اصلا جاده را نگاه نمي‌کنند.

اين ثانيه‌هاي حواس‌پرتي ـ نگاهي کوتاهي انداختن به تلفن اغلب نامحسوس‌ترين لحظه بي‌توجهي است ـ تفاوت ميان اجتناب از تصادف را با تصادف کردن ايجاد مي‌کنند.

نکته جالب همين جا است: همه ما با اين‌که اين موضوع را مي‌دانيم، باز هم کار خودمان را مي‌کنيم!

ما همه کارهايي را که مي‌دانيم در بلند مدت ما را از مسيرمان منحرف مي‌کنند انحام مي‌دهيم. مثلا تلاش براي ثابت کردن بر حق بودن‌مان وقتي اين موضوع هيچ اهميتي ندارد يا پاسخ‌گويي به يک اي‌ميل در يک کنفرانس چند جانبه.

چرا اين کارها را متوقف نمي‌کنيم؟ چه چيزي صحبت نکردن با تلفن همراه را در هنگام رانندگي يا کنار گذاشتن يک ادعا را قبل از آن‌که دير شود، سخت مي‌کند؟

جالب است که ما به دليل ضعف تخيل‌مان فکر مي‌کنيم مي‌توانيم از اين‌ کارها فرار کنيم! (و من خودم را هم در اين ميان مستثنا نمي‌کنم.)

مثلا فکر مي‌کنيم: بقيه مردم وقتي با گوشي‌شان صحبت مي‌کنند تصادف مي‌کنند؛ ولي من نه! با توجه به تجربيات من در زمينه مکالمه با تلفن در حين رانندگي، خيلي سخت بشود تصور کرد که ممکن است من تصادف کنم! بنابراين هم‌چنان به صحبت کردن با تلفن در زمان رانندگي ادامه مي‌دهيم!

اگر ضعف در تصور مسئله اصلي باشد، تقويت تخيل‌مان و تمرين دادن آن راه حل مسئله است.

آيا در دنياي اصول تغيير رفتارهاي انساني، اجماعي درباره‌ي اين‌که کدام يک از دو عامل ترس يا پاداش تأثير بيش‌تري دارند، وجود دارد‍؟ يا خير برخي معتقدند شما هم‌زمان به هر دوي آن‌ها احتياج داريد. تجربه‌ي من حاکي از آن است که شما هر دو را لازم داريد؛ ولي نه به صورت هم‌زمان. اگر مي‌خواهيد رفتارتان را تغيير دهيد، با کمي ترس شروع کنيد و بعد پاداش گرفتن را تجربه کنيد.

ترس يک کاتاليزور بسيار خوب است. ترس مرحله‌ي اول پرتاب موشک و نيروي محرک آغازين ما براي حرکت در فضاي سکون است. اخيرا من ـ و بيش از 3.5 ميليون نفر انسان ديگر ـ يک ويدئوي 4 دقيقه‌اي را تماشا کرديم که تصادف ايجاد شده توسط يک دختر نوجوان را که به دليل ارسال اس‌ام‌اس در حين رانندگي رخ داده بود، دراماتيزه مي‌کرد. اين ويدئو جزئيات جالب تصادف و پي‌آمدهاي آن را نشان مي‌داد.

من دختري را با صورت خونين نگاه مي‌کردم که از غم دوستاني که کشته بود، مات و مبهوت اطراف‌اش را نگاه مي‌کرد. من درد، تأسف و نابودي دروني او را احساس مي‌کردم.

بعد از ديدن آن ويدئو من استفاده از تلفن همراه‌‌ام را در ماشين متوقف کردم. ديدن آن ويدئو تجربه‌اي در مورد آينده‌ي احتمالي خودم به من داد. من مي‌توانستم تصور کنم که احتمال داشت اگر من هم آن خودرو را مي‌راندم، اتفاق مشابهي رخ دهد.

چيزي که در مورد ترس مفيد است، ايجاد يک حس تجربه‌ي حال از آينده‌ي محتمل است. حتي اگر ما از آينده بترسيم، ترس، هم‌اکنون در ما وجود دارد. و با توجه به اين‌که تصميم‌گيري ما به تجربه کنوني ما وابسته است، مي‌خواهيم که رفتارمان را براي کاهش ترس‌مان تغيير دهيم.

با اين حال اين آخرِ ماجرا نيست. من از گفتن‌اش متنفرم؛ اما چند روزِ بعد از له کردن موتورسيکلت‌ها و چند روزِ بعد از تماشاي آن ويدئو، من به عادت مکالمه با تلفن همراه در حين رانندگي برگشتم!

ترس ناپايدار است. ترس خسته‌کننده و استرس‌زا است و در طول زمان از بين مي‌رود. مقصود ترس، کوتاه‌مدت است. براي تغيير در بلند مدت، تجربه‌ي ترس بايد با تجربه‌ي يک زندگي بهتر تکميل شود.

اين گام دوم است: پاداش‌دهي! يک قولِ عملي به خودمان در مورد به‌بود وضعيت کنوني! خوراکي که ما را براي ادامه دادن به عادت خوب‌مان به جاي عادت بد قبلي ترغيب مي‌کند.

من وقتي متوجه شدم که آن ويدئو را دوباره قبل از يک رانندگي طولاني با خانواده‌ام، نگاه کرده‌ام (يک ترس محرک.) سپس من به اين فکر کردم که رانندگي بدون حواس‌پرتي چه احساسي دارد! من وارد يک ريتم جديد شدم و آن را تثبيت کردم. من از خودِ رانندگي لذت بردم. من يک گفتگوي بسيار خوب با همسرم النور داشتم. کشف کردم که اين، بهترين رانندگي من در يک دوره طولاني مدت بوده است.

بنابراين با ايجاد يک ترسِ مفيد شروع کنيد و سپس آثار مثبت انتخاب‌تان را به خود يادآوري کنيد.

در ميانه‌ي استدلال خود ـ وقتي اصرار داريد که کار درستي مي‌کنيد، در حالي که اصلا اين موضوع اهميتي ندارد ـ لحظه‌اي تأمل کنيد تا آدم‌هايي را تصور کنيد که ديگر نمي‌خواهند با شما گفتگو کنند. با ديدن اين صحنه از آن‌ها عذرخواهي کنيد و صحنه را ترک گوييد. گزارش ارزيابي عملکردتان را با نظرات آن‌ها بر روي آن در نظر بگيريد. سعي کنيد واقعا در لحظه‌ي کنوني، آن گزارش را ببينيد. اين ترس به شما در متوقف کردن بحث و جدل‌تان کمک مي‌کند.

سپس به خودتان اجازه دهيد که از آن تصاوير ترسناک فاصله بگيريد و مطمئن شويد که به تغيير کيفيت گفتگوهاي‌تان، لذت بردن ديگران از آن و اضطراب کم‌تر خودتان توجه کافي مي‌کنيد. اين وضعيت ـ مانند رانندگي آرامش‌بخش و بدون تلفن همراه من ـ پاداشي است که تغيير ايجاد شده توسط شما را پايدار مي‌کند!

منبع

مي‌خواستم، ولي …

براي دوم ارديبهشت و 52 سالگي قيصر امين‌پور و از زبان خودش:

مي‌خواستم که ولوله بر پا کنم ولي … 
با شور شعر محشر کبرا کنم ولي …

با ني به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوي رهي به نوا وا کنم ولي …

تا باز روح قدسي حافظ مدد کند
دم مي‌زدم که کار مسيحا کنم ولي …

فرياد را بکوبم پا بر سر سکوت
يا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولي …

دل بر کنم از اين دل مرداب‌وار تنگ
با رود رو به جانب دريا کنم ولي …

اين بي‌کرانه آبي آيينه‌ي تو را
با چشم تشنه سير تماشا کنم ولي …

«بايد» به جاي «شايد» و «آيا» بياورم
فکري به حال «گر چه» و «اما» کنم ولي …