برگي از يک نوشته (1): مشاوره‌ي مديريت يعني چه؟

مشاوره‌ي مديريت از آن حوزه‌هاي کاري است که به دليل اسم بسيار جذاب و با پرستيژش در ايران حسابي طرف‌دار پيدا کرده است و دارد روز به روز بر تعداد فعالان‌اش افزوده مي‌شود؛ بدون اين‌که کسي بداند ترمِ مشاوره‌ي مديريت دقيقا در سطح بين‌المللي براي چه کارهايي به کار مي‌رود. چند وقت پيش که بنابر يک توفيق اجباري (!) کتاب فرهنگ جيبي استراتژي نوشته‌ي تيم هيندل و با ترجمه‌ي استاد بسيار بسيار عزيز و نازنين‌ام دکتر سهراب خليلي شوريني مطالعه مي‌کردم، ديدم که هيندل به خوبي اين‌که مشاوره‌ي مديريت چيست را تشريح کرده است. بد نديدم که اين بخش را از کتاب هيندل اين‌جا بياورم تا شايد از اين به بعد در به کار بردن اصطلاح مشاوره‌ي مديريت و عنوان مشاور مديريت براي خودمان کمي احتياط کنيم. اين هم برگي از اين نوشته:

“رسم بر اين بوده است که شرکت‌هايي که ايده‌هاي قابل توجه استراتژيک نداشته‌اند از افراد خارج از شرکت کمک مي‌گرفته‌اند. اين افراد خارج از شرکت معمولا از رده‌هاي مختلف مشاوران مديريت‌اند. در واقع بخش عظيمي از اين کسب و کار که امروز صنعت بزرگي شده است در دوران رشد شتابان برنامه‌ريزي استراتژيک در دهه 1960 ساخته شد. زماني مجله بيزينيس ويک نوشت که برنامه‌ريزي استراتژيک “يک ميني صنعت از مغزهاي متفکر مشاور تشکيل داد”‍ با اين باور که “هر شرکتي مي‌تواند يک استراتژي انتخاب کند که به راحتي آن را به قله‌هاي موفقيت برساند. تنها به اين شرط که درست فکر کند.”

چند شرکت مشاور مشهور استراتژي در بوستون بودند، جايي که مي‌توانستند ارتباط نزديکي با هاروارد داشته باشند. هاروارد دانشگاهي است که منبع بسياري از هوشمندانه‌ترين (واقبل فروش‌ترين) ايده‌ها درباره استراتژي شرکت‌ها بوده و هم‌چنان هست. مشاوران به‌عنوان واسطه، ايده‌هايي را که از دانشگاه‌ها بيرون مي‌آمد براي شرکت‌ها تفسير مي‌کردند و شرح و بسط مي‌داند. آن‌ها البته ايده‌هاي خودشان را هم ترويج مي‌کردند. مثلا در دهه 1960، مک‌کينزي و تعدادي شرکت‌هاي ديگر مفهوم مديريت ماترسي را در مجامع صنعتي ترويج و تبليغ کردند.

حرفه مشاوره مديريت بسيار موفق بوده به طوري که کم‌تر کسب و کاري خارج از تکنولوژي پيشرفته توانسته چنين رشدي داشته باشد. در حرفه مشاوره مديريت رشد ساليانه 20 تا 30 درصد غيرمعمولي نبوده است. با اين وجود مشاوره مديريت يک صنعت نوپا نيست. در سال‌هاي نخستين، کسب و کار بر پايه تکنولوژي نبود که چنين رشدي را بتوان از آن انتظار داشت. شر‌کت‌هايي چون آرتور. دي. ليتل مي‌توانند سابقه خود را به قرن نوزدهم برسانند. مک‌کنزي و بوز آلن هميلتون کار مشاوره‌اي را از سال‌هاي نخستين قرن بيستم آغاز کردند. بنابراين چه چيز باعث رونق بي‌سابقه آن‌ها در دهه ياد شده گرديد؟

نخست بايد به خاطر داشت که اصطلاح “مشاوره مديريت” چندين رشته را شامل مي‌شود. اگر چه برخي از شرکت‌ها به سرعت رشد کرده‌اند، ليکن بقيه رشدي در حد يک کسب و کار رشد يافته را تجربه کرده‌اند. اين کسب و کار را مي‌توان با اغماض به پنج رشته زير تقسيم‌بندي کرد:

  1. تدوين استراتژي
  2. ساختار سازماني (شامل مالي، منابع انساني و بازاريابي)
  3. مديريت بخش عمومي
  4. تکنولوژي اطلاعات
  5. توسعه محصول (Product Development)

در 1980 سه بخش عمده کسب و کار مشاوره (سه مورد اول ذکر شده در بالا)، 80 درصد درآمد اين کسب و کار را تشکيل مي‌داد؛ در 1990 اين مبلغ به 60 درصد کاهش يافت و امروز احتمالا به پايين‌تر از 50 درصد رسيده است.

در دهه 1990، حوزه بسيار داغ به تکنولوژي اطلاعات (IT) تعلق داشت. تقريبا اين عامل يک تنه کسب و کار را به اوج غير قابل باوري رساند. در بعضي سال‌ها درآمد انگلستان از مشاوره IT، 50 درصد افزايش يافت؛ در حالي که درآمد ساير رشته‌هاي مشاوره به ندرت از يک رقمي تجاوز کرد. بين مشاوره استراتژي و مشاوره ITدر شرکت‌ها معمولا ارتباطي وجود ندارد. مطالعه‌اي در سال 2001 نشان داد که بيش از سه چهارم نمونه مؤسسات بزرگ جهاني از مشاوران سنتي استراتژي خود براي مسايل مربوط به IT استفاده نکرده بودند.

از راه رسيدن اينترنت و ترس پايان قرن از ويروس هزاره، برنامه‌ريزي کامپيوترها به نحوي که فقط دو رقم آخر هر سال را مي‌توانستند بخوانند، موجب رونق مشاوره IT گرديد. ويروس هزاره به اين معنا بود که کامپيوترها سال 2000 را ممکن بود با سال 1900 اشتباه کنند. در نتيجه بازنشسته‌اي که قرار بود مستمري‌اش از سال 2000 شروع شود مطابق کامپيوتر بايد صد سال ديگر صبر مي‌کرد. در عمل اما مستمري‌بگيران اين همه در انتظار نماندند. يا اين ويروس وهمي بيش نبود يا مشاوران در از بين بردن آن کارشان را به خوبي انجام دادند.

اين شرايط بازار، متخصصان IT را فراتر از همه مشاوران قرار داد. شرکت مشاور اندرسون که در سال 2001 نام‌اش را به Accenture تغيير داد، با درآمدي حدود ده ميليون دلار در سال به بزرگ‌ترين شرکت مشاور مديريت جهان تبديل شد. اين شرکت دست کم 50 درصد درآمدش از مشاوره سيستم‌هاي اطلاعات است و بسي کم‌تر از 50 درصد آن مربوط به مشاوره خالص استراتژي است، اگر چه خط فاصل ميان اين دو روز به روز نامشخص‌تر مي شود. امروز به ندرت کار استراتژي‌اي وجود دارد که ارتباطي با IT نداشته باشد.

مشهورترين مشاوران استراتژيک، مثل مک‌کينزي و گروه مشاوران بوستون، از رونق سابق افتاده‌اند. ليکن حتي آن‌ها هم نتوانسته‌اند کسب و کار IT را کاملا ناديده بگيرند، اگر چه به روشني اعلام کرده‌اند که اين حوزه را حوزه پررونق و پردوامي براي کار مشاوره نمي‌دانند.”

فرهنگ جيبي استراتژي؛ تيم هندل؛ ترجمه: دکتر سهراب خليلي شوريني؛ انتشارات انديشه‌هاي گوهربار؛ چاپ اول؛ تهران: 1386؛ صص 24-21

پ.ن.1. اين متن کمي طولاني اما بسيار جالب و مهم بود.

پ.ن.2. خوب اين روزها انتخاب و نوشتن بريده‌هايي از کتاب‌هاي رمان و داستان و شعر در وبلاگ‌هاي مختلفي در سطح اينترنت و البته گودر، به خوبي جا افتاده و طرف‌داران کمي هم ندارد. با اين حال من نديدم کسي به اين فکر باشد که مي‌شود اين کار را در مورد کتاب‌هاي مديريت و آي‌تي هم انجام داد. عميقا معتقدم که بريده‌اي از يک متنِ عالي، گاهي آن‌قدر ارزش‌مند است که مي‌تواند جاي خواندن يک کتاب حجيم را بگيرد. بنابراين از اين پس هر از چند گاهي به سراغ برگي از يک نوشته در حوزه‌هاي مورد علاقه‌ي خودم در زمينه‌هاي مختلفِ مشاوره‌ي مديريت، علم مديريت و مديريت آي‌تي خواهم رفت.

پ.ن.3. کتابي که برگي از آن را اين‌جا خوانديد، کتاب بسيار جذاب و پرمحتوايي است که مطالعه‌اش را به تمام علاقه‌مندان مباحث مديريت استراتژيک توصيه مي‌کنم.

6 شغل در حال ناپديد شدن!

شبکه‌ي خبري CNBC گزارشي منتشر کرده در مورد 6 شغلي که در ايالات متحده در حال از بين رفتن هستند. اين شغل‌هاي در حال خداحافظي در نگاه اول بسيار عجيب‌اند؛ اما دلايل‌ از بين رفتن‌شان اين‌قدر جالب است که بد نيست با هم مرورشان کنيم:

پ.ن. آقاي واحد در وبلاگ رايمند مطلبي در مورد همين پست نوشته‌اند که پيشنهاد مي‌کنم آن را هم از اين‌جا بخوانيد.

پروژه‌ي “کشف کردن”!

کارن ديلون سردبير هاورارد بيزينس ريويو در اين‌جا ماجراي مديرعامل سابق پروکتر اند گمبل، آقاي اي. جي. لافلي را شرح مي‌دهد. زماني که آقاي لافلي مديرعامل P&G شد تصميم گرفت تا به سراغ پيتر دراکر بزرگ برود تا ببيند دقيقا بايد در پست جديدش چه کار کند. آن‌ها با هم چند جلسه در مورد اين‌که وظايف يک مدير ارشد اجرايي (CEO) چيست بحث و تبادل نظر مي‌کنند تا اين‌که اين جلسات به دليل مرگ پيتر دراکر ناتمام مي‌ماند …

خانم ديلون يک درس اخلاقي بزرگ از اين ماجرا مي‌گيرد: از همين ام‌روز تصميم بگيريد که هر چه را مي‌توانيد بيش‌تر ياد بگيريد بدون اين‌که کسي از شما بخواهد. هشيار باشيد و از هر فرصتي و هر آدمي براي ياد گرفتن بهره‌ بگيريد. با آدم‌هاي بزرگ ارتباط برقرار کنيد و حواس‌تان باشد که روابطي که منجر به کسب بينش‌هاي تغييردهنده‌ي قواعد بازي مي‌گردند، تصادفي ايجاد نمي‌شوند؛ پس همين الان آن تلفني که بايد را بزنيد؛ اي‌ميلي که بايد را بفرستيد و يا با آن آدم رو در رو سخن بگوييد. حواس‌تان باشد که اگر اين کارها را نکنيد؛ روزي به سرنوشت آقاي لافلي مبتلا مي‌شويد که بزرگ‌ترين حسرت زندگي‌اش اين است که چرا چندسال زودتر آن تلفن ساده را به پيتر دراکر نزده بود …

بنابراين: وظايف مربوط به پروژه‌ي “کشف کردن” را در صدر فهرست کارهاي روزانه‌تان (To-Do List) قرار دهيد.

100 ميليون دلار براي مهارت‌افزايي در سطح جهان

مسئوليت اجتماعي شرکت‌ها از آن موضوعاتي است که در حوزه‌هاي استراتژي و اخلاق کسب و کار، بحث‌هاي زيادي را برانگيخته است. بحث بر سر اين است که آيا يک سازمان که براي دست‌يابي به اهداف خود از منابع جامعه استفاده مي‌کند (و چه بسا در فعاليت خود، ضررهايي هم به جامعه مي‌زند؛ مثل آلودگي زيست‌محيطي و …) بايد از درآمد خود براي جامعه هزينه بکند يا خير؟ من خيلي در اين زمينه مطالعه‌ي متمرکزي نداشته‌ام؛ اما در هر حال به نظر مي‌رسد هنوز اجماعي در مورد الزامي بودن اين مسئله يا داوطلبانه بودن آن در دنياي مديريت و کسب و کار به دست نيامده است و اين مسئله بيش‌تر وابسته به ديدگاه‌هاي اخلاقي و اجتماعي مديران و مالکان کسب و کارها است.

در اين ميان اما سازمان‌هايي که دست به اين کار مي‌زنند هم کارهاي بسيار جالبي انجام مي‌دهند. بعضي وقت‌ها اين مسئله اجباري مي‌شود (مثل اتفاقي که براي BP در خليج مکزيک افتاد) و گاهي اوقات داوطلبانه است (مثل فعاليت‌هاي اجتماعي گوگل از طريق بنياد google.org.) خيلي از اين فعاليت‌ها بر ارايه‌ي کمک‌هاي مالي (مثلا به نهادهاي وابسته به سازمان ملل متحد از جمله: يونيدو، UNDP، فائو و …) متکي است و بخش ديگري هم ـ که براي من جالب‌تر است ـ بر توان‌مندسازي و مهارت‌افزاييِ در کشورهاي کم‌تر توسعه يافته و حتي فقراي مادي و فرهنگي کشورهاي توسعه يافته متمرکز است. طبيعي است که اين دومي اثري پايدارتر و به‌تر روي توسعه‌ي جامعه دارد؛ بنابراين وجود مؤسساتي مثل مدرسه‌ي کارآفريني خورشيد که براي توان‌مندسازي بانوان ايراني فعاليت مي‌کند، براي من بسيار جذاب‌تر از فعاليت‌هاي صرفا ياري‌بخش مؤسسات خيريه‌‌ است.

چند روز پيش شرکت معظم مشاوره‌ي اکسنچر اعلام کرد طي 5 سال آينده (يعني تا سال 2015) مبلغ 100 ميليون دلار را در قالب برنامه‌ي Skills to Succeed براي ارتقاي مهارت‌هاي افراد در کشورهاي مختلف جهان، از جمله در موارد زير هزينه خواهد کرد:

  • برزيل: آموزش رايگان مهارت‌هاي مرتبط با بازار براي افراد بي‌کار و هم‌چنين ارايه‌ي مشاوره‌ي رايگان به استارت آپ‌هاي کوچک؛
  • آفريقا: فعاليت در کشورهاي مختلف براي ارتقاي مهارت‌هاي کارآفرينان جوان؛
  • اسپانيا: هم‌کاري با نهادهاي محلي براي آموزش گروه‌هاي مهاجر در زمينه‌ي مهارت‌هاي مبتني بر فناوري که به آن‌ها اجازه‌ي ورود به بازار کار اسپانيا را مي‌دهد؛
  • فيليپين و کامبوج: کمک به دانش‌جويان فقير براي کسب مهارت‌هاي مورد نياز براي دست‌يابي به مشاغل موجود در بازار IT و خروج از فقر؛
  • ايالات متحده: ارايه‌ي خدمات آموزشي براي آماده‌سازي جوانان معلول جهت استخدام شدن؛
  • بريتانيا: کمک به افراد براي محقق کردن پتانسيل‌هاي خود از طريق گرفتن يک شغل يا دسترسي به آموزش‌هاي مورد نياز.

به عقيده‌ي اکسنچر در يک دنياي چند قطبي و در حال تغييرات سريع، مهارت‌ها پيش‌ران اصلي توان‌مندسازي اقتصاد هستند و در نتيجه‌ اين شرکت، براساس تعهد خود در پرورش استعدادها و با به‌کارگيري مهارت‌هاي ويژه‌ي خود در زمينه‌ي مشاوره و آموزش، بيش از 80 پروژه‌ي مهارت‌آموزي را در سطح جهان آغاز کرده است.

اين خبر چند جنبه دارد: اول اين‌که کاش مي‌شد اين برنامه‌ها را به‌نوعي در ايران هم راه انداخت (شايد هم بشود؛ اگر ايراني در اکسنچر کار کند و توانايي متقاعد کردن مديران ارشد شرکت را داشته باشد يا حتي ايرانياني که پختگي و توان چانه‌زني لازم را در اين زمينه داشته باشند؛ مثلا: اعضاي انجمن بين‌المللي مديران ايراني.)

دوم اين‌که کاش شرکت‌هاي مشاوره‌ي ايراني به آن سطحي از بلوغ دانشي و مهارتي و از آن بالاتر، بلوغ اجتماعي برسند که روزي چنين کارهايي را از آن‌ها شاهد باشيم (البته شايد الان هم بعضي شرکت‌ها چنين فعاليت‌هايي را دارند و من بي‌خبرم.)

سوم اين‌که کاش حداقل مؤسساتي که الان در زمينه‌ي کارآفريني در ايران فعال‌اند ـ از جمله فانتازيو ـ بتوانند چنين کارهايي را انجام دهند (که تا جايي که من خبر دارم بخشي از کارشان همين است.)

پ.ن. شخصا به چنين کارهاي عام المنفعه‌اي به شدت علاقه دارم. اگر احيانا کسي از خوانندگان محترم اين‌جا از چنين فعاليت‌هايي خبر دارد و يا از آن به‌تر، در چنين فعاليت‌هايي مشارکت دارد؛ خوش‌حال مي‌شوم که بتوانم در صورت امکان کمک‌هايي در اين زمينه بکنم.

لينک‌هاي هفته (8)

اين هم لينک‌هاي اين هفته:

نکاتی که باید در هنگام ایجاد تغییر در سازمان بدانیم – قسمت دو، مواد لازم برای تهیه طرح مدیریت پروژه توسط یک تازه وارد و طرح مدیریت پروژه، از تهیه تا اجرا (مهدي عرب عامري دقيقا روي نکاتي دست گذاشته که جزو مهم‌ترين نقاط ضعف کارهاي مشاوره و نرم‌افزار در ايران محسوب مي‌شوند. من شخصا از هر نوشته‌ي ايشان کلي نکته‌ي جديد ياد مي‌گيرم.)

Cloud Computing و آینده ی پیش رو، حرکت وبلاگ نویسی جهانی با موضوع آب آشامیدنی (اين را حتما بخوانيد؛ من هم براي شرکت در اين برنامه ثبت‌نام کرده‌ام) و آیفون چگونه محبوب شد ؟ (هر سه از مهرداد نايب عزيز)

کارایی پویا و خانه‌ای که می‌سوزد (از حامد قدوسي)

جامعه و مسئوليت در قبال شهروندان (از روزبه يوسفي؛ نکته‌ي جالب‌اش: ما هميشه از عالم و آدم طلب‌کاريم که براي ما کاري نکردند. ولي مسئله اساسي اين‌جا است که مي‌دانستند / ما ازشان خواستيم و نکردند؟)

تشخیص فریب های سیاسی 2 و کتاب های من- تحلیل اقتصادی سیاست (از علي سرزعيم؛ کتاب جديد ايشان کتاب بسيار جالبي براي علاقه‌مندان مباحث اقتصاد سياسي است. من اين کتاب را ديده‌ام و بخش‌هايي‌اش را هم قبل از چاپ خوانده‌ام.)

شبکه‌های اجتماعی و قضاوت مشتریان و ویدئو:‌ فالوده شیرازی و ایجاد تفاوت (از امير مهراني. امير دومين ويدئوکست‌اش را هم توليد کرد. به نظرم حرفه‌اي‌تر از اولي شده. فارغ از هر بحثي در مورد محتوا و کيفيت کار، همين که يک نفر در وبلاگ‌ستان فارسي کار ويدئوکست درست کردن؛ آن هم با موضوع Mentoring و Coaching را جدي گرفته واقعا جاي تقدير و تشکر دارد. موفق باشي امير جان!)

بیان عملکرد در مصاحبه (خوش‌حالم که شهرام هم دوباره نوشتن را در يک صنايعي از سر گرفت!)

مجموعه پست‌هاي پويان مشايخ در ستايش ورشکستگي به‌عنوان يک مکانيسم اصلاحي بازار آزاد؛ از جمله: ورشکستگی در آمریکا و Exit strategy

استراتژی و امید (اميدبخشي يک استاد آلماني به ما ايراني‌ها در مورد موانع پيشِ رو )

كنفرانس مديريت استراتژيك (روايت احسان اردستاني از کنفرانس ام‌سال. مي‌خواستم برم خوب شد نرفتم!)

گودر گزاره‌ها:

اهداف بلندپروازانه مانع یا راهگشا؟ (ره‌بري جومونگ به زبان علمي!!!)

انتخاب‌های ما روی شادی‌مان تاثیر بلندمدت دارد

نیروی مخرب موفقیت طلبی (شديدا توصيه مي‌کنم اين مطلب را بخوانيد. نکات بسيار جالبي در مورد انگيزه‌هاي رفتارهاي اجتماعي انسان و اثرات مخرب آن‌ها بر عمل‌کرد آدمي دارد.)

گوگل جذاب‌ترين كارفرماي جهان شناخته شد (شرکته دارند!؟)

رابطه کارآیی و انتخاب‌های دشوار انسان (نويسنده کارآيي و اخلاق را دو قطب متضاد در تصميم‌گيري توصيف کرده. اما به نظر من کارايي و اخلاق دو موضوع متفاوت نيستند؛ بلکه دو معيارند که بايد در تصميم‌گيري به آن‌ها توجه کرد. تصميم بهينه لزوما يکي از اين دو را قرباني نمي‌کند.)

مشکلات ناشی از بزرگنمایی افراد در مورد توانایی‌های خود بهترین نیروی کار لزوما پرمدعاترین نیست (اين مقاله بسيار جذاب و خواندني است. چه مدير هستيد و چه کارشناس، توصيه مي‌کنم بخوانيدش. موضوع مقاله اين است که چرا آدم‌ها خودشان را بزرگ‌نمايي مي‌کنند.)

دومین دوره کارگاه بین المللی مشاوره مدیریت – آذر ۱۳۸۹ (در اين مورد در هفته‌ي آتي خواهم نوشت.)

اوضاع اشتغال در آمار بيكاري (يک تحليل جالب در مورد آمار بي‌کاري در ايران!)

مهارت‌هاي مديريتي ضرورت ادامه تحصيل براي صاحبان كسب‌وكار و كارمندانشان (ما در مملکت‌مان تازه به اين کشف رسيديم که MBA چه چيز مزخرفي است؛ بعد اين آمريکايي‌هاي جاهل درباره‌ي علت‌هاي مفيد بودن MBA مقاله مي‌نويسند! مملکته دارند!؟)

خط سير «بي. ان. پي پاريباس» بانکي براي تغيير جهان (بزرگ‌ترين شرکت جهان با 11 ميليارد سود سالانه، 9000 مدير روابط عمومي و دو تريليارد دلار درآمد!)

قسمت‌هاي قبل:

براي ديدن لينک‌هاي کليه‌ي قسمت‌هاي قبل، مي‌توانيد به اين‌جا مراجعه بفرماييد.

معيارهاي سنجش کيفيت زندگي کاري

شما وقتي مي‌خواهيد تصميم بگيريد براي يک سازمان کار بکنيد يا کار نکنيد، وقتي که مي‌خواهيد تصميم بگيريد در يک سازمان باقي بمانيد يا به سازمان ديگري برويد به چه عواملي توجه مي‌کنيد؟ حقوق و مزايا؟ تسهيلات رفاهي؟ امکان پيشرفت در سازمان؟ يا چيزهاي ديگر؟

اگر يک مدل مشخص براي سنجش چيزهايي که در کار کردن در يک سازمان بايد براي آدم‌ها مهم باشد در دست داشته باشيم، تصميم‌گيري در اين مورد براي‌مان راحت‌تر خواهد بود. داشتن چنين مدلي کاربردهاي مختلفي مي‌تواند داشته باشد، از جمله:

  • اول و مهم‌تر از همه: تعيين معيارهاي مهم براي من در تصميم‌گيري در مورد انتخاب سازمان محل کارم.
  • پاسخ به اين سؤال که من چقدر از محل کاري کنوني خودم راضي هستم و اين رضايت در چه حوزه‌هايي بيش‌تر است و در چه حوزه‌هايي کم‌تر.
  • مقايسه‌ي ميان محيط کاري کنوني با محيط‌هاي کاري احتمالي براي تصميم‌گيري در مورد ماندن يا ترک محل کارم.
  • مقايسه ميان چند گزينه‌ي کاري و انتخاب يکي از ميان آن‌ها.

علاوه بر کاربردهاي فوق که مزاياي وجود چنين مدلي براي افراد را نشان مي‌دهند، سازمان‌ها نيز مي‌توانند دل‌خواه بودن‌شان را براي منابع انساني ام‌روز و فرداي خود براساس اين معيارها بسنجند و به اين ترتيب با تعيين نقاط ضعف و قوت خود، بتوانند سرمايه‌ي انساني خود را تقويت کنند.

مدت‌ها است قصد دارم مؤسسه‌ي Vault را که يک مؤسسه‌ي معتبر در زمينه‌ي ارايه‌ي خدمات مشاوره‌ي شغلي است، در اين‌جا معرفي کنم. ام‌شب ديدن اين پست در وبلاگ‌هاي سايت اين مؤسسه هم انگيزه‌ي نوشتن اين پست شد و هم انگيزه‌ي معرفي اين مؤسسه. بيش از هر چيز خواهش مي‌کنم توجه کنيد که کار Vault کاريابي مستقيم نيست؛ بلکه به افراد ياد مي‌دهد که براي پيدا کردن کار متناسب با توانايي‌ها و علايق‌شان بايد چه کار کنند؟ (مثلا راه‌نماهايي در مورد رزومه‌نويسي، ويژگي‌هاي MBA و شيوه‌ي اپلاي کردن براي آن و بازار کار پس از فارغ‌التحصيلي و … دارد.) اما مدل کسب و کار اين مؤسسه البته فقط محدود به اين حوزه نيست و در کنار آن خدمات ديگري هم ارايه مي‌دهد. از جمله‌ي اين خدمات، رتبه‌بندي معتبر اين مؤسسه براي شرکت‌هاي برتر جهاني در حوزه‌ي مشاوره‌ي مديريت است که در پست جداگانه‌اي به آن خواهم پرداخت.

يکي ديگر از رتبه‌بندي‌هاي مؤسسه‌ي Vault، رتبه‌بندي به‌ترين شرکت‌ها براي کار کردن (Best to work for) در ميان شرکت‌هاي مشاوره است که اخيرا رتبه‌بندي آن براي سال 2011 منتشر شده است (علت انتشار براي سال 2011 از الان اين است که کاربرد اين رتبه‌بندي در اصل براي خود شرکت‌هاي مشاوره در جذب آدم‌هاي بااستعداد و معمولا تازه فارغ‌التحصيل شده از دانشکده‌هاي MBA است. در واقع قرار گرفتن در بين 50 شرکت اين فهرست و از آن بالاتر، رتبه‌ي هر چه به‌تر مي‌تواند به‌عنوان يک مزيت در رقابت براي جذب افراد براي يک شرکت مشاوره مطرح شود؛ کما اين‌که مثلا من ديده‌ام که اکسنچر هميشه به رتبه‌اش در اين فهرست استناد مي‌کند. بنابراين چون کاربرد اين رتبه‌بندي براي آينده است و نه ام‌روز، از هم‌اکنون براي سال آينده منتشر مي‌شود.)

مدل Vault براي رتبه‌بندي به‌ترين شرکت‌ها براي کار کردن، مدل سنجش کيفيت زندگي کاري (Quality of Life) ناميده شده است که پاسخ سؤالي است که در ابتداي همين پست مطرح شد: چه معيارهايي براي تصميم‌گيري در مورد کار کردن براي يک سازمان مهم‌اند؟ اين مدل که به صورت مخفف QOL ناميده شده داراي 14 معيار اصلي است. براي سنجش هر يک از اين معيارها از يک طيف ساده‌ي 10 تايي (يعني از يک به معني بدترين تا ده به معني به‌ترين) استفاده شده و از مشاوران شرکت‌هاي مورد ارزيابي خواسته شده که رتبه‌ي شرکت‌شان را در هر يک از معيارها در قالب طيف ده تايي مذکور مشخص کنند. از مجموع امتيازات داده شده توسط مشاوران هر شرکت‌، امتياز هر شرکت در آن معيار و از مجموع امتيازات معيارهاي 14 گانه، امتياز نهايي شرکت به دست آمده که به اين ترتيب، گروه مشاوره‌ي بوستون (BCG) به‌عنوان به‌ترين شرکت مشاوره‌ي دنيا براي کار کردن شناخته شده است.

معيارهاي 14 گانه‌ي مدل Vault به قرار زير است (در مورد هر معيار، مثالي از شرکتي که در آن معيار به‌ترين شناخته شده آورده شده است):

  1. رضايت کلي از محل کار: مک‌کنزي (من نمي‌توانم هيچ محيط کاري را جذاب‌تر از اين‌جا تصور کنم!)
  2. فرهنگ سازماني: Bain (يک عضو بين هيچ گاه نمي‌گذارد که يک عضو ديگر بين شکست بخورد!)
  3. ميزان ساعات کاري: Triage Consulting Group (من هرگز بيش‌تر از 55 ساعت در هفته کار نمي‌کنم.)
  4. تعادل ميان زندگي شغلي و زندگي شخصي: Triage Consulting Group (در تعطيلات، شرکت ترجيح مي‌دهد من به گردش بروم يا بيس‌بال بازي‌ کنم به جاي اين‌که سر کارم حاضر شوم.)
  5. نياز به سفر: Cornerstone Research (اگر مجبور به سفر کاري شويد، در حقيقت اين سفر چيزي بيش‌تر از يک افتخار است!)
  6. رابطه با سرپرستان: مک‌کنزي (آن‌ها به شکل شگفت‌آوري پشتيبان افراد با برخوردي گرم و دل‌پذير هستند.)
  7. ارتباط با مشتريان: Corporate Executive Board (توانايي منحصر به فرد شرکت ما در جذب چندين مشتري تنها در يک روز!)
  8. آموزش رسمي: مک‌کنزي (من هرگز سازماني را نديده ام که تا اين اندازه روي توسعه‌ي انسان‌ها متمرکز باشد.)
  9. سياست‌هاي ارتقاي افراد: مک‌کنزي (توجه به شايسته‌سالاري)
  10. حقوق و مزايا: گروه مشاوره‌ي بوستون (BCG) (به شکل وحشت‌ناکي بالا؛ بسيار بالاتر از رقباي ما)
  11. فرايند جذب: مک‌کنزي (مک‌کنزي پيش از هر مرحله‌ مصاحبه، مربياني را براي آموزش کيس‌ها به افراد تعيين مي‌کند که براي داوطلبان بسيار مفيدند!)
  12. ابتکارات سبز / زيست محيطي: Triage Consulting Group (جعبه‌هاي کامپوزيتي قابل بازيافت، توالت‌هاي سربسته، پرينت گرفتن روي دو طرف کاغذ، اعطاي کمک هزينه‌ي هزار دلاري به کارکنان براي خريد وسيله‌ي نقليه‌ي هيبريد، مايع‌هاي تميزکننده‌ي اورگانيک / طبيعي، فنجان‌هاي پلاستيکي قابل تجزيه‌ شيميايي در طبيعت و …)
  13. آينده‌ي کسب و کار شرکت: مک‌کنزي (مشتريان جديد در حال از راه رسيدن‌اند!)
  14. ره‌بري سازمان: مک‌کنزي (مديران ارزش ـ محور)

فکر مي‌کنم که اين معيارها در هر سازماني با هر نوع کسب و کاري و براي هر فردي قابل استفاده‌اند؛ هر چند هر کس مي‌تواند براساس اهداف، ارزش‌ها، نيازها و قابليت‌هاي خود يک يا چند معيار را از اين معيارهاي 14 گانه حذف کند.

چهار گزاره درباره‌ي هوش جمعي

از زماني که دوست خوبم علي آقاي سرزعيم کتاب مديران و چالش‌هاي تصميم‌گيري را ترجمه کرد و با حوزه‌ي بسيار جالب روان‌شناسي تصميم‌گيري آشنا شدم تا زماني که سر کلاس درسي دکتر عيسايي عزيز ـ که اسم‌اش تحقيق در عمليات بود ولي در واقع روش‌هاي تصميم‌گيري را در بر مي‌گرفت ـ  جذابيت و کاربردهاي اين حوزه براي‌ام آشکارتر شد؛ يکي از جذاب‌ترين و در عين حال مهم‌ترين حوزه‌هاي مطالعه‌ي من همين مباحث مربوط به روان‌شناسي تصميم‌گيري و خطاهاي شناختي بوده است. مهم‌ترين چيزي که از اين مطالعات آموختم اين بود که براي تصميم‌گيري درست مهم‌تر است که بدانيم چطور نبايد تصميم‌ گرفت، به جاي اين‌که بدانيم چطور بايد تصميم‌ گرفت! سعي مي‌کنم هر چند گاهي در اين حوزه هم به مطالب جالبي که خواندم بپردازم.

امشب اين مقاله‌ي جالب را در سايت راديو ملي آمريکا (NPR) ديدم. خانم دکتر آنيتا وولي استاد رفتار سازماني دانشگاه کارنگي ملون در تحقيقي در مورد هوش جمعي به نتايج جالبي رسيده است. خلاصه‌ي نتايج به دست آمده از مطالعه‌ي خانم دکتر وولي:

1. هوش جمعي با هوش افراد عضو گروه رابطه‌اي ندارد و از آن کاملا مستقل است (پس خرد جمعي هم يک فرايند سيستماتيک است.)

2. در گروه‌هايي که در آن‌ها افراد فرصت برابري براي اظهارنظر و مشارکت در مباحث را براي دست‌يابي به تصميم جمعي دارند، گروه در مجموع باهوش‌تر است.

3. نتايج گروه‌هايي که در آن‌ها نظر يک نفر بر نظرات سايرين غلبه دارد، در مجموع از گروه‌هايي که در بند شماره‌ي دو توصيف شدند بدتر است.

4. جالب‌ترين نتيجه: هر چقدر تعداد خانم‌هاي حاضر در گروه بيش‌تر باشد، هوش جمعي گروه نيز در مجموع بيش‌تر است! دکتر وولي معتقد است علت، اين است که هوش جمعي به کيفيت حساسيت اجتماعي (quality of social sensitivity) وابسته است که به صورت متوسط زنان از سطح بالاتري از آن نسبت به مردان برخوردارند.

مي‌توانيد براي تقويت زبان انگليسي پادکست اين برنامه را هم از اين‌جا دانلود کنيد.

نقشه‌ي خواندن يک کتاب

کتاب‌هاي مديريت و برنامه‌ريزي استراتژيک يک ويژگي بسيار جالب دارند که خواندن‌شان را براي من جذاب مي‌کند. هميشه اول کتاب يا در مقدمه‌ يا فصل اول، يک شکل شماتيک از فرايند مديريت / برنامه‌ريزي استراتژيک آن کتاب وجود دارد که به خوبي به شما نشان مي‌دهد که چه مباحث و مفاهيمي قرار است در اين کتاب مطرح شود و ترتيب و تقدم و تأخر مطالب کتاب چگونه است. اين نقشه‌ي کتاب، خيلي قشنگ ساختار مشخصي را در ذهن خواننده ايجاد مي‌کند که کتاب را بايد چطوري بخواند (مخصوصا اگر خواننده کل مطالب کتاب را لازم ندارد، اين‌که از کجا شروع کند و کجا تمام کند را بفهمد. به‌عنوان مثال فرض کنيد من فقط بخش ارزيابي محيط خارجي سازمان را لازم دارم.)

من در ساير کتاب‌ها چنين نقشه‌اي را نديده‌ام. البته روشن است که منظورم توضيحات مشروحي که معمولا در مقدمه يا فصل اول در مورد محتواي کتاب داده مي‌شود نيست و دقيقا همين نمايش ِشماتيکِ محتويات کتاب را در نظر دارم. ضمنا اين نقشه حتما با مطالبي که براي معرفي کتاب اين طرف و آن طرف نوشته مي‌شود هم کاملا متفاوت است.

چند شب پيش داشتم به همين فکر مي‌کردم که داشتن نقشه‌اي براي خواندن يک کتاب ـ به‌ويژه کتاب‌هاي مربوط به علوم انساني و مديريتي ـ مي‌تواند خيلي براي آدم مفيد باشد. چه خوب بود خيلي از اين کتاب‌ها ـ مخصوصا قطورهاي‌شان ـ چنين نقشه‌اي را اول‌شان داشتند (مثلا فکر کنيد کتاب فرمان پنجم با آن جذابيت استثنايي‌اش چنين نقشه‌اي داشت؛ آن وقت جذابيت‌اش مثلا در برابر کتاب مديريت استراتژيک فرد ديويد چند برابر مي‌شد!) اصلا شايد يکي از دلايل تنبلي ما هم براي جدي‌خواني همين باشد که قبل از شروع کتاب نقشه‌ي مشخصي از آن کتاب دم دست‌مان نداريم تا بدانيم کتاب را چطور بخوانيم، سر و ته آن را چطور پيدا بکنيم و اصلا کجاهاي کتاب به دردمان مي‌خورد و کجاهاي‌اش نه!

چنين نقشه‌اي حتي در خواندن رمان ـ مخصوصا رمان‌هاي رئاليسم جادويي و جريان سيال ذهن‌ ـ هم مي‌تواند به آدم کمک کند. مثلا يادم هست که اول کتاب صد سال تنهايي مارکز بزرگ، شجره‌نامه‌ي خاندان آرکاديو به صورت شماتيک ترسيم شده بود تا آدم وسط داستان، آن همه آرکاديوي مختلف و تکراري را با هم قاطي نکند! چند وقت پيش هم جايي خواندم براي کتاب بزرگ جي آر آر تالکين ـ يعني ارباب حلقه‌ها ـ کتابي نوشته شده که تقريبا هدف‌اش ترسيم چنين نقشه‌اي براي خوانندگان است.

خوب بايد براي حل اين مشکل هم فکري کرد. من دو راه‌حل کلي به نظرم مي‌رسد:

  1. همان‌طور که خيلي‌ها از کتاب‌هاي خوبي که مي‌خوانند خلاصه تهيه مي‌کنند، شايد بشود هر کس کتاب خوبي خواند از آن کتاب نقشه‌اي هم براي بقيه تهيه کند (اين کار را من قبلا براي کتاب بسيار نازنين رقص فيل‌ها در اين‌جا البته به صورت متني و نه گرافيکي انجام داده‌ام.)
  2. شايد هم بشود موقعي که کتابي را براي خواندن در دست مي‌گيريم، اول‌اش با ورق زدن کتاب و خواندن آن‌جا و اين‌جاي‌اش و يا حتي خواندن مقدمه يا فصل اول کتاب، چنين نقشه‌اي را تهيه کنيم (اين يکي احتمالا براي کتاب‌هاي ادبياتي جواب نمي‌دهد.)

يک چيز ديگري هم به نظرم مي‌رسد و آن تهيه‌‌ي نقشه‌اي از ايده‌هاي مطرح شده در يک کتاب است (اين يکي هم براي من خيلي جذاب است و قبلا  اين‌جا البته باز به صورت متني براي کتاب خواندني شرکت سهامي حيوانات انجام داده‌ام.)

اين ايده خيلي خام است و شايد هم اصلا درست نباشد. خوش‌حال مي‌شوم در موردش نظر بدهيد.

لينک‌هاي هفته (7)

اين هم لينک‌هاي اين هفته:

پژویان، دلار، طلا (نمونه‌اي واضح از سفسطه‌هاي معمول اين روزهاي اقتصاد ايران. اين چيزي که صادق نوشته يک اشتباه بسيار معمول در استدلال و تصميم‌گيري است: هم‌بستگي را به معناي عليت گرفتن!)

غول هزینه ساز، جلسات بی فایده و نکاتی که باید در هنگام ایجاد تغییر در سازمان بدانیم (اين وبلاگ، وبلاگ جديدي در حوزه‌ي آي‌تي و مديريت است که همين‌جا ورود آقاي مهدي عرب عامري را به جمع آي‌تي‌نويسان تبريک عرض مي‌کنم. تا اين لحظه ايشان دو مطلب نوشته‌اند که هر دو بسيار خواندني و براي من آموزنده بودند.)

یک عدد وبلاگ Techcrunch لطفا! (اين هم نوشته‌ي امير مهراني عزيز در مورد فروش 25 ميليون دلاري يک وبلاگ و درس‌هايي که بايد از آن بگيريم.)

چند نکته درباره تحولات جدید در نرخ ارز (از دکتر حجت قندي)

مرکزی برای کمک به انتشار مقاله و مدارک اپلای (خبر خوبي که از زبان علي آقاي سرزعيم عزيز شنيديم.)

دلایل افزایش نرخ ارز (مطلب خواندني ديگري از صادق الحسيني دوست عزيزم. خوش‌حال‌ام که صادق دوباره دارد مرتب مي‌نويسد.)

تفکر رنگی (يک مطلب بسيار خواندني از امير مهراني در مورد کاربردهاي نقشه‌هاي ذهني)

انصراف از مصاحبه استخدامی (باز هم از امير مهراني. من هم اين هفته يک مطلب در مورد اصول رزومه‌نويسي نوشتم که اين‌جا ببينيدش.)

گودر گزاره‌ها:

زاويه چرا پاداش‌های تشریفاتی مهمند؟

منم می‌خوام مدیر بشم (کاريکاتورهاي مديريتي انتخاب شده توسط من در سايت گل‌آقا! اسمايلي خودتحويل‌گيري. :))

نكات مديريتي چرا تامین مالی برای کسب‌و‌کار‌های کوچک دشوار است؟

خطر بازگشت نظام چند نرخي ارز (بسيار خواندن‌اش را توصيه مي‌کنم)

روانشناسي جوگير شدن ! (کل لينک‌هاي اين هفته را نخوانديد هم نخوانديد؛ لطفا اين يکي را حتما بخوانيد!)

چرا فيس بوک آبی است؟ (اسرار مارک زوکربرگ بنيان‌گذار فيس‌بوک)

قسمت‌هاي قبل:

براي ديدن لينک‌هاي کليه‌ي قسمت‌هاي قبل، مي‌توانيد به اين‌جا مراجعه بفرماييد.

آيا واقعا مي‌خواهيد خودتان باشيد؟

همه ما رفتارهايي داريم که از آن‌ها به “من” تعبير مي‌کنيم. اين رفتارها ـ چه مثبت و چه منفي ـ رفتارهايي هستند که ما آن‌ها را جزو ماهيت تغييرناپذير خود مي‌دانيم. در حالي که بسياري از اين رفتارهاي “من” مثبت‌اند (مثلا اين‌که من آدم باهوشي هستم، من آدم سخت‌کوشي هستم و …)؛ بعضي از آن‌ها هم مي‌توانند منفي باشند (من شنونده‌ي خوبي نيستم، من هميشه دير مي‌رسم و …)

اگر به تعريف خودمان از رفتارهاي “منِ” دروني‌مان باور داشته باشيم (همان‌طور که اغلب انسان‌ها باور دارند)، آن وقت مي‌توانيم ياد بگيريم که همه کارهاي ناخوشايند خودمان را با اين بهانه که “من همينم که هستم!” توجيه کنيم.

به‌عنوان مثال مديري بود که از ارتباط با زيردستانش و از پاداش دادن به آن‌ها طفره مي‌رفت. وقتي از او پرسيدند چرا پاسخ داد به سه دليل:

  1. استانداردهاي وي بسيار سخت‌گيرانه بود و افراد اغلب به آن‌ها دست نمي‌يافتند.
  2. او نمي‌خواست به صورت ناعادلانه به افرادش پاداش دهد؛ چون به نظر او اين کار ارزش پاداش‌هاي منصفانه را کاهش مي‌داد.
  3. او فکر مي‌کرد جدا کردن افراد در پاداش‌دهي مي‌تواند باعث تضعيف گروه شود.

در عين حال او مي‌دانست که تصديق شايستگي زيردستان‌اش باعث احساس به‌تر در آن‌ها مي‌شود و حتي ممکن است عملکرد آن‌ها را نيز بهبود بخشد. ولي وقتي به صورت دقيق‌تر رفتارش را بررسي کرد فهميد که او نمي‌تواند کارهاي خوب افرادش را تشخيص دهد؛ چون فکر مي‌کند که اين جزو رفتارهاي “منِ” او نيست!

شجاعت تغيير كردن داشته باشيم!

وقتي او فهميد که مشکل‌اش چيست و اين حقيقت را پذيرفت که هر چه بيش‌تر بر عملکرد کارکنان‌اش تمرکز کند ارزش بيش‌تري را براي شرکت و البته خودش ايجاد مي‌کند، توانست خواست براي تغيير را در خود ايجاد کند: او نمي‌خواست “من” ناخوشايندي داشته باشد! تنها يک سال بعد، امتياز ارزيابي سالانه‌ي وي در شاخص تشخيص درست کارهاي خوب همکاران، به ساير شاخص‌هاي مثبت‌اش در ره‌‌بري رسيد.

اين مثال را هر وقت که به خاطر چسبيدن به يک تصور غلط ـ و احتمالا بيهوده ـ از خودتان در برابر تغيير مقاومت مي‌کنيد به ياد بياوريد!

منبع

(نويسنده: مارشال گولداسميت / ترجمه: علي نعمتي شهاب)