دسته: کار حرفهای
اجازه ندهيد انتظاراتتان شما را فريب دهند
نويسنده: پيتر برگمان؛ ترجمه: علي نعمتي شهاب
دو هفته قبل در حالي که آفتاب در آسمان ميدرخشيد و جوانههاي کوچک بر روي شاخههاي درختان خودنمايي ميکردند، من در زمان اسکي کردن دچار سرمازدگي شدم! آن هم نه يک سرمازدگي کوچک: چند تا از انگشتان پاي من مثل برف سفيد شده بودند. خوشبختانه من انگشتانام را از دست ندادم؛ اما 10 دقيقه طول کشيد تا دوش آب گرم باعث شود آنها به آرامي و با درد بسيار به رنگ عادي خود برگردند.
اينجا يک چيزي عجيب است. من تقريبا تعطيلات آخر هر هفتهي زمستانها را بدون سرمازدگي در دمايي زير صفر درجه اسکي ميکنم. بنابراين آن روز چه اتفاقي براي من افتاد؟
خوب اين اتفاق دقيقا به اين دليل رخ داد که زماني که من سرمازده شدم ديگر بهار از راه رسيده بود!
ميدانيد: در زمستان وقتي هوا سرد است من يک ژاکت پر گرم ميپوشم و چندين لايه لباس گرم هم زير آن به تن ميکنم. از همه مهمتر من از گرمکنندههاي پا استفاده ميکنم ـ که بستههاي شيميايي نازکي هستند که داخل کفش اسکي من قرار ميگيرند و براي 6 ساعت حرارت توليد ميکنند. من به آنها نياز دارم چون کفشهاي من تنگ هستند؛ چيزي که باعث جريان خون من را مختل ميکنند و در نتيجه مرا وقتي هوا سرد است نگران سرمازدگي ميکنند.
اين بار از آنجايي که آخرين اسکي در تعطيلات آخر هفته در بهار بود، من يک ژاکت نازک پوشيدم و از گرمکنندههاي پاي خودم استفاده نکردم.
اما دماي هوا زير صفر درجه بود! فکر ميکنم دقيقا 20 درجه فارنهايت زير صفر!
آيا قبل از بيرون رفتن دماي هوا را بررسي کردم؟ البته که اين کار را کردم. ميدانستم هوا سرد است. درد پاهايام يک ساعت بعد از يک ساعت اسکي کردن شروع شد؛ اما من همچنان به کارم ادامه دادم. من به سادگي دادههاي موجود را ناديده گرفتم. چرا؟ خوب چون بهار بود! من انتظار هواي گرمتري را داشتم. تجربه قبليام به من نشان ميداد که در اين زمان از سال هوا آفتابي و گرم است. هر سال من در چنين زماني با تيشرت اسکي ميکردم! تعطيلات آخر هفتهي قبل هوا حدود 15 درجه بالاي صفر بود و من به راحتي با تيشرتام اسکي کرده بودم.
همهي آن اطلاعات گذشته با اين واقعيت که هوا واقعا آن قدر سرد بود که من دچار سرمازدگي شوم، بيمصرف شده بودند.
اين، مثال خوبي است در مورد اينکه چقدر ساده انتظارات ما نسبت به وضعيت واقعي، استفاده از اطلاعات گذشته براي وضعيت کنوني و آرزوهايمان، ما را به اشتباه مياندازند و چقدر وقتي اين چنين عمل ميکنيم سرانجام دردناکي در انتظار ما است.
يک اصطلاح خاص براي چنين خطايي در علم روانشناسي وجود دارد: خطاي تأييد (Confirmation Bias يا تله تأييد.) ما به دنبال دادهها، رفتارها و شواهدي ميگرديم که به ما نشان ميدهند که چيزها همانطوري هستند که ما باور داريم بايد باشند. به عبارت بهتر، ما به دنبال تأييد اين هستيم که در موضع حق قرار داريم.
در اوايل دهه 1990، وقتي براي يک شرکت مشاوره با اندازهي متوسط کار ميکردم، به دورهي MBA مديران اجرايي دانشگاه کلمبيا رفتم. دو سال پس از فارغالتحصيلي من هنوز براي همان شرکت اول کار ميکردم و براي روبرو شدن با چالشهاي جديد آماده بودم. من چند مهارت جديد داشتم ـ مهارتهايي که با پول پرداخت شده توسط شرکت محل کارم به دست آورده بودم ـ و ميخواستم از آنها استفاده کنم.
اما آن شرکت “منِِ جديد (The new me)” را نديد! آنها “من ِقديم (The old me)” را ديدند؛ فردي که او را 4 سال قبل استخدام کرده و آموزشاش داده بودند. در نتيجه آنها همان کارهاي قبلي را به من دادند و از من به همان شکلي که قبل از گذراندن دوره MBA استفاده ميکردند، بهره گرفتند.
مدتي بعد يک مشاور کاريابي با من تماس گرفت؛ اما او که از قبل مرا نميشناخت در کمال تعجب من را همان طوري ديد که بودم و نه در جايگاهي که تصور ميکرد بايد باشم. تنها چند ماه بعد من آن شرکت را ترک کردم و به شرکت جديدي پيوستم که ميخواست از مهارتهاي جديد من براي جهش خود بهرهبرداري کند.
اين پديده عامل اصلي بسياري از شکستهاي شخصي، حرفهاي و سازماني است: اينکه دنياي پيرامون ما تغيير ميکند؛ اما ما هنوز انتظار داريم که جهان به همان شکلي باشد که ما فکر ميکنيم بايد باشد، و در نتيجه هيچ کاري نميکنيم!
هميشه در دوران مربيگري سازمانيام با اين چالش مقابله کردهام. در واقع چالش برانگيزترين وظيفه يک مربي اين نيست که به بقيه کمک کند تا تغيير کنند؛ بلکه سختترين بخش کار تغيير نگرش ديگران نسبت به آن فرد است. زيرا وقتي ما يک عقيده را شکل ميدهيم، در برابر تغيير آن مقاومت ميکنيم.
امروز دايرهالمعارف بريتانيکا که در 200 سال گذشته همواره جزو پرفروشترين کتابها بوده است توسط رسانههاي ديجيتال مورد هجوم واقع شده است و احتمالا نميتواند خود را بازيابي کند. شرکت کداک که از سال 1888 ميلادي تاکنون فروشنده موفقي بوده است، نميتوانست حتي تصور کند که با چه سرعت و شدتي توسط رقباي جديد دنياي ديجيتال پشت سر گذاشته شود.
خوب چرا ما در دام فريب خوردن توسط انتظاراتمان ميافتيم؟
براساس تجربههايمان!
معمولا انتظارات ما از واقعيت درست هستند. در بهار، هوا گرمتر است. انسانها معمولا کاملا تغيير نميکنند. و يک محصول 200 ساله، در هر حال 200 ساله است. اين وضعيت تا حدودي ثابت است.
چنين وضعيتي به ما احساسِ خوبِ امنيت و بر حق بودن ميدهد.
اما بعضي وقتها ما اشتباه ميکنيم؛ البته احتمالا نه در اغلب مواقع. ممکن است در يک زمان مشخص درست فکر و عمل ميکرديم؛ اما پس از آن شرايط تغيير کرده باشند. در نتيجه امروز احتمالا داريم اشتباه ميکنيم و نميخواهيم هم بدانيم که چنين است. ما آن اشتباه را حتي نميبينيم. زيرا سرگرم راه يافتن شواهدي براي تأييد ايدههاي قبليمان هستيم.
متأسفانه وقتي خطاي تأييد به ما احساس بهتري ميدهد، در عين حال باعث ميشود بدتر رفتار کنيم. بنابراين کارکنان، سازمان را ترک ميکنند. کسب و کارها ميلغزند و من سرمازده ميشوم.
خوب چطور از افتاده در دام فريب خوردن توسط انتظاراتمان اجتناب کنيم؟
براي اين منظور بايد تمرين کنيد!
به جاي گشتن به دنبال اينکه چطور چيزهاي مختلف شبيه هم هستند، ميتوانيم دنبال تفاوتهاي آنها بگرديم. به جاي جستجو براي يافتن شواهدي در جهت تأييد ديدگاهمان ميتوانيم براي رد کردن آن تلاش کنيم. به جاي خواستنِ بر حق بودن، ميتوانيم خواستار قرار گرفتن بر موضع ناحق باشيم.
البته اين کار حجم عظيمي از اطمينان را ميطلبد. اجازه بدهيد با آن روبرو شويم، در حال که همهي ما ترجيح ميدهيم در جاي درست قرار بگيريم تا جاي غلط.
اما نکتهي تمسخر برانگيز اينجاست: هر چه بيشتر به دنبال غلطها بگرديد احتمال رسيدن به سرانجام مثبت و درست بيشتر است!
بار بعدي که به يک زيردستتان نگاه کرديد از خود بپرسيد چه چيزي تغيير کرده است؟ به جاي تمرکز بر کارهاي غلط او، به دنبال کارهاي مثبتي بگرديد که شما هرگز قبلا متوجه آنها نشدهايد.
وقتي به صنعتتان مينگريد از خودتان بپرسيد چه تغييراتي در آن رخ داده است و چرا ممکن است اين تغييرات موجب بيمعني شدن استراتژي کسب و کار شما شوند. از ديگران بخواهيد با نظر شما مخالفت کنند. و به جاي استدلال کردن، فقط گوش دهيد!
دفعهي بعدي که بيرون رفتيد بدون توجه به فصل، دستتان را از پنجره بيرون ببريد و دماي هوا را امتحان کنيد!
پ.ن. مدتی است به انتشار مجموعه ترجمههای منتشر شده در این وبلاگ همراه با مجموعهی مشابهی از مقالات مربوط به کار حرفهای و بهرهوری شغلی که ترجمه کردهام (و هنوز اینجا منتشر نشده) در قالب کتاب فکر میکنم. با توجه به استقبالی که از برخی از این مقالات روی وب شده (از جمله آمار هیت فید و خود وبلاگ یا کپی پیستهایی که در سطح وب شدهاند!)، به نظرم اینطوری افراد بیشتری میتوانند از این مقالات استفاده کنند. اگر کسی از خوانندگان محترم این وبلاگ میتواند در این زمینه به من کمک کند، لطفا از طریق پست الکترونيکي من به نشاني gozareha@gmail.com یا صفحهی تماس با من در این زمینه به من اطلاع دهد. پیشاپیش متشکرم.
لینکهای هفته (۳6)
9 ماه!!! مثل هفتهي پيش نادر خرميراد پستي نوشته که بسيار به کار جوانان تازهکار يا حتا کهنهکار ميآيد. اين مطلب را که به دليل اهميتاش ابتداي لينکهاي هفته گذاشتم حتما بخوانيد. ضمنا خواندن دو پست قرمز شدهي امير مهراني واجب عيني است! اين هفته همين سه مطلب را هم بخوانيد، کلي چيز جديد ياد گرفتهايد.
پیش از شروع سه نکته:
- لینکهایی که به نظرم باید حتما و تحت هر شرایطی خوانده بشوند را با رنگ قرمز از سایر لینکها متمایز میکنم.
- برای دیدن لینکهای کلیهی قسمتهای قبل، میتوانید به اینجا مراجعه بفرمایید.
- این مجموعه پستها در حکم یک دفترچهی یادداشت مطالب مهم برای من هستند. اگر لینک اخبار را هم میگذارم، برای این است که به نظرم برخی اخبار حداقل تیترشان باید توسط کسانی که در حوزه مشاورهی مدیریت و آیتی فعال هستند، دیده شوند. بنابراین اگر تعداد لینکها زیاد هستند، اولا ببخشید و ثانیا اینکه حداقل به تیترها نگاهی بیاندازید؛ ضرر نمیکنید!
جامعهشناسی، روانشناسی و کار حرفهای:
تجربه چه زمانی اهمیت داره؟ (نادر خرميراد)
مديريت:
پر استرسترین و کم استرسترین مشاغل ۲۰۱۱، ژورنال کاری چیست؟، ژورنال کاری روزانه و وقتی از تفاوت حرف میزنیم، از چی حرف میزنیم؟ (امير مهراني)
الگو و نمونه مستند نیازمندیهای پروژه و مدیریت ذینفعان پروژه – قسمت سه (مهدي عرب عامري)
خانم ها در فورچون 500 (نيام يراقي پس از مدتها نوشت. اميدوارم زود به زود بنويسد.)
کتاب راهنمای آزمون PMP چاپ شد (نادر خرميراد)
معرفی کتاب (آقاي آواژ؛ روزنوشتهاي بهساد. من به نظر ايشان در مورد کتابهاي مديريتي فارسي نقدي دارم که بهزودي مينويسم.)
ادامه تحصیل از جیب…؟ (دقيقا درد دل همهي ماهاست که در بخش خصوصي کار ميکنيم …) (علي واحد؛ وبلاگ رادمان)
استراتژیها و تکنیکهای ارتقای برند و چند سؤال (استاد پرويز درگي)
چرا پول عامل بسیار مهمی در فرهنگ است؟ (رضا قرباني؛ مدير رسانه)
سه روش برای افزایش مشارکت افراد در نشست ها (محمد سالاري)
چرا افراد خلاق در تصاحب مناصب مدیریتی موفق نیستند؟ (متأسفانه “افراد خلاق از محبوبیت کمتری برخوردارند.”)
چگونه خود را مثل یک شرکت تصور کنید (عالي!)
خطاي ذهن در تشخيص تأثير انتقاد
فناوري اطلاعات:
بهبود مدیریت فنآوري اطلاعات در بانکها
آیا اگر به حرف جغرافیدانها گوش داده میشد، بن لادن دو سال زودتر پیدا میشد؟ (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)
مشیبل چیست؟ (جواد افتاده؛ رسانههاي اجتماعي)
میکروبلاگینگ سازمانی (وبلاگ Baseline که کشف اين هفته بود!)
یک گوگل در روز (صادق جم؛ بلاگنوشت)
چه افرادی آیفون را انتخاب میکنند؟ (وبلاگينا)
چگونه یک فید ناقص در گودر را به صورت کامل مشاهده کنیم ؟
خلاص شدن از دست سؤالهای فیسبوک (خيلي لازم بود!)
سوتی ادوبی در فاش نمودن نسخهی بعدی آندروید (مجلهي اينترنتي پريانا)
سهم ۷۹ درصدی مایکروسافت از بازار جهانی ۳۰ میلیارد دلاری سیستم عامل
دنیایی بدون فیسبوک[اینفوگرافیک] و دور زدن آندروید!خوب یا بد؟؟ (به نظر من که خيلي خوبه!) (مجلهي اينترنتي گويا آيتي)
گزارش IDC از رشد 20 درصدی فروش جهانی تلفنهمراه در فصل اول 2011
بازار اندروید، نسخهی 1 (بازار ايراني اپليکيشنهاي اندرويد)
سه میلیارد بار دانلود برنامههاي آندرویدی
پیشی گرفتن تعداد برنامههای رایگان اندروید گوگل از آیفون اپل!
تصاحب 70 درصد بازار توسط iPad 2
تبلت آمازون بهزودي به بازار ميآيد (!!!)
كاهش فروش رايانههاي شخصي (دليل بسيار سادهاي دارد: ورود تبلتها!)
فیسبوک علاقمند به خرید اسکایپ است!
با تکمیل پروفایل گراواتار، به آواتار خود هویت ببخشید!
یک سایت اجتماعی-علمی برای پژوهشگران جوان (جالب!)
نوکیا وارد رقابت با نقشههای سهبعدی گوگل شد
پردازش ابری از سوی اپل راهاندازی شد (جالبه …)
جولین آسانژ: «فیسبوک مخوفترین شبکهی جاسوسی تاریخ است»
آسیاییها بیش از دیگران نرمافزار دانلود میکنند
بوسهای برای دانلود (بهزودي ژاپنيها بوسه را هم از طريق اينترنت منتقل ميکنند!)
ایران ۱۵۴هزار کاربر وایمکس و ۱۰میلیون کاربر GPRS دارد
وزیر ارتباطات: فاز اول اينترنت ملي امسال به بهرهبرداري ميرسد
اقتصاد:
تبعات اقتصادی مهاجرت با یک مثال (علي سرزعيم)
مرگ بن لادن و احتمال اتفاقات نادر و تحرک مشتری به جای نیروی کار (حامد قدوسي)
بازار بورس و بازار طلا و نیاز به ترمیم افق اقتصادی کشور و سخن هفته: چه بپرسیم (عالي بود اين سخن هفته …) (علي دادپي)
بانکهای مرکزی جهان دنباله رو فدرال رزرو و جمعیت جهان در 2100 (حجت قندي)
آقای رئیس بانک مرکزی تو دیگه چرا؟ و سفرهای نوروزی (وبلاگ مجلهي اقتصادي)
آشنايي با اقتصاددانان: فردریش آگوست هایک (1899-1992) (عاشق شيوهي استدلال هايک هستم!)
آشنايي با اقتصاددانان: کارل منگر (1840-1921)
برتري اقتصاد اتريشي (اين متن بسيار خواندني است.)
تا چند سال دیگر یک صفر باز میگردد؟ (دکتر پويا جبل عامي دربارهي حذف سه صفر از واحد پول ملي!)
پ.ن. ۱. لطفا اگر وبلاگی، پستی یا مطلبی را من ندیده بودم یا نمیشناسم، کامنت بگذارید و معرفی بفرمایید برای یادگیری بیشتر.
پ.ن.۲. اگر دوست داشتید توئیتر گزارهها را برای دیدن ایدهها و حال و احوال روزانهی من و گودر گزارهها را برای دیدن متن کامل این مطالب و سایر مقالات و اخبار مربوط به مدیریت، مشاوره، فناوری اطلاعات و البته اقتصاد، روانشناسی و جامعهشناسی (و گاهی هم که خیلی هیجانزده میشوم، علم و طنز و چیزهای دیگر!) دنبال کنید.
مشاهدهگر (1)
توضيح: مشاهدهگر بخش جديد گزارهها در دوشنبه شبها است. يک تصوير بدون هيچ توضيحي! اگر دوست داشتيد تفسيرتان را از اين عکس، پاي اين پست در خود وبلاگ يا در گودر برايام بنويسيد.
ايدهي عنوان را از کتاب بينظير “ماجراهاي يک مشاهدهگر” پيتر دراکر گرفتهام.
کار پروژهاي در برابر کار برنامهاي
خانم فرشته جعفري از من خواستهاند در مورد روشهاي درست برنامهريزي بنويسم. بد نديدم روش برنامهريزي خودم براي کار و زندگي ـ از جمله وبلاگنويسي! ـ را بنويسم. اميدوارم مفيد باشد.
تجربهي کار کردن در يک سازمان پروژه ـ محور من را با ويژگيهاي کار پروژهاي آشنا کرده است. از تعريف استاندارد پروژه يادمان هست که پروژه فعاليتي است موقتي که براي توليد يک خروجي منحصر به فرد به صورت موقتي در طول يک دورهي زماني مشخص انجام ميشود. در برابرش، در طول يک سال اخير در شرکت مسئوليتهاي ديگري هم داشتهام که بهنوعي در برابر مفهوم پروژه، به مفهوم برنامه نزديکتر بودهاند که در تعريفي که من براي برنامهريزي شخصي و کاري دارم، بر روي ويژگي منحصر به فرد نبودن و محدود نبودنشان به يک دورهي زماني مشخص تأکيد دارم. مثال بزنم: در طول يک هفته توليد گزارش X براي پروژهي Y براي من يک کار پروژهاي است؛ اما تهيهي خبرنامهي آموزشي هفتگي شرکت يک کار برنامهاي است.
در زندگي شغلي و شخصي هم ميشود به کارها با همين ديدگاه نگاه کرد. چند مثال ميزنم تا بحث روشنتر شود: خواندن فلان کتاب که براي کارم به آن نياز دارم، گرفتن فلان مدرک يا گواهينامهي حرفهاي (حتي همين تافل يا آيلتس و جيمت و جي آر اي خودمون!)، دنبال کردن کارهاي فارغالتحصيلي دانشگاهام و کارهايي از اين دست براي من، کارهاي پروژهاي هستند که بايد در يک دورهي زماني مشخص، روي آنها تمرکز کنم و از اول تا آخرش را در چند روز (يا چند ماه!) طي کنم تا به نتيجهي مورد نظرم برسم. دقت کردهايد که خود ما هم فارغ از آشنا بودن يا نبودن با مفهوم علمي پروژه، معمولا در زندگيمان اين کارها را پروژه ميناميم؟ مثلا: “من پارسال پروژهي بزرگ گرفتن کارت معافيت خدمتام را به سرانجام رساندم!” در برابرش کارهاي ديگري هم هستند که به مفهوم برنامه نزديک هستند: رشد مستمر مهارتها و تواناييهايام (مديريت اين فرايند رشد منظورم است؛ نه مثلا صرفِ گرفتنِ PMP!)، برنامهريزي مالي، پيدا کردن منابع مالي جديد (!)، مديريت درآمدها و سرمايهگذاريها، ياد گرفتن يک ساز موسيقي، اپلاي کردن براي تحصيل در يک دانشگاه معتبر خارجي، ازدواج (!) و چيزهايي شبيه اينها که به ذهن من نميرسند، ميشوند برنامههاي زندگي.
يک مثال شايد ملموستر وبلاگنويسي من باشد. من يک سري اهداف کلي از وبلاگنويسي دارم که برنامههاي من را مشخص ميکنند. در مقابل، نوشتن همين پست ميشود پروژهي امروز من!
همانطور که ميبينيد تمايز ميان “پروژه” و “برنامه” شخصيمان، در استمرار برنامهها و طولاني مدت بودن فرايند دستيابي به اهداف مورد انتظار آنها نسبت به پروژهها است.
خوب با اين تعريف اوليه بروم سراغ روشي که ديگر کمکم به صورت ناخودآگاه براي برنامهريزي کارهايام دارم:
- گام اول ـ تعيين بايدها: به کمک ابزار ترسيم نقشههاي ذهني Mind Mapper، با توفان فکري (Brainstorming) با خودتان، کارهايي را که بايد در يک دورهي زماني مشخص انجام بدهيد (To-Do List) فهرست کنيد. راستاش تجربهي من نشان ميدهد که عموما برنامهريزي براي يک سال و شش ماه و اينها، جواب نميدهد (شايد هم من نتوانستم!) اگر براي هفتهي آينده يا دو هفتهي ديگر برنامهريزي کنيد و واقعا به اين برنامهريزي متعهد باشيد، جواب عمليتري ميگيريد (پايينتر مفهوم تعهد را توضيح ميدهم.) حواستان باشد که اين فهرست، اولويتبندي ندارد. هر چه ميخواهد دل تنگتان بنويسيد!
- گام دوم ـ تعيين فهرست نبايدها: فهرست کارهايي را که نبايد انجام بدهيد (Not To-Do List) را هم به کمک مايند مپر دربياوريد (مثال: گودربازي مجموعا بيش از سه ساعت در روز!)
- گام سوم ـ تعيين برنامهها در برابر پروژهها: در اکسل، يک جدول درست کنيد و کارهايي را که در مايندمپر در فهرست To-Do نوشتهايد زير ستون اول ـ با عنوان موضوعات کاري (Work Subject) ـ بنويسيد. بعد دو تا ستون کنار ستون شمارهي يک درست کنيد: يکي از اين ستونها عنواناش ميشود برنامهها (Plan) و ديگري طبعا پروژهها (Projects)! از بالا به پايين فهرستتان شروع کنيد و مقابل موضوعات کاري فقط و فقط در يکي از ستونهاي برنامه / پروژه علامت بزنيد. اگر چند بار نتيجهي کارتان را مرور کنيد تا خطاهاي احتمالي برطرف شوند بد نيست.
- گام چهارم ـ برنامهريزي اجرا: حالا فهرست برنامهها و پروژههاي شما براي چند روز، چند ماه يا چند سال آينده مشخص است و بايد براي اجرايشان برنامهريزي کنيد. شايد اينجا حساسترين بخش کار باشد. اين برنامهريزي را چطور انجام دهيم؟ خوب به صورت کليشهاي بايد گفت که اول کارهاي پروژهاي و برنامهاي را اولويتبندي کنيد. روشاش با خودتان! بعدش من اين طوري کار را انجام ميدهم: اول به سراغ برنامهها ميروم و سعي ميکنم به شکل عمليتري آنها را به کارهاي پروژهاي بشکنم. بعد براي هر پروژه حداکثر فرجهي زماني مورد انتظار را مشخص ميکنم. مثال بزنم: من با خودم قرار گذاشتهام که هر روز حتما حداقل يک پست در گزارهها داشته باشم. براي اين کار ميشود هر روز گزارهها يا شعر نوشت يا از کتابها نقل قول کرد، مطلب ديگران را کپي پيست کرد و الخ. اما برنامهي من داشتن يک وبلاگ مديريتي و مشاورهي مديريت و توليد محتوا در اين زمينه است. فلسفهي وجودي پستهاي ثابت هفتگي گزارهها بهعنوان پروژههاي هفتگي در همين است: توليد محتوا يعني من شنبهها بايد حتما يک ترجمه داشته باشم، يکشنبهها بايد يک مقاله را بخوانم و مرور کنم، سهشنبهها يک مطلب جديد در مورد مشاورهي مديريت از خودم بنويسم يا از جايي ترجمه کنم و جمعهها لينکهاي هفته را مرور کنم. اين شيوهي نگاه به برنامهي وبلاگنويسي، در واقع مجبورم ميکند هر هفته مطالب و مقالاتي که بايد را بخوانم. اما همهي اينها در کنار هم، مرا به يک هدف ديگر هم ميرسانند: خواندن مطالب ثابت مربوط به کارم در طول هفته و در نتيجه رشد شغلي و مهارتي! (شايد بهنوعي اين چهار پست ثابت هفتگي در کنار پستهاي ديگرم، تعريف من را از ماهيت و چيستي رشد شغلي و مهارتي هم نشان بدهند.) بنابراين ارتباط ميان پروژههاي اجراييکنندهي برنامههايتان را هم در نظر داشته باشيد. يا مثال ديگر: من ميخواستم معافيت از خدمت سربازيام را پيگيري کنم (برنامه)؛ بنابراين مجبور بودم زمانهاي مشخصي از هفته دنبال تکميل مدارکام و طي فرايندهاي ادارياش بدوم! (پروژه) اين، يکي از اولويتهاي اصلي زندگي من بود؛ در برابر مثلا ياد گرفتن يک ساز موسيقي.
- گام پنجم ـ اجراي برنامهها: اما … چرا اغلب برنامهها اجرا نميشوند؟ تنبلي، ترس از شکست، سخت بودن کار کردن و بهانهها و توجيهاتي شبيه اينها!؟ راهحل چيست؟ من هيچ راهي جز ايجاد تعهد نميشناسم. بارزترين مثالاش گزارهها: همان قضيهي هر روز يک پست جديد و پستهاي ثابت هفتگي. راستاش بعضي از وقتها که براي پست ثابت هفتگيام کاري نکردهام، استرس ميگيرم! اين متعهد کردن خود، يک اجبار و الزام دروني است و هيچ کس نميتواند آن را به شما تحميل کند. بنابراين بايد يک تصميم مشخص بگيريد و سر تصميمتان بايستيد. براي اين کار من دو محرک بزرگ ميشناسم: اولي مقايسه کردن و بزرگنمايي مداوم لذتهايي که در پايان نصيب شما ميشود با سختيهاي کار است (لذتِ داشتنِ يک مدرک معتبر با امتياز خوب مثل تافل يا PMP، تعداد لايکهاي يک مطلب در گودر (!)، دريچههايي که با رسيدن به يک هدف به روي شما باز ميشود ـ مثل امکان پاسپورت گرفتن و ترک کشور براي کار يا ادامه تحصيل براي مني که داشتم کارهاي معافيت سربازي را دنبال ميکردم ـ و …) و دومي ترساندن خود از عواقب انجام ندادن کار و بزرگنمايي اين ترس (سربازي!!! خودش بزرگترين ترس است!)
- گام ششم ـ مديريت فرايند اجراي برنامهها: خوب آستينها را بزنيد بالا و برويد سراغ انجام کارها و بهترتيب انجامشان بدهيد. هر کاري را که سر وقت و درست انجام داديد به خودتان جايزه بدهيد (برم يک ربع گودر گردي!) و از آن طرف، براي انجام ندادن کارها هم خودتان را جريمه کنيد (گودر؛ چهار ساعت تعطيل و تمرکز روي کاري که عقب است!) اگر يادتان باشد يک فهرست Not To-Do هم داشتيد. براي کارهاي آن فهرست، برعکس عمل کنيد: اگر انجامشان نداديد به خودتان جايزه بدهيد و اگر انجامشان داديد خودتان را جريمه کنيد! شوخي و تعارف هم با خودتان نداشته باشيد لطفا.
در ادبيات علم مديريت هم اين روزها ثابت شده که هدفگذاري و برنامهريزي بدون اجرا هيچ فايدهاي ندارد. روش اجرا قطعا مهمتر است. بنابراين هر طور که برنامهريزي کرديد؛ ميتوانيد از بندهاي 5 و 6 براي اجراي برنامههايتان استفاده کنيد. موفق باشيد.
پ.ن. من قبلتر نوشتهها و ترجمههايي در اين زمينه داشتهام از جمله:
اهدافتان را به مسیر خودشان بازگردانید
يک مشاور جوان در طول هفته چه بايد بخواند!؟
پيشنهاد ميکنم پستهاي مربوط به مديريت زمان امير مهراني را هم در اين زمينه دنبال کنيد.
چگونه براي چند مدير کار کنيم و سالم بمانيم!
نويسنده: هلن کاستر/ مترجم: علي نعمتي شهاب
من در ميان نويسندگان مجلهي فوربس يک آدم نامتعارف محسوب ميشوم؛ چرا که زمانام را براي گزارشدهي به دو دبير متفاوت تقسيم ميکنم. همکاران براي من لطيفهاي درست کردهاند: دبير A از سمت راست مرا به سمت خودش ميکشد و دبير B از سمت چپ؛ تا جايي که بعضي روزها فکر ميکنم بدنم از هر دو طرف درازتر شده است! اما به هر حال کار دارد انجام ميشود؛ چرا که ما خوب ارتباط برقرار ميکنيم و هدفهاي مشترکي داريم. دبير A ميگويد فکر ميکند کارهاي زيادي هست که ميتوانيم با فرهنگ کنوني سازمان انجام دهيم.
او به من گفت: “ما در محيطي کار ميکنيم که آدمها، اغلب به شدت کاري هستند و دوست دارند کمک کنند. ميدانيم که هر کسي به سختترين شکلي که ميتواند کار کند و انسانها با بيميلي کار نميکنند يا از زير کار در نميروند. اين چيزي است که اعتماد کردن و همکاري را راحتتر ميکند.”
هر چه شرکتها ديوارهاي دروني خود را بر ميدارند ـ مثلا واحد بازاريابي با واحد مالي بيشتر ارتباط برقرار ميکند ـ افراد بيشتري خود را گرفتار پاسخگويي به مديران مختلف ميبينند. در شکل ايدهآل هر فرد درگير يک مأموريت خاص در سازمان است، هيچ يک از رؤسا خود را از ديگري بالاتر نميداند و زيردست هم دقيقا ميداند که وظايفاش چيست و چگونه مورد ارزيابي قرار ميگيرد. در ساير موارد رؤسا ممکن است برنامههايي ناسازگاري يا ديدگاههاي مختلفي در مورد جهت حرکت سازمان داشته باشند.
آنيتا آتريج يک مربي شغلي در کلوپ 5 بعد از ظهر ـ يک شبکهي مشاورهي شغلي ـ ميگويد: “ارتباطات مهمترين بخش اين فرايند است. اگر رؤساي شما با همديگر خوب همکاري نکنند، شما مجبوريد با آنها براي دست يافتن به يک راهحل برد ـ برد مذاکره کنيد.” آتريج ميگويد در چنين موقعيتي با هر دو مدير صحبت کنيد و به آنها بگوييد که مدير A يک چيز ميخواهد و مدير B چيز ديگري ميخواهد و سپس راهحلي را که نيازهاي هر دو را پوشش بدهد، ارايه دهيد.
اگر در نبرد ميان منيتها گير افتاديد، تلاش کنيد مسئله را غيرشخصي کنيد و بر آنچه براي شرکت بهتر است تمرکز کنيد. اين پيشنهاد ويکي لين معاون تحقيقات و مشاورهي وب سايت مشاورهي شغلي Vault.com است.
هر چقدر جوانتر و بيتجربهتر باشيد، رد کردن درخواستهاي آدمها سختتر است. اين يک وضعيت دشوار مربوط به سن و سال آدمهايي است که در قعر هرم سازمان قرار دارند: دريافت درخواستهاي همزمان بيپايان از آدمهاي بيشمار!
لين ميگويد: “شما ميخواهيد همه راضي کنيد؛ اما در عمل هيچ کس را راضي نميکنيد!” هر کسي نگران اين است که “کدام کار من را ديرتر انجام دادهاي؟”
وقتي روزنامهنگاري را شروع کردم، به تهيهکنندگان خبر متفاوتي در دفتر خبر يک شبکه گزارش ميدادم. من دايما تکاليفي که تهيهکنندگان خبر مختلف حياتي ميدانستند را با هم قاطي ميکردم و نميدانستم چطور حجم کاري خودم يا تقاضاهاي رؤسا را مديريت کنم. آتريج ميگويد که در چنين موقعيتي شما بايد تلاش کنيد براي تعيين فرجههاي زماني کار خود مذاکره کنيد؛ چيزي که من هرگز حتي به فکرش نيفتاده بودم.
آتريج ميگويد: “اگر چند ضربالعجل زماني براي ساعت 8 صبح فردا داريد، از يکي از رؤسا بپرسيد که آيا او ميتواند کار را ديرتر تحويل بگيرد؟ پاسخ احتمالا خير است؛ اما خوب حداقل تلاشتان را کردهايد. شما به سرعت ياد ميگيريد کدام رئيس تمايل به پذيرش چنين درخواستي دارد و از چه کسي ديگر نبايد حتي سؤال کنيد.” آلتريج ميگويد تا حد امکان به رئيستان يک گزينه هم بدهيد؛ به جاي اينکه فقط به او بگوييد: “نميتوانم!”
سبکهاي رؤسايتان را ياد بگيريد و آنها را با مطلع کردن در مورد اينکه داريد چه کاري براي چه کسي انجام ميدهيد، خشنود سازيد. دبير B از من ميخواهد که هر 48 ساعت به او گزارشي بدهم در مورد کاري که دارم انجام ميدهم و مسائلي که ممکن است با آنها مواجه شوم. دبير A خيلي به کار من کاري ندارد، فقط ميخواهد که کاري که توافق کردهايم سر وقت انجام شود. تا وقتي من به آنها نگويم، هيچ يک از اين دو نميدانند که دارم براي ديگري چه کاري انجام ميدهم. اغلب اوقات من بدون مشکل خاصي به صورت تصادفي کار اين دو را انجام ميدهم و تنها گزارش کارم را به دفاتر آنها ميدهم؛ اما وقتي سرم شلوغ است و مطمئن نيستم که چگونه بايد کارها را اولويتبندي کنم، به هر دوي آنها ايميل ميزنم. در اين ميل فهرست وظايف کاري خودم را يادداشت ميکنم و از آنها ميخواهم که پيشنهاداتشان را به من بدهند.
شيوهي سازماندهي من به نفع جمعي ما نيز کمک ميکند. ويکي لين پيشنهاد ميکند تقويم کاريتان را طوري بخشبندي کنيد که زمان خاص کار براي هر رئيس در آن مشخص شود. مثلا صبحها فقط روي پروژهي مدير A کار کنيد. او پينشهاد ميکند که ارتباطات زيادي با رؤسايتان داشته باشيد و نه ارتباطات کم و محدود. او توصيه ميکند: “از مايکروسافت اوتلوک يا نرمافزارهاي مديريت زمان و فعاليتها استفاده کنيد تا مشخص شود داريد چه کار ميکنيد.”
خدمت کردن به چند رئيس مختلف ميتواند مزيتهاي خاص خودش را داشته باشد. اين امر ميتواند شما را با سازمان بيشتر درگير کند و البته باعث شناخته شدن شما شود. شما ميتوانيد از تجربه کردن سبکهاي مديريتي و سطوح دانش متفاوت دو آدم گوناگون چيزهاي زيادي بياموزيد. اما بعضي اوقات مجبوريد يکي از رؤسا را در برابر ديگر انتخاب کنيد و اين احتمالا براي مسير شغلي شما هم مفيد خواهد بود.
خانم لين ميگويد: “شما نميتوانيد وقتي يک پايتان روي پلهي اول گير کرده به پلهي دوم برويد. گاهي اوقات مجبوريد چيزي را از دست بدهيد تا بتوانيد گام بعدي را برداريد.”
پ.ن. مدتي است به انتشار مجموعه ترجمههاي منتشر شده در اين وبلاگ همراه با مجموعهي مشابهي از مقالات مربوط به کار حرفهاي و بهرهوري شغلي که ترجمه کردهام (و هنوز اينجا منتشر نشده) در قالب کتاب فکر ميکنم. با توجه به استقبالي که از برخي از اين مقالات روي وب شده (از جمله آمار هيت فيد و خود وبلاگ يا کپي پيستهايي که شدهاند!) به نظرم اينطوري افراد بيشتري ميتوانند از اين مقالات استفاده کنند. اگر کسي از خوانندگان محترم اين وبلاگ ميتواند در اين زمينه به من کمک کند، لطفا از طريق gozareha@gmail.com به من يا صفحهي تماس با من در اين زمينه به من اطلاع دهد. پيشاپيش متشکرم.
لینکهای هفته (۳5)
مديريتيها کلا اين هفته تعطيل بودند ظاهرا! اين هفته نوشتههاي آيتي بيشتر بودند؛ اما توصيهي اکيد ميکنم دو يادداشت نادر خرميراد را که به دليل اهميتشان برخلاف طبقهبندي هميشگي لينکهاي هفته در ابتدا به آنها رجوع دادهام، حتما بخوانيد.
پیش از شروع سه نکته:
- لینکهایی که به نظرم باید حتما و تحت هر شرایطی خوانده بشوند را با رنگ قرمز از سایر لینکها متمایز میکنم.
- برای دیدن لینکهای کلیهی قسمتهای قبل، میتوانید به اینجا مراجعه بفرمایید.
- این مجموعه پستها در حکم یک دفترچهی یادداشت مطالب مهم برای من هستند. اگر لینک اخبار را هم میگذارم، برای این است که به نظرم برخی اخبار حداقل تیترشان باید توسط کسانی که در حوزه مشاورهی مدیریت و آیتی فعال هستند، دیده شوند. بنابراین اگر تعداد لینکها زیاد هستند، اولا ببخشید و ثانیا اینکه حداقل به تیترها نگاهی بیاندازید؛ ضرر نمیکنید!
جامعهشناسی، روانشناسی و کار حرفهای:
تمایز تخصص و حوزه کاری و سنتی یا مدرن (نادر خرميراد؛ به همه مخصوصا جوانان تازهکار توصيهي اکيد ميکنم اين دو مطلب را در مورد اينکه در دنياي امروز تخصص يعني چه؟ بخوانند.)
مديريت:
شبکه های اجتماعی در کسب و کار تجاری و مدیریت دانش اکسنچر (احسان اردستاني دربارهي کارهاي جالب اکسنچر در مورد محيط کاري 2.0)
Job 2.0 ـ فصل مشترک تکنولوژی و شغل (مهرداد نايب)
معرفی کتاب (1) بانوی ثروتمند (وبلاگ همينا؛ از من هم خواستهاند در آستانهي نمايشگاه کتاب، کتابهاي خوبي را که خواندهام معرفي کنم. اميدوارم همين هفته حوصله کنم!)
بمیریم راضی میشوند؟ (مجيد آواژ) و قصه غصه ما (علي واحد) هر دو دربارهي مصايب شرکتداري مخصوصا از نوع خصوصياش در محيط کسب و کار ناسالم و بهشدت دولتي امروز ايران. با کمال تأسف بسياري از نکاتي که اشاره شده در محيط مشاوره هم وجود دارد.
بانک تجارت ، و سازمان یادگیرنده و یادگیری سازمانی (استاد پرويز درگي)
معضلی به نام پشتیبانی نرمافزار (بخش نخست) (امير نامآور در وبلاگ ايده. عجيب و دردآور؛ اما واقعي!)
تجلیل از دکتر علینقی مشایخی برگزار خواهد شد (خبر بسيار خوب!)
فناوري اطلاعات:
فیدهای خود را به یک مجله آنلاین تبدیل کنید! و بچههای عصر دیجیتال (بانمک!) و اپلنامه (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)
فید متن کامل بگیرید (در گودر البته با افزونهاي براي کروم و فايرفاکس) (جواد افتاده؛ رسانههاي اجتماعي)
طول موج ارتباط! (علي واحد؛ وبلاگ رادمان دربارهي تفاوتهاي موجود در زبان تخصصي)
هوشمند باشه؛ موبایل هم نبود نبود! (رضا قرباني؛ مدير رسانه)
میراث ماندگاری به مانند «وبلاگ» (آرمان اميري دربارهي اينکه وبلاگ، شايد پس از مرگمان مهمترين ميراث ماندگار ما باشد …)
دوست دارم یا موافقم؟ (نگاه جالب وبلاگ بامدادي به موضوع لايک در دنياي مجازي!)
افزایش استفاده از شبکههای اجتماعی برای اهداف تحصیلی و شغلی (جالب!)
تیم برنرز لی: ارائه دهنده اینترنت و آب شرب مثل هم باشند (ايدهي جالبي است!)
سونی دو تبلت جدید خود را معرفی کرد (چقدر هم خوشگلاند!) و اینتل با سیستمعامل اندروید وارد بازار تبلتها میشود (دعوا داغتر ميشود!)
241 میلیارد دلار ارزش رایانش ابری 2020
گوگل برنامه Google Docs را برای اندروید عرضه کرد در کنار اين خبر جالب که: نسخه بتای «آفیس ۳۶۵» از راه رسید (ورود رسمي مايکروسافت به دنياي رايانش ابري!)
شوک امنیتی؛ وقتی اپل اطلاعات مکانی کاربران را ثبت میکند و جوابيهي اپل: اپل سکوت را شکست: ثبت اطلاعات مکانی کاربران آیفون یک “ضعف امنیتی” است
سخنان جدید مدیرعامل نوکیا درباره تحولات جدید این شرکت (تشريح برنامههاي عملياتي نوکيا براي اجرايي کردن استراتژي جديد نفوذ در بازارش: استفاده از ويندوز فون) و در همين رابطه: واگذاری سیمبین به شرکت Accenture (عجب!)
آیندهي تجارت در فروش اینترنتی (نگاهي به اوضاع تجارت الکترونيک در آلمان)
اندروید هوس برانگیزتر از آیفون! و تعداد كاربران iOS در اروپا دو برابر كاربران اندروید (آماري از وضعيت سهم بازار و نرخ رشد اين دو سيستمعامل)
روند فروش آیپد بالاخره نزولی شد (البته به دليل پايين آمدن توانايي اپل در توليد به دليل کاهش تأمين قطعات پس از زلزلهي ژاپن)
ويندوز ۷ برخوردار از ۱۵ هزار نرمافزار
سرويس کرايه فيلم از سوی يوتيوب راهاندازی شد
فروش 350 میلیون نسخه ویندوز 7 شرکت مایکروسافت در 18 ماه
عاقبت آيفون سفيد به بازار آمد و شروع ساخت آیفون 6،شایعه یا حقیقت؟
توافق گوگل، یاهو و مایکروسافت بر سر استانداردهاي تبلیغات آنلاین
کاسپرسکی: ۷۰ نوع بدافزار برای آندروید
ارسال در پس زمینه، عضو جدید آزمایشگاه جی میل
یک میلیون و 300 هزار پورتهای نصب شده از سوی ندا (باور کنيم؟)
نقش مايکروسافت در کاهش سود ياهو (کلا آدمفروشي بيش نيستند اين بيل و استيو مايکروسافت!)
امکان اجاره e-book توسط کاربران Kindle
نسخه جديد نرمافزار مديريت منابع انساني اوراکل عرضه ميشود
اقتصاد:
ما و بیژن (پست جنجالي حامد قدوسي در مورد دلايل مطلوب نبودن بيزينس بيژن از ديد او که باعث واکنش طرفداران اقتصاد آزاد شد!) و سرمایهدار منفعترسان (که به نوعي مکمل پست قبلي بود در مورد نمونهي سرمايهداري مطلوب از نظر حامد) و اسراف و رشد (در اين پست سوم، حامد نوشت که منظورش مخالفت با آزادي اقتصادي آدمها در کسب و کارشان نبوده و صرفا اشارهاي داشته به اينکه خروجيهاي اقتصاد سرمايهداري صرفا براي کل جامعه بهينه نيستند) و دخالت در بازار مسکن (دربارهي اينکه لزوما موضوع دو ساله شدن قراردادهاي اجاره توسط دولت، ناهنجاري را در بازار اجاره ايجاد نميکند.)
آزادی اقتصادی در تنگنا (اين پست حجت قندي پاسخي است به پست اول حامد)
چرا رسیدن به نرخ بیکاری صفر ممکن نیست (علي دادپي)
باز هم سیاست جدید در بازار مسکن (اين هم تحليلي ديگر در مورد قضيهي دو ساله شدن قراردادهاي مسکن از وبلاگ مجلهي اقتصادی (IRPD ONLINE JOURNAL))
نحوه محاسبه قیمت سکه طلا (احسان نصيري)
روزانه ۱۸ هزار چک در ایران برگشت میخورد، افزایش ۲۰ درصدی اجاره خانه در تهران / این افزایش ادامه خواهد داشت و رشد ۱۳۴ درصدی نقدینگی در پنج سال اخیر (من تشکر ميکنم بابت اين همه امنيت و عقلانيت اقتصادي در کنار هم!)
پیشنهاد همهپرسی در مورد حذف صفر از پول ملی ایران (جوگيري مقامات اقتصادي کشور همچنان ادامه دارد …)
پ.ن. ۱. لطفا اگر وبلاگی، پستی یا مطلبی را من ندیده بودم یا نمیشناسم، کامنت بگذارید و معرفی بفرمایید برای یادگیری بیشتر.
پ.ن.۲. اگر دوست داشتید توئیتر گزارهها را برای دیدن ایدهها و حال و احوال روزانهی من و گودر گزارهها را برای دیدن متن کامل این مطالب و سایر مقالات و اخبار مربوط به مدیریت، مشاوره، فناوری اطلاعات و البته اقتصاد، روانشناسی و جامعهشناسی (و گاهی هم که خیلی هیجانزده میشوم، علم و طنز و چیزهای دیگر!) دنبال کنید.
يک برنامهي دو مرحلهاي براي تغيير دادن عادات بد
نويسنده: پيتر برگمان؛ ترجمه: علي نعمتي شهاب
در حالي که داشتم توسط تلفن همراهام با کسي صحبت ميکردم ـ يادم نميآيد که چه کسي بود و در چه موردي با هم صحبت ميکرديم ـ سه فرزندم را از آپارتمانمان به سمت مينيون خودم ـ که کنار خيابان پارک شده بود ـ راهنمايي ميکردم.
من تلفن را در دست راستام گرفته بودم و چندين کيسه را در دست چپام و در همين حال سعي ميکردم بچهها را از پريدن وسط خيابان باز دارم. در حالي که دانيل پسر دو سالهام به شلوارم آويزان شده بود، سوفيا و ايزابل ـ به ترتيب چهار ساله و هشت ساله ـ با ديدن ماشين در کنار خيابان شروع به دويدن به سمت آن کردند.
قبل از اينکه از پيادهرو خارج بشوند من فرياد کشيدم: “صبر کنيد!” آنها دقيقا سر موقع ايستادند و اين کار باعث شد با ماشيني که داشت از خيابان رد ميشد تصادف نکنند. اين وضعيت باعث شد آدرنالين زيادي در خون من ترشح شود. حرف زدنام را متوقف کردم. در واقع من بايد قبل از پيش آمدن اين اتفاق تلفن را قطع ميکردم ـ حالا اين برايام روشن بود ـ ؛ اما اين کار را نکرده بودم. با خودم فکر ميکردم که از وقوع چه فاجعهاي جلوگيري کردهام.
اينکه چه چيزي باعث تغيير رفتار آدمي ميشود، بسيار جذاب است.
من به مکالمهام با تلفن ادامه دادم و در همين حال فرزندانام را تا خودرويمان راهنمايي کردم. وقتي روي صندلي راننده نشستم، استارت زدم، دنده عقب گرفتم و چرخيدم تا عقبام را ببينم، هنوز داشتم با تلفن صحبت ميکردم. در حالي که ماشين را با سرعت کمي به عقب ميبردم و سعي ميکردم که اين کار مکالمهام را مختل نکند، به آرامي به بچهها گفتم: «کمربندها را ببنديد!»
در همين حال سيستم حسگر خودرو شروع به بوق زدن کرد که علامت آن بود که چيزي پشت سر من قرار دارد. از پنجرهي عقبي نگاهي به بيرون انداختم؛ اما چيزي نديدم. بنابراين با توجه به عجلهام و در حالي که هنوز با تلفن صحبت ميکردم و همزمان به بچهها اشاره ميکردم کمربندهايشان را ببندند و به آرامي دنده عقب ميرفتم، صداي بوق سيستم را ناديده گرفتم؛ حتي وقتي که بوقها به شکل ممتد درآمدند.
ناگهان ماشين تکان شديدي خورد و من صداي برخوردي را شنيدم. به ترمزها لعنتي فرستادم و بالاخره تلفن را قطع کردم. بعد از خودرو پياده شدم و به عقب آن رفتم. آنجا دو موتور سيکلت له شده را ديدم!
من ميتوانستم وقتي در نماي عقبي که در صفحه GPSام نمايش داده شده بود يا وقتي سيستم شروع به بوق زدن کرد آنها را تشخيص دهم. اما حواسام خيلي پرت شده بود.
چيزي که مرا خيلي ترساند اين بود که ممکن بود کسي هم سوار اين موتورسيکلتها ميبود. يا اصلا ميشد به جاي اين موتورسيکلتها بچههايي در حال بازي کردن باشند. من قسر در رفتم. کسي صدمه نديد. اما من در عين شکرگزاري، به شدت آشفته بودم.
رانندگي در حال صحبت کردن با تلفن، معادل رانندگي در حال مستي است. اساماس زدن حتي از آن بدتر است: کساني که در حال رانندگي اساماس ميزنند، احتمال تصادفشان 23 برابر است؛ چنانکه اخيرا يک مطالعه نشان داده که رانندگاني که در حال رانندگي اساماس ميزنند يا دريافت ميکنند، در 4.6 ثانيه از هر 6 ثانيه اصلا جاده را نگاه نميکنند.
اين ثانيههاي حواسپرتي ـ نگاهي کوتاهي انداختن به تلفن اغلب نامحسوسترين لحظه بيتوجهي است ـ تفاوت ميان اجتناب از تصادف را با تصادف کردن ايجاد ميکنند.
نکته جالب همين جا است: همه ما با اينکه اين موضوع را ميدانيم، باز هم کار خودمان را ميکنيم!
ما همه کارهايي را که ميدانيم در بلند مدت ما را از مسيرمان منحرف ميکنند انحام ميدهيم. مثلا تلاش براي ثابت کردن بر حق بودنمان وقتي اين موضوع هيچ اهميتي ندارد يا پاسخگويي به يک ايميل در يک کنفرانس چند جانبه.
چرا اين کارها را متوقف نميکنيم؟ چه چيزي صحبت نکردن با تلفن همراه را در هنگام رانندگي يا کنار گذاشتن يک ادعا را قبل از آنکه دير شود، سخت ميکند؟
جالب است که ما به دليل ضعف تخيلمان فکر ميکنيم ميتوانيم از اين کارها فرار کنيم! (و من خودم را هم در اين ميان مستثنا نميکنم.)
مثلا فکر ميکنيم: بقيه مردم وقتي با گوشيشان صحبت ميکنند تصادف ميکنند؛ ولي من نه! با توجه به تجربيات من در زمينه مکالمه با تلفن در حين رانندگي، خيلي سخت بشود تصور کرد که ممکن است من تصادف کنم! بنابراين همچنان به صحبت کردن با تلفن در زمان رانندگي ادامه ميدهيم!
اگر ضعف در تصور مسئله اصلي باشد، تقويت تخيلمان و تمرين دادن آن راه حل مسئله است.
آيا در دنياي اصول تغيير رفتارهاي انساني، اجماعي دربارهي اينکه کدام يک از دو عامل ترس يا پاداش تأثير بيشتري دارند، وجود دارد؟ يا خير برخي معتقدند شما همزمان به هر دوي آنها احتياج داريد. تجربهي من حاکي از آن است که شما هر دو را لازم داريد؛ ولي نه به صورت همزمان. اگر ميخواهيد رفتارتان را تغيير دهيد، با کمي ترس شروع کنيد و بعد پاداش گرفتن را تجربه کنيد.
ترس يک کاتاليزور بسيار خوب است. ترس مرحلهي اول پرتاب موشک و نيروي محرک آغازين ما براي حرکت در فضاي سکون است. اخيرا من ـ و بيش از 3.5 ميليون نفر انسان ديگر ـ يک ويدئوي 4 دقيقهاي را تماشا کرديم که تصادف ايجاد شده توسط يک دختر نوجوان را که به دليل ارسال اساماس در حين رانندگي رخ داده بود، دراماتيزه ميکرد. اين ويدئو جزئيات جالب تصادف و پيآمدهاي آن را نشان ميداد.
من دختري را با صورت خونين نگاه ميکردم که از غم دوستاني که کشته بود، مات و مبهوت اطرافاش را نگاه ميکرد. من درد، تأسف و نابودي دروني او را احساس ميکردم.
بعد از ديدن آن ويدئو من استفاده از تلفن همراهام را در ماشين متوقف کردم. ديدن آن ويدئو تجربهاي در مورد آيندهي احتمالي خودم به من داد. من ميتوانستم تصور کنم که احتمال داشت اگر من هم آن خودرو را ميراندم، اتفاق مشابهي رخ دهد.
چيزي که در مورد ترس مفيد است، ايجاد يک حس تجربهي حال از آيندهي محتمل است. حتي اگر ما از آينده بترسيم، ترس، هماکنون در ما وجود دارد. و با توجه به اينکه تصميمگيري ما به تجربه کنوني ما وابسته است، ميخواهيم که رفتارمان را براي کاهش ترسمان تغيير دهيم.
با اين حال اين آخرِ ماجرا نيست. من از گفتناش متنفرم؛ اما چند روزِ بعد از له کردن موتورسيکلتها و چند روزِ بعد از تماشاي آن ويدئو، من به عادت مکالمه با تلفن همراه در حين رانندگي برگشتم!
ترس ناپايدار است. ترس خستهکننده و استرسزا است و در طول زمان از بين ميرود. مقصود ترس، کوتاهمدت است. براي تغيير در بلند مدت، تجربهي ترس بايد با تجربهي يک زندگي بهتر تکميل شود.
اين گام دوم است: پاداشدهي! يک قولِ عملي به خودمان در مورد بهبود وضعيت کنوني! خوراکي که ما را براي ادامه دادن به عادت خوبمان به جاي عادت بد قبلي ترغيب ميکند.
من وقتي متوجه شدم که آن ويدئو را دوباره قبل از يک رانندگي طولاني با خانوادهام، نگاه کردهام (يک ترس محرک.) سپس من به اين فکر کردم که رانندگي بدون حواسپرتي چه احساسي دارد! من وارد يک ريتم جديد شدم و آن را تثبيت کردم. من از خودِ رانندگي لذت بردم. من يک گفتگوي بسيار خوب با همسرم النور داشتم. کشف کردم که اين، بهترين رانندگي من در يک دوره طولاني مدت بوده است.
بنابراين با ايجاد يک ترسِ مفيد شروع کنيد و سپس آثار مثبت انتخابتان را به خود يادآوري کنيد.
در ميانهي استدلال خود ـ وقتي اصرار داريد که کار درستي ميکنيد، در حالي که اصلا اين موضوع اهميتي ندارد ـ لحظهاي تأمل کنيد تا آدمهايي را تصور کنيد که ديگر نميخواهند با شما گفتگو کنند. با ديدن اين صحنه از آنها عذرخواهي کنيد و صحنه را ترک گوييد. گزارش ارزيابي عملکردتان را با نظرات آنها بر روي آن در نظر بگيريد. سعي کنيد واقعا در لحظهي کنوني، آن گزارش را ببينيد. اين ترس به شما در متوقف کردن بحث و جدلتان کمک ميکند.
سپس به خودتان اجازه دهيد که از آن تصاوير ترسناک فاصله بگيريد و مطمئن شويد که به تغيير کيفيت گفتگوهايتان، لذت بردن ديگران از آن و اضطراب کمتر خودتان توجه کافي ميکنيد. اين وضعيت ـ مانند رانندگي آرامشبخش و بدون تلفن همراه من ـ پاداشي است که تغيير ايجاد شده توسط شما را پايدار ميکند!
لینکهای هفته (۳4)
پیش از شروع سه نکته:
- لینکهایی که به نظرم باید حتما و تحت هر شرایطی خوانده بشوند را با رنگ قرمز از سایر لینکها متمایز میکنم.
- برای دیدن لینکهای کلیهی قسمتهای قبل، میتوانید به اینجا مراجعه بفرمایید.
- این مجموعه پستها در حکم یک دفترچهی یادداشت مطالب مهم برای من هستند. اگر لینک اخبار را هم میگذارم، برای این است که به نظرم برخی اخبار حداقل تیترشان باید توسط کسانی که در حوزه مشاورهی مدیریت و آیتی فعال هستند، دیده شوند. بنابراین اگر تعداد لینکها زیاد هستند، اولا ببخشید و ثانیا اینکه حداقل به تیترها نگاهی بیاندازید؛ ضرر نمیکنید!
با این توضیحات لینکهای هفته را مرور میکنیم:
مديريت:
مدیریت زمان با تکنیک Time Boxing و اولویتبندی فعالیتها (امير مهراني)
اگر فقط بگویید نمیشود، نمیشود و مدیریت ذینفعان پروژه – قسمت دو و دو مشکل در راهاندازی مدیریت پروژه و الگو و نمونه طرح مدیریت نیازمندیهای پروژه (مهدي عرب عامري)
به مناسبت درگذشت بیژن پاکزاد (مايا؛ کسب و کار الکترونيکي)
“همینا”ست که مهمه (وبلاگ همينا)
کارشناس یا مدیر (نادر خرمي راد)
اعتبار در تحقیقات مدیریت (نيام يراقي)
باشگاه استیل آذین منحل شد (البته آخرش منحل نشد؛ ولي نکاتي که آقاي درگي گفتند مهم است و بايد مورد توجه همهي مديران قرار بگيرند) و بیژن پاکزاد طراح جهانی لباس مردانه ، عطر و جواهرات درگذشت و فرآیند انتخاب مدیران ارشد در ایران و سخنرانی در همایش سراسری مدیران و رؤسای حوزهها و شعب بانک سرمایه (استاد پرويز درگي)
بی تخصصی، بیماری خاموش و کشنده (دقيقا مشکلي که آقاي آواژ گفتند من را هم آزار ميدهد …) (مجيد آواژ؛ روزنوشتههاي بهساد)
اهدافی را تعیین کنید که برای کارکنان تان قابل دسترس باشد (محمد سالاري)
فناوري اطلاعات:
وب، مخاطبان روزنامهها را بلعید و کاربران ماهانه 700هزار میلیارد دقیقه در فیسبوک آنلاین هستند (بزرگي عددش غيرقابل باوره!) (جواد افتاده؛ رسانههاي اجتماعي)
بگذارید راحت بگویم: کمی گیج شدهام و عادتهای بد در استفاده از فناوری و راه حل های آن (رضا قرباني؛ مدير رسانه)
به جای واژه غلط اینترنت ملی، بگوییم شبکه ملی اطلاعات … (اين مطلب مجلهي اينترنتي گويا آيتي را بهواسطهي اهميتاش جدا گذاشتم. اين، مهمترين مطلب اين هفته است و شديدا مطالعهآش توصيه ميشود.)
شبكههاي اجتماعي چگونه كسبوكار را متحول كردهاند
کسب و کارهای کوچک و متوسط شبکههای اجتماعی
گزارش مجمع جهانی اقتصاد از وضعیت ICT
آزادی اینترنت؛ ایران، رتبهی اول از آخر
Google ارزشمندترین برند جهان است، تاریخچه و وضعیت نام های دامنه (Domain Names) به روایت تصویر، در فروشگاه اپلیکیشن های Apple چه میگذرد؟، برندگان و بازندگان شبکه های اجتماعی[اینفوگرافیک] و سیر تکاملی سیستم مدیریت محتوای WordPress به روایت تاریخ و آمار (مجلهي اينترنتي گويا آيتي)
ضریبنفوذ یا قدرت خرید؛ مسئله این است
پيدا كردن مطالب جالب توجه در گوگلريدر (اين سايت پيجرنک به به دردهاي ديگري هم ميخورد که بعدا مينويسم.)
استقبال از جشنواراه فاوا (جشنوارهي ملي فاوا)
پیشبینی درآمد 220 ميليارد دلاري اينترنت همراه تا سال 2015
قدرت شبکههای اجتماعی، اوباما در کنار زاکربرگ
اوراکل و بازنگری در پروژه OpenOffice
رشد 27 درصدی درآمدهای گوگل در فصل نخست 2011
افزایش سرمایهگذاری ابری مایکروسافت
انتشار آفيس 365 از سوی مايکروسافت
احساس تاسف به رایانهها آموزش داده میشود
رواج خودشیفتگی در کاربران فیسبوک
اوباما: کاخ سفید 30 سال از تکنولوژی عقب است!
گوگل در صدد احداث بزرگترین نیروگاه خورشیدی جهان
اقتصاد:
چند سال دیگر؟ و نفت و دموکراسی: یک کامنت روششناسانه (حامد قدوسي)
یک و نیم میلیارد دلار برای هزینه روانی جنگ (علي دادپي)
تغییر در نحوه انتشار اوراق مشارکت (پويان مشايخ)
دولت تصویب کرد: ادغام وزارت صنايع در بازرگاني و راه در مسكن
جامعهشناسی، روانشناسی و کار حرفهای:
یادگیری مفاهیم جدید و رشد سریع مغز
پ.ن. ۱. لطفا اگر وبلاگی، پستی یا مطلبی را من ندیده بودم یا نمیشناسم، کامنت بگذارید و معرفی بفرمایید برای یادگیری بیشتر.
پ.ن.۲. اگر دوست داشتید توئیتر گزارهها را برای دیدن ایدهها و حال و احوال روزانهی من و گودر گزارهها را برای دیدن متن کامل این مطالب و سایر مقالات و اخبار مربوط به مدیریت، مشاوره، فناوری اطلاعات و البته اقتصاد، روانشناسی و جامعهشناسی (و گاهی هم که خیلی هیجانزده میشوم، علم و طنز و چیزهای دیگر!) دنبال کنید.






