يك شركت هولدينگ فعال در زمينهي اكتشاف معدن و صنايع معدني، براي بخش سيستمها و روشها نيازمند جذب يك نفر كارشناس سيستمها و روشها با شرايط زير دارد:
1. حداقل سه سال سابقهي كاري بهعنوان كارشناس سيستمها و روشها در شركتهاي صنعتي (سابقهي كار در شركتهاي معدني مزيت محسوب ميشود.)
2. تسلط به مباحث تدوين فرايندهاي سازمان و طراحي ساختار سازماني.
3. ميزان حقوق با توافق طرفين تعيين خواهد شد.
فقط قبل از ارسال رزومه، خواهش ميكنم به سه نكتهي زير توجه فرماييد:
الف ـ حداقل سابقهي كار اهميت بسيار زيادي دارد. رزومههاي داراي سابقهي كمتر به مصاحبه دعوت نخواهند شد.
ب ـ اين شركت بهدنبال مدير بخش سيستمها و روشها و مشاور نيست.
ج ـ اين شغل، تماموقت است. بنابراين در صورت نياز به شغل پارهوقت، لطفا رزومه ارسال نكنيد.
رزومههايتان را حداكثر تا روز يكشنبه 20 اسفند ماه به ايميل gozareha@outlook.com ارسال فرماييد. لطفا در بخش عنوان (Subject) ايميلتان حتما واژهي “معدن” را قيد كنيد.
“من این فشار بازی کردن برای منچستریونایتد را دوست دارم. فوق العاده است که در دیدارهای بزرگ حضور داشته باشید. شما نمی دانید چه اتفاقی رقم خواهد خورد زیرا مرز باریکی بین پیروزی و شکست وجود دارد. من این گوش به زنگ بودن و هیجان را دوست دارم. نمیتوانم روزی که باید از فوتبال کنار بروم را تصور کنم. میدانم که دلم برای این هیجان و هیاهو تنگ خواهد شد.” (رابين فنپرسي؛ اينجا)
راستش تا حالا به اين شاخص رضايت شغلي فكر نكرده بودم: هيجانانگيز بودن شغل! بسيار جالب است؛ چه مدير باشيد و از زاويهي ديد سازمان به ماجرا نگاه كنيد و چه از زاويهي ديد شغل خودتان بهدنبال انگيزهاي براي ادامه دادن يا ندادن و انتخاب كردن باشيد.
در طول اين سالهاي اخير كه دانشجو و دانشآموختهي مديريت بودهام، هميشه يكي از بهترين منابع در دسترسم براي يادگيري نشريات مديريتي داخل و خارج از كشور بودهاند. در مورد نشريات داخلي اگر چه از آنها بسيار آموختهام؛ اما همواره نقاط ضعف آنها براي من آزاردهنده بوده است. اينكه ميشود چقدر آنها را بهتر و كاربرديتر و جذابتر ارائه داد، يكي از دغدغههاي هميشگي من بوده است.
اوايل امسال بود كه دوست خوبم احسان اردستاني از من خواست تا اگر ايدهاي براي بهتر كردن مجلهي تدبير سازمان مديريت صنعتي (قديميترين نشريهي مديريتي ايران) دارم ارائه كنم. من هم مجموعهاي از ايدههايام را نوشتم و براي احسان فرستادم. حدود دو ماه پيش بود كه احسان مجددا تماس گرفت و گفت كه پروژهي تحول مجلهي “تدبير” در سازمان كليد خورده و اگر هنوز علاقه دارم ميتوانم به تيم نشريه بپيوندم. و اينگونه شد كه من بهعضويت شوراي سردبيري نشريهي تدبير درآمدم.
در اين فاصلهي دو ماهه، جلسات متعددي در مورد چگونگي تحول تدبير داشتهايم و به نتايج خوبي هم رسيديم. بخشهاي جديدي به مجله افزوده شدند كه بخشي از آنها ايدههاي گزارهها در اين چند سال اخير بودند. مشخصا بخش وبلاگستان مديريتي ـ كه قرار است به انتشار بهترين پستهاي وبلاگهاي فارسي در ماه گذشته بپردازد (يعني بهترينهاي لينكهاي هفته) ـ و مشاهدهگر جزو بخشهاي تدبير جديد خواهند بود. بخشهاي جذاب ديگري هم به تدبير افزوده شدهاند:
ـ رصد: كه هر ماه به بررسي فضاي كسب و كار در محيط عمومي كشور و يك صنعت خاص خواهد پرداخت.
ـ مقالهي منتخب ماه: كه قرار است ترجمهي يك مقالهي منتخب از نشريات معتبري مانند: HBR، مككنزي كوآرترلي، اكونوميست و … در آن چاپ شود.
ـ مصاحبهي ماه: هر ماه با يك استاد برجستهي مديريت و يك مدير باتجربه و شناخته شده مصاحبه انجام خواهد شد.
ـ اقتراح (نظرخواهي): در اين بخش هر ماه يك سؤال مبتلا به بنگاههاي كشور و مديران آنها مطرح ميشود و از چند نفر صاحبنظر آن حوزه در اين زمينه راهكار خواسته ميشود.
ـ كسب و كارهاي كوچك: اين بخش بر آن است تا راهنماييهاي كاربردي را در اختيار مديران اين كسب و كارها قرار دهد.
ـ مشاورهي مديريت: موضوع مورد علاقهي من! در اين بخش قرار است به بررسي مسائل صنعت مشاوره در ايران و جهان و ارائهي راهنماييهاي كاربردي به مشاوران مديريت بپردازيم.
ـ طنز و كاريكاتور: در اين بخش فعلا هر ماه تعدادي كاريكاتور مديريتي منتخب چاپ خواهند شد تا بعدها كه به توليد در اين حوزه برسيم!
مسئوليت بخشهاي وبلاگستان مديريتي، مشاهدهگر، كسب و كارهاي كوچك، مشاورهي مديريت و طنز و كاريكاتور هم با من است و در مصاحبهها هم حضور خواهم داشت. 🙂
نتيجهي اولين تلاش جمعي ما در اين زمينه، تدبير بهمن ماه است كه حدود يك هفته است منتشر شده است كه طرح جلدش را در زير ميبينيد:
مطالب جذاب اين شماره از نظر من اينهاست:
ـ مصاحبه با آقاي دكتر منطقي مديرعامل سابق ايران خودرو و مديرعامل فعلي سازمان صنايع هوايي ايران (حرفهاي جذابي زدند كه بخشي از آنها را هفتهي آينده در يك پست منتشر ميكنم.)
ـ افتراح با موضوع: بنگاهها در برابر نوسانات شديد نرخ ارز بايد چه كار كنند؟
مقالهي ماه با موضوع: توليد آينده.
اين روزها كه در حال آمادهسازي تدبير اسفند ماه هستيم، اميدوارم زحمت بكشيد و تدبير بهمن را ببينيد و ما را هم از نظرات خوبتان محروم نفرماييد. 🙂
پ.ن. ماهنامهي مديريتي گزارهها هم بعد از چند ماه وقفه كه بهعلت مشكلات سايت ايجاد شد، انشالله بهعنوان هديهي نوروزي هفتهي آينده منتشر خواهد شد.
ايده امپراتوري شگفتانگيز ديسنيلند در يک مسافرت خانوادگي متولد شد. والتديسني در حال بازديد از “باغهاي تيوولي” ـ يکي از قديمترين پارکهاي سرگرمي اروپا ـ بود که متوجه شد ميتواند نمونه بهتر و بزرگتري از آن را در کاليفرنيا بسازد. روش او چندان هم غيرمعمول نبود: کارآفرينان بزرگ ايدههاي جديد کسب و کار را با تمرکز بر روي فرصتهاي قابل مشاهده در زندگي روزمره مييابند.
اندي بوينتون نويسنده مشترک کتاب “شکارچي ايده” در اين زمينه ميگويد: “دنياي اطراف شما مملو است از ايدههايي که ميتوانند مفيد باشند.”
هيچ يک از اين ايدهها با زياد فکر کردن در خلأ بهسراغ شما نخواهند آمد. لازم است به جهان بيرون بپيونديد و رفتارهايي را تمرين کنيد که شما را به سوي ايدههاي نو راهنمايي ميکنند. بوينتون ميگويد: “نوآوري بهمعناي اينکه چقدر باهوشيد نيست؛ بلکه معناي آن شکار ايدهها است. رفتار شما بر هوشتان غلبه دارد.“
با فرا گرفتن روش درست فکر کردن و اقدام براي کشاندن فرصتها به زير نور درخشان خورشيد ذهنتان، جريان بيپاياني از ايدههاي جديد کسب و کار را در زندگي روزمرهتان شاهد خواهيد بود. سه نکته که در اينجا ارائه ميشوند به شما براي کشف الهامات جهان پيرامونتان کمک خواهند کرد:
1- فهرستي از فرصتهاي موجود را ثبت کنيد: بوينتون پيشنهاد ميکند: “در هر زماني، کاري هست که بايد انجام شود” که بدين معناست: دنيا پر است از مسائلي که بايد حل شوند. بنابراين در حين پيش رفتن با جريان زندگي روزمره، فهرستي از کارهايي که ديگران از انجام آنها شانه خالي ميکنند، آنها را ناديده ميگيرند يا در انجام اثربخش آنها شکست ميخورند، تهيه کنيد. هر کدام از اينها، يک فرصت بالقوه است. بوينتون ميگويد: “با تجربيات خودتان شروع کنيد.” از خودتان سؤال کنيد چه چيزي مرا دچار خطا ميکند؟ چه چيزي ميتواند سادهتر شود؟ چطور لذت بيشتري ايجاد کنم؟ چطور آسايش بيشتري فراهم آورم؟ دغدغههاي خودتان، شما را به سوي مسائل واقعي ميکشاند که خود، ميتوانند به ايدههاي نوين کسب و کار بدل شوند.
2- بهدنبال شکار ايدهها در موقعيتهاي گوناگون باشيد: ايدههاي نو نيازمند خلاقيتاند و خلاقيت، نيازمند دستيابي به تازگي و تنوع. ممکن است شما يک ايده بزرگ را زماني که در تعطيلات هستيد ببابيد يا به يک الهام غيرمنتظره در يک موزهی هنر تجربي دست يابيد. بوينتون ميگويد: “اگر چشمان خود را بگشاييد، پاسخ، همينجا پيش روي شماست. اما دنياي شما بايد بهاندازه کافي گسترده و متنوع باشد تا بتواند ايدههايي را که بهدنبال آنها هستيد به شما بدهد.”
جستجوي شما بايد هدفمند باشد. بوينتون ميگويد: “شکارچيانِ ماهرِ ايدهها زماني که با مردم سخن ميگويند، تنها نميخواهند يک رابطه اجتماعي برقرار کنند؛ بلکه آنها بهدنبال ياد گرفتن از دانستهها و کشف معادن کارهاي قابل انجام در دنياي اطراف خود هستند تا به ايدههاي مفيد دست يابند.”
3- ببينيد ديگران چطور مسائل کسب و کاري را حل ميکنند: در هر موقعيتي، با مجموعهاي از مسائل مواجهيد که قبلا کسي تلاش کرده است تا آنها را حل کند. هر يک از اين تلاشها، خود فرصتي براي يادگيري هستند. با بررسي اينکه چگونه فروشگاههاي موفق موجوديشان را مديريت ميکنند، چگونه بستهبندي محصولات توجه شما را به خود جلب ميکند يا اينکه چطور آمازون، خريدهاي ناگهاني را جرقه ميزند، شروع کنيد. احتمالا ميتوانيد روش بهتري براي حل يک مسئله مشابه بيابيد يا براي حل يک مسئله متفاوت الهام بگيريد.
بوينتون ميگويد: “شما واقعا ميتوانيد ايدهها را قرض بگيريد و از آنها دوباره استفاده کنيد و بهکارشان ببريد. با ايجاد عادت ذهني کشف راهحلهاي ديگران، چشمان شما به روي آنچه آن بيرون در حال رخ دادن است، باز خواهد شد.”
اين آگهي مربوط به يكي از شركتهايي است كه من با آن همكاري دارم و به درخواست دوستان همكار منتشر ميشود:
شركت مهندسي مشاور حاسب سيستم براي همكاري در دفتر مديريت پروژه (PMO) نيازمند مهندس صنايع مسلط به مباحث كنترل پروژه و نرمافزار MSP است. گفتني است براي اين فرصت شغلي سابقه كار ضروري نبوده ولي نظم و مسئوليتپذيري مزيت محسوب ميشود.
لطفا رزومههايتان را به نشاني ايميل info@hasebsystem.com ارسال فرماييد.
پ.ن. ضمن تشكر از دوستاني كه براي آگهيهاي اخير رزومه فرستادهاند، لازم است بگويم كه بهدليل نياز به حل پارهاي مسائل اوليهي فيمابين با كارفرماهاي پروژهها (مسائل مربوط به آغاز پروژه بعد از عقد قرارداد)، در دعوت از دوستان براي مصاحبه تأخير بهوجود آمد. إنشالله بهزودي دوستان به مصاحبه دعوت خواهند شد.
يادم هست اولين مطلبم كه در مطبوعات چاپ شد چقدر سر و صدا كردم. 🙂 خيلي خيلي خوشحال بودم و ديگر فكر ميكردم من ديگر همان علي شهاب ديروزي نيستم. مسئله فقط هيجانزدگي از ديدن اسمم بالاي يك مطلب چاپي نبود: كلاس كاري من بالاتر رفته بود! تا مدتها عادت داشتم هر مقالهاي كه از من چاپ ميشد، با شادي تمام نشاني مقاله را در جاهاي مختلف مينوشتم و براي هر كسي هم كه ميرسيدم، با آب و تاب تعريف ميكردم: ببينيد چقدر من آدم موفقي هستم؟
اما … بهتدريج دامنهي همكاريام با مطبوعات گستردهتر شد و مقالاتم بهصورت ماهانه و اين اواخر هفتگي در نشريات مختلفي به چاپ رسيدند. و با كم شدن فاصلهي زمان انتشار مقالات، از آن شادي دروني ديگر خبري نبود. ديگر ديدن نوشتهي چاپيام برايام تبديل به يك اتفاق عادي شده است. ماجرا البته فقط اين نبود. در واقع قصهي اصلي اين بود كه من احساس ميكردم كه لازم است شادي رسيدن به هر موفقيتي را در محيط اجتماعي دور و برم فرياد بزنم. اسم اين را هم گذاشته بودم برندسازي شخصي! اينكه ديگران ببينند من چقدر كارهاي بزرگي ميكنم و به كجاها دارم ميرسم، از نظر منِ آن روزها براي ارتقاي جايگاهم در زندگي شغلي و حتا شخصيام بسيار مهم بود.
اما يك اتفاق مهمتر در همين گير و دار براي من افتاد و آن هم تلنگرهايي بود كه چند نفر از دوستان عزيزم به من زدند:
“خب كه چي؟ چرا ميخواي خودت را براي هزارمين بار اثبات كني؟ فكر نميكني حال ديگران ممكنه به هم بخوره؟”
“هيچ دقت كردي كه بقيه در موردت چي فكر ميكنند؟ تو داري كاري ميكني كه ديگران فكر كنند آدم بسيار كاملي هستي و نقطهي ضعفي نداري! خيليها براي همين از تو ميترسند!”
“عقدهي تحسين شدن داري؟”
و چيزهاي ديگري شبيه اينها.
راستش را بخواهيد بايد اعتراف كنم كه از يك جايي بهبعد واقعا تحسين شدن بابت بزرگترين موفقيتها هم لذت زيادي ندارد! همانطور كه خودت احتمالا شانهاي بالا مياندازي، ديگران هم همينگونه به تو و زندگيات نگاه ميكنند. از آن مهمتر اينكه من امروز متوجه شدم آن روزها دو اتفاق بسيار بد ديگر هم افتاده بود كه من از آنها بيخبر بودهام:
يك ـ بهتدريج تعريف موفقيت براي من عوض شد و ديگر نميدانستم موفقيت يعني چي؟
دو ـ خودم هم ديگر نميتوانستم تشخيص بدهم، خودِ واقعيام كدام است؟ آن كسي كه خودم ميشناسمش يا آن كسي كه تلاش دارد پشت يك مشت موفقيتهايي نسبي خودش را پنهان كند؟
و همينجا بود كه با حقيقتي عريان روبرو شدم: من همان كسي نيستم كه ديگران فكر ميكنند. و از آن بدتر اينكه خودم هم دارم فراموش ميكنم آن جملهي معروف بيهقي را: “و من، اين همه نيستم …“
*******
“من، اين همه نيستم.” اين يكي از كليديترين جملههاي زندگي من بوده است كه براي سالها فراموشش كرده بودم. و با بهياد آوردن اين جمله، يكي از بزرگترين كشفهاي امسال زندگي من اتفاق افتاد: اينكه نمايش دادن، كوچكترين رابطهاي با برندسازي شخصي كه ندارد، هيچ؛ از جايي بهبعد تبديل ميشود به بزرگترين حجاب پيش روي خود آدمي: اينكه ديگران، از ياد ببرند تو هم آدمي هستي شكننده با نقاطي ضعف بسيار. آدمي كه هميشه نبايد سرحال و پرانرژي و سرشار از ايده باشد. آدمي كه حق دارد گاهي وقتها كم بياورد و بخواهد برود در گوشهي تنهايياش به آسمان زل بزند و اشك بريزد. آدمي كه اشتباهاتش از انتخابهاي درستش هميشه بيشتر است … و بدتر وقتي است كه همين آدم خاكستري، خودش هم يادش برود كيست، از كجا آمده و به كجا خواهد رفت!
*******
قصهي بالا ميتواند كاملا واقعي باشد يا نباشد. ميشود بخشي از آن واقعيت باشد و بخشي از آن هم داستانپردازي و خيال. اما هر كدام از اينها هم كه باشد، نتيجهاش يكي از درسهاي بزرگ زندگي براي من است: بگذاريد عملكرد شما در انجام كارهاي بزرگ از شما سخن بگويد؛ نه اينكه خودتان موفقيتهاي خياليتان را روايت كنيد. برندسازي شخصي يك نمايش نيست: پرترهاي است كه از خودتان كشيدهايد و زندگي، آن را روي ديوارش بهنمايش گذاشته است تا ديگران ببينندش و از روي علاقه و ميل و اشتياق، كشفاش كنند.
در اين وبلاگ بارها و بارها دربارهي راه و روش موفق شدن حرف زدهايم. جدا از اين در دنياي مجازي و غيرمجازي، منابع بسياري دربارهي راههاي رسيدن به موفقيت وجود دارند. هر روز هزاران كلاس دربارهي موفقيت اين طرف و آن طرف برگزار ميشوند. و از همه مهمتر، هر روز ميليونها نفر در سراسر جهان از موفقيتهايشان سرمست ميشوند و بسياري ديگر هم كه اساسا موفق آفريده شدهاند. 🙂
همهي ما بارها با افرادي برخورد كردهايم كه خودشان را موفق ميدانستهاند؛ اما از نظر ما كوچكترين موفقيتي نداشتهاند. من هميشه در مواجهه با چنين آدمهايي به اين فكر ميكنم كه چرا و چطور و طي چه فرايندي طرف مقابل به اين نتيجه رسيده كه احساس كند آدم موفقي است؟
متأسفانه در بسياري موارد، آن فرد دچار بيماري توهم بوده است؛ يعني خودِ مطلوبش را با خودِ موجودش اشتباه گرفته است! اما با فرض اينكه فرد چنين مشكلي ندارد، ميشود منطقيتر به ماجرا نگاه كرد. مدتهاست كه براي تعريفِ موفقيت و احساس موفقيت، سؤالات زير بهصورت جدي براي من مطرحاند:
1- موفقيت مطلق است يا نسبي؟ يعني موفقيت در چارچوب زندگي شخصي من تعريف ميشود يا در زندگي اجتماعي من با ديگران؟ بهعبارت ديگر من در مقايسه با خودم بايد احساس موفقيت بكنم يا در مقايسه با ديگران؟
2- اگر منِ امروز، در قياس با خودِ ديروزم خودم را موفق بدانم، آيا فاصلهي طي شده و تفاوت نقطهي امروز با ديروز در تعريف اين موفقيت مهم است؟
3- آيا رسيدن به هدفي كه از گذشته براي خودم تعريف كرده بودم، رسيده باشم، موفقيت است؛ آن هم وقتي كه امروز ميدانم ميتوانستهام بسيار فراتر از آن هدف بروم؟ بهعبارت ديگر: آيا مقايسهي اينكه “چقدر ميتوانستهام موفق باشم” با “جايگاه امروزم”، در احساس موفقيت مؤثر است؟
4- اگر قرار شد موفقيت را در مقايسه با ديگران تعريف بكنم، آيا انتخاب مناسب افرادي كه با آنها خودم را ميسنجم، در ايجادِ احساسِ درست موفقيت و فرار از بيماري توهم مؤثرند؟
در پاسخ به سؤالات فوق، من به گزارههاي زير رسيدم:
1- موفقيت هم مطلق است هم نسبي. من هم بهنسبت خودم ميتوانم “موفق” باشم و هم در مقايسه با ديگران.
2 و 3- نقطهي امروز قطعا مهم است. موفقيت خيلي ساده ميتواند اينجوري تعريف شود: “رضايت از بودن!” يعني همين كه من از بودنِ امروزم راضي باشم، خودش بزرگترين موفقيت است؛ چرا كه جايگاه امروز من نتيجهي زنجيرهاي از انتخابها و اقدامات من در زندگيام است. طبيعي است كه در اين مسير اشتباهات بسياري داشتهام؛ اما همين كه بدانم سكان كشتي زندگيام در دست خودم بوده و در نتيجه ميتوانم دوباره شروع كنم و اينبار حداقل اشتباهات قبليام را مرتكب نشوم و در اين مسيرِ جديد، ميتوانم از لذت كشف كردن و پيش رفتن لذت ببرم، ميتواند خودش بزرگترين لذت و در عين حال، بزرگترين انگيزه براي رسيدن به موفقيتهاي بزرگ باشد. البته اينكه ميتوانستهام كجا باشم هم مهم است؛ اما نه براي شكنجهي خود كه براي راه يافتن و طي نكردن دوبارهي هزار راهِ رفته!
4- اما تجربهي شخصي من در زندگي اين بوده كه اگر چه تعريف موفقيت در چارچوب زندگيِ خودم براي ايجاد احساس رضايت مهم است؛ اما نگاه كردن به دنياي اطراف و آدمهايي كه دور و برم هستند، بسيار مهمتر است. بهويژه من درماني بهتر از اين مقايسهي بيرحمانه، براي بيماري “توهم” نميشناسم. از آن مهمتر، يك راهِخوب اينكه من ميتوانستهام كجا باشم و ميتوانم به كجا برسم، همين مقايسه با ديگران است. البته وقتي از مقايسه با ديگران حرف ميزنم، طبيعتا منظورم مقايسه با آدمهاي پايينتر از خودم نيست؛ بلكه دقيقن منظورم مقايسه با كساني است كه از من هزار پله جلوترند. همين مقايسه در عين حال، بزرگترين انگيزه ميتواند باشد براي رفتن و رسيدن …
بارها گفتهام كه اگر بشود اسم جايگاه امروزي من را در زندگيام موفقيت گذاشت، مهمترين علتاش اين بوده كه هميشه دور و برم پر بوده از آدمهاي بزرگ. كساني كه هميشه با فاصلهي بسيار زيادي از من جلوتر بودهاند. كساني كه به من آموختهاند كه تا كجا ميتوان پيش رفت و حد تصور من را از تعريف موفقيت، بسيار بالاتر بردهاند. آنها به من ياد دادهاند كه: “موفقيت اصلا يعني چي!” (تصوير بالايي را كه ديديد!) بودن در كنار آنها من را از خوابِ خوشِ خيال، بيدار كرده و يك اضطراب هميشگي اما بسيار لذتبخش را در من ايجاد كرده است: “اينجا، جاي من نيست!” از همه مهمتر اينكه آنها به من ياد دادهاند كه براي رسيدن به جايگاههاي بالاتر بايد چه كنم و چه ويژگيهايي داشته باشم و حتي فراتر از آن، دست من را هم گرفتهاند و در مسير جلو رفتن راهنماييام كردهاند. من هميشه خودم را وامدار راهنماييها و دوستيهاي شهرام، علي، نيما، احسان، حامد، وفا و دوستان بزرگوار ديگري كه در دنياي مجازي اثري از آنها نيست، ميدانم.
شايد بد نباشد همين امروز و همين لحظه، نگاهي دوباره داشته باشيم به اينكه آيا احساس موفقيت ميكنيم و پاسخاش چه مثبت باشد و چه منفي، با حداقل كردن نقش احساسات و پررنگ كردن نقش عقل، بفهميم چرا اينگونه است و چه بايد كرد؟ اصلا تعريف موفقيت براي من چيست؟ آيا ديگران هم مرا موفق ميدانند؟ و سؤالاتي شبيه اينها. خلاصه اينكه: چقدر و چرا من موفقام!؟
من بارها اين بازنگري را در زندگيام انجام دادهام و نتايج خوبي گرفتهام. پيشنهاد ميكنم شما هم يك بار امتحانش كنيد!