از اين هفته عنوان بخش “جامعهشناسی، سلامت و روانشناسی و کار حرفهای” را به “زندگي و كار حرفهاي” تغيير ميدهم تا جامعيت بيشتري به حوزههاي مورد پوشش اين بخش داده شود.
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
برای مرور سریعتر مطالب، لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
ـ من همیشه بحث حرفهای بودن را رعایت کردهام. آدم وقتی وارد یک حرفهی درآمدزا میشود باید خیلی چیزها را رعایت کند تا بتواند در آن حرفه به کارش ادامه دهد. من هم از خیلی چیزهایی که دوست دارم میگذرم تا بتوان سالم زندگی کنم و سرحال باشم. چرا که آدم سرحال میتواند درست تصمیم بگیرد و درست فکر کند و بازی کند.” (رضا عنايتي؛ اينجا)
رضا عنايتي ـ برترين گلزن تاريخ ليگهاي فوتبال ايران ـ در حرفهاياش به يك نكتهي پنهان هم اشاره ميكند كه يكي از رازهاي موفقيت اصلي حرفهايهاست: انجام كارهايي كه باعث ايجاد ثبات در عملكرد ميشود. اين كار براي يك فوتباليست همينهايي است كه عنايتي گفته؛ چون فوتباليست بايد بدن و ذهني آماده داشته باشد.
حالا به اين فكر كنيد كه يك “حرفهاي” در شغل شما چطور ميتواند عملكردش را ثابت نگه دارد؟
اين آگهي مربوط است به يكي از اساتيد بسيار بزرگوار و نازنين بنده كه هميشه لطفشان شامل حالم بوده و به دوستي با ايشان مفتخرم:
شركت پويندهي دهكدهي جهاني كه يكي از معتبرترين شركتهاي مشاورهی مدیریت منابع انسانی و رفتار سازمانی در کشور است. این شرکت نمایندگی یکی از برندهای اصلی مشاورهی رفتار سازمانی در جهان را در ایران دارد. میتوانید از اینجا با این شرکت بیشتر آشنا شوید.
شرکت پوينده براي دو پست زير نيازمند همكار است:
1- مدير فروش: ماهيت اصلي كار شركت پوينده پروژهاي است؛ اما اين شركت محصولاتي هم براي فروش دارد. حوزهي فعاليت شركت در هر دو بخش پروژه و محصولات، مشاورهي منابع انساني به سازمانها است. بهدليل نوع بازار اين حوزه، مدير فروش مورد نظر بايد با اصول مديريت منابع انساني (و رفتار سازماني) آشنايي اوليه داشته باشد. همچنين داراي حداقل سه سال سابقه در زمينهي بازاريابي و فروش (ترجيحا در حوزهي مشاورهي مديريت و بهويژه مشاورهي منابع انساني) باشد. حقوق توافقي است؛ اما درصد قابل توجهي از آن در قالب پورسانت بازاريابي و فروش پرداخت خواهد شد (بازار و رزومهي شركت پتانسيلهاي بسياري را دارند.)
2- برنامهنويس ASP: براي تغيير در برخي از محصولات آنلاين شركت، نياز به يك برنامهنويس خلاق و با رزومهي قابل توجه ASP است. همكاري با برنامهنويس بلندمدت؛ اما در قالب پروژهاي خواهد بود.
لطفا رزومههايتان را به آدرس gozareha@gmail.com ارسال فرماييد. براي پست مدير فروش حتما در بخش موضوع (Subject) ايميل كد (PSM) را قرار دهيد و براي برنامهنويس كد (PAP) را ذكر كنيد. در غير اينصورت ايميل شما بررسي نخواهد شد.
هر کارآفرين موفقي لازم است ياد بگيرد چگونه يک مدير عملياتي عالي باشد. نکاتي که در اين مقاله ارائه ميشوند، ويژگيهايي را نشان ميدهند که به شما شانس تبديل شدن به يک مدير موفق را خواهند داد.
اگر به موضوعاتي مديريتي علاقهمند نباشيد، هرگز نخواهيد توانست شکار بزرگي را در طول زمان زندگيتان داشته باشيد. و البته با اين روش، هرگز شانس يادگيري يا صيقل دادن مهارتهايي را که به شما اين امکان را ميدهند تا روزي کسب و کار خودتان را راه بياندازيد، نخواهيد داشت.
متأسفانه بسياري از افرادي که احتمالا ميتوانند تبديل به کارآفرين موفق بشوند، هرگز شانس کشف يا نمايش تواناييهاي خود را نمييابند. ميدانم که کمي غيرممکن بهنظر ميرسد. اما چارهاي نيست و راه ديگري وجود ندارد.
حتي کارآفرينان بزرگ همعصر ما ـ کساني مانند لري پيج (يکي از بنيانگذاران گوگل) و مارک زوکربرگ (بنيانگذار فيسبوک) ـ هم لازم است ياد بگيرند چطور مديران اثربخشي باشند؛ چرا که در غير اينصورت شرکتهاي آنها ـ گوگل و فيسبوک ـ بههيچ جايي نخواهند رسيد و بايد بگويم اصلا براي من مهم نيست نوآوريهاي آنها چقدر دوستداشتنياند.
در اينجا به مهارتها و ويژگيهايي اشاره ميکنم که مديران ارشد و رهبران کسب و کار در نسل بعدي مديران و کارآفرينان بهدنبال آنها ميگردند. حتي اگر برخي از آنها را داريد يا ميتوانيد بهشکل مناسبي وانمود کنيد که آنها را داريد نيز همچنان براي متقاعد شدن افراد قدرتمند دنياي کسب و کار براي دادن شانسي به شما، لازم است با مباحث مديريتي آشنا باشيد.
در اينجا به ده مهارت مديريتي مورد نياز براي تبديل شدن به يک کارآفرين موفق اشاره ميشود:
يک ـ ديدن تصوير بزرگ ماجرا: وقتي با کسي ملاقات ميکنم که بازار، روش کارکرد شرکتها و راه و رسم کسب و کار را ميفهمد ـ هر کسي که باشد ـ با خودم فکر ميکنم: “اين فرد پتانسيل موفقيت را دارد.” در مقابل اگر تنها چيزي که ميدانيد و به آن علاقهمنديد، حوزهي محدود کاري خودتان باشد، اين تصوير کوچک، همهي آن چيزي است که در طول مسير شغليتان آن را خواهيد ديد.
دو ـ اشتياق به نتيجهگيري: اگر براي بهنتيجه رساندن کارها زندگي ميکنيد، اگر براي تحقق هدفها زندگي ميکنيد تا بتوانيد در آخر کار به پشت سرتان نگاهي بياندازيد و بگوييد: “من اين کار را انجام دادم” يا “من هم بخشي از اين کار بودم”، مطمئن باشيد مديران و استخدامکنندگان هم اين را خواهند ديد. آنها بهدنبال چنين ويژگي در متقاضيان ميگردند. اين ويژگي اگر چه براي بهسرانجام رساندن کارها مهم است؛ اما در عين حال نقطهي شروع بسيار مناسبي هم هست.
سه ـ شجاعت: اندکي از ما در زمان جواني اعتماد بهنفس قابل توجهي از خودمان بهنمايش ميگذاريم؛ تنها به اين دليل ساده که ما هنوز تجربهي کافي، موفقيتهاي قابل توجه و شکستهاي زيادي که لازمهي رسيدن به اعتماد بهنفس هستند را کسب نکردهايم. اما اگر حداقل جرأت انجام کارهاي مورد علاقهتان را داريد، همين براي متقاعد کردن کهنهکاران براي باور کردنتان و دادن يک فرصت به شما کفايت ميکند.
چهار ـ شايستگيهاي تخصصي: هر کاري که قصد داريد انجام دهيد، اگر مردم شما را براي انجام کار، بهاندازهي کافي متخصص ندانند، بهتر است فراموشاش کنيد. اين روزها از مديران انتظار ميرود تا در حوزهي کاريشان بهترين متخصص هم باشند. بهترين مهندسان معمولا مجبورند تيمها را اداره کنند. بهترين مغزهاي مالي مجبورند ديگران را هم کنترل کنند. دنياي کسب وکار اينگونه کار ميکند.
پنج ـ اولويتبندي و بدهبستان: دنياي واقعي شبيه آن چيزي که در مدرسه و دانشگاه به ما ياد ميدهند نيست. در اين دنيا هيچ چيز، به صورت مطلق سياه و سفيد و شسته و رفته نيست. بههمين دليل است که بخش بزرگي از شايستگيهاي يک مدير، براساس توان او در اولويتبندي و بدهبستان اثربخش با دنياي اطرافاش قضاوت ميشود؛ مثلا: تصميم در مورد انتخاب گزينهي ساختن در برابر خريد يک محصول، بودجهريزي بر مبناي صفر يا کشف اينکه چه چيزي ضرورت دارد و چه چيزي يک دستانداز اساسي است. در هر مصاحبهي مديريتي حتما پرسشهايي در اين زمينه مطرح خواهند شد. حالا ميدانيد چرا.
شش ـ انگيزشبخشي به ديگران: بعضي از افراد اين توان را دارند که با ايجاد همدلي، افراد را بهسوي تحقق يک هدف راهبري کنند. آنها ميتوانند چيزها را بهشکلي بيان کنند که ديگران آنها را درک کنند، اين درک مشترک را انعکاس دهند و موج آن را تشديد کنند و از همه مهمتر هيجانزده شوند. شما براي اين افراد، خود را به درون شعلههاي آتش هم خواهيد انداخت. بله؛ ممکن است در واقعيت اينگونه نباشد؛ اما حالا نکته را گرفتهايد. اين افراد توان مديريت دارند. هر چند معمولا ميگوييم که آنها رهبر بهدنيا آمدهاند؛ اما در عمل، تنها تفاوت آنها با ديگران، مهارتهايي است که در مسير زندگيشان ياد گرفتهاند.
هفت ـ تصميمگيري: اگر از 10 نفر بپرسيد تصميمگيري يعني چه، 10 پاسخ متفاوت دريافت خواهيد کرد. معمولا در تعيين مرز ميان اقتدار و رهبري، ابهام وجود ندارد. تصميمگيري بهمعناي مقتدر و انعطافناپذير بودن نيست. شما تنها لازم است بتوانيد تصميمات “درستي” بگيريد. براي اين منظور نيازمند کاوش، گوش دادن؛ استدلال و درک اين هستيد که چه زماني بايد به شهود درونيتان اعتماد کنيد. انجام مناسب اين کار، بهدرستي مهمترين جنبهي مديريت است.
هشت ـ تطبيقپذيري: ما در دنيايي بسيار سريع و متغير، زندگي و کار ميکنيم. بنابراين مديران لازم است انعطافپذير باشند تا بتوانند خود را براي موجسواري روي رودخانهي خروشان شرايط، تطبيق دهند. اگر تطبيقپذير نباشيد، از بين خواهيد رفت. اگر نتوانيد بر موانعي غلبه کنيد که بازار رقابتي در برابر شما قرار خواهد داد، متأسفانه بايد به شما خبر بدهم که اصلا باقي نخواهيد ماند. و البته نميتوانيد با گروه متنوعي از همکاران و مديران نيز بهشکل اثربخشي کار کنيد.
نه ـ پيشگام بودن: من در دوران نوجوانيام بهعنوان يک سرپرست انتخاب شدم. بعدها در دههي بيست سالگيام يک مدير مياني بودم و سرانجام در دههي سي زندگيام، مدير ارشد يک شرکت متوسط سهامي عام شدم. چگونه اين اتفاق افتاد؟ بيشترش به اين دليل بود که من فردي پيشگام بودم. من واقعا هميشه بهدنبال سختترين کارهاي ممکن بودم، بهدنبال آنها به همه جا سرک ميکشيدم و بعد هم پيگير انجامشان ميشدم. مديران ارشد اين ويژگي را دوست دارند.
ده ـ سبک مديريتي از بالا به پايين: سبکهاي مديريتي فرماندهي و کنترلي اين روزها خيلي پرطرفدار نيستند. هر نامي که خواستيد روي اين کار بگذاريد: انجام کارها نيازمند تعيين اهداف درست، تشخيص بهترين روش براي دستيابي به آنها و مجبور کردن همه به اجراي اين کارها است ـ جوري که احساس کنند زندگيشان به آن وابسته است. من اين را مديريت از بالا به پايين ميخوانم. زماني که جوان هستيد، ما مديران قديمي دوست داريم که شما هر کاري بکنيد تا کارها انجام شوند. بعدها زمان کافي براي صاف کردن لبههاي خشن شخصيت خود را خواهيد داشت.
دو هفتهی پیش در مورد ضرورت برندسازی شخصی مقالهای را با هم خواندیم. احتمالا بعد از خواندن این مطلب، یک سؤال برای خیلی از ما پیش آمد: چطور برندسازی کنیم؟ در این مورد قبلا بارها نوشتهام و دوستان دیگر هم همینطور و باز هم خواهم نوشت. در این مطلب میخواهم به یک پیشنیاز جدی برندسازی بپردازم: استراتژی شغلی. شاید همینجا بپرسید مگر استراتژی برای زندگی شغلی هم معنادار است؟ بله. استراتژی در همه جای زندگی معنادار است (یادم هست استاد نازنینی داشتیم که برای ما در مورد استراتژی “عشق” هم صحبت میکرد. :)) شاید بعدها برایتان در مورد کاربردهای استراتژی در عرصههای دیگر زندگی هم نوشتم.
برگردیم به بحث خودمان: اگر بپذیریم که عبارت “استراتژی شغلی” معنادار و صحیح است، منظورمان از “استراتژی شغلی” چیست؟ برای شروع بحث در این زمینه، بیایید نگاهی بیاندازیم به خود مفهوم استراتژی. قبلا در مورد استراتژی برای سازمانها زیاد نوشتم (اینجا را ببینید.) استراتژی خیلی خلاصه یعنی “راه رسیدن به هدف.” در این تعریف، کاری نداریم که بهدنبال چه هدفی هستیم. بنابراین برای رسیدن به “اهداف شغلیمان” هم میتوانیم “استراتژی شغلی” داشته باشیم. بنابراین “استراتژی شغلی” یعنی چطور به “اهداف شغلیمان” برسیم. اما وقتی از هدف شغلی صحبت میکنیم، باید حواسمان باشد منظور چیزی فراتر از استخدام شدن در سازمان X و دریافت Y تومان در سال حقوق است. چنین اهدافی لزوما بد نیستند؛ اما در واقع حواشی اهداف شغلی محسوب میشوند: هزاران تجربه نشان دادهاند که اگر بتوانید اهدافی بهاندازهی کافی بزرگ تعریف کنید، نهتنها به این هدفها خواهید رسید که بسیاری از موفقیتها و لذتها و تجربههای باورنکردنی در انتظار شما خواهند بود.
من خودم شخصا این را تجربه کردهام. اگر به چیزی فراتر از زندگی روزمرهی شغلی فکر کنی و اگر حاضر باشی چند سالی عمر و وقتات را روی زندگیات را سرمایهگذاری کنی، اگر بهموقع ریسک کنی، اگر بتوانی دامنهی انتظاراتات را کنترل کنی و چیزهایی شبیه اینها، میتوانی مطمئن باشی اتفاقات بسیار خوبی در انتظارت است. در اینجا دقیقن قرار است در مورد همین نگاه فراتر از لبهی فنجان صحبت کنیم. اینکه چرا و چطور باید چنین کاری انجام دهیم.
برای شروع پیشنهاد میکنم ابتدا این مطلب را در مورد تعریف و اجزای استراتژی در دنیای کسب و کار و برای سازمانها بخوانید. به این فکر کنید که مفاهیمی که آنجا مطرح شده چطور با شغل شما میتواند ارتباط داشته باشد. منتظر پستهای بعدی در این زمینه باشید که از این پس، هر دو هفته یک بار روزهای شنبه در قالب پستهای مربوط به موضوع کار حرفهای در گزارهها منتشر خواهند شد.
هفتهی گذشته تمام هوش و حواسمان به انتخابات ریاستجمهوری بود و ترجیح دادم ننویسم. البته کلا خبر خاصی هم از نوشتههای دوستان نبود! بههر حال با خبرهای خوشی که رسید، دوباره کارمان را شروع میکنیم. 🙂
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند.
برای مرور سریعتر مطالب، لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
کمک به دیگران برای پذیرش یک تغییر(محسن احمدی؛ گاهنوشتهها) (برخی نکات بهظاهر ساده، خیلی وقتها کلید دردهای بسیار بزرگ سازمانها هستند. چیزی که محسن نوشته را با تمام وجود تجربه کردم.)
جينهايي که ميپوشيد برندسازي ميشوند. شرکتي که در آن کار ميکنيد برندسازي ميشود. و شما ـ بله خود شما ـ برندسازي ميشويد! در واقع شما چند برند داريد. اين خبر خوب است. ولي خبر بد اين است که برندهاي چند گانه شما ممکن است با هم کار نکنند. حتي ممکن است آنها عليه شما کار کنند!
فرقي نميکند برند شما فرد اسميت مديرعامل والمارت، خوانيتا گومز مدير آموزش يا هر چيز ديگري باشد؛ شما در هر حال يک برند داريد. و البته چنانچه خواهيم ديد تنها يک برند هم نداريد، بلکه چندين برند مختلف داريد! بنابراين لازم است که ياد بگيريد چهطور کاري بکنيد که برندتان براي شما کار بکند.
اغلب مردم لوگوها را با برندها اشتباه ميگيرند. اجازه بدهيد همين ابتدا تفاوت اين دو مفهوم را روشن کنيم: لوگو آن چيزي است که ميبينيد، برند آن چيزي است که ميانديشيد. وقتي لوگوي تيک مانند نايک را ميبينيد به ذهنتان ميرسد که “ورزش براي همه” و اين يعني برند. وقتي يک ـ لوگوي لکسوس ـ را ميبينيد ميانديشيد که … خودروهاي لوکس براي تعداد کمي آدم پولدار و اين يعني برند. وقتي که قوطي سفيد و قرمز شرکت سوپکن را ميبينيد ناگهان شروع ميکنيد به فکر کردن به اينکه … عجب سوپ خوشمزهاي بود!
ايده را گرفتيد؟
برند يک دارايي ثابت ذهني است که هر کس در ذهناش در مورد بازار هدف دارد.
برندها بهعنوان ميانبرهاي ذهني که به مشتريان در تصميمگيري براي خريد کمک ميکنند، عمل ميکنند. برندها به شما ميگويند با چه کسي ميخواهيد معامله کنيد، او احتمالا چه چيزي به شما خواهد فروخت و پيشزمينه ذهني شما را در مورد کيفيت و قيمتي که بايد انتظار داشته باشيد شکل ميدهند. ايده برند همه نقاط خالي را پر ميکند و به پيام اجازه ميدهند که بر روي اطلاعات جديد متمرکز شود. برندهاي قوي وقتي از رسانهها استفاده ميکنند بسيار اثربخشتر هستند، زيرا زمانهاي پيامرساني عالي را نبايد براي معرفي صرف کرد!
مايکروسافت ميتواند با لوگوي خود را درخشان کنند و بعد به سر کار خود برگردند. پسران مايکروسافت ميتوانند هر شرکت نرمافزاري که امروز ممکن است شما کشف کنيد چه کساني هستند و چه ميکنند را نابود کنند و بعد به دفترشان برگردند!
چيزي که ممکن است شما تشخيص ندهيد اين است که در بسياري مواقع برندهاي کوچک هستند که در ردههاي بالاي برندهاي جهاني قرار دارند. ما اين برندهاي کوچک را مايکرو برند ميناميم.
ساختن آسان مايکرو برند
اين تعاريف را در نظر بگيريد:
هر پيامي که يک انتظار را ايجاد کند، به هر وسيلهاي که ارسال شود تلاشي در جهت برندسازي است.
هر برندي که قصد داشته باشد يک بازار کوچک را تحت سلطه خود آورد مايکرو برند ناميده ميشود.
يک بازار کوچک ميتواند به اندازه رابطه ميان دو نفر باشد.
هر کاري که انجام دهيد بر ارزش برند شما تأثير ميگذارد. وقتي شما يک شرکت يا حتي يک دپارتمان را مديريت ميکنيد، مجبوريد به اين فکر کنيد که چگونه مايکروبرندهاي افراد درگير ميتواند بر برند کل مجموعه تأثيرگذار باشد. شگفتانگيز اين است که در بسياري از موارد يک مايکرو برند از برندهاي پر اسم و رسم بينالمللي قويتر است.
مثلا در مورد بنگاه معاملات خودروي محلتان فکر کنيد. روي تابلوي سر در مغازه ابتدا برند جهاني فورد يا تويوتا نظر شما را به خود جلب ميکند. زير اين لوگو شما احتمالا نام بنگاه معاملات خودرو را ميبينيد. ولي وقتي که ميخواهيد خودرويتان را تعمير کنيد ديگر نام برند چقدر اهميت پيدا ميکند؟ احتمالا مايکرو برند مسئول سرويسدهي به شما ـ يعني همان کسي که اولين نقطه تماس شما بوده ـ براي شما اهميتي بيشتري دارد تا نام برندي که روي سر در آن مغازه است.
در کسب و کار رستورانداري در تأييد قدرت مايکرو برندها يک جمله معروف وجود دارد که ميگويد: هيچ رستوران کم ظرفيتي وجود ندارد، بلکه فقط مديران کم ظرفيت وجود دارند!
به کار بردن مفهوم مايکرو برندسازي
وقتي مدير يک نمايندگي جديد شرکت ساختماني Home Depot مورد مصاحبه قرار گرفت، او نشان داد که درک عميقي از يک مايکرو برند دارد. از او پرسيده شد: “کار کردن براي يک شرکت عظيم مانند Home Depot شبيه چيست؟”
“کدام Home Depot؟” آن مدير طوري رفتار کرد که انگار هرگز اسم شرکتي را که چک حقوقياش را صادر ميکند نشنيده است!
گزارشگر تلاش کرد به وي فشار بياورد وي مدير بازي را تا جايي ادامه داد که گفت: “اوه! شرکت Home Depot را ميگوييد. اين علامت آنها است؛ اما اين فروشگاه مال من است. اين ديگر من هستم که يک شکست بزرگ يا يک موفقيت چشمگير را رقم ميزنم!”
بالاي در يک ساندويچفروشي Subway يک تابلوي کوچک آويزان شده بود که همانند يک سرود مذهبي براي ايده مايکرو برندسازي است. آن تابلو به سادگي ميگفت: “تحت مديريت قبلي.” کسي ميگفت که مايکرو برند مدير محلي محبوب قبلي قدرتمندتر از برند بينالمللي معروف Subway است.
در يک مقياس کوچکتر، به برند خود بهعنوان يک آدم حرفهاي در محيط کار و بهعنوان عضوي از اعضاي خانواده فکر کنيد. ظاهرتان، واژههايي که استفاده ميکنيد، هر چيزي در مورد شما بهعنوان لوگوي شما عمل ميکند و مايکرو برند شما را در ذهن کساني که ميخواهيد روي آنها تأثير بگذاريد، تحت تأثير قرار ميدهد. آيا شما دارايي واقعي ذهني که شما نياز داريد در ذهن رئيستان يا اعضاي خانوادهتان مال شما باشد را تحت کنترل و مديريت خود داريد؟
همه چيز مربوط به شما است
مايکرو برندهاي قدرتمند توسط بازاريابان ماهر و با صرف هزاران دلار ساخته نميشوند. مايکرو برند به احتمال زياد با شبکهسازي استراتژيک، روابط عمومي هوشمندانه و حتي بعضي وقتها بازاريابي رويدادي (Event Marketing) ساخته ميشوند. در هر حال سه راه براي بهرهگيري از قدرت مايکرو برندسازي پيشنهاد ميشود:
اول؛ يک موجودي از همه برندهايي که ممکن است با شما در ارتباط باشند نگهداري کنيد. علاوه بر برند شما بهعنوان يک فرد حرفهاي در سر کار، برندتان را بهعنواني عضوي از خانواده فراموش نکنيد!
دوم؛ تصميم بگيريد کاري کنيد که برندهاي مختلفتان با يکديگر در هماهنگي باشند و اينکه اصلا ميخواهيد چه کسي باشيد.
سوم؛ جلوي مديريت برندهايتان توسط خودشان را بگيريد و با فعاليت بيشتر، مديريت “دارايي واقعي ذهني” را ـ که ميخواهيد در ذهن ديگران از خود بسازيد ـ در ميان کساني که ميشناسيد و دوست داريد، شروع کنيد.
در يک دنياي مملو از پيامهايي که در سيستم ارتباطي در حال انتقال هستند، برجسته ماندن هر روز سختتر از ديروز است. خبر خوب اين است که لازم نيست براي موفقيت بر دنيا غلبه کنيد. همه چيزي که لازم داريد اين است که بازار کوچکي را که بازار خود شما است به مالکيت خود درآوريد. و اين همان دليلي است که ضرورت درک قدرت برندتان و مايکرو برندتان را يادآوري ميکند!