20 درس زندگي استيو جابز

دیروز سال‌گرد درگذشت يكي از بزرگ‌ترين كارآفرينان هم‌روزگار ما بود: استيو جابز. به‌مناسبت درگذشت او بياييد نگاهي بياندازيم به 20 درس از زندگي استيو جابز:

1- صبر نكنيد. ترديد نداشته باشيد. انجام‌ش دهيد.

2- واقعيت خودتان را بسازيد: اگر دنيا آن‌طوري نيست كه مي‌خواهيد باشد، تغييرش دهيد.

3- كنترل همه چيز را در دست داشته باشيد.

4- مسئوليت اشتباهات‌تان را بپذيريد.

5- خودتان را بشناسيد.

6- درها را به روي معجزات باز بگذاريد.

7- هرگز عقب‌نشيني نكنيد.

8- دور و برتان را از آدم‌هاي درخشان پر كنيد تا به‌وقت‌ش از آن‌ها استفاده كنيد.

9- تيمي از بازي‌گران رده‌ي A درست كنيد.

10- خودتان باشيد.

11- متقاغدكننده باشد.

12- به‌ ديگران راه را نشان دهيد.

13- به غريزه‌ي خود اعتماد كنيد.

14- ريسك‌پذير باشيد.

15- پي در پي محصولات عالي عرضه كنيد!

16- تصميمات سخت بگيريد.

17- بدانید که قدرت ارائه دنيا را متفاوت خواهد كرد.

18- روشي را براي متعادل كردن خشم و شديد شدن‌تان بيابيد.

19- براي امروز زندگي كنيد.

20- خِرَد خود را به ديگران منتقل كنيد.

منبع

پ.ن. عكس از اين‌جا

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۸6)

ـ مهارت سن و سالی ندارد. تجربه یک شبه به دست نمی‌آید و بعد از برگزاری چندین مسابقه حاصل می‌شود.

ـ احساس می‌کنم که بازیکنانم خوشحال‌اند که این‌جا هستند. این‌ نکته‌ی مهمی برای موفقیت ماست. ما دیگر در زمان گذشته زندگی نمی‌کنیم.

ـ برای هر مربی‌ مهم است که سبک کاری خاصی را مشخص کند و اصول و قواعدی را تعیین کند که بازیکنان آن را درک کنند. اصول و قواعد من؟ احترام، فروتنی و اشتیاق. (دیدیه دشان؛ این‌جا)

استاد می‌گویند که برای موفقیت باید این‌ دارایی‌ها را داشته باشید: کسب مهارت، شاد بودن و شاد ماندن، احترام به همه (به‌ویژه رقبا)، فروتنی در برابر همه (به‌ویژه کسانی که از شما بالاترند) و داشتن اشتیاق. این‌ها اصول و قواعد موفقیت هستند.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (85)

“هر چقدر تلاش می‌کنی که آن شکست را فراموش کنی، بی‌فایده است و تمام وقت‌ها آن مسابقه را به یاد خواهی آورد. بسیار دشوار است که مسائلی شبیه به این را فراموش کنی؛ اما وقتی چالش جدیدی داشته باشی می‌توانی روی آن تمرکز کنی و همه چیز آسان‌‌تر می‌شود. یورو 2012 فرصت مناسبی برای شروع دوباره است.” (باستین شوآین‌اشتایگر در مورد تبعات شکست در فینال لیگ قهرمانان اروپا؛ این‌جا)

این‌جوری بر احساس منفی ناشی از شکست خوردن غلبه کنید: چالش جدیدی پیدا کنید، روی آن تمرکز کنید و پیش بروید!

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (83)

“همه به دنبال قهرمانی هستند؛ اما باید بلد باشید که چگونه پیروز شوید و چگونه ببازید. من از شیوه‌ي برخوردمان با پیروزی و شکست‌ها احساس غرور می‌کنم.” (پپ گوآرديولا؛ اين‌جا)

بدون شرح از پپ بزرگ!

نامه‌ای به یک دوست نادیده: راه‌نماي كوچك موفقيت شغلي و زندگي

نااميدي از آينده و احساس شكست‌خورده بودن از آشناترين احساسات اين روزهاي زندگي ماست. من پيام‌هاي زيادي دريافت مي‌كنم كه از من براي رهايي از اين احساس و موفقيت كمك مي‌خواهند. در اين پست نامه‌اي را كه همين اواخر براي دوستي ناديده فرستادم منتشر مي‌كنم؛ شايد به كار ديگران هم آمد:

دوست عزيز! متأسفم در چنين شرايطي قرار گرفته‌ايد و كاملا درك‌تان مي‌كنم. سال گذشته من هم در يك حلقه از حوادث بد قرار گرفتم؛ چه در زندگي شغلي‌ام و چه در زندگي شخصي. مهم‌تر از همه فوت پدربزرگ عزيزتر از جانم بود كه براي من چيزي بيش‌تر از يك پدر بود … اما اتفاقات بد بسيار ديگري هم براي‌ام افتادند: كل سال را درگير يك شكست عاطفي شديد بودم، مدير پروژه‌اي بودم كه شكست خورد و فشار و استرس بسيار بسيار زيادي را تحمل كردم. چند ماهي دنبال كار بودم و پيدا نكردم و دست آخر امسال را با بي‌كاري خودخواسته شروع كردم. براي من در آن روزها آينده، چيزي شبيه يك شوخي تلخ به‌نظر مي‌رسيد. مدام به اين فكر مي‌كردم كه چون گذشته و امروز آن‌طوري كه من مي‌خواسته‌ام نبوده و چون من پشت سر هم بد مي‌آورم، آينده هم چيزي شبيه به گذشته است و حتا بدتر … اما چه شد و چه كردم تا خوب شدم و زندگي را هم درست كردم؟ مي‌خواهم براي شما همين را بنويسم. حواس‌ت باشد كه من فقط مي‌توانم در مورد مسير درست حركت از عمق دره به اوج قله را صحبت كنم و نه اين‌كه شما درست است چه كار بكني. اميدوارم تجربه‌ي من براي‌ت مفيد باشد:

1- اول از همه و مهم‌ترين نكته: دوست بسيار بزرگواري روزي به من اين تلنگر را زدند كه چرا آينده را به گذشته وصل مي‌كني؟ از آن بدتر چرا فكر مي‌كني آينده، همان گذشته است؟ روزهاي زيادي به اين سؤال‌ها فكر كردم. حق با آن دوست بود. شايد بديهي به‌نظر برسد؛ اما خيلي از ما به‌صورت ناخودآگاه اين پيش‌فرض را در مورد آينده داريم و براي همين، نااميديم. واقعيت اين است كه آينده مي‌تواند امتداد گذشته و امروز باشد؛ اما نه لزوما. ما مي‌توانيم آينده را از امروز متفاوت كنيم؛ به‌شرط اين‌كه فكر كردن و غصه خوردن در مورد گذشته را كنار بگذاريم. به‌شرط اين‌كه درباره‌ي آينده با ذهنيت گذشته و ديروزمان فكر نكنيم. به‌شرط اين‌كه بفهميم آينده، همان تكرار گذشته نيست. به‌شرط اين‌كه بدانيم زياد شكست خوردن به‌معني هميشه شكسته خوردن نيست! وقتي اين ذهنيت را كنار گذاشتم، 80 درصد ماجرا حل شد؛ چون حالا مي‌‌دانستم آينده، فرق بزرگي با گذشته‌ دارد: امروزي كه مي‌توانم با آن فردا را بسازم. 

2- مرحله‌ي بعد: تصميم گرفتم كه موفق بشوم؛ با وجود تمام نداشته‌ها، شكست‌ها و مشكلات‌م.

3- مرحله‌ي سوم: نشستم و به اين فكر كردم كه من چه دارم و چه ندارم. چه جاهايي قوي هستم و چه مهارت‌هايي دارم (دانش تخصصي، مهارت‌هاي رفتاري، مهارت‌هاي رايانه‌اي و هر چيز ديگري كه بشود اسم‌ش را نقطه‌ي قوت گذاشت.)مثلا: من در زمينه‌ي مديريت دانش، تخصصي داشتم و هم‌چنين شبكه‌ي بزرگي از دوستان متخصصي كه از طريق وبلاگ‌م و دنياي مجازي با آن‌ها آشنا شده بودم. بعد با همين چارچوب به اين فكر كردم چه چيزهايي ندارم. مثلا: من در روابط شخصي‌ام با آدم‌‌ها كم‌رو بودم و اسمش را گذاشته بودم حجب و حيا و همين باعث شده بود خيلي جاها حق‌م خورده شود. همين‌جا هم خطر نااميدي و ناواقع‌گرايي شديدا وجود دارد: خوش‌بينانه به خودمان نگاه كنيم. حتما نقاط قوت بسياري داريم! در عين حال لازم است با خودمان صادق باشيم: حتما نقطه‌ي ضعف هم داريم.

4- قدم بعد: در محيط چه فرصت‌هايي وجود داشت كه من مي‌توانستم از آن‌ها استفاده كنم؟ مثلا: فرصت اين‌كه برخي شركت‌هاي خصوصي بزرگ به يك مشاور متخصص و در عين حال جوان در حوزه‌ي مديريت براي مديريت ارشد سازمان نياز داشتند. در عين حال تهديدهايي هم وجود داشت. مثلا: من به آن مديرعامل‌ها دسترسي نداشتم!

5- نتيجه‌ي گام‌هاي سه و چهار را كنار هم گذاشتم و از ابزاري به‌نام تحليل SWOT استفاده كردم تا ببينم حالا كه قرار است آينده را بسازم بايد چه كار كنم؟ مثال: مي‌توانستم با تكيه بر دانش و تخصصي‌ام و رزومه‌ام از شبكه‌ي آدم‌هاي متخصص اطراف‌م بخواهم به من كمك كنند تا از فرصتِ نيازِ شركت‌ها به مشاور مديريت استفاده كنم.

6- حالا وقت اقدام رسيده بود. اقداماتي كه بايد انجام مي‌دادم اولويت‌بندي كردم و اجراي‌شان را شروع كردم. در طي مسير هم حواس‌م بود كه: طول و عرض شادی چيست، تعريف موفقيت چيست، اين‌كه بايد کنترل کنم، نه فرار!، اين‌كه اميد آخرين چيزي است كه مي‌ميرد، و چيزهايي شبيه اين‌ها. ضمنا یاد گرفتم رؤیاهای‌م را زندگی‌کنم و راز موفقیت را از مثلث طلایی بارسا و معادله‌ی جیم وولفنزون و  شریل سندبرگ آموختم.

7- تصميم براي رها كردن گذشته و ساختن فردا با امروز، تصميم آساني نبود. در واقع اين تصميم سخت‌ترين تصميم ممكن بود. اما من اين تصميم را گرفتم و موفق شدم: زندگي شغلي و شخصي من در فاصله‌ي چند ماه از اين رو به آن رو شد. آرامشي كه اين روزها در زندگي‌ام تجربه مي‌كنم را سال‌ها بود كه گم كرده بودم … جالب است كه امروز با نگاهي به ماجراهاي اين چند ماه اخير، مي‌بينم كه مهم‌ترين نكته همان رها كردن فكر كردن به آينده با تفكر گذشته بود!

حالا نوبت شماست: فقط و فقط بايد اين سخت‌ترين تصميم را بگيريد و شروع كنيد. همين حالا و همين لحظه. حالا وقت دوباره شروع كردن است …

(منبع عكس)

7 راز موفقيت سر ريچارد برانسون

سر ريچارد برانسون كارآفرين و ثروت‌مند مشهور انگليسي است كه به‌دليل مالكيت گروه معروف شركت‌هاي‌ش ـ ويرجين ـ شناخته مي‌شود. او مالك بيش از 400 شركت است كه در زمينه‌هاي متعددي ـ از صنعت هوايي و مسابقات فرمول يك گرفته تا اوازم تزئيني و حتا حمل و نقل فضايي ـ فعال‌اند. ثروت آقاي برانسون بيش از 4.2 ميليارد دلار برآورد شده است.

اين‌جا به 7 راز موفقيت آقاي برانسون اشاره شده است:

1- “بله” گفتن لذت‌بخش است!

2- حالا كه مي‌خواهيد رؤيا ببينيد، رؤياي بزرگي ببينيد! از يك پسرك روزنامه‌فروش تا فردي كه 8 شركت ميليارد دلاري راه‌ انداخته چقدر فاصله است؟ (معلوم است كه آن پسرك، خود استاد است!)

3- لذت بردن، خودش لذت‌بخش است! استاد جايي گفته: “لذت ببريد، سخت كار كنيد و پول خودش مي‌آيد.”

4- ريسك‌هاي حساب شده بكنيد: به‌‌همين دليل است كه “بله” گفتن براي آقاي برانسون راحت‌ است.

5- در لحظه و براي همين الان زندگي كنيد: از كار سخت هم لذت ببريد.

6- هميشه و به همه احترام بگذاريد.

7- گشاده‌دست و بخشنده باشيد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (81)

“دخه‌آ در طول فصل قبل با انتقادات زیادی مواجه شد؛ ولی من هم وقتی جوان بودم و در آژاکس بازی می‌کردم، مرتکب اشتباهاتی می‌شدم و در یووه و یونایتد هم اشتباه می‌کردم. مهم‌ترین نکته این است که باید اشتباهات‌ت را در همان بازی و یا در بازی بعدی فراموش کنی. دخه‌آ این کار را کرد. (ادوين فاندرسار درباره‌ي دروازه‌بان جوان اسپانيايي منچستر يونايتد؛ اين‌جا)

درس اين شماره اين است: تلاش كنيد خيلي زود اشتباهات‌تان را فراموش كنيد؛ البته بعد از به‌خاطر سپردن درسي كه از آن‌‌ها گرفته‌ايد!

زياد شكست خوردن، به‌معني هميشه شكست خوردن نيست!

1- “پرندگان خشم‌گين” 52مين محصول شركت روويو بود. آن‌ها بيش از هشت سال براي بقا تلاش‌ كردند و تقريبا نيمه ورشكسته شدند تا سرانجام محصول پيروز خودشان را عرضه كردند.

2- پينترست محبوب اين‌ روزها در سال اول‌ حيات‌ش اين‌قدر نتايج مالي وحشتناكي داشت كه هر كسي جاي صاحب آن بود تعطيل‌‌ش مي‌كرد. اما او اندكي مشكلات را تحمل كرد و سرانجام موفق شد!

3- جيمز دايسون 5126 نمونه شكست خورده ساخت تا سرانجام جاروبرقي تحول‌سازش را به بازار عرضه كرد.

همه‌ي ما عادت كرده‌ايم كه افراد و شركت‌هاي موفق را تحسين كنيم؛ اما به شكست‌هاي فراوان و سختي كه آن‌ها در طي مسير رسيدن به موفقيت داشته‌اند نمي‌انديشيم. اوپرا وينفري و استيو جابز از روز اول كه اين آدم‌هاي بزرگ امروزي نبودند! (زندگي‌شان را بخوانيد.)

شكست‌ها به‌سادگي منابع تأمين داده‌هاي جديد براي اصلاح رويكرد شما به زندگي و كسب و كارتان هستند. پس شكست بخوريد تا موفق شويد!

منبع

پ.ن. با عرض پوزش بابت وقفه‌ي ايجاد شده در انتشار پست‌هاي “درس‌هاي توسعه‌ي يك كسب و كار كوچك” بخش بعدي اين پست‌ها فردا شب منتشر خواهد شد.

نامه‌اي به يك دوست ناديده: تصميم بگير كه موفق بشوي

دوست ناديده‌اي از ميان خوانندگان اين‌جا چند روز پيش به من اي‌ميل زده بودند و براي مقابله با بي‌انگيزگي راه‌كار خواسته بودند. نكته‌‌ي جالب اي‌ميل ايشان، اشتراكي بود كه با هم داشتيم. با خواندن حرف‌هاي اين دوست به‌ياد ماجراهاي چند سال قبل افتادم و مسيري كه من را به نقطه‌ي امروز رسانده است. بنابراين براي آن دوست نوشتم كه زندگي در شهر زيباي و تاريخي تفرش براي من چه به‌همراه داشت:

“دوست عزيز ما با هم يك نقطه‌ي مشترك جالب داريم: من هم در رشته‌ي مهندسي صنايع دانشگاه تفرش درس خوانده‌ام؛ البته آن زماني كه هنوز دانشگاه صنعتيِ تفرشِ امروز، زيرمجموعه‌ي دانشگاه صنعتي اميركبير بود. براي همين مي‌خواهم براي شما داستان زندگي در آن كوه و كمرهاي دانشگاه تفرش و تأثير عميق‌ش را بر زندگي‌ام تعريف كنم؛ شايد كمك‌تان كرد …

من آدمي بودم وابسته به خانواده و بسيار حساس. تا قبل از رفتن به دانشگاه ـ آن هم در شهر كوچكي مثل تفرش و وسط آن همه كوه و بيابان ـ شايد جز چند روزي از خانواده جدا نشده بودم. و اين تجربه‌ي سه ساله براي بزرگ شدن و مستقل شدن و محكم شدن‌م بسيار به كارم آمد. خوب در دانشگاه با آدم‌هايي از شهرهاي مختلف و فرهنگ‌هاي مختلف روبرو شدم، ياد گرفتم كه همه‌ي پيش‌فرض‌هاي ذهني من در مورد درست‌ها و نادرست‌ها لزوما درست نيستند، ياد گرفتم دنيا خيلي بزرگ‌تر از تجربيات و محيط اطراف من است و خيلي چيزهاي ديگر. اما باز هم آن‌چه زندگي در دانشگاه و شهر تفرش به من براي موفق شدن دادند، اين‌ها نبودند.

احتمالن شما فشار و شرايط به‌تري نسبت به زمان ما تجربه كرده‌ايد (البته اميدوارم!) مثلا وقتي ما وارد دانشگاه شديم، خيلي از ساختمان‌هايي كه الان مي‌بينيد وجود نداشتند: نه سلفي بود و نه مركز كامپيوتري، نه كتابخانه‌اي بود و نه حتا مسير رفت و آمد بين دانشكده‌ها و خوابگاه‌ها! حتا ساختمان‌هاي كارگاه‌هاي جوش و ريخته‌گري در سال‌هاي بعد ساخته شدند. به اين شرايط سخت اين را اضافه كنيد كه ما اسما دانشجوي دانشگاه صنعتي اميركبير بوديم؛ اما در عمل هيچ نمي‌ديديم: نه استادي، نه كلاسي و نه امكانات جانبي مثل بازديد از كارخانه‌ها و … از آن بدتر اين بود كه ما رسما توسط دانشگاه مادر به‌عنوان دانشجويان تحميلي (كه حالا ماجراي‌ش مفصل است) و وصله‌ي نچسب ديده مي‌شديم و از هيچ كاري براي ما تحقير كردن ما خودداري نمي‌شد!

اما اين شرايط بد باعث شد چند اتفاق خوب در زندگي من و دوستان‌م بيافتد:

1- ياد گرفتيم چطور سختي‌ها را تحمل كنيم.

2- ياد گرفتيم كه “ياد گرفتن” وظيفه‌ي اصلي خود ما در تمامي زندگي است و هيچ كس وظيفه‌اي براي “ياد دادن” به ما ندارد!

3- ما متوجه شديم آدم‌هاي توان‌مندي هستيم كه به‌ هر دليلي عده‌اي عمدا دارند براي ما محدوديت ايجاد مي‌كنند. تازه از اين محدوديت‌هاي عمدي تحميل شده توسط دانشگاه مادر هم كه بگذريم، محدوديت‌هايي كه جوان‌هاي هم‌سن و سال آن موقع من و اين روزهاي شما با آن‌ها روبرو هستند هم كم نبودند! اما ما تصميم گرفتيم به‌جاي غر زدن و نشستن و لعنت فرستادن به بخت بد، براي اثبات توان‌مندي‌مان دست‌مان را روي زانوي خودمان بگذاريم و خودمان تلاش كنيم: از همان بيابان‌هاي دانشگاه تفرش در كلاس سي و چند نفره‌ي صنايع ما تا به‌امروز تنها 4-5 نفر هستند كه به درجات كارشناسي ارشد يا دكترا ـ آن‌ هم در به‌ترين دانشگاه‌هاي داخل و خارج كشور از جمله همان دانشگاه مادر (!) ـ نرسيد‌ه‌اند. ما آن‌جا بدون هيچ‌گونه كلاس‌ كنكوري، رتبه‌هاي تك‌رقمي زيادي در كنكور كارشناسي ارشد داشتيم. خيلي از دوستان ما اين روزها در دانشگاه‌هاي خوب داخل و كشور در حال گذراندن دوره‌ي دكترا هستند. آن‌هايي هم كه وارد بازار كار شدند، يكي از يكي موفق‌ترند.

شايد داستان موفقيت من و دوستان‌م در نگاه اول ساده و مثل ديگر “‌قصه‌”هاي موفقيت به‌نظر برسد كه اين روزها اين طرف و آن طرف مي‌خوانيم‌شان؛ اما واقعيت اين است كه ما با همين چند اصل ساده توانستيم به موفقيت برسيم. اگر ما توانستيم از آن‌جا به اين‌جا برسيم، چرا شما نتوانيد به آن‌جايي كه مي‌خواهيد برسيد؟

بنابراين به‌ياد داشته باشيد كه: مهم شروع كردن است و پيش رفتن و تاب آوردن. به گذشته نگاه نكنيد. به آينده‌ي زيباي پيش رو فكر كنيد و براي حركت و موفق شدن، تصميم بگيريد. اولين قدم در راه موفقيت، تصميم گرفتن براي موفق شدن است …”

پ.ن. راست‌ش احساس مي‌كنم كم‌كم داريم فراموش مي‌كنيم به‌ترين الگوي موفقيت در زندگي، خودمان هستيم! بنابراين به درس‌هاي آموخته از موفقيت‌هاي گذشته‌تان فكر كنيد و در زندگي‌تان به‌كارشان بگيريد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (70)

خورخه ورگارا، مالک باشگاه چیواس در گفتگو با خبرنگاران گفت: “در زمان بحران، شما دو گزینه دارید؛ رؤیای‌تان را کنار بگذارید و شکست را قبول کنید یا این‌که با آن مقابله کنید و به موفقیت برسید.” یوهان کرویف هم گفت: “وظیفه‌ي ما گرفتن به‌ترین بازی از بازیکنان موجود است. هدف ما همیشه رسیدن به پیروزی است؛ اما در زندگی نمی‌توانید همیشه پیروز باشید. ابتدا باید یک پایه و اساس محکم ایجاد کنید و سپس از آن‌جا رشد کنید.” (اين‌جا)

حرف اين دو نفر را بگذاريد كنار هم تا دست‌تان بيايد چطور بايد به رؤياها رسيد …