
نويسنده: استيو توباک / مترجم: علي نعمتي شهاب
هر کارآفرين موفقي لازم است ياد بگيرد چگونه يک مدير عملياتي عالي باشد. نکاتي که در اين مقاله ارائه ميشوند، ويژگيهايي را نشان ميدهند که به شما شانس تبديل شدن به يک مدير موفق را خواهند داد.
اگر به موضوعاتي مديريتي علاقهمند نباشيد، هرگز نخواهيد توانست شکار بزرگي را در طول زمان زندگيتان داشته باشيد. و البته با اين روش، هرگز شانس يادگيري يا صيقل دادن مهارتهايي را که به شما اين امکان را ميدهند تا روزي کسب و کار خودتان را راه بياندازيد، نخواهيد داشت.
متأسفانه بسياري از افرادي که احتمالا ميتوانند تبديل به کارآفرين موفق بشوند، هرگز شانس کشف يا نمايش تواناييهاي خود را نمييابند. ميدانم که کمي غيرممکن بهنظر ميرسد. اما چارهاي نيست و راه ديگري وجود ندارد.
حتي کارآفرينان بزرگ همعصر ما ـ کساني مانند لري پيج (يکي از بنيانگذاران گوگل) و مارک زوکربرگ (بنيانگذار فيسبوک) ـ هم لازم است ياد بگيرند چطور مديران اثربخشي باشند؛ چرا که در غير اينصورت شرکتهاي آنها ـ گوگل و فيسبوک ـ بههيچ جايي نخواهند رسيد و بايد بگويم اصلا براي من مهم نيست نوآوريهاي آنها چقدر دوستداشتنياند.
در اينجا به مهارتها و ويژگيهايي اشاره ميکنم که مديران ارشد و رهبران کسب و کار در نسل بعدي مديران و کارآفرينان بهدنبال آنها ميگردند. حتي اگر برخي از آنها را داريد يا ميتوانيد بهشکل مناسبي وانمود کنيد که آنها را داريد نيز همچنان براي متقاعد شدن افراد قدرتمند دنياي کسب و کار براي دادن شانسي به شما، لازم است با مباحث مديريتي آشنا باشيد.
در اينجا به ده مهارت مديريتي مورد نياز براي تبديل شدن به يک کارآفرين موفق اشاره ميشود:
يک ـ ديدن تصوير بزرگ ماجرا: وقتي با کسي ملاقات ميکنم که بازار، روش کارکرد شرکتها و راه و رسم کسب و کار را ميفهمد ـ هر کسي که باشد ـ با خودم فکر ميکنم: “اين فرد پتانسيل موفقيت را دارد.” در مقابل اگر تنها چيزي که ميدانيد و به آن علاقهمنديد، حوزهي محدود کاري خودتان باشد، اين تصوير کوچک، همهي آن چيزي است که در طول مسير شغليتان آن را خواهيد ديد.
دو ـ اشتياق به نتيجهگيري: اگر براي بهنتيجه رساندن کارها زندگي ميکنيد، اگر براي تحقق هدفها زندگي ميکنيد تا بتوانيد در آخر کار به پشت سرتان نگاهي بياندازيد و بگوييد: “من اين کار را انجام دادم” يا “من هم بخشي از اين کار بودم”، مطمئن باشيد مديران و استخدامکنندگان هم اين را خواهند ديد. آنها بهدنبال چنين ويژگي در متقاضيان ميگردند. اين ويژگي اگر چه براي بهسرانجام رساندن کارها مهم است؛ اما در عين حال نقطهي شروع بسيار مناسبي هم هست.
سه ـ شجاعت: اندکي از ما در زمان جواني اعتماد بهنفس قابل توجهي از خودمان بهنمايش ميگذاريم؛ تنها به اين دليل ساده که ما هنوز تجربهي کافي، موفقيتهاي قابل توجه و شکستهاي زيادي که لازمهي رسيدن به اعتماد بهنفس هستند را کسب نکردهايم. اما اگر حداقل جرأت انجام کارهاي مورد علاقهتان را داريد، همين براي متقاعد کردن کهنهکاران براي باور کردنتان و دادن يک فرصت به شما کفايت ميکند.
چهار ـ شايستگيهاي تخصصي: هر کاري که قصد داريد انجام دهيد، اگر مردم شما را براي انجام کار، بهاندازهي کافي متخصص ندانند، بهتر است فراموشاش کنيد. اين روزها از مديران انتظار ميرود تا در حوزهي کاريشان بهترين متخصص هم باشند. بهترين مهندسان معمولا مجبورند تيمها را اداره کنند. بهترين مغزهاي مالي مجبورند ديگران را هم کنترل کنند. دنياي کسب وکار اينگونه کار ميکند.
پنج ـ اولويتبندي و بدهبستان: دنياي واقعي شبيه آن چيزي که در مدرسه و دانشگاه به ما ياد ميدهند نيست. در اين دنيا هيچ چيز، به صورت مطلق سياه و سفيد و شسته و رفته نيست. بههمين دليل است که بخش بزرگي از شايستگيهاي يک مدير، براساس توان او در اولويتبندي و بدهبستان اثربخش با دنياي اطرافاش قضاوت ميشود؛ مثلا: تصميم در مورد انتخاب گزينهي ساختن در برابر خريد يک محصول، بودجهريزي بر مبناي صفر يا کشف اينکه چه چيزي ضرورت دارد و چه چيزي يک دستانداز اساسي است. در هر مصاحبهي مديريتي حتما پرسشهايي در اين زمينه مطرح خواهند شد. حالا ميدانيد چرا.
شش ـ انگيزشبخشي به ديگران: بعضي از افراد اين توان را دارند که با ايجاد همدلي، افراد را بهسوي تحقق يک هدف راهبري کنند. آنها ميتوانند چيزها را بهشکلي بيان کنند که ديگران آنها را درک کنند، اين درک مشترک را انعکاس دهند و موج آن را تشديد کنند و از همه مهمتر هيجانزده شوند. شما براي اين افراد، خود را به درون شعلههاي آتش هم خواهيد انداخت. بله؛ ممکن است در واقعيت اينگونه نباشد؛ اما حالا نکته را گرفتهايد. اين افراد توان مديريت دارند. هر چند معمولا ميگوييم که آنها رهبر بهدنيا آمدهاند؛ اما در عمل، تنها تفاوت آنها با ديگران، مهارتهايي است که در مسير زندگيشان ياد گرفتهاند.
هفت ـ تصميمگيري: اگر از 10 نفر بپرسيد تصميمگيري يعني چه، 10 پاسخ متفاوت دريافت خواهيد کرد. معمولا در تعيين مرز ميان اقتدار و رهبري، ابهام وجود ندارد. تصميمگيري بهمعناي مقتدر و انعطافناپذير بودن نيست. شما تنها لازم است بتوانيد تصميمات “درستي” بگيريد. براي اين منظور نيازمند کاوش، گوش دادن؛ استدلال و درک اين هستيد که چه زماني بايد به شهود درونيتان اعتماد کنيد. انجام مناسب اين کار، بهدرستي مهمترين جنبهي مديريت است.
هشت ـ تطبيقپذيري: ما در دنيايي بسيار سريع و متغير، زندگي و کار ميکنيم. بنابراين مديران لازم است انعطافپذير باشند تا بتوانند خود را براي موجسواري روي رودخانهي خروشان شرايط، تطبيق دهند. اگر تطبيقپذير نباشيد، از بين خواهيد رفت. اگر نتوانيد بر موانعي غلبه کنيد که بازار رقابتي در برابر شما قرار خواهد داد، متأسفانه بايد به شما خبر بدهم که اصلا باقي نخواهيد ماند. و البته نميتوانيد با گروه متنوعي از همکاران و مديران نيز بهشکل اثربخشي کار کنيد.
نه ـ پيشگام بودن: من در دوران نوجوانيام بهعنوان يک سرپرست انتخاب شدم. بعدها در دههي بيست سالگيام يک مدير مياني بودم و سرانجام در دههي سي زندگيام، مدير ارشد يک شرکت متوسط سهامي عام شدم. چگونه اين اتفاق افتاد؟ بيشترش به اين دليل بود که من فردي پيشگام بودم. من واقعا هميشه بهدنبال سختترين کارهاي ممکن بودم، بهدنبال آنها به همه جا سرک ميکشيدم و بعد هم پيگير انجامشان ميشدم. مديران ارشد اين ويژگي را دوست دارند.
ده ـ سبک مديريتي از بالا به پايين: سبکهاي مديريتي فرماندهي و کنترلي اين روزها خيلي پرطرفدار نيستند. هر نامي که خواستيد روي اين کار بگذاريد: انجام کارها نيازمند تعيين اهداف درست، تشخيص بهترين روش براي دستيابي به آنها و مجبور کردن همه به اجراي اين کارها است ـ جوري که احساس کنند زندگيشان به آن وابسته است. من اين را مديريت از بالا به پايين ميخوانم. زماني که جوان هستيد، ما مديران قديمي دوست داريم که شما هر کاري بکنيد تا کارها انجام شوند. بعدها زمان کافي براي صاف کردن لبههاي خشن شخصيت خود را خواهيد داشت.