دوست ناديدهاي از ميان خوانندگان اينجا چند روز پيش به من ايميل زده بودند و براي مقابله با بيانگيزگي راهكار خواسته بودند. نكتهي جالب ايميل ايشان، اشتراكي بود كه با هم داشتيم. با خواندن حرفهاي اين دوست بهياد ماجراهاي چند سال قبل افتادم و مسيري كه من را به نقطهي امروز رسانده است. بنابراين براي آن دوست نوشتم كه زندگي در شهر زيباي و تاريخي تفرش براي من چه بههمراه داشت:
“دوست عزيز ما با هم يك نقطهي مشترك جالب داريم: من هم در رشتهي مهندسي صنايع دانشگاه تفرش درس خواندهام؛ البته آن زماني كه هنوز دانشگاه صنعتيِ تفرشِ امروز، زيرمجموعهي دانشگاه صنعتي اميركبير بود. براي همين ميخواهم براي شما داستان زندگي در آن كوه و كمرهاي دانشگاه تفرش و تأثير عميقش را بر زندگيام تعريف كنم؛ شايد كمكتان كرد …
من آدمي بودم وابسته به خانواده و بسيار حساس. تا قبل از رفتن به دانشگاه ـ آن هم در شهر كوچكي مثل تفرش و وسط آن همه كوه و بيابان ـ شايد جز چند روزي از خانواده جدا نشده بودم. و اين تجربهي سه ساله براي بزرگ شدن و مستقل شدن و محكم شدنم بسيار به كارم آمد. خوب در دانشگاه با آدمهايي از شهرهاي مختلف و فرهنگهاي مختلف روبرو شدم، ياد گرفتم كه همهي پيشفرضهاي ذهني من در مورد درستها و نادرستها لزوما درست نيستند، ياد گرفتم دنيا خيلي بزرگتر از تجربيات و محيط اطراف من است و خيلي چيزهاي ديگر. اما باز هم آنچه زندگي در دانشگاه و شهر تفرش به من براي موفق شدن دادند، اينها نبودند.
احتمالن شما فشار و شرايط بهتري نسبت به زمان ما تجربه كردهايد (البته اميدوارم!) مثلا وقتي ما وارد دانشگاه شديم، خيلي از ساختمانهايي كه الان ميبينيد وجود نداشتند: نه سلفي بود و نه مركز كامپيوتري، نه كتابخانهاي بود و نه حتا مسير رفت و آمد بين دانشكدهها و خوابگاهها! حتا ساختمانهاي كارگاههاي جوش و ريختهگري در سالهاي بعد ساخته شدند. به اين شرايط سخت اين را اضافه كنيد كه ما اسما دانشجوي دانشگاه صنعتي اميركبير بوديم؛ اما در عمل هيچ نميديديم: نه استادي، نه كلاسي و نه امكانات جانبي مثل بازديد از كارخانهها و … از آن بدتر اين بود كه ما رسما توسط دانشگاه مادر بهعنوان دانشجويان تحميلي (كه حالا ماجرايش مفصل است) و وصلهي نچسب ديده ميشديم و از هيچ كاري براي ما تحقير كردن ما خودداري نميشد!
اما اين شرايط بد باعث شد چند اتفاق خوب در زندگي من و دوستانم بيافتد:
1- ياد گرفتيم چطور سختيها را تحمل كنيم.
2- ياد گرفتيم كه “ياد گرفتن” وظيفهي اصلي خود ما در تمامي زندگي است و هيچ كس وظيفهاي براي “ياد دادن” به ما ندارد!
3- ما متوجه شديم آدمهاي توانمندي هستيم كه به هر دليلي عدهاي عمدا دارند براي ما محدوديت ايجاد ميكنند. تازه از اين محدوديتهاي عمدي تحميل شده توسط دانشگاه مادر هم كه بگذريم، محدوديتهايي كه جوانهاي همسن و سال آن موقع من و اين روزهاي شما با آنها روبرو هستند هم كم نبودند! اما ما تصميم گرفتيم بهجاي غر زدن و نشستن و لعنت فرستادن به بخت بد، براي اثبات توانمنديمان دستمان را روي زانوي خودمان بگذاريم و خودمان تلاش كنيم: از همان بيابانهاي دانشگاه تفرش در كلاس سي و چند نفرهي صنايع ما تا بهامروز تنها 4-5 نفر هستند كه به درجات كارشناسي ارشد يا دكترا ـ آن هم در بهترين دانشگاههاي داخل و خارج كشور از جمله همان دانشگاه مادر (!) ـ نرسيدهاند. ما آنجا بدون هيچگونه كلاس كنكوري، رتبههاي تكرقمي زيادي در كنكور كارشناسي ارشد داشتيم. خيلي از دوستان ما اين روزها در دانشگاههاي خوب داخل و كشور در حال گذراندن دورهي دكترا هستند. آنهايي هم كه وارد بازار كار شدند، يكي از يكي موفقترند.
شايد داستان موفقيت من و دوستانم در نگاه اول ساده و مثل ديگر “قصه”هاي موفقيت بهنظر برسد كه اين روزها اين طرف و آن طرف ميخوانيمشان؛ اما واقعيت اين است كه ما با همين چند اصل ساده توانستيم به موفقيت برسيم. اگر ما توانستيم از آنجا به اينجا برسيم، چرا شما نتوانيد به آنجايي كه ميخواهيد برسيد؟
بنابراين بهياد داشته باشيد كه: مهم شروع كردن است و پيش رفتن و تاب آوردن. به گذشته نگاه نكنيد. به آيندهي زيباي پيش رو فكر كنيد و براي حركت و موفق شدن، تصميم بگيريد. اولين قدم در راه موفقيت، تصميم گرفتن براي موفق شدن است …”
پ.ن. راستش احساس ميكنم كمكم داريم فراموش ميكنيم بهترين الگوي موفقيت در زندگي، خودمان هستيم! بنابراين به درسهاي آموخته از موفقيتهاي گذشتهتان فكر كنيد و در زندگيتان بهكارشان بگيريد.

ممنونم. لطف داريد.
سلام
نوشته ی جالبی بود. درود برشما
سلام. 🙂
ســـلام. امیدبخش بود بعد از یک دوره تلاش گویا کم حاصل در کنار کسایی که رشته مدیریت رو تحقیر میکردن!
لطف داري مصطفي جان 🙂 شما هم موفق باشيد.
آفرین پسر
فوق العاده ای موفق و پیروز باشی دوست خوب مجازی!
شهید چمران: “آنانکه به من بدی کردند مرا هوشیار کردند.
آنانکه به من انتقاد کردند راه و رسم زندگی را به من آموختند.
آنانکه به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند.
آنانکه به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند.”
موضوع اینه که به آنچه که اتفاق می افته چطور نگاه کنیم.
عالی بود عالییی