حرفه‌ای‌ها (۱1)

ـ بيش‌تر عمرم، مي‌خواستم كسان ديگري باشم؛ دو راهي اصلي همين‌جا بود و به‌زعم من، علت سكون و تعطيلي خلاقيت در من هم جز اين نبود. هيچ‌وقت نمي‌توانستم آ‌ن‌چه را ديگران از من انتظار داشتند، برآورده كنم: توقعات والدين مهاجرم را، توقعات بستگان هندي‌ام را، هم‌سن‌وسالان آمريكايي‌ام را و بالاتر از همه، خودم را. نويسنده‌ي درون من مي‌خواست مرا ويرايش كند. تربيت من، ملغمه‌اي بود از دو نيم‌كُره، مخالف باورهاي عموم و پيچيده؛ من مي‌خواستم تربيتي مي‌داشتم متعارف، مورد قبول عامه و قابل كنترل. مي‌خواستم ناشناس و معمولي باشم. دل‌م مي‌خواست شبيه بقيه به‌نظر برسم، شبيه بقيه رفتار كنم. چشم‌انتظار آينده‌اي ديگر بودم كه برآمده از گذشته‌اي متفاوت بود و از بازي‌گري، همين‌ش وسوسه‌ام مي‌كرد، حس آسودگي كه با پاك كردن هويت خودم و سازگار كردن‌م با چيزي ديگر داشتم. چطور مي‌خواستم نويسنده بشوم، چطور مي‌خواستم چيزي را كه درون خودم بود، به‌روشني بروز بدهم وقتي نمي‌خواستم خودم باشم؟

ـ ذاتا آدم جسوري نيستم. پيش از اين، براي گرفتن راه‌نمايي، براي تأثيرپذيري به ديگران نگاه مي‌كردم، گاهي حتي براي گرفتن بنيادي‌ترين راه‌نمايي‌ها در زندگي. با اين حال، داستان‌نويسي يكي از  جسورانه‌ترين كارهايي است كه يك آدم مي‌تواند بكند. ادبيات، اراده كردن است، تلاشي عامدانه براي درك دوباره، براي دوباره چيدن و دوباره ساختن چيزي كه از خود واقعيت هيچ كم ندارد. حتي در مرددترين و شكاك‌ترين نويسنده‌ها، اين اراده بايد ظهور كند. نويسنده بودن به‌معني جهشي است از «شنيدن» به گفتنِ «به حرف‌م گوش كن!»

از روايت: دست به‌دست كردن قصه‌ها؛ جومپا لاهيري، همشهري داستان؛ شماره‌ي مرداد 1390

(عكس از اين‌جا)

كارگاه هنر حرفه‌اي: چطور از هنرمان پول دربياوريم؟

متأسفانه يا خوش‌بختانه در ايران “هنر” يكي از حوزه‌هايي است كه با “پول” يك‌جا جمع نمي‌شوند؛ مگر اين‌كه پاي محصولي عامه‌پسند و بازاري وسط ماجرا باشد. همين سينماي‌مان را ببينيد و پرفروش‌ترين فيلم‌هاي سال‌هاي اخيرش. اما هر از گاهي استثناهايي هم مثل “جدايي نادر از سيمين” پيش مي‌آيد كه البته براي آن‌ها هم بهانه‌هايي تراشيده مي‌شود. بهانه‌هايي مثل تأثير مسائل سياسي، مثل فصل اكران، مثل داشتن يك “فيلم رقيب” با آن كارگردان مشهورش و هزار نكته‌ي باريك‌تر از موي ديگر. در اين ميان اما همه‌ي ما فراموش مي‌كنيم كه “هنر” هم پيش از هر چيز “شغل” هنرمند است: هنر با وجود تمام ارزش‌هاي روحاني و معنوي‌ش، داراي ارزش مادي نيز هست. اين نكته‌اي است كه متأسفانه در كشور ما فراموش شده و نتيجه‌ش هم شده اين بازار آشفته‌ي هنري كه در آن هر محصول هنري مزخرفي به اسم “هنر براي هنر” به خورد مخاطبين داده مي‌شود و از آن سو، هميشه هم در حال شنيدن گلايه‌هاي هنرمندان كشور ـ اعم از بزرگ و كوچك و پير و جوان ـ از “عدم توجه مسئولين” هستيم.

در تمامي اين سال‌ها به‌عنوان يك بيزينس‌خوانده‌ي علاقه‌مند هنر براي من اين علامت سؤال وجود داشته كه چرا هنرمندان خوب كشور ما با اين همه استعداد و ذوق و قريحه‌‌ي عالي ـ كه من اعتراف مي‌كنم حسرت نداشتن‌شان را مي‌خورم ـ به ساده‌ترين اصول كسب و كار هم در توليد و ارائه‌ي آثارشان فكر نمي‌كنند. البته وضع هنرهاي پرمخاطبي مثل سينما و موسيقي در اين ميان به‌تر است و عمق فاجعه را بايد در هنرهاي اصيلي مثل تئاتر و هنرهاي تجسمي ديد. همين است كه بسيار خوش‌حال و در عين حال شگفت‌زده مي‌شوم وقتي مي‌بينم هنرمند بزرگي مثل اصغر فرهادي عزيز، در عين داشتن استعداد هنري والا، چقدر خوب به رعايت اصول “كسب و كار” در ساخت فيلم‌هاي‌ش توجه مي‌كند (فقط و فقط به كارهاي آقاي فرهادي روي “برندينگ” خودش و فيلم‌هاي‌ش توجه كنيد!)

رضا بهرامي دوست بسيار نازنين من، هنرمند و فيلم‌ساز است. يكي از ويژگي‌هاي دوست‌داشتني رضا براي من اين است كه در عين هنرمند بودن، اهميت جمله‌ي معروف “بيزينس ايز بيزينس” را در حوزه‌ي هنر كاملا درك كرده است. 😉 بر همين اساس رضا مجموعه كارگاه‌هايي را با عنوان “كارگاه هنر حرفه‌اي” براي هنرمندان طراحي كرده است تا به آن‌ها ياد بدهد هنر حرفه‌اي و كسب و كار هنري چگونه است (ياد كارهاي زمين‌مانده‌ي كارگاه “كار حرفه‌اي” خودم افتام!) رضا در كارگاه‌ش مورد موضوع بسيار مهمي با نام “تفكر طراحي (Design Thinking)” صحبت مي‌كند. حوزه‌‌اي از مطالعات هنري كه در دنيا هم عمر چنداني ندارد و جذابيت‌ش اين‌جاست كه در تمامي مشاغل و براي همه‌ي متخصصين كاربردي است و حرف‌هاي جديدي براي گفتن دارد (اين‌جا هم قبلا در مورد تفكر طراحي توضيح داده‌ام.) من در دو كارگاه مقدماتي اين دوره شركت داشته‌ام و با وجود اين‌كه رشته‌ام و تخصص‌م چيز ديگري است از كارگاه رضا نكات بسيار زيادي ياد گرفتم (اين‌جا در مورد آموخته‌هاي‌م از كارگاه‌ اول رضا نوشتم.)

با اين اوصاف ديگر حرفي باقي نمي‌ماند جز اين‌كه قابل توجه دوستان هنرمند، پزشك، مهندس و داراي ساير تخصص‌ها:

“این کارگاه در بیست ساعت (پنج جلسه ی چهار ساعته) برگزار می‌شود و برای برگزاری بهتر و انجام تمرین‌های متمرکز، ظرفیت آن پنج نفر است. لطفا برای کسب اطلاعات در زمینه نحوه‌ی برگزاری و ثبت‌نام و دریافت کاتالوگ کارگاه به این آدرس ای‌میل بزنید:

workshop@rezabahrami.com”

براي رضا بهرامي عزيز در راه جديدي كه آغاز كرده آرزوي موفقيت روزافزون را دارم.

حرفه‌ای‌ها (10)

ـ هر چه مهارت‌ت بيش‌تر شود، حس مسئوليت‌ت افزايش مي‌يابد.

ـ همينگوي معتقد بود بايد كارت را جايي رها كني كه فردا مي‌داني دنباله‌ش چيست!

ـ حتي دلخواه‌ترين نوع خلاقيت هم قوانين خودش را دارد. تو مي‌تواني براي واقع‌گرايي پشيزي ارزش قائل نشوي مشروط به آن‌كه در دام اغتشاش و بي‌منطقي نيفتي.

ـ الهام از نظر من به‌معناي رحمت يا نسيم بهشت نيست؛ بلكه لحظه‌اي است كه نويسنده با پايداري و تسلط بر موضوع مورد نظرش سوار است و با آن يكي مي‌شود. وقتي مي‌خواهي بنويسي نوعي تنش ميان تو و موضوع پديدار مي‌شود و براي همين دائم تو و سوژه به هم لگد مي‌زنيد. اما لحظه‌اي فرا مي‌رسد كه تضادها از بين مي‌رود و چيزهايي كه حتا به خواب هم نديده‌اي، رخ مي‌دهد. آن لحظه چيزي به‌تر از نوشتن در دنيا وجود ندارد. من به اين مي‌گويم الهام.

از گفتگو با گابريل گارسيا ماركز؛ داستان همشهري؛ مرداد 1390

(عكس استاد از اين‌جا)

پ.ن. هفته‌ی پیش خبرهای بدی در مورد پیرمرد دوست‌داشتنی رئالیسم جادویی منتشر شد. کاش واقعیت نداشت …

كتابخانه (3): آيا زندگي، واقعا جاي ديگري است؟

وقتي زندگي هر روز از روز گذشته سخت‌تر شود و وقتي روزنه‌ي نجاتي نباشد، آن وقت “اين‌جا بودن” تبديل مي‌شود به علت‌العلل تمامي مشکلات زندگي و “آن‌جا” مي‌شود “بهشت گم‌شده.” بنابراين رفتن از اين‌جا و رسيدن به آن‌جا، بزرگ‌ترين آرزوي آدمي مي‌شود. هر چند “اين‌جا” و “آن‌جا” تنها معناي مکاني ندارند و مي‌توانند حتي به‌سادگي جايگاه آدم‌ها را در زندگي نشان دهند: “کاش جاي فلاني بودم!”

و اين‌گونه است که اگر آن “ديگري” فردي نزديک به آدم باشد، تبديل مي‌شود به آينه‌ي تمام‌نماي تمام آن‌چه که من مي‌خواستم به آن‌ها برسم و تجربه‌شان کنم؛ ولي نتوانستم … و اگر بتوانم او را به انجام کارهايي که من مي‌خواهم مجبور کنم چقدر زندگي رؤيايي مي‌شود!

ميلان کوندرا در رمان جذاب خود با عنوان “زندگي جاي ديگري است” به واکاوي همين موضوع مي‌پردازد. “زندگي جاي ديگري است” داستان آدم‌هايي است که در بحبوحه‌ي انقلاب فرهنگي کمونيستي دهه‌ي چهل ميلادي در جمهوري چک، به دنبال زندگي گم‌شده‌شان در زندگي ديگران مي‌گردند: مادر که اميلِ کوچکِ شاعرش مظهر تمامي آرزوهاي او در زندگي است، دختر موقرمزي که اميل از او متنفر است؛ اما به‌شکل مازوخيستي او را نمادي براي عشق ازلي مي‌داند و در يک نگاه کلان‌تر، مردمي که با شيريني خيالي زندگي در بهشت وعده داده شده توسط کمونيسم زندگي مي‌کنند.

آدم‌هاي اين دنيا همه به‌دنبال بهشت موعودشان در زندگي ديگري مي‌گردند. و چه زيباست داشتن توان شکل دادن اين زندگي! مادر، اميل را آن‌طور که خود مي‌خواهد تربيت مي‌کند و او را به کارهايي وادار مي‌کند که خواسته‌ي قلبي خود اوست و در مقابل اميل، درمانده تلاش مي‌کند تا زندگي را ـ که ذات آن را جز خشونت نمي‌داند ـ در رنج ناشي از تحمل عشق پاک و ساده‌ي دختر موقرمز بجويد.

“زندگي جاي ديگري است” قصه‌ي آدم‌هايي است که تلاش مي‌کنند تا دنيا را از پشت پرده‌ي دروغ‌هاي خودشان بينند و به اين ترتيب، بهشت موعود خود را در زندگي ديگران بسازند. آن‌ها تلاش مي‌کنند تا نداشته‌ها و نقاط ضعف خود را پشت نقاب خشونت و اقتدار توخالي‌شان پنهان کنند. اوج اين نگاه در قهرمان رؤياهاي اميل شخصيت اصلي داستان متجلي است: “زاويه” که هر وقت بخواهد مي‌خوابد و در خوابي ديگر بيدار مي‌شود. “زاويه”اي که برخلاف اميل توان ساختن دنياي “بايدها” و توان تحميل اراده‌ي خود را به آن دارد.

طعنه‌آور آن است که در پايان داستان، رستگاري از آن کسي است که تنها براي خودش و عشق‌اش و در دنياي خودش زندگي مي‌کند. دختر موقرمز برنده‌ي پاياني جدال با زندگي است. همان کسي که رؤياي زندگي جادويي را در سر نداشت و زندگي را همان‌طور که بود، پذيرفته بود و زندگي مي‌کرد.

ميلان کوندرا در اين رمان با آن طنز تلخ هميشگي‌اش به نبرد با تمامي آرمان‌شهرها و ديدگاه‌هايي مي‌رود که معتقدند زندگي هر چه باشد، هميني نيست که در همين لحظه تجربه‌اش مي‌کنيم. او طعم تلخ تراژدي زندگي مادر و اميل و ديگران را به ما مي‌چشاند تا نشان‌مان دهد رستگاري از آن کساني است که شهامت پذيرفتن زندگي را همان‌طوري که هست، دارند. کساني که تلاش نمي‌کنند آرامش را با رستگار کردن ديگران به‌دست بياورند. کساني که مي‌دانند زندگي همين‌جا و همين لحظه است و لازم نيست جاي ديگري جستجوي‌اش کنيم.

پ.ن. تك‌تك جملات اين پست (مخصوصا جمله‌ي آخر) رونوشت به خودم در اين روزها!

حرفه‌ای‌ها (9)

من وقتی فیلم بازی می‌کنم زیاد به مخاطبم کاری ندارم؛ به لذتی که خودم می‌برم فکر می‌کنم. به این‌که از محیط، بازی‌گران اطراف‌م و خلاقیتی که به‌خرج می‌دهم چه لذتی می‌برم. هر هنرمندی باید اول از کارش لذت ببرد تا مخاطب بتواند از کار او لذت ببرد. هنرمندی که از قبل به مخاطب‌ش فکر می‌کند، بیش‌تر تکنسین است تا خلاق. خلاق کسی است که که از کاری که انجام می‌دهد کیف می‌کند؛ در هر هنری. برای همین است که می‌گویند هنرمندان در لحظه‌ی خلاقیت دیوانه‌اند. یعنی دیوانه‌هایی پاره‌وقت هستند؛ لحظه‌هایی عاقل و لحظه‌هایی دیوانه … همیشه هنرمند باید خودش لذت ببرد؛ بعد حتما عده‌ای پیدا می‌شوند که از لذت بردن او لذت ببرند!

(از گفتگو با رضا کیانیان در مورد فیلم “یه حبه قند”؛  مجله‌ی فیلم؛ شماره‌ی ۴۳۳؛ آبان ۱۳۹۰)

(عکس استاد از این‌جا)

پ.ن. سي خرداد 61مين زادروز خجسته‌ي رضا كيانيان نازنين است. به‌ اين مناسبت، اين هفته پست‌‌ درس‌‌هاي توسعه‌ي كسب و كارهاي كوچك استثنائا منتشر نمي‌شود. هفته‌ي آينده اين درس‌ها را پي خواهيم گرفت.

درسي از علي (ع) براي زندگي

فردا سال‌روز ميلاد “تنهاترين” مرد خدا و روز پدر است. بد نديدم به‌همين مناسبت جمله‌ي عجيبي را كه درباره‌ي منش آن حضرت در زمان زمام‌داري‌ش جايي خوانده‌ام اين‌جا براي يادآوري به خودم بنويسم: “علي (ع) هميشه آماده‌ي شنيدن پرسش بود …” اگر اشتباه نكنم مضمون اين جمله در يكي از نامه‌هاي حضرت در نهج‌البلاغه نوشته شده است.

فرقي نمي‌كند مذهبي باشيم يا نه؛ اين جمله از آن جملات طلايي است كه بايد هر روز و هر لحظه به آن فكر كنيم. من در تمامي اين مدتي كه از خواندن اين جمله گذشته دارم با خودم فكر مي‌كنم كه آيا اگر در هر لحظه‌ از زندگي‌ام ـ چه زندگي شخصي و چه زندگي حرفه‌اي ـ از عمل‌كردم در آن لحظه و قبل از آن بپرسند، آمادگي اين را دارم كه سرم را بالا بگيرم و با لبخندي بگويم كه: “هر چه مي‌خواهيد بپرسيد؟” نمي‌دانم …

ميلاد حضرت علي (ع) و روز پدر (و احتمالا مرد) مبارك!

(تصوير بالا از اين‌جا)

حرفه‌ای‌ها (8)

ـ … اصولا اعتراف به اين‌که سر کار فيلم به آدم خوش مي‌گذرد، ممکن است در برخي اين تصور را ايجاد کند که ما وقت مي‌کشتيم و هر‌ه‌کره مي‌کرديم؛ چرا که تصور لذت بردن از نفس فيلم‌سازي براي خيلي‌ها غريبه است. اما من واقعا لذت بردم … کاردستي باحالي بود و خيلي کيف مي‌دهد که براي کاردستي درست کردن، لذت ببري و پول هم بگيري!

ـ به چه چيزي مي‌توان عميقا تکيه کرد؟ اين را بايد کشف کرد. هر بار که بخواهي فيلم بسازي بايد دوباره کشف کني. 

(از گفتگو با حميد نعمت‌الله؛ مجله‌ی فیلم؛ شماره‌ی 435؛ آذر ۱۳۹۰)

پ.ن. عکس آقاي نعمت‌الله از اين‌جا

شهاب ره‌سپر …

بارش از غیر و خودی هر چه سبک‌تر، خوش‌تر
تا به ساحل برسد ره‌سپر دریایی

آفتابا! تو و آن کهنه درنگ‌ت در روز
من شهاب‌م، من و این شیوه‌ی شب‌پیمایی …

حسین منزوی

پ.ن. اين روزها غزل‌هاي حسين منزوي، بخشي از زندگي‌م هستند. ناب و زلال و دوست‌داشتني. همين هفته سال‌گرد پروازش بود. روح‌ بزرگ‌ش شاد.

خروج از نسخه موبایل