آقای جعفری ما شما را بیشتر به عنوان یک بازیگر طنز میشناسیم. این بار شما بازیگر نقش پدر شهرزاد در «قاعده تصادف» بودید که خصوصیات آن را به شکل باورپذیری ایفا کردید. شما به ریسکش فکر نکردید؟
ـ این را باید بگویم که من در «نفوذی» هم این نقش را داشتم، اما در آن فیلم پدر ماجرا مظلوم واقع شده بود. اینجا ماجرا فرق میکرد و شاید دو نقش متفاوت باشد. اما بهطور کلی نه تنها بازیگری که زندگی هم سرشار از ریسک است. بازیگری که ریسک نکند چطور میتواند درست حرکت کند؟ من متوجه نمیشوم مثلا بازیگری میگوید من نقش قهرمان داشتهام همیشه و نمیخواهم ضد قهرمان بازی کنم تا مبادا محبوبیتم خدشهدار نشود. زندگی کلا ریسک است، نباید همه چیز یکنواخت شود. این لذتی ندارد و برایت عادی میشود. اتفاقا فیلمهایی مثل «قاعده تصادف» است که باعث میشود تو شبها بنشینی، تفکر کنی و تدبیر کنی که حالا چه کنم. من خودم به آقای بهزادی گفتم نقش را به من بده و کاری هم نداشته باش تا من درش بیاورم، خود آقای بهزادی کمی دو به شک بود، اما من چون کلا نقشهایی که فرد را به چالش میکشند را دوست دارم، ولی کمتر پیش میآید چون فیلمهای خوب کمتر ساخته میشود. اما این اتفاق در تئاتر بیشتر میافتد. من دنبال این هستم که آزار ببینم و از این آزار دیدن به این معنا که ذهنم مشغول شود لذت میبرم.
بهمن فرمانآرا از آن آدمهایی است که در هر مصاحبهاش باید منتظر کلی غافلگیری باشی. یکی از ویژگیهای مهم آقای فرمانآرا، توجهاش به دنیای حرفهایگری و فروش هنر و رد گزارههایی شبیه “هنر برای هنر” است. فرمانآرا برای سالها فروش را در سینمای حرفهای جهان تجربه کرده و بههمین دلیل، حرفهایاش در اینباره شنیدنی است.
1. نظم، زیربنای فرصتسازی است: هنگام تحصیل هم در دانشگاه به این دلیل که کنار هالیوود بودیم، اول از همه انضباط را یاد میدادند. به این خاطر که میگفتند شما اگر بهترین فیلمنامه جهان را نوشتید ولی اگر چهار روز بعد از تاریخ مقرر تحویل دهید باز هم نمره مردودی میگیرید، چون دیگر فایدهای ندارد. برای اینکه میگفتند اگر انضباط نداشته باشید کسی در سینمای آمریکا شما را نمیپذیرد. چون اینجا همهچیز حرفهای است، بنابراین در دانشگاه نظم و انضباط در عالم سینما را یاد گرفتم و پدرم هم به ما قانون را یاد داد. ما در خانه همیشه قانون داشتیم؛ یعنی باید فلان ساعت و پیش از پدرم در خانه میبودیم.
2. شما ایدهی محصول / خدمتتان را میفروشید و نه خودش را: فروش اگر از ابتدا فکر بازگشت سود و سرمایه نباشید و از سرمایهی بانک ملی هم در فیلمتان استفاده کنید باز هم تمام میشود. به هر جهت من از ابتدا به سینما به عنوان یک حرفه نگاه میکردم … من در فیلمهایم سرمایهگذاری نمیکنم. دلیلش هم این است، اگر شما موضوع فیلمتان را نتوانید به دو نفر بفروشید، خود فیلم را هم نمیتوانید به بقیه بفروشید.
توصیه میکنم بقیهی بخشهای این مصاحبهی جذاب و بانمک را هم از دست ندهید!
ـ برای من فیلمسازی و نویسندگی مثل رانندگی کردن است. شما برای اینکه رانندگی کنید، باید حتما قوانین را بدانید. مثلا باید بدانید که در سربالایی با چه دنده ای حرکت کنید. ولی وقتی دارید با خانواده به سفر می روید و در ماشین نشسته اید، دیگر به آن قواعد فکر نمیکنید و دست خودتان ناخودآگاه آنها را انجام میدهد. این قوانین تا قبل از نوشتن به درد میخورند. من وقتی شروع به نوشتن میکنم، سعی میکنم بهشان فکر نکنم. در حالی که آنها مثل یک فیلتر در ذهن من وجود دارند. شاید لحظهای که سکانسی را که نوشتهام پاره میکنم، آگاه نباشم که دلیلاش زیر پا گذاشتن یک قانون است. ولی اگر بعد بهاش فکر کنم، میفهمم که این به خاطر مغایرت با یک قانون بوده.
ـ [نوشتن فيلمنامه] اگر دست خودم باشد و تعهدی نداشته باشم خیلی طول میکشد. احتمالا آنقدر که مثلا خودم دیگر از صرافت ساخت فیلم میافتم. برای اینکه این اتفاق نیفتد، قبل از آماده شدن فیلمنامه به کسی که قرار است با هم کار کنیم مثلا تهیه کننده، قول یک تاریخ را میدهم. و این مجبورم میکند که شروع به نوشتن فیلمنامه کنم. اگر این قول را ندهم، نوشتنام طول میکشد. نوشتن این کار آخرم حداقل یک سال طول کشید. و برای «جدایی» فکر میکنم ۶-۵ ماه.
ـ من به اینکه قرار است در آینده به چه نقطه ای برسم اصلا فکر نکردم و نمی دانم آن نقطه کجاست. فیلم ساختن برایم پلکان نیست. من یک زندگی دارم و چیزی که برایم خیلی لذتبخش است، بودن سر صحنهي فیلمبرداری است. رؤیایی که دارم این است که زمان بیشتری از باقیماندهي زندگیام را سر صحنهي فیلمبرداری باشم. ولی از الآن نمیدانم که در آینده چه فیلمی را اگر بسازم خیلی خوشحال خواهم بود.
کلاهقرمزی 92 جمعه شب مثل نوروز تمام سالهای اخیر خداحافظی باشکوهی داشت. ایرج طهماسب و حمید جبلی عزیز باز هم لحظات شاد، زیبا و فراموشنشدنی را برای ما رقم زدند. نشاندن لبخند بر لبان مردم خستهدل این روزهای ایران با یک ابزار تکراری ـ هر چقدر هم که این ابزار یعنی عروسکهای این مجموعه نماد نوستالژی روزهای خوش گذشته باشند ـ هنری است که هر کسی ندارد. همین است که زبان، در ستایش کاری که این دو مرد بزرگ سالهاست دارند بهخوبی از عهدهاش برمیآیند، در میماند …
امسال کلاهقرمزی را که میدیدم، علاوه بر سرخوشی ناشی از دیدن خود این مجموعه، از طراحی بینظیر کلاهقرمزی بهعنوان یک محصول هنری لذت بردم. کلاهقرمزی امسال تفاوتهای بسیاری با مجموعههای نوروز سالهای اخیر داشت و از نظر من، نقطهی اوج کار طهماسب و جبلی در مجموعهی کلاهقرمزی بود. مثل همیشه که وقتی یک محصول فوقالعاده را میبینم، بهدنبال علت موفقیت آن هستم، برایام جالب بود تا بفهمم کلاهقرمزی 92 چرا تا به این حد موفق شده است. در نهایت به پنج اصل سادهی زیر رسیدم که برای طراحی هر محصول موفقی مورد نیاز است:
1- خودتان باشید؛ اما متفاوت: کلاهقرمزی امسال در ظاهر با سالهای گذشته هیچ تفاوتی نداشت. دکور که همان بود. شخصیتها هم تقریبا همانها بودند. تم برنامه هم هنوز همان ماجرای شیطنتهای بچهگانه و آموزشهای پدرانهی آقای مجری است. اما … در تکتک شخصیتها امسال تحولات ظریفی ایجاد شده بود که با کمی دقت، مخاطب را شگفتزده میکردند. به چند مورد زیر توجه کنید:
ایرج طهماسب امسال بههیچ عنوان عصبانی نشد! 🙂
ببعی از یک شخصیت حاشیهای به متن آمد و بر جنبههای روشنفکرانهی او تأکید بیشتری شد. ببعی همان چیزهایی را دوست داشت که علاقهمندیهای نسل جوان امروزند: فیلمهای نوستالژیک و رومانتیک کلاسیک (کازابلانکایاش را که یادتان هست!؟) و ترانهها و موسیقیهای مجبوب این روزها (ترانههای سلن دیون و بهویژه ترانهی معروف تایتانیک فقط یک نمونهاش بود!)
فامیل دور شخصیت محوری امسال بود با دغدغههای یک مرد جوان امروزی. 🙂
پسر عمه زا با دیدن دختر همسایه عاقلتر شد! 🙂
حضور پسرخاله بسیار محدود شد؛ اما بسیار تأثیرگذار (مثلا خانهی سالمندان رفتن پسرخاله را بهیاد بیاورید!)
ایدهها و داستانهای درخشان طهماسب و جبلی برای هر یک از عروسکها نشان دادند که تکراریترین محصول هم میتواند چنان نو ساخته شود که هیجان و لذتی بیمانند را به مشتریان ارائه کند.
2- منبع خلق ایده برای دیگران باشید: محصولی موفق است که بتواند علاوه بر فروش مستقیم خودش، منبعی باشد برای خلق ایدههای جذاب و بترکان (!) توسط دیگران. اگر کمی دقت کنید در دنیای فناوری امروز نمونهاش را بسیار میبینید (مثلا آیفون را که پدر تلفنهای هوشمند امروزی است ببینید!) کلاهقرمزی هم همین ویژگی را دارد. فقط بهعنوان نمونه لطیفههای ساخته شده از روی شخصیت “آقوی همساده” را به یاد بیاورید! 🙂 این هم نوعی بازاریابی ویروسی است دیگر!
3- مشتریتان را درست انتخاب کنید؛ سایر مشتریان خودشان بهسراغ شما میآیند: کلاهقرمزی 92 یک ویژگی بسیار مهم دیگر هم داشت. بالاخره بعد از چند سال، این برنامه فقط و فقط روی بچههای دههی 60 متمرکز بود. ایدهی محوری کلاهقرمزی امسال “ارائهی لذتها و علاقهمندیهای نسل متولد دههی 60 در قالبی جدید” به آنها بود: تمهای آشنا برای این بچهها، گنجاندن علاقهمندیهای این نسل (از ترانهها و فیلمهای مورد علاقه گرفته تا تئاترهای کلاسیک و شوخی با برنامهی محبوب 90!) و البته داشتن مابهازاهای شخصیتی برای این نسل مثل “ببعی” باعث شده بود تا بچههای دههی 60، شیفتهتر از هر سال بهتماشای کلاهقرمزی بنشینند (در این زمینه فقط و فقط ارجاعتان میدهم به وضعیت تایملاین توییتر در زمان پخش کلاهقرمزی!) اما این همهی ماجرا نبود. پدربزرگها و مادربزرگها، پدرها و مادرها و فرزندان بچههای دههی 60 هم کلاهقرمزی را دیدند و لذت بردند.
4- تنوع اجزای محصول را کم کنید و خلاقیت را زیاد: آشنا نیست؟ استراتژی استیو جابز در اپل همین بود! در کلاهقرمزی امسال بهدرستی از تنوع موقعیتهای نمایشی کم شده بود و در عین حال، خلاقیت موقعیتهای نمایشی بسیار بالا رفته بود. مثلا یک تم اصلی حضور جمعی بچهها در یک موقعیت تخیلی بود که در سینما، پشت چراغ راهنمایی و … تکرار شد. اما بیتردید، شاهکارترین تم کلاهقرمزی امسال، تئاترهای کلاسیکی بود که با روایت عروسکها به درخشانترین شکل ممکن اجرا شدند: از اتلو گرفته تا رومئو و ژولیت. فکر میکنم فقط و فقط به دلیل همین یک ایده میتوان به کلاهقرمزی 92 نمرهی 20 داد!
5- دوستداشتنی و جذاب، غافلگیر کنید: از همان قسمت اول، من شخصا منتظر حضور گیگیلی بودم. ورود گیگیلی در برنامهی آخر و رسیدناش به خداحافظی ـ که کنایه از کند بودن ذاتی گیگیلی و خانواده بود ـ غافلگیری بینظیری بود! خداحافظی تکتک عروسکها با آن جملات بینظیرشان (مثلا شعر جیگر را یادتان هست؟) آنقدر لذتبخش بود که هنوز طعم خوش لحظههایاش را در اعماق قلبام احساس میکنم …
سال گذشته نقدی نوشته بودم بر کلاهقرمزی 91 که امسال به بهترین شکل ممکن تمامی نقدهای من توسط آقایان طهماسب و جبلی برطرف شدند. به سهم خودم و با تمام وجود، سپاسگزارم از این دو مرد نازنین برای تمامی لحظات زیبا و خوشی که برای ما در زندگیمان بهیادگار گذاشتند. حالا دیگر وقت لحظهشماری است تا نوروز 93 و کلاهقرمزی بعدی. بهامید آن روز. 🙂
مدتها در این فکر بودم عیدی گزارهها چه باشد تا اینکه این ایده به ذهنم رسید که از مجموعه مقالاتی که در زمینهی بهداشت کار برای هفتهنامهی همشهری تندرستی نوشتهام، یک کتاب الکترونیک تهیه کنم. بنابراین این شما و این هم عیدی گزارهها. چند خطی از مقدمهی این کتاب:
“ما انسانها در طول زندگيمان چيزي نزديک به يک سوم از زمان عمرمان را در محل کارمان ميگذرانيم. کار کردن اگر براي لذت باشد و همراه با خوشي، ميتواند يکي از عوامل اصلي افزايش کيفيت زندگي باشد. اما اگر کار کردن، بار خاطري باشد که سنگيني آن تنها براي کسب درآمد يا گذراندن وقت تحمل ميشود، آن وقت است که ديگر کار کردن بيشتر از آنکه مفيد باشد، بدل ميشود به بزرگترين خطر براي سلامتي افراد و سوهاني بر روح و جسم خستهي آنها.
عجيب است اما واقعي! بسياري از مشکلات روحي و جسمي ما، از فشارها و استرسهاي کاري نشأت ميگيرند. نکتهي مهم در اين ميان اين است که بسياري از اين فشارها و استرسها بهدليل نوع نگاه ما به داستان کاري و شغليمان و تفسيرهايي که از اين داستان داريم و البته رفتار و عملکرد خود ما، ايجاد ميشوند و در نتيجه قابل پيشگيري و کنترل هستند. در واقع يکي از زيربخشهاي اصلي حوزهي سلامت در دنياي امروز، بهداشت شغلي است که صرفا شامل مباحث ايمني و بهداشت کاري نيست و روشهاي “درست کار کردن” هم جزو مباحث اين حوزه محسوب ميشوند.
کتابي که در دست داريد مجموعهي منتخبي است از مقالات من در اين نشريه همراه با برخي نوشتههايام در گزارهها که به آنها در قالب يک مقالهي واحد نظم بخشيدهام. در اين نوشتهها تلاش کردهام روشهاي بسيار ساده و در عين حال کاربردي براي “بهتر کار کردن”، شيوهي نگاه درست به ماهيت کار و مشکلات شغلي و سازماني و روش حل آنها را براي همه ـ اعم از مدير و کارشناس و کارمند ـ ارائه کنم.”
کتاب الکترونیکی “شغل سالم برای همه” را از اینجا با لینک مستقیم دانلود کنید. امیدوارم بخوانید و بپسندید و برایتان مفید باشد! سال نو پیشاپیش مبارک!
“آدمهايي كه خواب بهشت را ميبينند، وقتي به كنار آن ميرسند، ديگر عجلهاي براي وارد شدن ندارند!” (سيمون دوبوار در رمان “ماندارنها“؛ ترجمهي دكتر پرويز شهدي)
از مطالعهي اين رمان و ديدن اين تكجملهي درخشان سيمون دوبوار بزرگ، سالها ميگذرد. از همان لحظهاي كه اين جمله را خواندم تا همين روزها، چرايي اين “انتخاب” سخت اما در عين حال سهل آدمي، برايم از بزرگترين رازهاي زندگي بود. اينكه چرا وقتي به در “بهشت” ميرسيم، ديگر ميلي به ورود به آن نداريم. بهشت البته در اينجا كنايهاي است از همهي آرزوهاي بهظاهر، نشدني و رؤياهاي بيتعبير. و چه كسي هست كه اقلا يك بار در زندگياش، در دروازهي “بهشت”، به ترديد نيفتاده باشد و در باقي عمر، رنجِ حسرتِ وارد نشدن را به دوش نكشيده باشد؟
اما واقعا چرا اين اتفاق، نه يك بار، كه بارها در زندگي ما تكرار ميشود؟ سالهاست كه همراه با تحمل دردِ “گذشتن از بهشتها و رؤياها” به اين مسئله فكر ميكنم و اين روزها، بهگمانم رازش را بالاخره يافتهام: اينكه لذتي كه ما از تصوير بهشت رؤيايي حس ميكنيم، تفاوت بسياري دارد با لذت بهشت واقعي. ما بهشتي را ترسيم ميكنيم كه وقتي به در ورودياش ميرسيم، ميبينيم هماني نبوده است كه ميانديشيديم؛ و همينجا است كه ناخودآگاه، به انكارِ واقعيتِ آن بهشت ميپردازيم: “نه! اينجا بهشت گمشدهي من نيست!” و همين انكارِ واقعيت و همين واقعيتِ دردناكِ لعنتي، بزرگترين زلزلههاي زندگي انسانها را رقم ميزند …
شايد عاليترين تصوير ماجرا را اما بتوان در “هبوط از بهشت” تصوير كرد: جايي كه در فيلم بينظير “” ـ شاهكار پيتر وير ـ ترومن (جيم كري) به دروازهي خروجي بهشت رؤيايي كه در آن زندگي ميكند ميرسد و دچار ترديدي برعكس ميشود. همانجا سؤال كارگردان اين نمايش بزرگ (اد هريس) از ترومن بسيار شنيدني است: اينكه آيا ميخواهد “بهشت” را رها كند و با واقعيتِ ناشناخته روبرو شود؟ و جالب، اينجاست كه بسياري از آدمها، بهاميد پيدا كردن بهشتي كه احساس لذت ناشي از تصوير كردن آنها در ذهن، با احساس لذت بودنِ واقعي در آن بهشت همسان باشد، همانند ترومن، بهشتِ رؤيايي زندگيشان را بهفراموشي ميسپارند و قدم در راه پرريسك پيدا كردن “قطعهي گمشده“شان ميگذارند. فيلم “نمايش ترومن”، سرنوشت ترومن را پس از انتخابش به ما نشان نميدهد؛ چرا كه بهدنبال ستايش “سنتشكني” و “انتخاب جسورانه” براي فرار از “بهشت روزمرگي” است. اما طعم تلخ واقعيت، به ما انسانها ثابت كرده كه متأسفانه پايان تمام اين جستجوها، هماني نيست كه عمو شلبي در داستان “آشنایی قطعه گمشده با دایرهي بزرگ” نشانمان ميدهد …
و همينجاست كه بهنظر ميرسد لازم است همهي ما كمي فكر كنيم: “احساس ما از فكر كردن تصوير بهشتِ رؤيايي زندگيمان چقدر با احساس واقعي تجربهي آن بهشت همسان است؟” اين را كه بفهميم، ترديدِ مواجهه با بهشت، رنگ ميبازد. و بههمين علت، لازم است كه “پروژهي كشف كردن” مهمترين اولويت زندگي ما باشد؛ همانطور كه شل سيلوراستاين در همان داستان “آشنايي قطعهي گمشده …” قصهاش را برايمان تعريف ميكند: درست مثل قطعهي گمشده، تنها با غلت زدن و تجربه كردن زندگي است كه ميتوان واقعيتِ بهشتِ رؤيايي زندگي را در عمل ساخت و دايره شد!
دنياي امروز، دنيايي است پر از دلخستگيها و نرسيدنها، غمها و شكستگيها و از همه بدتر، خودبينيها و خودپسنديها و خودخواهيها. خوب بودن، كمياب است و خوبي، اكسيري گرانبها و نيافتني. خيانت و دورويي و سوء استفاده از صداقت و دوستي هم كه در زندگي هر روز ما طنيني تكراري دارند. و احتمالا بههمين دليل است كه انتخاب اغلب ما در زندگي، حداكثر كردن لذت و شادي خودمان ميشود و بس؛ و فراموش ميكنيم كه نشاندن لبخندي عميق بر چهرهي ديگران، چقدر ساده است و زيبا و بالاترين درجهي انسانيت است …
در اين گير و دار، شايد لازم باشد هر از گاهي تلنگري به خودمان بزنيم تا به خودمان بياييم و بهيادمان بيايد كه آن دنياي پر از عشق و مهر و شادي و زيبايي و مهرباني كه آرمانشهر زندگي همهي ماست با تلاش تكتك ما ساخته ميشود و از آن مهمتر، در ساختن آن، وظيفهي اخلاقي بزرگي را بر دوش ميكشيم: مهرباني! نه براي خودنمايي و نه در حد آنچه “لياقت” ديگران ميپنداريم؛ بلكه هر چقدر كه ميتوانيم و هر كجا كه ميشود و بدون داشتن چشمداشت جبران از ديگران. و فراموش نكردن اينكه كوچكترين مهر و محبت، ميتواند همانند تلنگري بر كهكشان، دنيايي را زير و رو كند. حالا اين دنيا ميتواند به كوچكي دنياي يك پرنده باشد كه در اين روزهاي سرد سال، با خوردن غذاي اضافي ما سير شود و ميتواند به بزرگي دنياي بشريت باشد!
چند روز پيش از اين بود كه يك ويدئو كليپ بهدستم رسيد. ايميل محمود حقوردي دوست بسيار خوبم، در حكم يك تلنگر بزرگ بود براي من و يادآوري همين چيزهايي كه در اين پست نوشتم. ويدئو كليپي كوتاه؛ اما عميق از تأثير زنجيرهوار محبتهاي ساده در ساختن زيباترين دنياي دنيا! اين كليپ را براي دوستان بسياري فرستادم. بعد ديدم حيف است كه شما خوانندگان خوب گزارهها را از ديدن اين كليپ محروم كنم. بنابراين اين شما و اين هم كليپ ما نظارهگر نيستيم. خواهش ميكنم كه چند دقيقهاي وقت بگذاريد و اين كليپ را با حجم حدود 12 مگابايت دانلود كنيد و نگاهش كنيد. به احساس خوبي كه در آخرِ كليپ خواهيد داشت، كاملا ميارزد …
حدود يك ماه و نيم پيش بود كه دوست عزيزم رضا بهرامينژاد برايم از پروژهي جذابي گفت كه بهتازگي شروع كرده است: كلاس پرنده! ايدهي رضا ساده اما بسيار هيجانانگيز بود: سفر يك تيم هنرمند به يك مدرسهي روستايي، زيباسازي مدرسه و برگزاري برنامههاي سرگرمكننده و آموزنده براي بچهها. و من در اين يك ماه بهشدت لحظه به لحظه انتظار كشيدم تا روز موعود اولين سفر كلاس پرنده بهمناسبت روز کتاب و کتابخوانی از راه برسد: سفر به روستاي زيبا اما محروم بارنجگان از توابع شهر حاجيآباد استان خراسان جنوبي.
اين انتظار بالاخره اين هفته بهسر آمد: سفر ما از روز يكشنبه آغاز شد و روز سهشنبه بهپايان رسيد. صبح يكشنبه با پرواز شمارهي 216 هما به بيرجند رفتيم و از آنجا حدود 5 ساعت در راه بوديم تا به روستاي عشايرنشين بارنجگان رسيديم.
توصيف شور و اشتياق بچهها و معلمانشان با ديدن ما وصفناپذير است. هنوز وقتي به ياد برق شادي چشمهاي زيباي بچهها ميافتم، دلم برايشان حسابي تنگ ميشود …
برنامهي روز اول، اجراي يك نمايش با نام “پسرك طبلزن” بود؛ پسري كه در قالب يك سفر اوديسهوار و با راهنمايي “فرشتهي مهربون” به اين نتيجه ميرسيد كه … نتيجهاش را نميگويم؛ چون ما نتيجهگيري را برعهدهي بچهها گذاشتيم و بچهها فردا صبح آن روز با نقاشيهاي بانمكشان نظرشان را به ما ارائه دادند. يكي از برنامههاي آيندهي نزديك گروه “كلاس پرنده” برگزاري نمايشگاهي از نقاشيهاي بچههاي بارنجگان است كه آنجا ميتوانيد ببينيد بچهها به چه نتايج جالبي رسيدند.
برنامهي روز دوم برگزاري برگزاري تعدادي كلاس آموزشي براي بچهها بود. اين كلاسها: عروسكسازي، موسيقي و صداسازي، روزنامهي ديواري و نقاشي. من هم به معلمان مدرسه شيوهي ساختن و نوشتن وبلاگ را ياد دادم. باز هم بايد بگويم كه توصيف لحظات زيباي گروه ما در بين بچهها وصفناپذير است؛ بنابراين چند عكس از اين لحظات را شما هم ببينيد:
يكي از اهداف اصلي گروه ما، زيباسازي مدارس بارنجگان بود. از عصر روز دوم سفر تا ساعت 4 صبح روز سوم ـ كه زمان برگشتمان بود ـ دو كار در اين زمينه انجام داديم:
يكي نقاشي ديواري بسيار زيباي سارا طبيبزاده با كمك ساير بچهها در رنگآميزي:
و ديگري طراحي و اجراي جمعي كتابخانهي مدرسه:
در اين سفر با 9 جوان علاقهمند و بسيار هنرمند همراه بودم كه از آشنايي و دوستي با آنها بسيار مفتخر و خوشحال شدم:
عکس بالا استاد رضا بهرامی طراح و مدیر پروژه. و دوستان خوب تیم پروژه:
سارا طبيبزاده، شهرزاد بهشتيان، هاله مؤدبيان، سوده دوستبخیر، فرزانه ثابت، امير سهرابي، محمد عاشقي و مجتبي كلارستاقي. همراه با یاری و پشتیبانی این دوستان که در سفر همراه ما نبودند: ساره هوشیار و طه بهرامي.
اسپانسرهاي اين پروژه كه بدون كمك آنها اجراي پروژه ممكن نبود و همت عاليشان را ميستايم اينها بودند: مؤسسهي مهر گيتي، شركت رنگ سحر، ميهنبلاگ، انتشارات سورهي مهر و خيريهي حامي:
اما چند نكتهي جالب از ميان مشاهدات خودم را هم لازم است بنويسم:
1- روستاي بارنجگان آب و تلفن دارد؛ اما آب شرب و گاز خير. وضعيت آب روستا بسيار بسيار خطرناك است و من شخصا اميدوارم اگر كسي امكانش را دارد براي دسترسي مردم به آب سالم و قابل شرب هر چه سريعتر كاري بكند.
2- اينترنت مدارس روستا هم معضل ديگري است. با وجود نصب تجهيزات اينترنت در كانكس مخابرات روستا، شركت مخابرات استان (و مركز مخابراتي قائن بهعنوان شهر روستاي بارنجگان) از ارائهي اينترنت به مدرسهي روستا سرباز ميزند و اين امر را منوط به وجود 25 مشتري قطعي در روستا كرده است. اين در حالي است كه پستبانك هميشه تعطيل (!) روستا داراي اينترنت پرسرعت است و كانكس مخابرات روستا آنقدر به مدرسه نزديك است كه حتي ميشود با يك مودم وايرلس معمولي ارتباط اينترنتي مدرسه را برقرار كرد. اميدوارم اگر كسي از ميان خوانندگان اين وبلاگ امكان پيگيري ماجرا را دارد؛ كمك كند تا مخابرات استان اينترنت مدرسهي روستاي بارنجگان را هر چه سريعتر برقرار كند.
3- روستاي بارنجگان روستايي عشايرنشين است؛ عشايري كه در بهار به ييلاق كوههاي اطراف روستا كوچ ميكنند. مهرباني و سادگي مردم روستا مثال زدني است. از ما دعوت كردند تا در فصل بهار به آنجا سفر كنيم و همراهشان در كوچ باشيم. اگر چه روستا مهمانسرايي ندارد؛ اما كل منطقه به يك بار ديدنش ميارزد.
4- روستای بارنجگان مهد کودک و آمادگی دارد!
5- آسمان زيبا و واقعا آبي روزها و آسمان پرستارهي شبهاي روستا رؤيايي است …
6- من در تمام روستا آينه”اي نديدم و برايم اين نكته بسيار عجيب بود.
7- بچههاي روستا با وجود سادگي و صميميتشان و رؤياهاي بسيار زيبايشان، اعتماد بهنفس بسيار كمي دارند. نميدانم اين بهدليل ماهيت زندگي در يك روستاي محروم مرزي است يا چيز ديگر؛ اما بهوضوح ديدم كه چقدر حضور دو روزهي ما در آنجا باعث بهبود اين ويژگي در بچهها شد.
8- بچههای مدرسهی روستا نمایشگاهی از کاردستیهایشان ترتیب داده بودند که در میان کاردستیها این یکی واقعا چشمگیر بود:
9- آقای لشکری يكي از معلمان روستا از من قول گرفت اين جمله را حتما اينجا در وبلاگم بنويسم: “بارنجگان آسماني پرستاره دارد و زميني پرستارهتر؛ اما ستارههاي زمينيش بال پر كشيدن به آسمان را ندارند.” بياييد هر طور كه ميتوانيم و از دستمان برميآيد كمكشان كنيم.
پ.ن.1. تيم پروژهي كلاس پرنده دست ياري تكتك شما را براي برنامههاي آيندهي خود ميفشارد. شما ميتوانيد چه با حضور در پروژه و چه با حمايتهاي مادي و معنوي به ما براي ساختن روزهايي شاد براي كودكان مناطق محروم كشور و براي تحقق آرزوي بزرگمان كه زدن تلنگري به آيندهي زيباي اين بچهها است، كمك كنيد. منتظر ياري تكتك شما هستيم. لطفا با ما تماس بگیرید. 🙂