نويسنده: پيتر برگمان؛ ترجمه: علي نعمتي شهاب
دو هفته قبل در حالي که آفتاب در آسمان ميدرخشيد و جوانههاي کوچک بر روي شاخههاي درختان خودنمايي ميکردند، من در زمان اسکي کردن دچار سرمازدگي شدم! آن هم نه يک سرمازدگي کوچک: چند تا از انگشتان پاي من مثل برف سفيد شده بودند. خوشبختانه من انگشتانام را از دست ندادم؛ اما 10 دقيقه طول کشيد تا دوش آب گرم باعث شود آنها به آرامي و با درد بسيار به رنگ عادي خود برگردند.
اينجا يک چيزي عجيب است. من تقريبا تعطيلات آخر هر هفتهي زمستانها را بدون سرمازدگي در دمايي زير صفر درجه اسکي ميکنم. بنابراين آن روز چه اتفاقي براي من افتاد؟
خوب اين اتفاق دقيقا به اين دليل رخ داد که زماني که من سرمازده شدم ديگر بهار از راه رسيده بود!
ميدانيد: در زمستان وقتي هوا سرد است من يک ژاکت پر گرم ميپوشم و چندين لايه لباس گرم هم زير آن به تن ميکنم. از همه مهمتر من از گرمکنندههاي پا استفاده ميکنم ـ که بستههاي شيميايي نازکي هستند که داخل کفش اسکي من قرار ميگيرند و براي 6 ساعت حرارت توليد ميکنند. من به آنها نياز دارم چون کفشهاي من تنگ هستند؛ چيزي که باعث جريان خون من را مختل ميکنند و در نتيجه مرا وقتي هوا سرد است نگران سرمازدگي ميکنند.
اين بار از آنجايي که آخرين اسکي در تعطيلات آخر هفته در بهار بود، من يک ژاکت نازک پوشيدم و از گرمکنندههاي پاي خودم استفاده نکردم.
اما دماي هوا زير صفر درجه بود! فکر ميکنم دقيقا 20 درجه فارنهايت زير صفر!
آيا قبل از بيرون رفتن دماي هوا را بررسي کردم؟ البته که اين کار را کردم. ميدانستم هوا سرد است. درد پاهايام يک ساعت بعد از يک ساعت اسکي کردن شروع شد؛ اما من همچنان به کارم ادامه دادم. من به سادگي دادههاي موجود را ناديده گرفتم. چرا؟ خوب چون بهار بود! من انتظار هواي گرمتري را داشتم. تجربه قبليام به من نشان ميداد که در اين زمان از سال هوا آفتابي و گرم است. هر سال من در چنين زماني با تيشرت اسکي ميکردم! تعطيلات آخر هفتهي قبل هوا حدود 15 درجه بالاي صفر بود و من به راحتي با تيشرتام اسکي کرده بودم.
همهي آن اطلاعات گذشته با اين واقعيت که هوا واقعا آن قدر سرد بود که من دچار سرمازدگي شوم، بيمصرف شده بودند.
اين، مثال خوبي است در مورد اينکه چقدر ساده انتظارات ما نسبت به وضعيت واقعي، استفاده از اطلاعات گذشته براي وضعيت کنوني و آرزوهايمان، ما را به اشتباه مياندازند و چقدر وقتي اين چنين عمل ميکنيم سرانجام دردناکي در انتظار ما است.
يک اصطلاح خاص براي چنين خطايي در علم روانشناسي وجود دارد: خطاي تأييد (Confirmation Bias يا تله تأييد.) ما به دنبال دادهها، رفتارها و شواهدي ميگرديم که به ما نشان ميدهند که چيزها همانطوري هستند که ما باور داريم بايد باشند. به عبارت بهتر، ما به دنبال تأييد اين هستيم که در موضع حق قرار داريم.
در اوايل دهه 1990، وقتي براي يک شرکت مشاوره با اندازهي متوسط کار ميکردم، به دورهي MBA مديران اجرايي دانشگاه کلمبيا رفتم. دو سال پس از فارغالتحصيلي من هنوز براي همان شرکت اول کار ميکردم و براي روبرو شدن با چالشهاي جديد آماده بودم. من چند مهارت جديد داشتم ـ مهارتهايي که با پول پرداخت شده توسط شرکت محل کارم به دست آورده بودم ـ و ميخواستم از آنها استفاده کنم.
اما آن شرکت “منِِ جديد (The new me)” را نديد! آنها “من ِقديم (The old me)” را ديدند؛ فردي که او را 4 سال قبل استخدام کرده و آموزشاش داده بودند. در نتيجه آنها همان کارهاي قبلي را به من دادند و از من به همان شکلي که قبل از گذراندن دوره MBA استفاده ميکردند، بهره گرفتند.
مدتي بعد يک مشاور کاريابي با من تماس گرفت؛ اما او که از قبل مرا نميشناخت در کمال تعجب من را همان طوري ديد که بودم و نه در جايگاهي که تصور ميکرد بايد باشم. تنها چند ماه بعد من آن شرکت را ترک کردم و به شرکت جديدي پيوستم که ميخواست از مهارتهاي جديد من براي جهش خود بهرهبرداري کند.
اين پديده عامل اصلي بسياري از شکستهاي شخصي، حرفهاي و سازماني است: اينکه دنياي پيرامون ما تغيير ميکند؛ اما ما هنوز انتظار داريم که جهان به همان شکلي باشد که ما فکر ميکنيم بايد باشد، و در نتيجه هيچ کاري نميکنيم!
هميشه در دوران مربيگري سازمانيام با اين چالش مقابله کردهام. در واقع چالش برانگيزترين وظيفه يک مربي اين نيست که به بقيه کمک کند تا تغيير کنند؛ بلکه سختترين بخش کار تغيير نگرش ديگران نسبت به آن فرد است. زيرا وقتي ما يک عقيده را شکل ميدهيم، در برابر تغيير آن مقاومت ميکنيم.
امروز دايرهالمعارف بريتانيکا که در 200 سال گذشته همواره جزو پرفروشترين کتابها بوده است توسط رسانههاي ديجيتال مورد هجوم واقع شده است و احتمالا نميتواند خود را بازيابي کند. شرکت کداک که از سال 1888 ميلادي تاکنون فروشنده موفقي بوده است، نميتوانست حتي تصور کند که با چه سرعت و شدتي توسط رقباي جديد دنياي ديجيتال پشت سر گذاشته شود.
خوب چرا ما در دام فريب خوردن توسط انتظاراتمان ميافتيم؟
براساس تجربههايمان!
معمولا انتظارات ما از واقعيت درست هستند. در بهار، هوا گرمتر است. انسانها معمولا کاملا تغيير نميکنند. و يک محصول 200 ساله، در هر حال 200 ساله است. اين وضعيت تا حدودي ثابت است.
چنين وضعيتي به ما احساسِ خوبِ امنيت و بر حق بودن ميدهد.
اما بعضي وقتها ما اشتباه ميکنيم؛ البته احتمالا نه در اغلب مواقع. ممکن است در يک زمان مشخص درست فکر و عمل ميکرديم؛ اما پس از آن شرايط تغيير کرده باشند. در نتيجه امروز احتمالا داريم اشتباه ميکنيم و نميخواهيم هم بدانيم که چنين است. ما آن اشتباه را حتي نميبينيم. زيرا سرگرم راه يافتن شواهدي براي تأييد ايدههاي قبليمان هستيم.
متأسفانه وقتي خطاي تأييد به ما احساس بهتري ميدهد، در عين حال باعث ميشود بدتر رفتار کنيم. بنابراين کارکنان، سازمان را ترک ميکنند. کسب و کارها ميلغزند و من سرمازده ميشوم.
خوب چطور از افتاده در دام فريب خوردن توسط انتظاراتمان اجتناب کنيم؟
براي اين منظور بايد تمرين کنيد!
به جاي گشتن به دنبال اينکه چطور چيزهاي مختلف شبيه هم هستند، ميتوانيم دنبال تفاوتهاي آنها بگرديم. به جاي جستجو براي يافتن شواهدي در جهت تأييد ديدگاهمان ميتوانيم براي رد کردن آن تلاش کنيم. به جاي خواستنِ بر حق بودن، ميتوانيم خواستار قرار گرفتن بر موضع ناحق باشيم.
البته اين کار حجم عظيمي از اطمينان را ميطلبد. اجازه بدهيد با آن روبرو شويم، در حال که همهي ما ترجيح ميدهيم در جاي درست قرار بگيريم تا جاي غلط.
اما نکتهي تمسخر برانگيز اينجاست: هر چه بيشتر به دنبال غلطها بگرديد احتمال رسيدن به سرانجام مثبت و درست بيشتر است!
بار بعدي که به يک زيردستتان نگاه کرديد از خود بپرسيد چه چيزي تغيير کرده است؟ به جاي تمرکز بر کارهاي غلط او، به دنبال کارهاي مثبتي بگرديد که شما هرگز قبلا متوجه آنها نشدهايد.
وقتي به صنعتتان مينگريد از خودتان بپرسيد چه تغييراتي در آن رخ داده است و چرا ممکن است اين تغييرات موجب بيمعني شدن استراتژي کسب و کار شما شوند. از ديگران بخواهيد با نظر شما مخالفت کنند. و به جاي استدلال کردن، فقط گوش دهيد!
دفعهي بعدي که بيرون رفتيد بدون توجه به فصل، دستتان را از پنجره بيرون ببريد و دماي هوا را امتحان کنيد!
پ.ن. مدتی است به انتشار مجموعه ترجمههای منتشر شده در این وبلاگ همراه با مجموعهی مشابهی از مقالات مربوط به کار حرفهای و بهرهوری شغلی که ترجمه کردهام (و هنوز اینجا منتشر نشده) در قالب کتاب فکر میکنم. با توجه به استقبالی که از برخی از این مقالات روی وب شده (از جمله آمار هیت فید و خود وبلاگ یا کپی پیستهایی که در سطح وب شدهاند!)، به نظرم اینطوری افراد بیشتری میتوانند از این مقالات استفاده کنند. اگر کسی از خوانندگان محترم این وبلاگ میتواند در این زمینه به من کمک کند، لطفا از طریق پست الکترونيکي من به نشاني gozareha@gmail.com یا صفحهی تماس با من در این زمینه به من اطلاع دهد. پیشاپیش متشکرم.

